ماه کامل قسمت ۲۲

داستان از زبان سونیک:

قرار شده بود همه توی چادر سلطنتی سیلور جمع بشن تا بتونیم درباره دو نقشه ای که قرار بود همزمان اجرا بشن حرف بزنیم. همه بودیم. البته همه شامل حال من و امی و تیلز و خود سیلور میشد. با اون دختره خفاش. خب...ذغال هنوز نیومده بود و همه مثل وزغ به هم زل زده بودیم که از شدت بی حوصلگی سرمو روی میز گذاشتم:

من: نمیفهمم قرار شد بره نقشه کوفتی زندان رو بیاره یا بره نقشه بکشه؟
امی دست به سینه یک تنه بهم زد و مجبور شدم مثل آدم روی صندلیم بشینم. بعد از چند قرن بالاخره اون بشر اومد داخل. یک مقوای بزرگ لوله شده توی دستش بود. شنلشو از روی تیغاش کنار زد و نقشه رو وسط میز پهن کرد. به اشکال و حروف عجیب و غریب نگاه میکردم. بابا این دیگه چیه!؟ اصلا اینا یعنی چی!؟ بلند گفتم:

من: این چرت و پرتا چیه!؟ این علامت ضربدر چرا اینجاست؟
در حالی که داشتم سعی میکردم نقشه ای که معلوم نبود سر و تهش کجاست درک و هضم کنم تیلز با یک ذوق عجیبی خودشو روی میز کشوند و فقط دم هاش لبه میز تکون میخوردن:

تیلز: وای وای وایییییی!!!!! این نقشه رو خودت طراحی کردیی!؟؟ این-این یک شاهکاره مهندسیهه!! تو یک نابغه ای!
دندون روی هم فشردم و دمشو گرفتم. کشیدمش سر جاش و در حالی که اصلاااا هم حسودی نمیکردم با فروتنی تمام گفتم:

من: بشین سر جات بچه! چی چیو شاهکاره؟ یک مشت اشکال مسخره ریخته وسط اسمشم گذاشته نقشه!
روژ با تمسخر جوابمو داد:

روژ: خب حالا...جوش نخور سفید میشی!
خواستم جوابشو بدم که سیلور یک ضربه با کف دستش به میز زد:

سیلور: بسه دیگه! شدو...لطفا شروع کن.
اون ذغال اخته نفسشو بیرون داد و شروع کرد به توضیح. دستشو روی نقشه حرکت داد:

شدو: اینجا ورودیه اصلی. من برای تنظیم نقشه زندان رو به ۴ قسمت اصلی تقسیم کردم. زندان ۵ طبقه داره یعنی حدود ۴۵۶ تا سلول. با توجه به احتمال وجود منابع آب زیرزمینی و مشکلات زمین شناسی باید طوری طراحیش میکردم که امکان نفوذ آب و فرار از کانال های آبی وجود نداشته باشه پس از طریق فاضلاب یا هر چی که میخواین اسمشو بذارین نمی تونین وارد بشین. تنها راه ورود و خروج دروازه اصلی زندانه که با زندان معمولی در یک نقطه قرار دارن...
باورم نمیشهه!! نه واقعا باورم نمیشه! با یک صورت اخمالو بهش زل زدم:

من: ببینم میشه بپرسم پدرکشتگیت با ما چی بود که جوری طراحیش کردی خودتم نمیتونی ازش فرار کنی چه برسه به-
حرفمو قطع کرد:

شدو: چون من هیولا نیستم که مجبور باشم اونجا زندانی بشم! درضمن اونجا برای امثال تو ساخته شده نه من!
به جرئت میتونم بگم عصبانیت رو توی تک تک سلولای بدنم حس کردم. دستم روی میز مشت شد و ناخونام میز رو خراش داد. تا خواستم جوابشو بدم سیلور مجددا بحث رو بست:

سیلور: کافیه! ما نیومدیم اینجا دعوا کنیم! شکارچی شدو...ادامه بده!
همین کم مونده بود که این چنگال به سر بهم بگه کِی دعوا کنم کِی نکنم! ببین ما رو کجا کشوندی سرنوشت! به صندلی تکیه زدم و با یک چهره *دلم میخوام مشت بزنم تو صورتت* بهش نگاه کردم:

شدو: پس شما برای ورود فقط باید از دروازه اصلی استفاده کنین...
روژ دستشو زیر چونه اش گرفت:

روژ: فقط محض احتیاط...اگه از دروازه اصلی برای ورود استفاده کنیم اون وقت به اندازه کافی جلب توجه میشه...برای خروج باید چیکار کنیم؟

امی: ناگفته نماند که اگه بریم توی زندان و سربازای مفلیس هم از دروازه اصلی بیان داخل ما هم همراه اون هیولاها توی زندان حبس میشیم...
بدجور به فکر رفتم...درست بود. این نقشه از اون چیزی که فکر میکردم سخت تره...نجات بلیز نباید سخت باشه ولی این یکی...فرق میکنه! همون لحظه خود شدو ادامه داد و دستشو روی یک قسمت دیگه ای از نقشه گذاشت:

شدو: به اینجاشم فکر کردم...شما میتونین با کشوندن سربازا به سمت زندان توجه کافی رو جلب کنین تا من بتونم وارد قصر بشم و ملکه رو نجات بدم...
ابرو بالا انداختم:

من: ببخشید...گفتی من!؟
ارزن محل نذاشت به پام و ادامه داد:

شدو: زندان طوری طراحی شده که به سیستم های امنیتی هم مجهزه...سیستم ها توی دو حالت تنظیم شدن. اگه اسکن امینتی شما رو عادی تشخیص بده فقط آسیب فیزیکی میبینین ولی اگه هیولا تشخیص داده بشین باید بگم احتمال مرگ و یا فلج شدن وجود داره...
روژ با اخم به امی اشاره کرد:

روژ: اوکی ولی اگه این دختر گرگینه هم قراره بیاد تو خطره! از طرفی اینجوری خروج هیولاها از زندانشون غیر ممکن میشه!
تیلز با یک پوزخند بشکنی زد و همه توجه ها به سمتش جلب شد:

تیلز: هی هی! روی پشتیبانی من حساب کنین...سیستم های امنیتی با من!

شدو: هک و نفوذ به سیستم ها امکان نداره تو موفق نمیشی!
تیلز قیافه حق به جانب گرفت:

تیلز: هه! منو دست کم گرفتی! من همونیم که تونست رمز در اتاق ملکه رو برای دزدیدن جواهر اوریتا هک کنه!
با این حرفش سیلور هم لبخندی زد:

سیلور: آه...درسته. فراموش کرده بودم! اوریتا...

امی: پس سیستما با تیلز...و اما ما...اگه سربازا رو به سمت زندان بکشونیم اون وقت دو تا مشکل به وجود میاد.
با دستش عدد یک رو نشون داد و گفت:

امی: اول...خودمون اونجا گیر میوفتیم و راه خروج نیست...و دوم چجوری هیولاها رو آزاد کنیم!؟
شدو سرشو دوباره تکون داد و دستشو روی یک قسمتی از نقشه که فکر کنم مربوط به بخش زیرزمینی موتور خونه میشد گذاشت:

شدو: حتی بدترین جاهای دنیا که راه ورود و خروج ندارن باید خروج اضطراری داشته باشن. اگه کسی توی طبقه ۵- باشه نمی تونه موقع بروز حادثه خودشو به بالا برسونه پس باید از یک در دیگه خارج بشه. موتور خونه اصلی زندان برای تامین برق و آب زندانیا توی FAM از طبقه منفی ۳ کنترل میشه. یک در اونجا هست که میتونین با باز کردنش از راهروی زیرزمینی خودتونو به سطح برسونین.
روژ دقیقا به دریچه روی نقشه اشاره کرد:

روژ: این دریچه از کجا باز میشه؟

شدو: پشت آبنمای قصر...از سمت جنگل.
امی لبخند پهنی زد:

امی: میتونیم با تخریب دروازه اصلی از ورود سربازای اون ژله سیاه به داخل زندان جلوگیری کنیم اینطوری خروج هیولاها راحت تر میشه.

شدو: نقشه ما دو بخش داره و باید دقیق و منظم انجام بشه. اول باید هیولاهارو آزاد بشن تا جمعیت بیشتر سر و صدای بیشتر ایجاد کنه...اینطوری حواس نگهبانا و مفلیس به اندازه ای پرت میشه که من و اون-
وقتی به من رسید مکث کرد و با انگشت اشاره بهم اشاره کرد:

شدو: و اون بتونیم ملکه رو از قصر خارج کنیم.
دهنمو کج کردم و با انگشت اشاره ام اداشو در آوردم:

من: هی مترسک، اون رو به درخت میگن!
سیلور با رضایت کف دستاشو به هم کوبوند:

سیلور: خیلی خب...من هم اینجا مراقب هستم دارول متوجه نشه و نقشه خراب نشه. امشب ساعتای ۱۲ شب کارو شروع میکنیم! حواستون باشه فقط ۲ ساعت فرصت دارین، بیشتر از این زمان با خروج هیولاها از فنس جنگل برج مراقبت به طور خودکار آژیر میده و این طوری نیست که بشه هکش کرد...چون سنسور هاش دستی فعال میشن و از راه دور نیستن.

روژ: آهه...این سیستم های قدیمی واقعا کار خراب کن هستن!
تیلز از روی صندلی پایین پرید:

تیلز: همه آماده بشین! وسایل لازم رو بردارین!
وقتی همه داشتن از چادر میرفتن بیرون من داخل مونده بودم. به نقشه نگاه میکردم. نزدیک دریچه ای که اینا ازش حرف میزدن...آبنمای قصر...احساس میکردم یک جای کار درست نیست...زیرچشمی به شدو نگاه کردم. داشت وسایل نقشه رو جمع میکرد. آخرم نقشه رو لوله کرد و بدون توجه به من رفت بیرون. هر نقشه دیگه ای توی سرت ریخته باشی نمی ذارم عملیش کنی شکارچی! من میدونستم...شدو باهوش تر از اونیه که بخواد اطلاعات کامل زندان FAM رو در اختیار ما بذاره...مطمئنا چیزی هست که ازمون مخفی کنه! دستامو مشت کردم و منم از چادر خارج شدم. قبل اینکه امی وارد چادرش بشه دویدم طرفش. (شب هست ولی چون ابره نور ماه بهشون نمیخوره❄) صداش زدم:

من: هی امی!
سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد. کنارش ایستادم. این نقشه قرار بود خطرناک باشه. هم برای من و هم برای اون. ولی نگرانی بیشتر من برای امی بود. نمی خواستم اتفاقی براش بیوفته نه بعد از از دست دادن همه خانواده ام...میخواستم رک بهش بگم ولی انگار حرفام تو گلوم گیر کرده بودن:

من: آمم خب چیزه...راستش...خب...
ابرو بالا انداخت و لبخندی زد:

امی: بیخیال سونیک! میدونم میخوای چی بگی...نگران من نباش! من مراقب خودم هستم. ولی تو هم باید مراقب خودت باشی.
با این حرفش نفس راحتی کشیدم و دستمو پشت سرم بردم:

من: آهه خب...خوشحالم نیاز نبود به زبون بیارمشون!
امی نزدیک شد و دستمو گرفت. اخم توی چهره اش بود و می تونستم نگرانی رو پشت چشمای یشمیش ببینم:

امی: سونیک...لطفا! بهم قول بده مراقب خودت هستی! من به اون شکارچی اعتماد ندارم!
پوزخندی زدم و دستمو از دستش آروم خارج کردم:

من: اوه امی! منو که میشناسی!

امی: آره! خیلی خوب! تنت واسه به خطر انداختن جونت میخاره!
با این حرفش خنده ام گرفت. انکار نمیکنم راست میگفتا! من یک کله شق جسورم! عشق میکنم با رفتن تو دل خطر...البته گاهی اوقات. لبخند کش داری زدم:

من: نگران نباش! هر نقشه ای که واسه من ریخته باشه قرار نیست عملی بشه! من جون سخت تر از اینیم که به راحتی بشه از شرم خلاص شد. تو فقط حواست باشه سالم برگردی...
خواست چیزی بگه که راهمو کج کردم و رفتم. بهترین چاره ام این بود که ابراز بیخیالی کنم ولی اگه واقعا شدو نقشه دیگه ای هم داشته باشه...بهتره بدونه...من قرار نیست وایسم و تماشا کنم!

(۱۰ دقیقه به ۱۲ شب)

داستان از زبان روژ:

نزدیک دروازه اصلی زندان پشت بوته ها کمین کرده بودم. امی هم از اون طرف تر حواسش به اوضاع بود. ساعتمو چک کردم. ۱۰ دقیقه دیگه باید آماده ورود بشیم. تیلز از روی گوشی ساعتم باهام تماس گرفت. گوشی رو وارد گوشم کردم:

من: تیلز...میشنوم.
صدای خش دارش از اون طرف گوشی بهم رسید:

تیلز: روژ...تله های بمب دودزایی که بهت دادم رو جاسازی کردی؟

من: همه چیز آماده هست. نگران نباش.

تیلز: خوبه! گوش کن من دارم روی سیستم های امنیتی کار میکنم...یکم دیگه تموم میشه راس ساعت ۱۲ سیستم های ورودی اصلی غیرفعال میشن ولی کنترل زندان از چیزی که فکر میکنم پیشرفته تره. مدت زمان دسترسی من محدوده پس باید خیلی سریع وارد بشین!
لعنتی! این تجهیزات با کیفیت و پیشرفته گاهی اوقات باعث میشن کارت لنگ بمونه! یکمی عصبی شدم:

من: چقدر وقت داریم؟

تیلز: حدود ۳ دقیقه...بعدش سیستم ها فعال میشن...تا شما بقیه هیولاها رو آزاد میکنین من سعی میکنم کلید دیجیتالی زندان رو فعال کنم تا همه درا باز بشن...اون وقت میتونین برین سمت موتور خونه...بعد هم که دیگه نقشه رو میدونی؟
لبخندی زدم و رژلبم زیر نور درخشید:

من: البته که میدونم!

تیلز: و روژ...
منتظر شدم حرفشو بزنه:

تیلز: موفق باشی!
و گوشی رو قطع کرد. تیلز دور تر از من و امی قرار گرفته بود تا توی عملیات شناسایی نشه...به امی با دو تا انگشتم علامت دادم. چند دقیقه دیگه راس ۱۲ کارمون شروع میشد. امی مکالمه من و تیلز رو از داخل خط گوشی خودش شنیده بود. نفس عمیقی کشیدم. امیدوارم حال اون تا کاکتوس آمازونی خوب باشه!

(در آن طرف: جنگل کوارتز-نزدیک بخش شرقی قصر)

داستان از زبان سونیک:

پشت چند تا درخت کمین زده بودیم. شدو با دوربین نزدیک در قصر رو دید میزد. منم به درخت تیکه زده بودم و یک پام روی تنه درخت بود:

من: میدونی که نمیشه از در اصلی وارد شد...
دوربینشو کنار گذاشت و اسلحه هاشو باز کرد تا از تیر پرشون کنه. همزمان گفت:

شدو: توقع نداری از تو برای ورود کمک بخوام؟

من: (پوزخند) هه شوخی میکنی؟ معلومه انتظار ندارم! هر چی نباشه تو یک دنده و رو اعصابی...جوری که دلم میخواد اگه میتونستم از تیغات جالباسی درست کنم...
و با یک نگاه تمسخر آمیزی نگاهش کردم. جدیت توی صورتش موج مکزیکی میرفت. شب هم که بود و چشمای قرمزش میدرخشید. تکیه امو از درخت گرفتم و کنارش روی زمین نشستم. به قصر خیره شدم:

من: همم...بد نیست...نباید سخت باشه.

شدو: محض اطلاعت علاوه بر ۵۰ سرباز که اطراف قصر رو محافظت میکنن داخل هم نگهبان هست...

من: هه برای من آب خوردنه!
از جام پاشدم. یک جوری زل زده بود بهم. ضامن اسلحه اشو کشید:

شدو: پیشنهاد بهتری داری؟
سرمو به معنی آره تکون دادم و طناب و قلاب رو برداشتم. به پنجره بالای قصر اشاره کردم:

من: ورود از آشپزخونه باید جالب باشه!
ابرویی بالا انداخت:

شدو: و تو از کجا میدونی اونجا آشپزخونه هست؟

من: آدمای تجملاتی مثل تو و امثال مزخرفت اینقدر افاده ای هستن که در تمام زمان ها باید غذای گرمشون حاضر باشه...هرکس دیگه ای هم توی اون اتاق کار کنه یک پنجره رو باز میذاره...آشپزخونه جای خوبی برای ورود به یک محله!
از جاش بلند شد و یک تنه به شونه ام زد و منو به درخت چسبوند. اسلحه اشو زیر چونه ام گرفت و با عصبانیت مثلا ترسناک زمزمه کرد:

شدو: درسته پادشاه اجازه داده همراهم بیای...ولی فکر نکن این باعث میشه بذارم زنده همراهم برگردی! پس خفه شو...تو در مورد من و زندگیم چیزی نمیفهمی! هر چقدرم برات بگم تو عقلت کمتر از درکشه!
و با خشونت از کنارم رد شد. اخم کردم و دندون نشون دادم. عوضی! فکر کرده میتونه هر کار دلش میخواد بکنه؟ هه...آره...فیل ها هم پرواز میکنن!! به ساعتش نگاه کرد. ثانیه ها از جلوی چشمش میگذشت که یکدفعه گفت:

شدو: شروع شد. ساعت ۱۲ هست.
و به طرف قصر آروم حرکت کرد. کمینشو ترک نکرد. داشتم به نحوه حرکتش نگاه میکردم...جالبه...درست مثل یک شکارچی که دنبال طعمه اش میره تا شکارش کنه. با بی حوصلگی هودی نیم تنه امو صاف کردم و پامو توی نور ماه بین درختا گذاشتم و تبدیل شدم. وقتی کامل تبدیل شدم زوزه بلندی کشیدم و به سمت محوطه قصر دویدم. با یک پرش بلند خودمو بینشون انداختم و غرش کردم:

من: هی هی! کسی گرگینه سفارش داده بود!؟
و به سمت سربازا حمله کردم. پنجه امو توی هوا کشیدم و با دندون گردن چند تاشونو شکوندم. چشمم به شدو افتاد...داشت با طناب از همون سمت پنجره ای که من گفتم میرفت. هه! واقعا که! داشت قدرت و تبهر من توی دزدی رو زیر سوال میبرد! مردک سیاه سوخته! حواسمو به سربازای جادویی مفلیس دادم و با یک زوزه فریاد زدم:

من: هی ابله ها! بیاین ببینم میتونین یک گرگینه بگیرین یا نه!
و با سرعت روی چهارپام دویدم. پشت سرمو دید زدم عالیه! همه اشون دنبالم کردم. بین درختا زیگ زاگی میدویدم و گاهی با یک پرش بلند فاصله امو باهاشون بیشتر میکردم. نور مهتاب بین درختا بهم میتابید و پوست آبیمو درخشان نشون میداد. رسما داشتم از نور ماه نیرو میگرفتم تا خستگیمو پنهان کنم. وقتی حسابی از قصر دورشون کردم جهتمو تغییر دادم و جوری دویدم که مطمئن شدم نتونن ردمو بزنن. ایستادم و در حالی که نفس نفس میزدم دندونام دیده میشدن. گوشامو عقب دادم و خر خر کردم. نگاهی به اطراف انداختم. محل قرار اینجا بود. باید بعد نجات بلیز شدو و ملکه بیان اینجا. نشستم و منتظر شدم. تقریبا نیم ساعتی گذشت ولی خبری ازشون نشد. عصبی دندون نشون دادم و به مسیر برگشت به قصر نگاه کردم. اخمام رفت توی هم. گردنمو صاف کردم و ناخن هامو روی خاک یکمی جمع کردم:

من: لعنتی...بیشتر از حد عادی طول کشیده! داری چه غلطی میکنی شدو!؟

(زندانFAM)

داستان از زبان روژ:

ورودی زندان رو با کمک حالت گرگینه امی تخریب کرده بودیم و حالا...توی زندان گیر افتاده بودیم. شرایط بدتر از چیزی بود که فکر میکردیم. تعداد نگهبانا دو برابر حد انتظارمون بود و از طرفی توی زندان هم مجبور شدیم با چند تا نگهبان تاریکی مبارزه کنیم. با گوشیم با تیلز ارتباط برقرار کردم در حالی که با امی توی راهرو میدویدیم:

من: تیلز! روژ هستم! اوضاع خیلی اینجا بی ریخته! دارن دروازه رو آواربرداری میکنن! هیولاها توی طبقه ۳ جمع شدن...پس این در لعنتی موتور خونه کجاست!؟؟
تیلز از پشت بیسیم با صدایی لرزان انگار داره میدوه گفت:

تیلز: فعلا موقعیت من لو رفته روژ! دارن دنبالم میکنن! سعی کنین توی طبقه ۳ مقاومت کنین تا فرصت کنم سیستم رو هک کنم!

من: تیلز!! تیلز!؟؟!؟
امی طوری که بپرسه چی شد بهم نگاه کرد:

من: ارتباط قطع شد...مکان تیلز لو رفته! داشت فرار میکرد. گفت مقاومت کنیم تا بتونه قفل سیستمو مجدد برداره. لعنتی...حتی معلوم نیست چقدر بتونیم دووم بیاریم! مثل مور و ملخ دارن میان سمتمون!
امی غرش کنان تکونی به خودش داد و رو به هیولاهای دیگه کرد:

امی: همگی گوش کنین! میخواین برین بیرون!؟ پس نذارین شما رو بگیرن! باید توی طبقه ۳ بمونیم تا بتونیم از اینجا خارج بشیم! ازتون میخوام باهام همکاری کنین و همراه من و روژ بجنگین! بجنبین!
فکر میکردم حرفای امی تاثیری روی هیولاها نداشته باشه اما در کمال نابوری هر کدوم با هر توانی خودشو آماده مقاومت کرد. رسما میتونستم وجود گرمای حیات و درک رو توی قلب تک تکشون احساس کنم...حالا میفهمیدم...اونها فقط به اسم هیولا هستن ولی اونا هم مثل ما اجازه زندگی دارن...لبخندی زدم و با قدرت و انگیزه بیشتری وارد عمل شدم. در موتور خونه رو نزدیک یک سلول پیدا کردم. با لگد چرخان در محکم باز شد. فریاد زدم:

من: همگی به سمت پله های موتوخونه!
با توجه به توضیحات شدو پله ها به سمت یک راهروی زیرزمینی میرن که در نهایت از کنار آبنمای پشتی قصر خارج میشه. جلوتر از بقیه حرکت میکردم و پشت سرم بقیه میومدن. صدای دعوا و جنگ از پشت سرم میومد. مشخص بود برای عقب روندن سربازا دارن تلاش میکنن. امی آخرین نفر بود که وارد موتور خونه شد و در رو محکم پشت سرش بست. در میله ای راهرو قفل بود و رنگ قرمز در ثابتش میکرد. چند ضربه با شونه بهش زدم ولی فایده ای نداشت. امی خودشو کنار من کشید:

امی: باز نمیشه!؟

من: نه! از جنس در های سلولای زندانیاست...باید با کنترل دور باز بشه...باید منتظر تیلز بمونیم!
نگاهی به هیولاهای خسته و درمونده پشت سرمون کردیم. در موتوخونه با صداهای بدی ضربه میخورد. اون موجودات سیاه رنگ عوضی انگار بدجور ازمون عصبی شده بودن...سربازای مفلیس!

•••

داستان از زبان شدو:

با ملکه بلیز توی سالن گرد قصر نزدیک در ورودی محاصره شدیم. مفلیس بالای سرسرا ایستاده بود و با چهره شاد نگاهمون میکرد. کف زد:

مفلیس: خب خب! ببین اینجا چی داریم؟ ملکه و حیوون خونگی سلطنتیشون! میبینم که هنوزم برای خانواده پادشاه دم تکون میدی شدو!
اخمام توی هم رفت. خودمو جلوی ملکه کشیدم و اسلحه امو بالا آوردم. با حالتی خندان گفت:

مفلیس: اوه...تعداد تیر های اسلحه اتو موقع نبردت شمردم...الان فقط یک تیر برات مونده!
با انزجار دهنمو کج کردم و ضامن اسلحه رو آزاد کردم:

من: همون یکی برای کشتنت کافیه!

مفلیس: اوه...(لحن مرموز) ولی یک تیر برای کشتن من کافی نیست...

-درباره این یکی چی جلبک سیاه!؟
و یکدفعه یک نفر از پشت ضربه ای به مفلیس زد. مفلیس فورا کنار رفت و اون از بالای سرسرا پایین افتاد و قبل زمین خوردنش چرخید و کنار ما ایستاد. با عصبانیت بهش نگاه کردم:

من: تو اینجا چه غلطی میکنی!؟
سرشو صاف کرد و تیکه پارچه سیاهی که از شنل مفلیس توی دهنش بود به یک سمت دیگه پرت کرد. جلو آمد و خر خر کنان گفت:

سونیک: حس کردم یکم کمک نیاز داری شکارچی!
ملکه بلیز یک قدم عقب گارد گرفت اما رو به ملکه زمزمه کردم:

من: اون طرف ماست بانوی من...

بلیز: یک گرگینه؟ بعید میدونم...
سونیک کنارمون ایستاد. (فقط جهت اطلاع قد سونیک جوریه که شدو و بلیز فقط تا سر بازوی سونیک هستن وقتی روی چهارپاست❄) مفلیس با شادی سادیسمی دستاشو باز کرد و قهقهه زنان گفت:

مفلیس: آههه!! سونیک!! آخرین گرگینه! فکر نمیکردم اینجا بیای! باورم نمیشه اومدی!
سونیک سرشو تکون داد و جلوتر رفت:

سونیک: اوه...مهمونی اینجا رو از دست نمیدم! در ضمن کی گفته من آخرین گرگینه ام؟

مفلیس: برام جالبه که داری بهشون کمک میکنی..
با لحن مرموز و زننده ای گفت. سونیکم راحت جوابشو داد و یک نگاه تیز به من کرد:

سونیک: مجانی این کارو نمیکنم...یک معاملاتی کردیم!
و پوزخندی زد. دلم میخواست هم مفلیس هم اون رو اینجا دفن کنم!!! دستام مشت شدن و خنجرم رو از غلافش که دور پام بسته شده بود بیرون کشیدم:

من: خفه شو و سعی کن راه فرار پیدا کنی!
مفلیس با یک بشکن گروه های زیادی رو دور تا دورمون احضار کرد. ملکه هم شمشیر آتشین خودش رو ظاهر کرد و همه گارد گرفتیم. مفلیس دستاشو روی نرده ها تکیه گاه کرد و خطاب به من گفت:

مفلیس: شدو...هنوزم فرصت برگشت داری! من پای حرفم هستم! نمی خوای به هم خون خودت ملحق بشی؟
دندون قروچه ای رفتم و خنجرمو به طرفش گرفتم:

من: از اولم راه برگشتی نبوده...انتخاب دست خودمه! و من هرگز زندگی که تو برام در نظر داری نمی پذیرم!
میتونستم نگاه سنگین ملکه بلیز رو حس کنم...سونیک با جدیت بهم نگاه کرد و جلوی بینیش چین خورد تا دندون هاشو نشون بده اما سریع حواسشو به بقیه اطرافش داد. بلیز آهی کشید و جلو اومد:

بلیز: اگه سالم به مقصد مورد نظرتون رسیدیم...باید توضیح کاملی بدی شکارچی شدو!!


°°°

قسمت بعد: آلاله سیاه...

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 10:5 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب