از زبان نویسنده:
سونیک یا بهتر بگم سوپر اش سونیک بلند شد و به رباتنیک نگاه کرد.دستشو سمت رباتنیک دراز کرد.همون لحظه از زیر سونیک یه خط خاکستری رنگ رو زمین پدیدار شد.اون خط تا زیر رباتنیک ادامه پیدا کرد و به زیر رباتنیک که رسید بیرون زد و رباتنیک رو گرفت و بلند کرد.سونیک رفت سمت رباتنیک.
سونیا چرخی زد و گفت:خب فکر کنم کار ما اینجا تموم شد.
و یدفعه با مفلیس کریستالی که رو به روش وایساده بود و با خشم بهش خیره شده بود رو به رو شد.
سونیا:اوه..فکر کنم هنوز تموم نشده.
یدفعه مفلیس که در درون سونیا بود پرید بیرون و گفت:عه برادر سیلفم اینجا چیکار میکنی؟
مفلیس کریستالی با دیدن مفلیس تعجب کرد و پرسید:ت.تو؟...تو...مگه نمردی؟!
مفلیس:بیخیال برادر...یعنی دلت ذره ای برام تنگ نشده بود؟فقط مرگ من برات مهمه؟
مفلیس یا در اصل..سیلفم عصبی شد و داد زد:منو برادر صدا نزن!توی هیولا هیچ وقت برادر من نبودی،نیستی و نخواهید بود!
مفلیس ناراحت شد.با وجود کاری که کرده بود ولی باز سیلفم رو برادر خودش میدونست..با وجود اینکه از جهنم بیرون انداختنش ولی بازم سیلفم رو برادر خودش میدونست..چندین سال متوالی رو صبر کرده بود بلکه بتونه برادرش رو ببینه و دوباره با خنده های بچگونه سمتش بدوه و بپره تو بغلش.
*فلش بک*
سیلفم:کجایی کوچولو؟لولوخورخوره منتظرته ها!میخواد زود پیدات کنه و بخورتت!
مفلیس ریز خنده ای کرد و با یه جهش رفت زیر اون یکی میز و به پاهای سیلفم نگاه کرد.
مفلیس:[زیر لب]و من نمیذارم که لولوخورخوره منو بخوره!
دوباره ریز خنده ای کرد.دستاش رو رو دهنش گذاشت و به پاهای سیلفم که داشت به میز نزدیک میشد نگاه کرد.یدفعه سیلفم خم شد و به مفلیس نگاه کرد.
سیلفم:پیدات کردم!
مفلیس جیغی زد و خواست دربره ولی سیلفم فوری گرفتش و گفت:لولوخورخوره گرفتت!
و بعد شروع کرد و آروم آروم بدن مفلیس رو گاز میگرفت و همراه باهاش صداهایی درمیاورد. مفلیس بلند جیغ میزد و میخندید.(و بله یجوری سوتی گندمو جمع کردم🤣🤣🤣حال کردین خدایی چجوری سوتی رو جمع کردم؟)
*زمان حال*
اشکی از چشم مفلیس افتاد.
مفلیس:چرا اینجوری میکنی برادر؟
سیلفم:گفتم منو برادر صدا نزن!تو هیچ وقت برادر من نبودی یه هیولا نمیتونه برادر من باشه.
سونیا دستاشو رو شونه مفلیس گذاشت و آروم جوری که فقط مفلیس بشنوه گفت:هی مفلیس به حرفاش گوش نده.نذار ناراحتت کنه.تو یه هیولا نیستی.
مفلیس:م.من..من..من فقط کنترلم دست خودم نبود...
*فلش بک*
سیلفم عصبی از اونجا رفت بیرون.مفلیس دستشو رو گونه سرخ شدش که میسوخت گذاشت و آروم گریه کرد.یدفعه صدای دختری رو از پشت سرش شنید.
؟؟؟:سلام کوچولو!
برگشت سمت اون دختر و بهش نگاه کرد.
مفلیس:ش.شما..شما..و.ویکتوریا آدامز؟
ویکتوریا:اوه..خوشحالم که منو شناختی!
ویکتوریا نزدیک مفلیس شد و رو یه زانوش جلوی مفلیس رو زمین نشست.دستشو بالا اورد و شروع به نوازش گونه سرخ شده مفلیس کرد.
ویکتوریا:میسوزه؟
مفلیس همراه با قطره اشکی که از گونش چکید سرشو اروم تکون داد.
ویکتوریا:آخی..نگران نباش..خوب میشه
ویکتوریا مفلیس رو تو بغلش کشید و شروع به نوازش موهاش کرد.
ویکتوریا:میخوای حرفاتو بزنی؟شاید آروم شدی!..
همون لحظه مفلیس گفت:م.من هیچ کاری نکرده بودم..ن.نمیدونم چرا برادر منو زد..نمیدونم چرا سرم داد زد..نمیدونم..من..من فقط حواسم نبود و زدم ظرف مورد علاقه برادرو شکوندم...
ویکتوریا آهی کشید و گفت:وقتی مشکلات به وجود بیان همه چهره واقعی خودشونو نشون میدن..کوچولو..برادرت تورو دوست نداره..
مفلیس:چرا؟مگه من چیکار کردم؟(دلم برای مفلیس سوخت🥺💔)
ویکتوریا:هیچکار!فقط برادرت دوست نداره..
مفلیس:م.من..این همه سال به عنوان برادر سعی کردم بهترین خودم باشم و اون..هیچ وقت..هیچ وقت دوستم نداشته؟
ویکتوریا:متاسفانه..اینجوریه.
مفلیس احساس غمش به خشم تبدیل شد.یا بهتر بگیم ویکتوریا اون کارو کرد.مفلیس عصبی گفت:پس منم دیگه دوستش ندارم!انتقام اون همه مهر برادری رو ازش میگیرم.
ویکتوریا که داشت مفلیس رو با قدرتش کنترل میکرد نیشخندی زد و گفت:آفرین!همین کارو بکن..پسرای جهنم ارزش ندارن که مهرتو بهشون نشون بدی!!..
*زمان حال*
مفلیس اسم ویکتوریا رو تو ذهنش گفت.و بعد صدای ویکتوریا رو تو ذهنش شنید.
ویکتوریا:سلام کوچولو!چیشده؟هم..بازم برادرت؟هم..اون خارپشت مشکی رنگ پشت سرت رو میبینی؟اونو بفرست سراغ برادرت.به خاطر قدرتت اختیار کنترل کردن اونو داری.
مفلیس سمت سونیک که داشت رباتنیک رو زنده زنده اوراق میکرد برگشت و داد زد:سوپر اش سونیک!
سونیک برگشت و به مفلیس نگاه کرد.
مفلیس به سیلفم اشاره کرد و گفت:اونو...بکش
از اونجایی که مفلیس شیطان خاکستر بوده پس طبیعیه سوپر اش سونیک فقط به حرف مفلیس گوش بده و با تمام سرعت به سمت سیلفم بره و بخواد بکشتش.دوباره صدای ویکتوریا رو داخل مغزش شنید که میگفت:آفرین!کار درست همینه!موفق باشی!..کمک خواستی من همه جا هستم!..(اینجا من همه جا هستم کنایه از اینه که حواسم به همه چی هست)
...
هوفی کشید و به آسمان خیره شد.
؟؟؟:اون رباتنیک از خود راضی خیلی بی عرضه اس..سیلفم هم دست کمی نداره..انگار خودم باید شروع کنم.اون دوتا پسر..سونیک و مانیک...باید برگردن به آزمایشگاهی که چند سال پیش ازش فرار کردن!...
با تصور کارهایی که قرار بود انجام بده نیشخندی زد و ریز ریز خندید.سونیک و مانیک...اون دو نفر قراره به هیولا تبدیل بشن!