عشق سیاه پارت 25

از زبان سونیک /:

خب حالا چه غلطی بکنم ؟ لباسام که به فنا رفتن ، جادویی هم ندارم تا لباس جدیدی برای خودم بیارم .

من :(( این دنیا دیگه به درد نمیخوره !)).

باید یک فکری کنم اما باید چیکار کنم ؟؟؟؟

یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( هی سونیک اون تو داری چه غلطی میکنی ؟ ذهن منحرف تیلز و من داره کار میکنه ها !))

منم با عصبانیت گفتم :(( مگه دارم چه غلطی میکنم که اون ذهن منحرف فانی تون کار کرد ؟)).

امی :(( فا....چی ؟ )).

وایسا....گند زدم !!!!!!

م....منظورم Fun بود !

امی :((.....عجب)).

خب باید با واقعیت روبه رو بشم ، لباسی ندارم که بپوشم جز همین لباس جاسوسی که تنمه.......یعنی من باید تا زمانی که اینجا هستم همین لباس تنم باشه ؟؟؟

دیگه واقعاً این دنیا به درد نمیخوره !

یکدفعه صدای تیلز اومد :(( هی میشه از دستشویی من بیای بیرون لطفاً ؟ )).

من :(( یکم دندون رو جیگر بزار دیگه !)).

خب باید برم بیرون.

رفتم جلوی در و آماده بیرون رفتن شدم و وقتی که به سمت در رفتم در باز شد و این دختره امی اومد داخل و گفت :(( ببینم داری چه......)).

قبل از اینکه حرفش تموم بشه با کله خورد به من و افتاد روی زمین .

امی :(( اخخخخخ )).

من :(( این دیگه تقصیر خودته )).

امی با عصبانیت از روی زمین بلند شد و گفت :(( چی گفتی ؟؟؟؟؟؟؟)).

من :(( آیا تو کر هستی ؟)).

امی :(( شیطونه میگه بزنم پدرتو ژله کنم 😡)).

منم زیر لب گفتم :(( پدرم رو ژله کنی ؟ تو ناخون انگشت کوچیکش هم نیستی !)).

امی :(( چی بلغور کردی ؟)).

من :(( میشه بزاری رد بشم یا قراره توی همین دستشویی مستقر بشم ؟)).

اونم رفت کنار و منم از دستشویی بیرون رفتم.

وقتی از دستشویی بیرون اومدم تیلز با تعجب بهم نگاه کرد.

من :(( ها ؟ چیه ؟ خارپشت ندیدی ؟)).

تیلز :(( مشکل این نیست ، چرا هنوز لباس جاسوسی تنته ؟ مگه نرفتی که لباست رو عوض کنی ؟ )).

من :(( متاسفانه یک اتفاق خیلی ناگوار پیش اومد که حتی از حمله هیتلر به کل دنیا هم بدتر بود !)).

تیلز :(( منظور ؟)).

من :(( مهم نیست با خودم گفتم که اگه یکم تنم باشه بهش عادت می‌کنم )).

تیلز :((...... می‌دونستی که دروغ گفتنت افتضاحه ؟)).

زیر لب گفتم :(( هزار سال پیش به یک نفر میگفتم زیر چشمت ابرو هه نه بالای چشمت باور میکرد ، اما اینا دیگه خیلی تکامل یافته تر از اونان !)).

تیلز :(( ببخشید جانم ؟)).

من :(( هیچی نگفتم )).

تیلز :((😑)).

من :(( نگا میکنی ؟ )).

تیلز :(( پاندای کونگ فوکار نشو برای من ! من خودم صدام با حامد عزیزی مو نمی‌زنه چه برسه به تو !)).

من :(( چی میگی ؟)).

تیلز :(( بفرما حالا علی صادقی شد !)).

یکدفعه امی فریاد زد :(( شما دوتا !)).

ما هم بهش نگا کردیم.

امی :(( الان وقت این حرفها نیست ، تو.....)).

به من اشاره کرد.

ادامه داد :(( دنبال من بیا !)).

من :(( کجا ؟)).

امی :(( هرجا به هر کجا !)).

من و تیلز :(( 😐😐 )).

امی :(( آه )).

اومد سمت من و دستم رو گرفت و منو دنبال خودش کشوند.

این دختره منو با سبد خرید اشتباه گرفته ؟ کلا مشکلش با من چیه ؟

من :(( کجا داریم میریم ؟)).

امی هم بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت :(( پیش داداش سیاه سوختت !)).

وای نه دیدن اون از هر شکنجه ای که تا حالا دیدم و شنیدم بدتره !!!!

یکدفعه امی ایستاد و گفت :(( رسیدیم !)).

خداییش این از من و موشک هم سریعتره البته بعد از ویکتوریا..... ببخشید ویکتور.

وقتی می‌خواستیم وارد بشیم یک صدایی از توی اتاق روبه رومون اومد :(( مشت نووورییی!!!!)).

هم من و هم امی چشمامون تا ته باز شد 😳😳

من :(( چه کوفتی بود ؟)).

امی :(( نمی‌دونم )).

بعد هم سریع وارد شدیم و.....

بلههههههه؟؟؟؟؟

چند دقیقه پیش /:

از زبان شدو /:

بعد از اینکه این ماکارونی خوشمزه رو خوردم احساس آرامش و رهایی داشتم برای همین هم هی آهنگی می‌خوندم که انگار بهنام بانی هم جلوم لنگ میندازه چه برسه به محسن ابراهیم زاده .

یکدفعه رژ گفت :(( هی مایکل جکسون !)).

بهش نگاه کردم.

ادامه داد :(( باید برگردیم )).

من :(( ببخشید کجا ؟)).

رژ :(( سر تمرین دیگه !)).

من :(( اوه نه !)).

رژ :(( اوه آره !)).

بعد هم دست منو محکم گرفت.

من :(( اخخخخخ ایییییی)).

رژ :(( چته ؟ چرا داد میزنی ؟)).

من :(( دستم رو خورد کردی اونوقت انتظار داری که دردم نیاد ؟)).

رژ :(( حالا هرچی )).

بعد هم دوباره رفتیم سمت اون رینگ کشتی .

بعد از اینکه رسیدیم دیدم که اون دوتا دارن وزنه میزنن !

واییییییییییییی عجب زوری دارن اینا !

وقتی که متوجه حضور من و رژ شدن به من نگاه کردن و لبخند حیوان کشی زدن .

من :(( علیک )).

اونا :(( 😈🔪)).

زیر لب گفتم :(( امروز حتماً می‌میرم !)).

بعدش رفتم توی رینگ و اون دوتا هم جلوم ایستادن.

رژ هم رفت کنار رینگ و روی یک صندلی نشست و گفت :(( شروع کنید !)).

اون دوتا هم به سمتم هجوم آوردند.

منم هی جاخالی می‌دادم ، درسته که نمیتونم بهشون مشت بزنم ولی می‌تونم جاخالی بدم.

همینجوری داشتم جاخالی می‌دادم ولی اونا هم سرعتشون بیشتر از من بود و با یک و دوتا مشت کارم رو تموم کردن.

منم از شدت درد افتادم زمین و شکمم رو گرفتم.

سیلور و ناکلز اومدن بالای سرم و گفتن :(( حالا چی سیب‌زمینی سرخ کرده ؟ )).

بعد هم زدن زیر خنده .

آه می‌دونستم که برای مبارزه......

وایسا !

یک چیزی......یک چیزی.....یک چیزی حس میکنم !

احساس......قدرت.

با سرعت از روی زمین بلند شدم ، باورم نمیشه قدرتم برگشته....ولی چجوری ؟ من که بالهام رو ندارم !

وایسا فهمیدم شادی و خنده اینا به من انرژی میدن و منو قویتر میکنن.

اونا :(( چی شد ؟)).

من :(( با دستای خودتون گور خودتون رو کندین !)).

بعد هم یک مشت به سیلور زدم و اونم با کله رفت توی دیوار.

هم ناکلز و هم رژ خشکشون زد.

ناکلز :(( چه غلطی کردی ؟؟؟)).

منم دستم رو مشت کردم و بعد کل قدرتی که داشتم رو روی دست راستم متمرکز کردم.

بعدش هم فریاد زدم :(( مشت نوریییی!!!)).

بعد هم ناکلز عین سیلور رفت توی دیوار و دیوار هم فرو ریخت !!!

یکدفعه در باز شد و اون دختره با سونیک گور به گور شده اومدن داخل و با تعجب بهم نگاه کردن.

من :(( علیک )).

اونا :(( WTF!!! )).

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:59 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب