از زبان سونیک /:
خب حالا چه غلطی بکنم ؟ لباسام که به فنا رفتن ، جادویی هم ندارم تا لباس جدیدی برای خودم بیارم .
من :(( این دنیا دیگه به درد نمیخوره !)).
باید یک فکری کنم اما باید چیکار کنم ؟؟؟؟
یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( هی سونیک اون تو داری چه غلطی میکنی ؟ ذهن منحرف تیلز و من داره کار میکنه ها !))
منم با عصبانیت گفتم :(( مگه دارم چه غلطی میکنم که اون ذهن منحرف فانی تون کار کرد ؟)).
امی :(( فا....چی ؟ )).
وایسا....گند زدم !!!!!!
م....منظورم Fun بود !
امی :((.....عجب)).
خب باید با واقعیت روبه رو بشم ، لباسی ندارم که بپوشم جز همین لباس جاسوسی که تنمه.......یعنی من باید تا زمانی که اینجا هستم همین لباس تنم باشه ؟؟؟
دیگه واقعاً این دنیا به درد نمیخوره !
یکدفعه صدای تیلز اومد :(( هی میشه از دستشویی من بیای بیرون لطفاً ؟ )).
من :(( یکم دندون رو جیگر بزار دیگه !)).
خب باید برم بیرون.
رفتم جلوی در و آماده بیرون رفتن شدم و وقتی که به سمت در رفتم در باز شد و این دختره امی اومد داخل و گفت :(( ببینم داری چه......)).
قبل از اینکه حرفش تموم بشه با کله خورد به من و افتاد روی زمین .
امی :(( اخخخخخ )).
من :(( این دیگه تقصیر خودته )).
امی با عصبانیت از روی زمین بلند شد و گفت :(( چی گفتی ؟؟؟؟؟؟؟)).
من :(( آیا تو کر هستی ؟)).
امی :(( شیطونه میگه بزنم پدرتو ژله کنم 😡)).
منم زیر لب گفتم :(( پدرم رو ژله کنی ؟ تو ناخون انگشت کوچیکش هم نیستی !)).
امی :(( چی بلغور کردی ؟)).
من :(( میشه بزاری رد بشم یا قراره توی همین دستشویی مستقر بشم ؟)).
اونم رفت کنار و منم از دستشویی بیرون رفتم.
وقتی از دستشویی بیرون اومدم تیلز با تعجب بهم نگاه کرد.
من :(( ها ؟ چیه ؟ خارپشت ندیدی ؟)).
تیلز :(( مشکل این نیست ، چرا هنوز لباس جاسوسی تنته ؟ مگه نرفتی که لباست رو عوض کنی ؟ )).
من :(( متاسفانه یک اتفاق خیلی ناگوار پیش اومد که حتی از حمله هیتلر به کل دنیا هم بدتر بود !)).
تیلز :(( منظور ؟)).
من :(( مهم نیست با خودم گفتم که اگه یکم تنم باشه بهش عادت میکنم )).
تیلز :((...... میدونستی که دروغ گفتنت افتضاحه ؟)).
زیر لب گفتم :(( هزار سال پیش به یک نفر میگفتم زیر چشمت ابرو هه نه بالای چشمت باور میکرد ، اما اینا دیگه خیلی تکامل یافته تر از اونان !)).
تیلز :(( ببخشید جانم ؟)).
من :(( هیچی نگفتم )).
تیلز :((😑)).
من :(( نگا میکنی ؟ )).
تیلز :(( پاندای کونگ فوکار نشو برای من ! من خودم صدام با حامد عزیزی مو نمیزنه چه برسه به تو !)).
من :(( چی میگی ؟)).
تیلز :(( بفرما حالا علی صادقی شد !)).
یکدفعه امی فریاد زد :(( شما دوتا !)).
ما هم بهش نگا کردیم.
امی :(( الان وقت این حرفها نیست ، تو.....)).
به من اشاره کرد.
ادامه داد :(( دنبال من بیا !)).
من :(( کجا ؟)).
امی :(( هرجا به هر کجا !)).
من و تیلز :(( 😐😐 )).
امی :(( آه )).
اومد سمت من و دستم رو گرفت و منو دنبال خودش کشوند.
این دختره منو با سبد خرید اشتباه گرفته ؟ کلا مشکلش با من چیه ؟
من :(( کجا داریم میریم ؟)).
امی هم بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت :(( پیش داداش سیاه سوختت !)).
وای نه دیدن اون از هر شکنجه ای که تا حالا دیدم و شنیدم بدتره !!!!
یکدفعه امی ایستاد و گفت :(( رسیدیم !)).
خداییش این از من و موشک هم سریعتره البته بعد از ویکتوریا..... ببخشید ویکتور.
وقتی میخواستیم وارد بشیم یک صدایی از توی اتاق روبه رومون اومد :(( مشت نووورییی!!!!)).
هم من و هم امی چشمامون تا ته باز شد 😳😳
من :(( چه کوفتی بود ؟)).
امی :(( نمیدونم )).
بعد هم سریع وارد شدیم و.....
بلههههههه؟؟؟؟؟
چند دقیقه پیش /:
از زبان شدو /:
بعد از اینکه این ماکارونی خوشمزه رو خوردم احساس آرامش و رهایی داشتم برای همین هم هی آهنگی میخوندم که انگار بهنام بانی هم جلوم لنگ میندازه چه برسه به محسن ابراهیم زاده .
یکدفعه رژ گفت :(( هی مایکل جکسون !)).
بهش نگاه کردم.
ادامه داد :(( باید برگردیم )).
من :(( ببخشید کجا ؟)).
رژ :(( سر تمرین دیگه !)).
من :(( اوه نه !)).
رژ :(( اوه آره !)).
بعد هم دست منو محکم گرفت.
من :(( اخخخخخ ایییییی)).
رژ :(( چته ؟ چرا داد میزنی ؟)).
من :(( دستم رو خورد کردی اونوقت انتظار داری که دردم نیاد ؟)).
رژ :(( حالا هرچی )).
بعد هم دوباره رفتیم سمت اون رینگ کشتی .
بعد از اینکه رسیدیم دیدم که اون دوتا دارن وزنه میزنن !
واییییییییییییی عجب زوری دارن اینا !
وقتی که متوجه حضور من و رژ شدن به من نگاه کردن و لبخند حیوان کشی زدن .
من :(( علیک )).
اونا :(( 😈🔪)).
زیر لب گفتم :(( امروز حتماً میمیرم !)).
بعدش رفتم توی رینگ و اون دوتا هم جلوم ایستادن.
رژ هم رفت کنار رینگ و روی یک صندلی نشست و گفت :(( شروع کنید !)).
اون دوتا هم به سمتم هجوم آوردند.
منم هی جاخالی میدادم ، درسته که نمیتونم بهشون مشت بزنم ولی میتونم جاخالی بدم.
همینجوری داشتم جاخالی میدادم ولی اونا هم سرعتشون بیشتر از من بود و با یک و دوتا مشت کارم رو تموم کردن.
منم از شدت درد افتادم زمین و شکمم رو گرفتم.
سیلور و ناکلز اومدن بالای سرم و گفتن :(( حالا چی سیبزمینی سرخ کرده ؟ )).
بعد هم زدن زیر خنده .
آه میدونستم که برای مبارزه......
وایسا !
یک چیزی......یک چیزی.....یک چیزی حس میکنم !
احساس......قدرت.
با سرعت از روی زمین بلند شدم ، باورم نمیشه قدرتم برگشته....ولی چجوری ؟ من که بالهام رو ندارم !
وایسا فهمیدم شادی و خنده اینا به من انرژی میدن و منو قویتر میکنن.
اونا :(( چی شد ؟)).
من :(( با دستای خودتون گور خودتون رو کندین !)).
بعد هم یک مشت به سیلور زدم و اونم با کله رفت توی دیوار.
هم ناکلز و هم رژ خشکشون زد.
ناکلز :(( چه غلطی کردی ؟؟؟)).
منم دستم رو مشت کردم و بعد کل قدرتی که داشتم رو روی دست راستم متمرکز کردم.
بعدش هم فریاد زدم :(( مشت نوریییی!!!)).
بعد هم ناکلز عین سیلور رفت توی دیوار و دیوار هم فرو ریخت !!!
یکدفعه در باز شد و اون دختره با سونیک گور به گور شده اومدن داخل و با تعجب بهم نگاه کردن.
من :(( علیک )).
اونا :(( WTF!!! )).
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️