داستان دو عاشق ❤️‍🩹قسمت ۸

داستاندو عاشق ❤️‍🩹

قسمت ۸

از زبان کارمن

ملکه‌ی خورشید از یه راه مخفی همگی رو بیرون فرستاد....من آخر از همه داشتم میرفتم که : ملکه سِردینیا......اگه میشه....وقتی فرزندانمون عاشق شدن....این گردنبند ها‌رو بهشون بدید.....اینا یادگاری های ما هستن....

کارمن: ملکه سان....(سان به معنی خورشید هست.....و زبان میونی ها انگلیسی هستش🤞🏻)

هر کدوم یه چیزی بهم دادن:

پادشاهی خورشید:دوتا گوشواره با شکل خورشید ☀️

پادشاهی آتش:یه دستبند با شکل آتش🔥

پادشاهی رزگلد :یه انگشتر با شکل گل🌺

پادشاهی ماه: ۳ تا گردنبند با شکل ماه🌑🌕

______

اونا رو گرفتم و پادشاه ماه بهم یه نقشه داد.....

بعداز اون ....از اونجا دور شدم و رفتم پیش بقیه.....

نمیدونم که چه بلایی سر بقیه اومد.....آخرین صدایی که شنیدم....صدای اسکروج بود که میگفت: دیگه سلطنت نابود شده.....من از الان حاکم کل دنیام !(با صدای بلند...)

بعداز اون قصر لابه‌لای درختا پنهان شد.....

بقیه رو پیدا کردم.....رفتم پیششون.....پرنسس امی و ماریا آرون آروم گریه میکردن.....پرنسس هانی و بیلز داشتن اونارو آرون میکردن.....و پرنس ها.....فقط به یه نقطه‌ی نا معلومی زل زده بودن..... برای اینکه جو رو عوض رو عوض کنم از حالت دارکم دراومدم بیرون و به حالت همیشگیم برگشتم....: خب پرنس ها و پرنسس های جوان و نوجوان......بزارید خودم رو معروف کنم......من کارمن دِ سِردینیا هستم.....ملکه‌ی میونی.....ولی شما منو کارمن صدا بزنید....🤗

هانی : ملکه.....هق......الان ..... خانواده‌هامون ...کجان ؟

یا خدا.....حالا جواب اینو چی بدم😐😒: اااممم خب....اونا رو به‌یه جای امنی رسوندم.....نگرانشان نباشید

بیلز: و ما چطوری میتونیم به شما اعتماد کنیم که شماهم یکی از افراد اسکروج نباشید ؟ 🤨

دیدم یه گل گوش خوار پشت سرشه و میخواد بخورتش.....شمشیر رو احضار کردم و از دل خاک بیرون زد.....همشون با دیدن شمشیر چشاشون گرد شد....بعدش پرنس شدو و سونیک شمشیراشون رو از قلاف درآوردن و جلوی من گرفتن....منم معطل نکردم و از روی سرشون پريدم......ولی توی اون لحظه پرنس شدو با شمشیر پهلوی منو به چخ داد 😐😑

منم اون گل رو بریدم و سرش افتاد جلوی پرنسس بیلز.....بیچاره ها تازه فهمیدن قضیه از چه قراره 😒

سیلور: بهتره که بهشون اعتماد کنیم.....این....تنها راهِ.....

سونیک: وقتی که نمیش_

سیلور: ولی من میشناسم!

شدو: و اونوقت از کجا ؟

سیلور: بعدا بهتون میگم

کارمن: خیله خب.....بهت_

یه بنده خدایی: اونجان....بگیریدشون!

امی : چی شده ؟

سونیک: پیدامون کردن 😠

اسکروج: هاهاهاهاهاها.....چی فکر کردید با خودتون....که ما فرار می‌کنیم و من پیداتون نمیکنم ؟پس خیلی خیلی خنگ هستید😂

کارمن : (روبه پرنسسها و پرنس ها) من یه گودال توی زمین درست میکنم.....میرید داخلش....اونجا میمونید تا اینکه من شر این مزاحم رو کم کنم !

ماریا : توی زمین ؟

کارمن: آره...بجنبید!

با قدرت خاکم یه گودال بزرگ درست کردم.....بعدش اونا رو توی هوا معلق کردم و گزاشتم‌شون توی گودال....بعدش با احتياط روشو بستم.....

وقتی سرن رو بالا کردم.....دیدم افراد اسکروج دورم حلقه زدن.....هر کدومشون یه چوبی چیزی دستشون بود.....همشونم هیکلی بودن.....تا اینکه صدای دست زدن اومد: براوو...براوو.....خوب فرار کردی.....و اونا رو هم فراری دادی........ولی بدون.....دیگه کاری نمیتونی بکنی.....چون......اینجا کارت رو به اتمام میرسونم.....

کارمن: هِ....زِکی.....زِهی خیاله باطل 😅......بیا وسط جوجه.....من جوجه گوجه سبزپروکسی قورت میدم 😂

اسکروج: باشه ..... بیا وسط تا من تورو بخورم 👿

کارمن : اوکی 😉

به حالت یینگم دراومدم و یه طلسمی خوندم:(توجه بکنید که من[کارمن] وقتی یه آوازی میخونم یعنی دارم طلسم انجام میدم....برای اینکه اون فرد متوجهنشه که داره طلسم میشه از این ترفند استفاده میکنم 😶‍🌫️)

My power show your life

Your First days.... And your end days

Don't make now the last day.

So....don't play with me .... you fool 🤪

(معنیش:قدرت من زندگي تورو نشونم میده

روزای اولت.... و روزای آخرت

کاری نکن که الان بشه روزای آخرت

پس با من بازی نکن...ای احمق )

همینطور که داشتم میخوندم دستم رو روی زمین گزاشته بودم و یه دگه‌های سیاهی از زیر زمین به سمت اونا میرفت..... یه‌جورایی رنگش بنفش تیره بود.....چشام رو باز کردم و یه لبخند‌ی زدم: 😏

تا اینکه: همگی حمله کنیدددد!!!!هر کسی که سرش رو برام بیاره یه جایزه‌ی ويژه‌ای پیش من داره 👾

همگیشون بهم حمله کردن....و من همینو میخواستم.....خودم رو تو هوا شناور کردم و دستام رو تو هوا تکون دادم و یه دایره درست کردم...... داخل دستام آتیش بنفش ایجاد شد و داخل اون دایره فرضی هم آتیش سیاه ایجاد شد......بیاید جلو.....بیاد 😈👻

از زبان سیلور: کارمن ما رو فرستاد زیر زمین.....اونجا تاریک بود تا اینکه یه آتیشی ایجا شد....دیدم کار پرنسس بیلز هست.....هممون ساکت بودیم .... تااینکه: سیلور ؟ بلاخره نگفتی که ملکه سِردینیا رو از کجا میشناسی ؟

سیلور: آه....ول کن سونیک

شدو : باید بگی....ما باید بدونیم.....

سیلور: آآآآآآآههه ببااششهه......

/فلش بک/

از زبان سیلور/

(این نکته رو بگم که سیلور پسر ناتنی ملکه و پادشاه ماه هستش.....حالا در ادامه متوجه میشید 😉)

داشتم پرواز میکردم توی ابرا......تا اینکه جلوی سبز شد و گفت : بینگو! پیدات کردم! گفتم که میتونم!

سیلور: آفرین کارمن.....ولی ایندفعه نوبت منه‌هاااا.....وایسا تا بیام....!

داشتیم بازی می‌کردیم که یهو از قصر یه صدای مبهمی اومد!

از قصر ما بود....سریع پرواز کردم و رسیدم....روی ابرا افتادم چون خیلی با عجله داشتم پرواز میکردم.....(توجه: اوایل سیلوربرای پادشاهی آسمان بودش و قصرشونم بالای ابرا بود.....دقیقا بالای میونی...... بعدش وقتی قصرشون از بین میره هیچی جز خاکستر باقی نمیمونه...بعدش پادشاهی ماه اونو به فرزند خوندگی قبول میکنه !) وقتی به قصر رسیدم.....اصلا قصری ندیدم....فقط یه فرد زرد رنگ داشت با لذت اونجا رو نگاه میکرد....اشک تو چشام جمع شده بود.....کارمن اومد پیشم و گفت : آروم باش سیلور..... آروم باش..... بهت قول میدم که الان جای خوبی هستن.....بهت قول میدم.....ف...فقط...گ...گریه...ن...نکن....ک...که ...م...منم....گ...گریم.....می...میگریه.....

میدونستم که نباید گریه کنه....چون به خواهرش قول داده بود.....منم اشکام رو پاک کردم.....اون فردی که اون طرف وایساده بود بلند بلند خندید.....چهره‌ی معصوم کارمن تبدیل به یه اخم بزرگ شد....تبدیل به یه کینه‌ی خیلی خیلی خیلی بزرگ شد.....اینقدر اعصبانی شده بود که موهاش سیاه شده بودن....بالشم همینطور..... رفت نزدیک و گفت : آهای تویه بی‌مصرف.....ببینم تو _

؟؟؟؟: به به....شاهدخت کوچولو.... چه عجب از این ورا ....شما کجا اینجا کجا ؟ ههههه

کارمن : جیسونننننننن...!!!!!

جیسون: اِوا ببینم ناراحت شدی ؟..... اشکالی نداره که عزیزم.....نوبت تو هم میرسه...چه زود...چه دیر.....ههههههههه

و رفت.....کارمن دست منو گرفت و برد توی قصر خودشون و هنه‌ی قضیه رو براشون تعریف کرد.....اوناهم به بقیه‌ی پادشاهی ها گفتن.....در آخر پادشاهی ماه قبول کرد که منو به فرزندخواندگی قبول کنه.....

/پایان فلش بک/

از زبان امی ....

فک نمیکردم که اینطوری باشه

.....

یهو یه صدای انفجاری بالای سرمون شنیدم.....و بعدش خودمون رو وسط جنگل دیدم....!

از زبان اسکروج....

دیدم داره با قدرت نفرين همرو میسوزونه..... اگه از این قدرت استفاده کنه دیگه نمیتونم بگیرمشون کنم.....همرو زد لت و پار کرد.....آخرش گفت : خسته نباشی با این ارتش درست کردنت....حالا من گفتم باید خیلی قوی باشن...ولی توی ۵ دقیقه شکست خوردن.....از تو بعید بود😂🤣

خب....فقط من و تو موندیم....حالا چه کار کنیم؟

اسکروج: یه مسابقه میزاریم....اگه من بردم باید اونا رو تحویل بدی و من باید سرت رو بردارم برم.....ولی اگه تو بردی_

کارمن : گورت رو گم میکنی 😒

اسکروج: قبوله.....ولی من قول نمیدم👿

کارمن: منم قول نمیدم که سرم رو بهت بدم 😏

اسکروج: اوکی.....بیا شروع کنیم!

<_____>

یه نبرد جانانه داشتیم.....یه گلوله آتیش پرتاب کرد و منم یه گلوله آتیش ..... برای من قرمز و برای اون بنفش....وقتی به هم برخورد کردن یه انفجار بزرگی رخ داد....به عقب پرتاب شدم و دستم رو محافظ صورتم کردم.....بعدش کارمن غیبش زد....نمیدونم که کجا رفت! ... ولی من پیدات میکنم !

ادامه دارد؟؟

[ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:11 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب