دره مرگ ☠️💀
قسمت ۷
از زبان مفلیس
فرمانده.ت به ما دستور داده بود که اون دختر و پسر و گیر بندازیم و هیولای سیاه رو از بدن دخترک دربیاریم.... اون هیولا بر اساس اینکه به اون گل دست زد به وجود اومده....پس ما باید اون رو بیرون بکشیم بکشیم و قدرتش رو به فرمانده.ت بدیم.......
از زبان سیلور
(بچهها اینجا رو آینده حساب کنید،یعنی تو زمان حال این اتفاق نیفتاده)
از خواب بلند شدم...... بدنم خیلی کوفته بود.... نمیدونم که چه اتفاقی افتاده ...... سرم هم درد میکنه(انگار نه انگار که از دره پرت شده پایین 😶) وقتی بلند شدم ... خودمم رو تو بیمارستان دیدم....همهی بچهها هم دورم بودن.... فقط به جز بیلز.......جو خیلی سنگینی بینشون بود.....و همه سراشون پایین....... خواستم این جو رو از بین ببرم که دیدم ...... رو .... هوا...معلقم!!!!!
بعدش... دیدم.... انگار مثل .... یه... پر...سبکم...انگار من..... یه.....روحم!!!!!!
میتونستم از داخل اجسام رد بشم.... و خب این باحاله..... یه لحظه یه انرژی تاريکی رو حس کردم.... از طرف..... امی بود!
میخواستم دستم رو بزارم رو شونش....تا یهدفعه....خب مسلماً حواسم نبود که....قشنگ با کله به زمین برخورد کردم🥲اونطرف کنار امی...یه پسر نشسته بود....که مثل سونیک بودش ولی فقط لباسش عجیب بود......و روی موهاش چیزی مثل یه الماس قرمز بود.
تابهحال ندیده بودمش.... ولی پس....خود سونیک کو ؟ و بیلز؟.....
"'از زبان exe"'
"زمان حال"
خب خب....از شر اون دو نفر خلاص شدیم .... فقط اینکه میمونه ازشون یه کپی بگیرم ... خونشون رو که دارم با یه تار مو شون ...حالا اینو اضافه کنم بعد....(مثلا داره آزمایش اینا انجام میده *_*) خب تموم شد😈 حالا بفرستیمشون ...خب رفتن دیگه خیالم راحته چون از دیانای اونا استفاده کردم مثل خود اصلیشون رفتار میکنن...هوهاهاهاهاها 🗡😈
از زبان سونیک
بعد از اینکه با آرتور صحبت کردیم یه دفعه گوشیم زنگ خورد....دیدم شدوِ ..... خب که چی😒 وووووواااااااییییییی!!!!!!@_@ باید امی رو میبردم به پارک 😬 خاک تو سرم....
سونیک:ااااللللووووو؟(با ناز بخونید)
شدو :کدوم قبرستونی دفن شدی که بیام از خاک بیرونت بکشم
سونیک: جونم برات بگه ....... دارم میام😶
شدو :پس بدو تن لشت رو بردار..... سریع!!!!!
سونیک: چشم فرمانده شدو ....
شدو :خفه😡
سونیک:چشم😬
شدو:ببینم ...اصلا داری چه کار میکنی؟
سونیک:دارم برنج دم میکنم 😌
شدو:خدافظ😑
سونیک:بای شد😝
خب دیگه بسه...باید امی رو ببرم.....
سونیک :اِم ...امی.
امی :بله سونیک
سونیک :میشه بریم
امی :آآآآآآآ.....باشه
آرتور :فقط سونیک....مراقب امی باش.....
امی از این حرف آرتور صورتش قرمز شد
سونیک :من همیشه مراقبش بودم و هستم😏
و با حرف من قرمز تر شد😅
در پارک
(به خدا اتفاق خاصی نیوفتاد)
از زبان راوی
سونیک امی رز را به پارک مروارید سیاه برد و در آنجا جشن را آغاز کردند
از زبان نویسنده
همهی بچهها کادو هاشون رو داده بودن...کادو ها خیلی زیاد بودن...چون بچههای شرکت و دانشگاه همشون دعوت بودن....بلاخره نوبت به رقص رسید....دیجی اومد بالای سکو و آهنگ ها رو پلی کرد...همه داشتن میرقصیدن...امی رفت روی بالکن و به تماشای ستاره ها مشغول شد که...سونیک دست روی شانهی امی گزاشت و سونیک گلی که از آنجا چیده بود را در موهای امی فرو کرد .....



ادامه دارد.....؟؟