توجه:تمام شخصیت ها را به حالت نیمه انسانی تصور کنین
ناقوس های مرگ به صدا درامدند؛ نور ماه قرمز بر روی تخت پادشاهی افتاده بود و همگان منتظر حضور او بودند... وقتی او امد، سرما و تاریکی را با خود به سالن اصلی قصر اورد. قدم های محکم و استوارش را سمت تخت برد و بار دیگر حاکمیت خود را بر همگان اثبات کرد... زمان حکومت تاریکی بود!
کتاب؟؟؟؟؟؟، صفحه؟؟
"داستان از زبان سیلور"
فوری با شدو و سونیک سمت بیرون رفتیم... هرچند شدو سونیک رو نگه داشته بود تا تعادلش بهم نریزه. چون کسی تو اون ساعت داخل سازمان نبود فقط ما متوجه اون صدا شدیم... یه لحظه فکر عجیبی زد به سرم که منو خیلی ترسوند... نکنه لولو خرخره باشه یا جد خودمTT🥲
من:《شدو نکنه لولو خرخره باشه؟TT》
شدو:《خنگ بازی درنیار سیلور!》
سونیک:《احتمالا پرندست...یه لولوی پرنده:>》
اب دهنمو قورت دادم و به صدو نگاه کردم:《شدو جون تو برو من سونیکو نگه میدارمTT🥲》
شدو که داشت پوکر هردوتامونو نگاه میکرد یه پس گردنی پس کله سونیک زد و گفت:《خاک تو سر هر جفتتون》
وقتی درو باز کرد نگاهمون به یه دختر افتاد... یه دختر با موهای مشکی که خط های سبز روش بودن... خاکی و زخمی بود و پوستش بطرز عجیبی رنگ پریده بود.
سونیک سرشو کج کرد و پرسید:《ام... کسی این بانو رو دیده؟》
من و شدو همو نگاه میکردیم و بعد به سونیک و سرمونو به نشونه نه تکون دادیم. شدو اخم ریزی کرد و دست به سینه شد:《حس خوبی بهش ندارم...》
من:《اما اون زخمیه》
شدو با حرف من برگشت سمتمونو گفت:《نمیتونیم ریسک کنیم... از قضیه مارک درس نگرفتین؟!》
بعد قبل از اینکه بزاره سونیک حرفی بزنه گرفتش و گفت:《من به امگا زنگ میزنم... 》
بعد نگاهشو به اون دختر داد... نمیدونم چرا ولی... توی چشمای شدو بی حسی خاصی نسبت به اون دختر حس میکردم
شدو:《توهم اون دخترو ببر درمانگاه》
بعد با سونیک رفت داخل... به سمت دختر برگشتم. بطرز عجیبی شبیه یه نفر بود... ولی یادم نمیاد چه کسی.
خواستم بلندش کنم که یهو صدای زمزمشو شنیدم:《باید... نجاتش بدم... 》
ابرو بالا انداختم و به دختر نگاه کردم... چه کسی رو باید نجات میداد؟ اخم ریزی کردم و دختر رو به ارومی با قدرتم توی هوا معلق نگه داشتم... ممکنه طوری باشه که به اینده لطمه بزنه؟ یا تعادل زمانی؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با قدرتم دختر رو اروم داخل سازمان اوردم و اروم خوابوندمش روی تخت درمانگاه. دقیق به دختر خیره شدم؛ موهای سیاه با رگه های سبز داشت و لباس سراسر سیاهی پوشیده بود... از پارگی گوشه های لباس و زخم بنظر میرسید که از یه جنگ سنگین فرار کرده بود... اما ما که گزارش جنگ نداشتیم... توی همین افکار بودم که با صدای شدو به خودم اومدم و رفتم سمتشون.
سونیک که روی مبل تک نفره طوری دراز کشیده بود انگار راحتترین مکان برای لم دادنه برام دست تکون داد و شدو داشت قضیه اومدن دختر رو به همه اعضا اطلاع میداد.
سونیک:《دختره رو چپر چلاق نذاشتی که؟》
من:《سونیک!》
سونیک اروم خندید و چشم چرخوند:《خیله خب بابا اروم》
پوکر بالای سرش معلق شدم و گفتم:《درد نداری؟》
سونیک سرش رو به چپ و راست تکون داد که نشونه نه بود اما ازحرف زدن امتناع کرد... شایدم بخاطر شدو حرف نمیزنه چون شدو از بلند صحبت کردن خوشش نمیادTT
وقتی شدو صحبت رو تموم کرد برگشت سمتمون و دست به سینه شد و گفت:《یکم طول میکشه تا برسن... تا اون موقع باید خونه رفتن رو کنسل کنیم》
من:《ولی ما کلی برنامه داشتیم!》
شدو:《چه برنامه ای دقیقا؟》
من:《خب قرار بود فیلم ببینیم، غذا بخوریم، سونیک ببریم اکوساترایت》
سونیک:《بچه ها...》
من:《بعدش بریم سقف رو درست کنیم》
من:《و بعدش-》
سونیک:《بچه ها!!》
و یهو حس کردم به من و شدو سرعت پرت شدیم یه سمت و یه جسم سنگین رومونه... تا به خودم اومدم دیدم یه ور دیواری که سمتش ایستاده بودیم کامل ریخته و سونیک خودشو انداخت رومون و پرتمون کرده بود.
؟؟؟:《پس اون اینجاست...》
خب... اینم از پارت
احتمالا پارت بعدی پس فردا باشه... و طولانی تر