از زبان شدو....
منو جلوش پرت کرد.... بعدش طوری بهم فشار وارد که....صدای شکسته شدن استخون های کمرم رو شنیدم.....میشه گفت جلوش زانو زده بودم.....
؟؟؟:به و به و به.....خوش اومدی...آقای شدو!
شدو :تو دیگه کدوم نکبتی هستی ؟
اینفینیت:هویییی.....حرف دهنت رو ببند داری با ملکه صحبت میکنی!
شدو:ملکه؟ .... خب به من چه ؟؟؟
؟؟؟:آقایون....؟؟ اگه خفه نمیشید....میخواید خودم خفتون کنم ؟
اینفینیت و شدو:.....
اینفینیت و شدو: خیر
؟؟؟:خب دیگه خوبه....حالا میشه بگی که.....منو یادته شدو ؟
شدو:من حتی صورتت رو هم ندیدم
؟؟؟:(در اومدن از سایه)حالا....چی ؟
شدو:اصلا و ابدا !
؟؟؟:ببینم داری بهم لج میکنی؟
شدو:هم آره و هم نه°◇°
؟؟؟:اوکی.....وایسا تا......
اومد جلوم وایساد.....موهاش کاملا به رنگ آسمون شب بود.....واقعا که انگاری اینطوری بودش....چون چندتا دونه دونهی سفید هم روی موهاش بود (اکو : شوره داشته کا_🤣🤣🤣🤣🤣🤣 کارمن : خفه شو اکو اه.....الان لو میدی😡اکو : نه که تاااااا حالا نفهمیدن؟😏کارمن:😐)
یه دونه هم نمیدونم الماس بود یا یاقوت روی پیشونیش بودش.....دستشو گزاشت روی اون نمیدونم یاقوته یا الماسه.....بعدش گزاشت روی پیشونیم....
*تاریکی*
وقتی بلند شدم دیدم روی تختم توی اتاقم دراز کشیدم.....
گوشیم رو نگا کردم.....ساعت ۱۰هِ!!!!..... آخه من ساعت ۹ راه افتادم...شاید....شاید خواب دیدم.....دیدم گوشیم داره ویبره میره....صفحه رو نگا کردم.....دیدم.....نوشته : La sorellina di Sugar.(به ایتالیایی هستش....به معنی : خواهر کوچولوی شکری🍧🍥)هِ....وایسا ببینم.....چرا امی داره زنگ میزنه ؟....ا ِوا....چرا قطع شد ؟.....(په نه په....میخواستی همینطوری بمونه تا جنابانی جواب بدی 😑)
بعدش تیلز زنگ زد....سریع جواب دادم: الو تیلز.....من جن زده شدم 😱
تیلز: برای چی؟😐
شدو: امی بهم زنگ زد 😱
تیلز: بیا کافه الماس تا بهت بگم 😄
شدو : اوکی ... فقد ساعت چند ؟😱
تیلز : الان 😐
شدو : اومدم..راه افتادم.... دارم میآم....دارم لباس میپوشم...دارم ماشین روشن میکنم...دارم میرسممممم 😱
تیلز: 🤐😑😐😶😶🌫️
........
خودم رو رسوندم.....دیدم نشسته اونجا....
وقتی درو باز کردم.....برگشت و به من نگا کرد.....از کی بودش که اینطوری .... بهم نگاه نکرده بود
......
امی: ش...شدو ؟😧
شدو: ا...امی؟.....خو....خودتی؟(با گریه )😢
امی: آره.....آره خودم داداشی😢😢
.....
بعداز این ۵ سال......بلاخره تونستم صداشو بشنوم.....تونستم بغلش کنم.....تونستم ببوسمش (آهای.....پلیز منحرف نشوید.....چون خواهر و برادرن.....حَیا حَیا 😬😐)تونستم نوازشش کنم......
*یه هفته بعد*
/از زبان نویسنده \
یک هفته از آن ماجرا میگذرد.....امی به دبیرستان برمیگردد و مدرک فوق دیپلمش را هم میگیرد.....بعداز آن همه چی به روال عادی خود باز میگردد......تا اینکه روزی.....:
^از زبان امی^
بچهها بخاطر گرفتن مدرکم و برگشتنم تصمیم گرفتن که با هم بریم مسافرت......ویلای ماریا.....اونم کجا؟ یه ویوش به سمت دریا....یکیش به سمت کوه.....و یکیشم که سمت شهر.....خخخییللیی خخووششششش گگگگگللللللل بببببببووووددددددد.......میخواستیم که فردا راه بیوفتیم....کریم توی هال خونم نشسته بودش.....و منتظر من بود.....وقتی چمدونامو آوردم پایین متوجه نشد....داشت هم آهنگ گوش میخواد با هندزفری و هم اینکه داشت چت میکرد......وایسا....داره چت میکنه 😏😈😈😈😈😈
سریع رفتم پشت مبل و گوشی رو ازش قاپیدم....دیدم داره با تیلز چت میکنه.....
کریم: ااااممممممممیییییییی.......شریععععع بببددددشششششش بببههههه ممنننننننن 🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬
امی: اُمراً😝
حالا هی من بدو کریم دنبالم.....تا اینکه گوشیم زنگ خورد.....گوشیش رو پرت کردم بالا و سریع رفتم جواب دادم.....داشت میخورد زمین که کریم سریع گرفتش.....جواب دادم: بعله؟
؟؟؟:نشناختی؟
صفحهی گوشیم رو نگا کردم دیدم سونیکه.....
امی: هه...ببخشید....این کریم حواس برای آدم(حیوون )نمیزاره که....
کریم از اون طرف : چرا اینقدر داری گ*ه میخوری؟؟؟؟؟
امی : خب چه کار داشتی؟
سونیک: خخخخببببب...ررااااسستتتشتشششش....
امی: سونیک؟
سونیک: بله؟
امی: خودت میدونی که من از کشیدن حرف بدم میآد.....پس؟
سونیک: خب باشه....هوف....ببین.......آآآآآآآههههههه....من نمیتونم بگم_
؟؟؟: بدش به من....الو امی؟
امی: بله داداش؟
شدو: ببین من نمیتونم بیام دنبالت ....پس تو باید با سونیک بری!!!!
من پشت تلفن: ⚰️🪦🗿☠️💀😵
شدو : الو امی زندهای؟ خب میدونم خیلی بده....ولی من باید ماریا رو ببرم.....ماشینش پنچر شده....
امی : او..اوکی ... داداش🙁
شدو : الان میگم بیاد دنبالت....آماده باش...بای
امی: بای 😔
.......
ششششششششتشتتتتتتتتتتتتتتتت بهش.....آخه چچچچررررررررراااااااااااااااااااا
ولی باید باهاش کنار بیام....مجبورم 🙄😒
(راستی بچهها.... باید بگید که اون ناشناسِ کی بودش)
#قسمت_بعدی_مسافرت_فلاکت_بار_یاجدایی
ادامه دارد....؟؟