دره مرگ
از زبون رژ
پنج نفری (رژ ،امی،بیلز،کریم و ماریا) داخل ماشین نشسته بودیم و قرار بودش که جت و ویوو هم بعدا بیان....کریم که جلو نشسته بود تو حال و هوای خودش بودش و قرمز شده بود....وایسا...چرا قرمز شده بود 🙄😐😐(چون داشتتتت_کریم:خفه شوووو🔪 )
بیلز داشت کتاب ده بچهزنگی(کتاب خوبیه بخونید😉) رو میخوند....امی هندزفریش رو گزاشته بود و داشت آهنگ گوش میداد و ماریا هم داشت چت میکرد...(یه نکته انحرافی...رژ با اینکه داشت رانندگی میکرد چطوری حواسش به همه چی بود؟! رژ:آیا مجبورم به شما بگویم جناب صدراعظم؟؟!! من:بعله جناب نظام الدوله رژ:فضول ندیده بودیم که این یهو جلومون سبز شد😒 من: از داسی پرتت میکنم بیروناااا 😠رژ:واقعا؟؟!! چه بهتر...دیگه قیافهی توی زردعنبو رو نمیبینم🥱 من: چچچچییی گگگففففتتتتییی😤😤؟؟؟؟🤨🤨🤨 اکو: بهتر نیست که بریم ادامهی داستان؟بقیه منتظرن 😬 من و رژ: تتووو بببرررووو😡😡😡🤬🤬 اکو: خب .... اهم اهم...ببخشید..حالا برید ادامه)
رسیدیم به کافهای که قرار بود همه اونجا جمع شن...تیلز و شدو بیرون وایساده بودن....: به به...بلاخره خانم های عزیز تشریف فرما شدند...اگع افتخار میدن برن داخل که همه منتظرشونن ....
بیلز: آه شدو....فقط یه ده دقیقه دیر کردیم دیگه
شدو: آره فقط ده دقیقه...اندازهی ده قرن گذشت
تیلز: بنظرتون بهتر نیست که بریم داخل و اونجا صحبتتون رو ادامه بدید؟
امی: توی این گرما تلف شدیم.... بریم تو که بستنی منو میخونه🤤
......
از زبون سیلور...
داخل کافه
آآآآآآآههههههه.....خسته شدم....چرا پس دخترا نمیآننننن.....سرم رو گزاشتم رو میز ... : هی پسر....چیت شد تو یهو!؟ نکنه از اینکه بیلز رو قراره ببینی هیجان داری و خجالت میکشی داش من؟
سیلور(قرمز شده): نه بابا سونیک....اصلا....فق...فقد یکم خستم....همین...و تو چی!؟...
سونیک: باشه باشه...تو راست میگی...و من چی!؟
سیلور: (لبخند موزیانه) تو چی دقل!؟(درست نوشتم؟) تو دلت برای اِمیز جونت تنگ نشده!؟😏(با لحن ناز)
سونیک :(لبو شده) چچچچچچیییییی؟؟؟؟ منظورت چیه؟ امی فقد برای من یه دوسته...نه بیشتر و نه کمتر...و نه هم اینکه اون دوست دختر من نیست و منم به اون هیچچچچچ حسی ندارم...(نویسنده:شما غلط میکنی امی رو دوست نداشته باشی🔪🔪🔪🔪حالا ببید دیگه...اگه من آخر داستاناینارو به هم نرسوندم تاااا...کارمن نیستم 🤧).همین و تمام...
سیلور: مگه من پرسیدم که امی چیه تو میشه 😐
سونیک: آآآآآآآههه اصلا بیی_
رژ: های بادی...چطورید؟
سیلور: به لطف دیر اومدنتون عالی عالی هستیم
بیلز: آه سیلور...تو دیگه شروع نکن لطفا...اصلا حوصله ندارم..
سیلور: چ...چشم..ب..بیلز
سونیک: (آروم) چ...چشم..ب..بیلز....کی بود که میگفت که من فقد خستم؟
سیلور: (زیر لبی) بهت نشون میدم...فقط وایسا تا 😡
رژ: اهم اهم...آقایون عزیز....دیگه بسه...بیاید راه بیوفتیم...
تیلز : موافقم ...
امی: اما من لا موافق
سیلور: واسه چی؟!
امی: شیکمم میگه فعلا وایسیم یچی بخوریم بعد راه بیوفتیم
بیلز: شکم شما خیلی چیزا میگه ها!!
کریم: منم گرسنمه .... میشه یه ۵ دقیقه وایسیمبعد بریم؟!؟؟! تولوخودا!!!!
تیلز: اِم....حالا که...ای...اینجوری شد....باشه...اشکالی نداره که چند دقیقه دیر بریم ....نه؟ ههه(خنده زایع)
سونیک: اوه اوه...نگا....تیلز هم قاطی مرغان شده..
تیلز: هعی!
کریم: تیلز ولشون کن...بیا بریمباهم یه چی بخورین.
تیلز : یعنی...من...تو...باهم...ما؟!
سونیک: تیلز پسر...تو دیگه خیلی ابتدایی هستی...
تیلز: مگه تو چطوری هستی؟ آقای استاد!؟
سونیک: نگا کن و یاد بگیر....
سونیک:(رو کرد به امی) مادمازل افتخار میدن که باهم یک لیوان بستنی نوش جان کنیم؟[تعظیم کردن و گرفتن دست]
امی:(با لحن خشک و جدی) نه!😑
سونیک: ها؟..یعنی چی که نه؟
امی: نه یعنی نه...مفهومش برات سخته جناب شرلوک؟
سونیک: ام چیزه...بله بله...فهمیدم...
تیلز : آقای استاد چی شد یهو؟
سونیک:این رو بدون شاگرد من....در راه موفقیت چاله چوله های زیادی در انتظارت کمین کردن...پس مراقب باش...
ناکلز: بهتر نیست بگیم سونیک های زیادی در انتظار امی کمین کردن؟
سیلور: موافقم....
....
از زبان ماریا
شدو که تا اون موقع ساکت بودش و فقط تماشامون میکرد رفت دست گزاشت رو شونهی تیلز و گفت: از من یاد بگیر...نه از این دو تا زردعنبو...
اومد سمت من و با یه صورت هات و جذاب و با لحن جذاب تر گفتش: بانو ماریا اجازهی همراهی این دوک رو میدن؟
منم که از خدام بود: اوه...این بانو درخواست شمارو پذیرفت.
بعدش دست منرو گرفت و بردش نشوند سر یه میز دیگه...
گارسون رو صدا ..... خداییش توی انتخابم حتی یکمم شک ندارم...شدو مثل کتابا یه شاهزاده با یه اسب سفیده...که میآد و منو نجات میده... (اینجارو یادتون باشه)
******چند دقیقه بعد طاقت فرسا******
از زبان نویسنده....
همگی بعداز نوشجون کردن بستنی هاشون سریع آماده شدن که برن...باز مثل قبل دخترا توی یه ماشین...البته فقط با این فرق که ماریا توی ماشین شدو بود...پسرا هم توی دوتا ماشین.....
ایندفعه بیلز داشت رانندگی میکرد و رژ جلو نشسته بود.
رژ آهنگ Yoc (یه آهنگ ترکیهایه که خیلی باحاله حتمی دانلودش کنید) رو گزاشته بود و صداش رو روی ۱۸ تنظیم کرده بود...
امی هم که کرمش فعال شده بود صدای آهنگ رو تا آخر زیاد کرد و سرش رو برد بیرون
رژ: دیوونهای ؟؟؟ وسط بزرگ راهیمااا!!!
بیلز: ولش کن بابا...بزار خوش باشه
رژ: آها...پس اسم دیگهی دیوونگی خوشیه....یادداشت میکنم حتما
بیلز: خوب کاری میکنی
امی : (با داد) رژ اون صدای آهنگ لامصب رو تا آخررررر زیادش کننند...بیییللزززز ...سریع تر بروووووو
بیلز : چچششمممم فرماندهی موز های صورتییییی
امی: ممنننووونن آناناس بنفشششش.....سیب زمینی سفیددددد...صداییییط آآههههنننگگگ ررووو زززییاااددد کننننن
رژ: باششششه باششههههه
کریم که تازه از خواب بلند شده: چچچههه تتتوووونننهههههه !؟!؟!؟؟!
امی: تتوورروو سسننهههههه°°° ههههههوووووررررررااااااا
.......
کاشکی همگی اینطوری میخندیدن و شاد بودن...تا اینکه امی چشمش به یه چیزی برخورد و بیلز هم ماشین رو نگه داشت...رژ صدای آهنگ رو کمِ کم کرد ..یهو امی در ماشین رو باز کرد و رفت بیرون....جلوش زانو زد و سرش درد گرفت...هیچی نمیشنید و فقط فقط صدای یه سوت عمیقی بودش که داشت خاطرات گذشتش رو توی ذهنش فریاد میزد....
صدایی که شده بود کابوس شبای تنهاییش زیر نور ماه و نور آتیش جلوی چشاش...با اینکه این صحنه براش اتفاق نیفتاده بود...انگار خیلی وقت پیش همین درد و زجر رو کشیده بود....فقط به اون بچه غرق در خون که عروسک زیباش با خونش رنگ آمیزی شده بود و صحنهی دلخراشی را ایجاد کرده بود چشم دوخته بود...
....
تا اینکه رژ اورا از پشت گرفت و کشید و اورا برد پشت ماشین و صندق را بالا زد که امی بتواند آنجا بنشیند.... بیلز پتویی آورد و روی امی انداخت...چون او همانند جنازهای سرد شده بود و حرکتی نمیکرد...کریم براش آب آورد و رژ چند قطر آب برای هوشیاری امی ،روی صورتش پاشید....
از زبان رژ
یهو بیلز وایساد و امی سریع پیاده شد و رفت پیش اون جنازه ها....بیلز ماشین رو کنار پارک کرد و من سریع رفتمپیش امی....هرچه قدر که صداش میزدم جواب نمیداد...نگاهی به جنازه ها کردم...مثل اینکه از بالا افتادن (اون راه پیچی هستش و از توی کوه داره رد میشه و اون ماشین هم جادهی بالایی بوده و تعادلش رو ازدست میده و میافته) و حسابی هم داغون شدن....دستای امی کلا خونی شده بود و منم برای اینکه هم حال خودم وهم حال اون بد نشه کشیدمش کنار و بردمش پشت ماشین....کریم آب آورد و منم چند قطره روش آب پاشیدم...بعدشم دستهاشو شستم....وقتی برگشتم دیدم بیلز داره سوار ماشین میشه : بیلز چی شده؟
بیلز : امی حالش خیلی بده... الانم فشارش پایینه و از هوش رفته...باید سریع بریم بیمارستان ..برو سوار شو!
.....
از زبان امی
سرمدرد میکنه....همش یه خاطرهی تصادف میآد تو ذهنم.... کم کم تونستم تکون بخورم...چشام رو باز کردم و با نورزیادی مواجه شدم.....چندبار چشام رو باز و بسته کردم که به اون نور عادت کنه....بعدش دیدم شدو توی اتاق نشسته و دستاش رو به هم گره زده و دهنش رو بهش چسبونده و هی پاشو سریع سریع میزنه زمین ... بعدش که یکم ویندوزم بالا اومد فهمیدم بیمارستانم .... : ش..شدو؟
شدو تا صدای منو شنید سریع پاشد اومد کنارم و گفت : اوف حالت خوبه؟ بزار پرستار روصدا کنم بیاد
.....
شدو رفت بیرون و سریع پشت سرش دخترا اومدن تو ... : وای امی خوبی ؟/ آه دختر میدونی چقدر ترسیدم؟ / خدا به خیر کرد حالت خوبه/ وای امیییی...هق هق...فینننن .... فکر کردم مردی...حالا تو چرا نباید وصیت نامه بنویسی که هق...اگه مردی اموالت به کی برسه....داشتم به سنگ قبرت فکر میکردم که چه رنگی باشه...بعدشم میخواستم هر ۴ روز در هفته بیام دیدنت...ففییننن....هق هق..با خودم گفتم که دیگه امی ای ندارمممم!!!(با بغض و گریه)
همه با این حرف برگشتن سمت کریم : ها؟ چیه؟ هق...ترسیدم خب....
رژ: نه بابا تورو خودا به اینم فکر میکردی که کفنش چه رنگی باشه و کجا خاکش کنیم 😐
کریم : آخه میخواستم تازه به اونا فکر کنم که شدو گفت امی بیدار شده😬
منم کهکفری شده بودم یکی از بالشتا رو برداشتم و کریمتا فهمید میخواست در بره که بالشت محکم خورد وسط کلش...از شانس منم پسرا توی چهارچوب در بودن و منو با اون سر و وضع دیدن و با اون حرکتم عینهو گودزیلا ها شده بودم😫🤦🏻♀️
منم رفتم زیر پتو و جیغ خفه ای کشیدم....
تا اینکه_
نویسنده: بسه اقا بسه....یه عالم شد نصف داسی رفت....
بقیش بمونه برای بعد...
تا داسی دیگه ماچ به کلتون....💋🫦
بای 🙋🏻♀️