دره مرگ فصل ۲ قسمت ۱۰

هاییییی کاواییییی های مننننن

چطوریددد

بعلهههه من اومدم که برممممم

چون مدرسه داره پیژامه‌ی بابابزرگه به رحمت خدا رفته‌ی من رو پارهههه میکنه

و من میدونم الان هممون در یک وضعیتی هستیم

ولییییییییییی من قودرتمند هستم و گفتم این پارت رو براتون بزارم

اهم اهم جدی شیم

راستش قراره یه قولی بهتون بدم....بعداز امتحانات منتظر پارت های ویرایش شده‌ی داستانام باشید(سعی‌م رو میکنم که درستشون کنم ولی فکر کنم زمان بره)

و همچنین تک پارتی های جذاب

میدونم این پارت افتضاح شده ولی به بزرگی خودتون ببخشد

واقعا واقعا ببخشید

حالا خب من تا جمعه هستم و دیگه رفتمممم تاااا نمیدونم کی

اینم از شخصیتم که تعویضش کردم...فقط عکسا رفتن که اونم درست میکنم (بکوب)

پس تا اون موقع بای باییییی هانی ها

.

.

.

حالا نمیخوای بری ادامه؟

ادامه مطلب

[ سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 5:50 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀فصل ۲ فسمت ۹

*وی عینک مطالعه را میزند*

*در اتاق را باز میکند*

*در قفسه کتاب ها دنبال کتاب مورد نظر میگردد*

*کتاب را بر روی میز‌قرار میدهد*

*صفحه‌ی را باز میکند*

*دوربین را به سمت خودش برمیگرداند*

هههللللوووو ببااددیییززررر 🤗🤗🤗

چطورید گلا!؟!؟❤️

بعله بعله...ببینید کی برگشته!!!😆🥹

روح وب😑

خب خب...🙂

بریم سراغ داستان 😉

ولی قبلش میخوام بدونم که داستان بعدی کدوم باشه....🥲🙏🏻

حتمی نظر بدید🙏🏻🙏🏻😶‍🌫️

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 15:51 ] [ carmen ] [ ]
دره‌ی مرگ💀☠️ فصل ۲ قسمت ۷

هههللللوووو ببااددیییززررر 🤗🤗

خب...درسته که الان باید منو بکشید....🤐

میدرکمتون.....ولی خب.....قراره که هفته‌ی بعدی بهمون کارنامه بدن😑😐😮‍💨😬

البته که برای من همشون ۲۰ خواهد شد (امیدوارم 🥲)

خب دیگه سرتون رو درد نیارم....برید ادامه😜

ادامه مطلب

[ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 9:56 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀فصل ۲ قسمت ۶

هههللللوووو ببااددیییززررر🤗🤗

ببینید کی برگشته😅

خب...اینم از این☺️

ولی.....چندتا سوال😶

۱.آیا از داستانم خوشتون اومده یا نه....چون از نظرم این فصل دو خیلی مزخرف شده😮‍💨

۲. برای دفعه‌ی بعدی کدوم داستانم رو بزارم؟🤨

خب خب... برید ادامه


ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 9:46 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀فصل ۲قسمت 5

🤗هِلو بادییی😙

چه خبرا😝

ببنید خانم خانما با چی برگشته🤭

خب راستش باید بهتون بگم که فقط روزای پنجشنبه و جمعه میتونم داستان بزارم🥲

ولی برای نظر دادن و جواب دادن در خدمتم....😘

خب اینم از این....😋

بپرید داخل 🤟🏻😜


ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ ] [ 8:15 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀فصل ۲ قسمت ۴

هههللللوووو🤗🤗🤗🤗🤗

دلم براتون اندازه عدس شده بود🥲

خب گفته بودم که توی مسافرت براتون مینویسم....😋

اینم از این....☺️

برای فردا هم داستان دو عاشق رو مینویسم.....🙃

و اگه خدا بخواد یه تک پارتی هم بنویسم....🙂

راستی.... برای نویسنده های گل.....من داستانتون رو خوندم و نظر هم دادم...ولی ثبت نشد لامصب 🥲

اوکی.... برپرید ادامه 😉


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:28 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀 فصل ۲ قسمت ۳

هلو گایز🙃

اینم از پارت جدید....🙂

راستی برای داستان دو عاشق فرد ناشناس......اینفینیت بوده😃🤐

خب دیگه....برید ادامه 😉


ادامه مطلب

[ شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 12:12 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ....☠️💀فصل ۲ قسمت ۲

هلو بادی.....🤗

خب من برگشتم با یه داستان دیگه.....فردا عشق ممنوعه رو میزارم و بعدش داستان دو عاشق....🤭

خب دیگه....اگه کم بود ببخشید🥲....چون باید برم تکالیف مدرسمون رو انجام بدم‌.🥲....آخه کی وسط تابستون میره کلاس تابستونی مدرسه 😭


ادامه مطلب

[ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:17 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀فصل ۲...قسمت ۱

سسسلللاااممم🤗😙

ببینید براتون چی آوردم🥲

دیدید گفتم سوپرایز دارم😋

فقط کم بود چون می‌خواستم بدونم خوبه یا نه😄

بفرما ادامه😝


ادامه مطلب

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 18:53 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت آخر 💔✋🏻

هلو بادی....

من کارمنم......خب...راستش اون ۵ هفته به ۵الی ۶ روز تغییر کرد😅✋🏻

درسته....اینم از پارت آخر.....🥲

از ساعت ۱ تا ۲ فقط داشتم این پارت و می‌نوشتم ...🤭

من آخر این داستان رو از روی یه فیلمی نوشتم...البته کم و زیاد هم کردما.😐...به‌هر‌حال.....این پارت رو میزارم و میرم داستان های بقیه‌ی دوستان رو میخونم....بعد دیگه میرم....😔

ولی فکر نکنید برای همیشه‌ها😕....فقط یه ۵.۶ روز استراحت میکنم...بعدش برمیگردم...😅😁

دیگه حرف اضافه نمیزنم...برید ادامه...🤗😙


ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 10:18 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۲۰

هلو هلو......🤗

اینم از قسمت ۲۰......دیگه فکر میکنم قسمت بعدی تموم بشه......🥲

راستی....اگه نظرات بالای ۱۰ تا بود براتون.........تک پارتی مینویسم😁😅

حالا برید ادامه😃


ادامه مطلب

[ سه شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:31 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀 قسمت 19

های های....🤗

دوستان گرامی...این شما و اینم از قسمت جدید....🤭

این قسمت فقط‌از زبان سونیکه......دقیقا نمیدونم تا کجا میخوام کشش بدم.🥲..پس شما اینو بخونید تا من برم عشق ممنوعه رو بنویسم 😁

ادامه مطلب

[ جمعه هفتم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:40 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت ۱۸

های های....

آیم بَک ویت اِ نیو پارت آف مای استوری 😊

من برگشتم با یه پارت جدید از داستانم 🤗

درسته...شاید کمه....ولی قسمت بعدی باحال تره....قول میدم 🤭🥲

ادامه مطلب

[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:15 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت ۱۷

هلو‌بادی🤗

دیز کارمن 🙃

خب اینم‌از پارت جدید😉

راستی..... میخواستم یه تک پارتی به اسم ( داستان دو عاشق) بنویسم.....😐

میخواستم بدونم که نظر شما چیه 😬

راستی ..... ( بازم گفتم راستی 😬) قسمت بعدی قراره از نظرم جالب باشه....و ۳ با ۴ قسمت دیگه...این داستان تموم میشه 🥲

خب خب...دیگه حرف اضافه موقوف😇 .... برید ادامه 🤪

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ دوشنبه سوم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 20:9 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت ۱۶

هِلو هِلو 

بچه‌ها‌..‌.... این از قسمت جدید

برید ادامه

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:36 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۱۵

هههللللووووو

آیم بک XD

خب اینم از قسمت جدید....

برید حال کنید 😂

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ ] [ 15:22 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت ۱۴

هِلو هِلو بادی🤗

آیم بک🤭

امیدوارم که خوشتون بیاد 😆

راستی.....نظر فراموش نکنیدااااااا!!!!!!

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ ] [ 13:29 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۱۳

هلو بادی

آیم بک 

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:45 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۱۲

هلو گایز

اینم از قسمت جدیدم

امیدوارم که خوشتون بیاد

راستی این قسمت رو یکی از دوستام نوشته

به جای من

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ دوشنبه بیستم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:39 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۱۱

های بادی

اینم از قسمت جدید 

امیدوارم که خوشتون بیاد 

تا قسمت بعدی

بای بای

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ شنبه هجدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 13:14 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۱۰

هِلو هِلو

اینم از قسمت جدیدم

امیدوارم که خوشتون بیاد

راستی.....اگر نظری یا پیشنهادی داری نظر بدید....

و هم اینکه داستان عشق ممنوعه رو هم هر ۲ روز یکبار میزارم

پس.....

بای بای

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 12:10 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۹

هلو بادی

آیم بک

اینم از قسمت جدید داستانم..خب حرف اضافه نمیزنم

فقط اینکه فردا اولین پارت عشق ممنوعه رو براتون میزارم....پس

بای بای

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:14 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۸

هلو گایز

اینم قسمت جدید

فقط اینکه ببخشید کم بود

چون یکی از بستگانم فوت شده

نمیتونم زیاد فعالیت کنم ....

ولی بعد از حداقل ۲ روز فعاليت هام مثل سابق میشه

پس

بای بای

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:28 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀 قسمت ۷

اینم از پارت جدید °°°°°!!!!!

امیدوارم که خوشتون بیاد🧁🎀

فقط اندازه عکس ها خیلی بد شد😔😑

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ جمعه دهم تیر ۱۴۰۱ ] [ 15:36 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۶

هلو گایز🥲

آیم بَک😬

اینم از قسمت جدید داستانم😏

امیدوارم که خوشتون بیاد 😇

برید ادامه😍

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ چهارشنبه هشتم تیر ۱۴۰۱ ] [ 10:55 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۵

سلام بچه ها ☺️

اینم پارت جدید داستانم😉


فقط اینکه ...ازتون کمک میخوام😶

چون هرروز مینویسم و از قبل کاملا ننوشتم 🥴

...برای قسمت جدید بگید که بعدش چه اتفاقی بیوفته...🧐🙄

مقسی😘🥺.

برید ادامه

🥲بای بای🥲

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ دوشنبه ششم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:47 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀 قسمت ۴

هلو گایز😝

من برگشتم با یه قسمت جدید🤭

البته شاید از داستانم خوشتون نیاد😶‍🌫️

چون این نظر من هست😪

و هم اینکه میخواستم بگم که این داستان رو تا ۲۰ قسمت یا کمتر ادامه میدم 😐

و میخواستم بدونم که آیا ...🙄

۱.از داستان من خوشتون میاد؟🧐

۲. این داستان رو ادامه بدم؟😵

لطفا نظر بدید🥺

ادامه مطلب

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:12 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀قسمت ۳

دره مرگ ☠️💀قسمت ۳

 

از زبان سونیک 

 

وقتی گوشیم رو قطع کردم سریع رفتم حموم و بعد لباس پوشیدم (همش شد ۲ دقیقه*_*)

خب حالا ۱۳ دقیقه فرصت دارم تا اینکه بخوام برم کافه

اما ترجیح دادم که با ماشین فراری آبی رنگم برم..که یکم باکلاس تر بشه....و بعدش کادوی عذرخواهی امی رو هم بدم...و کادوی تولدش رو..

نمیدونید عذرخواهی برای چی؟....چون.....

 

(فلش بک)

 

یه روز آفتابی بودش و هوا خنک....جون میداد برای دوییدن....یه دفعه امی رو دیدم که کنار آب وایساده بود....خواستم یکم بترسونمش که...تیرم به هدف نخورد...چون رفتم پشتش.....و.....تا خواستم بترسونمش ..... یه دفعه پام روی شن لیز خورد و....افتادم روش😬😳هم اون خیس شد و هم من...

(پایان فلش بک)

خب کادوی من به امی قراره یه سنجاق سینه باشه...یه سنجاق سینه ای‌ که مثل گل رز سیاه هستش...فکر کنم خوشش بیاد....

ای وای!!!!فقط ۲ دقیقه فرصت دارم تا برم به کافه @○@

حداقل این یه بهونه ی خوبی هستش تا امی رو سرگرم نگه داره تا بچه‌ها همه چی رو تزئین کنن...

 

از زبان امی 

 

خب رسیدم .... حالا دو دقیقه فرصت دارم تا جناب خان بیاد...

(در ذهن امی)

اگر ازم پرسید چی شده که خواستی همو ببینیم اگه جواب بدم خواب بد دیدم مسخرم میکنه....

اگه از دیشب تا امروز صبح رو براش توضیح بدم شاید ......

 

که یک دفعه گارسون اومد و پرسید:سلام خانم رز

خیلی خوش اومدید،چی میل دارید براتون بیارم؟

 

آخه به‌توچه....مگه من از تو میپرسم چی میخوای...ها¿؟

اصلا حواسم نبود که به گارسون زل زده بودم که یدفعه به‌ خودم اومدم و...دیدم بعله....عجب سوتی دادم...از خجالت صورت قرمز شده‌ام رو پایین آوردم....و.گفتم.

.فعلا چیزی نمیخوام هنوز همراهم نیومده..

اونم با بیخیالی سرش رو تکون داد و رفت..

 

آه خسته شدم چرا سونیک نمیاد..آخه ۳ دقیقه منتظرشم /= -_-

یهو دیدم یه نفر نشت جلوم ....چون سرم پایین بود هیچ نفهمیدم...

تا اینکه اون فرد چندتا سرفه خفیف کرد تا من اونو نگاه کنم..که جواب داد..

که دیدم اون فرد.....سونیکه..... خیلی خوش‌تیپ شده بود...خب دیگه بسه امی...خودتو جمع کن...سرسنگین باش..که مکالمه رو شروع کردم...

 

امی: اِم..خب‌‌..ممنونم که...اومدی

سونیک:خواهش میکنم..این تنها کاری بود که از دستم بر میومد

امی:باز به هرحال ممنون....سونیک.....میخواستم یه چیزی بهت بگم...

سونیک:بفرما سر و پا گوشم..

امی:خب من دیشب یه خواب عجیب دیدم که .....خب‌..چه طور بگم.....خودمون رو توی یه دنیای موازی دیدم....که فکر کنم این اتفاقی نیست

سونیک:راستش منم یه همچین خوابی دیدم..خب توی خوابِ من... تو..

گارسون:ببخشید قربان .. چی میل دارید؟

امی: سونیک تو چی میخوری؟

سونیک:اِاِاِ..من یه اسپرسو

امی:پس برای منم یه اسپرسو بیار

سونیک: خب داشتم میگفتم....

 

از زبان سونیک 

 

خوابم رو براش تعریف کردم و اون خیلی با دقت گوش میداد..جو سنگینی بینمون رو گرفته بود....

میخواستم یه چیزی بگم که.....یهو تیلز زنگ زد .... آخه روباه بی محل الان وقت زنگ زدنه...😐 به‌هرحال جواب دادم..‌

تیلز:سسسسسووووونننننییییکککک

سونیک:کوفت سونیک چته؟

تیلز:به نظرت چمه؟

حواسم نبود که پیش امی بودم...پس گفتم که تیلز کارم داره و یه جورایی پیچوندمش...

تیلز:تو الان دقیقا کدوم گوری هستی؟(خشم تیلز*_*)

سونیک: بابا اومدم کافه😇

تیلز:ای اون کافه بخوره تو سرت...آخه الان که ما همه منتظر امی هستیم🤬😡

سونیک:امی پیشه منه😝

تیلز:چچچچچچیییییی؟😶

سونیک:بابا جان کر شدم...این صدا صدا نیست که...بلندگوِ..😒

تیلز : باشع بابا اصلا تو خوب من بد...خوب شد..😡

سونیک:آره آفرین روباه کوچولوی من....همین فرمون رو جلو برو....آفرین پسر گلم...☺️😇🤗

تیلز: shat up خفه -_-😑

سونیک :چشم*_*😵‍💫🥴

گوشی رو قطع کردم و...یه صدایی شنیدم..از پشتم بود....دیدم....امی داره میخنده...آخه دختر چیش الان خنده‌داره..ولی واقعا مکالمه ی خنده‌داری بود🤭

قیافه‌ی جدی به خودم گرفتم و اونم اشکاشو پاک کرد..

خب خب خب...حالا باید یه بهونه ای قابل قبول پیدا کنم که بتونم اونو ببرم به پارک....

آها فهمیدم...!¡

 

ادامه دارد......؟؟

برچسب ها: دره مرگ
[ جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:44 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ ☠️💀 قسمت ۲

دره مرگ☠️💀

قسمت ۲

داستان از زبان ملفیس 

 

(۱۵ دقیقه پیش)

(در خونه امی)

 

 رییس به من و exe نچسب ماموریت داده بود که این گل رز سیاه رو به این نشونی ببریم ...ولی خب..اون نشونی برای یه خونه ی قدیمی بود

وقتی رسیدیم..تعجب کردیم..چون اون خونه اصلا قدیمی نبود

شاید این خونه رو بازسازی کردن

 

از زبان exe 

 

خب رسیدیم به اون خونه... حالا مشکل اصلی این هست که..کی میخواد گل رو ببره داخل؟..من داشتم فکر میکردم که یه دفعه یه نگاه سنگینی رو احساس کردم... که بعله... مفلیس داره منو با یه لبخند ملیح ولی میشد فهمید برای چی داره نگام میکنه دیدم...

پوکر نگاش کردم و گفتم:

Exe:چیه اگه فکر کردی که من میرم باید بگم ...کاملا در اشتباه هستی که داری این طور فکر میکنی.

 

مفلیس: نه ... یه فکر دیگه دارم..

 

Exe: چی بدو که وقتمون هدر رفت.

 

مفلیس:بیا...... سنگ کاغذ قیچی....

 

Exe: باشه ولی از الان خودتو بازنده بدون

 

(۱۰ دقیقه بعد)

 ای داد خدای من چرا همش می بازم ؟....

مفلیس:خب جناب خان برو که فقط ۵ دقیقه فرصت داریم

فقط....حواست به وسایل باشه..

exe: باشع بابا غمت نباشه 

......

رفتم داخل..... و دنبال چراغ اتاق گشتم ... تا اینکه.... با مخ خوردم زمین...... آخ دماغ قشنگم به‌ چُخ رفت.... خب خب خب.... آها پیداش کردم...وقتی اتاق رو روشن کردم‌..... با یه .... اتاق ..... کاملا .... صورتی... مواجه شدم.. نمیدونم آخه کدوم حیوونی اینقدر عاشق رنگ صورتی هستش..

یه صدای پا اومد ... پس وقت رو تلف نکردم و سریع گل رو روی میز گذاشتم و رفتم....

 

از زبان امی 

 

وقتی به گل رز دست زدم یهو.... یه تصاویری جلوی چشام اومدن... یه دختر که دقیقا مثل من بود... و هیچ با من مو نمی‌زد.... فقط لباسش مثل من نبود...یهو اون دختره انگار از یه دره افتاد پایین ... و جیغ های بلند بلند میزد که گوشم کر شد...

وقتی اون صحنه ها تموم شدن انگار که از خواب بلند شده باشم رو تختم نشستم و چشام رو مالیدم... وقتی دقیق نگاه کردم دیدم ... که قطرات آب روی هوا معلق بودن... خیلی ترسیدم.... میخواستم حرکتی کنم که یه دفعه گوشیم زنگ خورد.... برام عجیب بود ... ولی نمیدونم چرا!

 

از زبان سونیک 

 

از خواب بلند شدم ..... چه خواب ترسناکی بود.... خواب دیدم... امی توی یه لباس شاهزاده‌ای هستش و منم همین طور... یه دفعه امی دستم رو ول کرد و خودش رو از دره پرت کرد پایین... برای اینکه مطمعن بشم که حالش خوبه بهش زنگ زدم... :

 

امی:او سلام سونیک خوبی؟

من:اِ... سلام..امی..تو.. خوبی؟

امی:آره من خوبم..ببینم ...اتفاقی....افتاده؟

من:چی...ها...آره....یعنی نه..

امی:میشه هم دیگه رو ببینیم

من:اوه ...بله بله...چرا که نه

امی:باشه پس یه ربع دیگه بیا کافه الماس 

من:باشه منتظرتم خدافظ

امی:خدافظ

 

نمیدونم چرا ولی یه حسی به من میگه که اتفاقات خوبی در انتظاراتمون نیست.....

 

ادامه دارد.......؟؟

 

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ پنجشنبه دوم تیر ۱۴۰۱ ] [ 12:26 ] [ carmen ] [ ]
دره مرگ☠️💀 قست ۱

دره مرگ ☠️💀

قسمت ۱

 

داستان از زبان امی

 

من باید به اون اجازه ی همچنین کاری رو میدادم.... باید همون لحظه اون رو از داخل بدن بيرون میکشیدم...

حالا باید تقاص پس بدم...

باید خودم رو از دوستام جدا کنم... 

برای همیشه

.... ،باید دستش رو ول کنم... تا اونم آسیب نبینه ...هیچکس آسیب نبینه...

 

این اتفاق ها از اونجایی شروع میشه که.....

 

(فلش بک" ۲ سال قبل)

 

امی : آخ جون فردا تولد ۱۷ سالگیم هست

ولی نمیدونم چرا خوشحال نیستم ،انگار قراره یه اتفاق بدی بیفته (یوهاهاهاها بله امی خانم منتظر باش)

 

حالا اینا رو ولش فردا چی بپوشم خوبه ؟(خارپشت اینقدر بیخیال)

 

امی:کریم جججووننن؟

 

کریم: ها؟(بی احساس بخونید)

 

میشه به من بینوا کمک کنی تا بریم بیرون و چند دست لباس بخریم؟

 

کریم: من واقعا نمیدونم خوب میشه اگه

فقط منو ازاین کمد لباست آزاد کنی والله مثل جنگل آمازون میمونه

امی: خب تو میگی چه کار کنم ، آخه هر کدوم رو دو بار پوشیدم 

کریم:@-@

من: ^-^

کریم:~

من:،_، باشه بابایا اصلا منثرف شدم

کریم:😇👌🏻

 

شب شد و با کریم خوردیم و خندیدیم

وقتی کریم رو بدرقه کردم و در رو بستم اومدم که بشینم روی کاناپه تا یکم فیلم نگاه کنم...

یهو انگار از بالا یه صدایی اومد..(خونه ی امی ۲ طبقه هست و الان در طبقه پایین بود) از پله ها بالا رفتم.... راه رو خیلی تاریک بود... و ...فقط انگار اینکه... از اتاق من نور میومد... در رو باز کردم... ولی چیزی ندیدم... رفتم کامل اتاق رو گشتم .... یه دفعه... یه گل رز... سیاه رنگ روی میزم دیدم... یادم نمیومد که من گل رز سیاهی رو تو اتاقم گزاشته باشم...اومدم و بهش دست زدم که یهو......

این داستان ادامه دارد.....؟؟

برچسب ها: دره مرگ☠️💀
[ چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ ] [ 16:38 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب
صفحات سایت