سلاح پارت ۷ فصل ۳:بازگشت

از زبان تیلز:

قبل از رفتن به آندرگروند تصمیم گرفتم برم به غار مدوسا.(تو فصل قبل یه اشاره کوچیک بهش شد)تو غار مدوسا سلاحی رو قایم کرده بودم که شب ها و روزای زیادی رو با استارلاین صرف ساختنش کردیم.شاید به نظر ایده خوبی نمیومد اما خب میتونست کمک بزرگی حساب بشه.پارچه رو از روش کشیدم کنار.دکمش رو زدم و روشنش کردم.این رو باخودم به آندرگروند میبرم.بهم نگاه کرد.لبخندی زدم و گفتم:خوش اومدی..متال سونیک!

...

از زبان امی:

دستبند یین و یانگ رو از تو جیبم دراوردم و بهش خیره شدم.

*فلش بک*

سونیک انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه دستبندی با طرح یین و یانگ از جیبش دراورد و بهم داد.

سونیک:...اینو مادرت بهم داد...بهم گفت به دستت برسونمش.

من:چی؟ت.تو..

سونیک:آره.من یه دوران رو با مادرت زندگی کردم.مادرت واقعا زن خوبی بود.

حرفی نزدم و به دستبند خیره شدم.

سونیک:مادرت بهم گفت این یه میراث خانوادگیه و وقتش بود که به دست تو بیوفته..همچنین مادرت سفارش کرد ازش خوب مراقبت کن.

اروم باشه ای گفتم.باورم نمیشد که سونیک مادرم رو میشناخت..

*زمان حال*

نفس عمیقی کشیدم.هنوز برام سواله که سونیک مادرمو از کجا میشناخت..وقتی ببینمش ازش میپرسم.شاید جوابمو بده.دستبندو انداختم.بعد چند دقیقه تیلز اومد همراه با یه ربات که خیلی شبیه سونیک بود.

تیلز:بریم

من:این کیه؟

تیلز:اوه این...این متال سونیک هست.

من:متال سونیک؟

تیلز:آره.بهترین پروژه ای بود که با استارلاین روش دوتایی کار کردیم.

من:واو..خوشگله

یهو قرمز شدم.من چی گفتم الان؟رباتم مگه خوشگلی زشتی داره؟(امی جان...خود درگیری گرفتی:/)اه متال سونیکو میبینم انگار سونیکو میبینم...چی؟خب اینجوری..من گفتم سونیک خوشگله؟نهههههههه...سرمو تکون دادم تا از این افکار بیرون بیام.

من:خب بریم.

تیلز:بریم

تیلز تفنگ تلپورتشو برداشت و یه شلیک به هوا کرد.گلوله تبدیل به یه دروازه شد که اونور دروازه میشد دروازه ورود به آندرگروند رو دید.از دروازه رد شدیم.دروازه بسته شد.رفتیم تو دروازه ورود به آندرگروند و دیگه هیچی ندیدیم.

...

از زبان سونیک:

کنار آبشار نشستم و به صدای آبشار گوش دادم.دلم برای امی تنگ شده...هعی..از آخرین باری که دیدمش چقدر میگذره؟آه خدا..هیچی نمیدونم.تو بهشت حساب کتاب روزا کاملا جدا بود..طوری که یه ماه تو بهشت یه سال تو زمین میشد..الانم که اومدم زمین حساب کتاب زمان به کل از دستم در رفته..ای خدا..این چه مخمصه ای بود توش گیر افتادم..اه.یدفعه یه دروازه جلوم باز شد و تیلز و امی و یه ربات که شبیه من بود از دروازه بیرون اومدن و افتادن زمین.صبر کن..چی؟امیییییی؟؟؟؟تیییللللزززززز؟؟؟؟؟اینجا چه خخببببببرررررررههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟

*یه ساعت بعد*

از زبان تیلز:

چشمامو باز کردم و نشستم رو تخت..اخ سرم..من کجام؟اینجا کجاست؟اومدیم تو اندرگروند؟به تخت کناریم نگاه کردم..امی روش بیهوش افتاده بود..هوفی کشیدم.صبر کن..متال سونیک کو؟یا ابوالقاسم مامان کجایی متال سونیک بچتو بردن..نه بی شوخی متال سونیک کجاست؟یا ابوالفضل

فوری از تخت بیرون رفتم و از اتاق رفتم بیرون. یا خدا..این قصره؟اصلا قصره یا یه قصر صد طبقه بزرگه؟ولش کن باید متال سونیک پیدا کنم.

کمی اطرافو نگاه کردم و یه دروازه که اونورش حیاط بود دیدم.از دروازه هه رد شدم.ااااااااااااااااا حیاط قصرشون چقد بزرگه.تو حیاط دنبال متال سونیک گشتم.بعد چند دقیقه چیزی پیدا کردم که حقیقتا باورم نمیشد دیدمش!

از زبان سونیک:

من:تو چی هستی؟

رباته:ربات

من:اسمت چیه؟

رباته:متال سونیک

من:کی تورو ساخته؟

متال سونیک:مایلز تیلز پراور و استارلاین

من: :/..هعی از اون دوتا بیشتر از این انتظار نمیرفت.

یه نگاه به متال سونیک کردم.

من:هم..طراحیت که قشنگه.بقیه چیزاتم بد نی..

دستمو رو سرش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم.نگاه دستم کرد.بعد چند دقیقه دستشو گذاشت رو سرم و شروع به نوازشم کرد(من چرا دارم میخندم😭🤣).نانی؟این الان یاد گرفت سر ناز کنه؟:/هم..فکر کنم همه رفتارا و کارا رو کپی میکنه و یاد میگیره..جالبه..ازش خوشم اومد~یدفعه با شنیدن صدای کسی که صدام کرد تو شوک فرو رفتم.

تیلز:س.سونیک؟...

برگشتم و به تیلز نگاه کردم.راحت میشد بغض تو چشماشو دید.بغض کردم و گفتم:ت.تیلز..

بلند شدم.یدفعه تیلز دوید سمتم و پرید تو بغلم.تعادلمو از دست دادم و افتادم زمین.صدای گریه تیلز دراومده بود و سفت بغلم کرده بود.لبخندی زدم و تیلزو بغل کردم.

من:هی رفیق اروم باش..من اینجام

تیلز:ب.باورم نمیشه..هق..که..ت.تو..برگشتی..هق

من:میبینی که برگشتم.

تیلز:دلم..برات..خ.خیلی..تنگ شده بود..

من:من بیشتر رفیق..

بغضم شکست و به گریه افتادم.تو همون حالت موندیم.

از زبان نویسنده:

سولو پشت بوته وایساده بود و داشت با لبخند خاصی به سونیک و تیلز نگاه میکرد.بالاخره تونسته بود چند تا دل رو شاد کنه.کاری که همیشه دوست داشت انجام بده..حالا فقط مونده بود که نازو رو بفرسته اون دنیا.سولو مجبور بود انجامش بده.

*فلش بک*

؟؟؟:تو پیشگویی هام نازو خارپشت رو دیدم.اون به زودی میاد و آندرگروند رو نابود میکنه.اگه میخوای هزاران دل رو شاد کنی و هزاران نفرو نجات بدی باید نازو رو بکشی.دراکولا مفلیس رو آورد.لورد هم هست.من دو نفر رو برات میارم.سوپل یکی از جاسوس هاشو بهت میده.توم سونیک رو بیار.تیم تشکیل بدین و برین نازو رو بکشین.سولو آینده این دنیا تو دستای توعه.کم کاری نکن

*زمان حال*

نفس عمیقی کشید و از اونجا رفت.

...

سولو:چیشده کلارا؟

کلارا:دلم برای رافائلا تنگ شده..خیلی..زیاد

سولو لبخند غمگینی زد.یه قوطی شیشه ای کوچیک رو که داخلش یه توپ کوچیک میدرخشید رو دراورد و به کلارا داد.

سولو:اینو بگیر

کلارا:این چیه؟گرمای زیادی رو ازش حس میکنم..

سولو:این یه بخش کوچکی از روح رافائلاست..راک موقع مرگ رافائلا فقط همینقدر از روحشو تونست بگیره.بقیش نابود شد.

کلارا با بهت به قوطی شیشه ای نگاه کرد.قوطی شیشه ای رو به بدنش چسبوند و فشار داد.

سولو:پیش خودت نگهش دار.یروز لازم میشه.

کلارا:باشه..

[ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ ] [ 15:42 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب