*یک سال بعد*
از زبان ؟؟؟:
من:آه باورم نمیشه جسد پرنس سونیکو انداختن تو دریا(تا وقتی فرمانروای جدید نازو عه این چیزا طبیعیه)..ای بابا.زود باشین آقایون زود باشین جسدشون رو بذارین رو سکو درست وسط دایره.
یدفعه صدایی رو شنیدم.
؟؟؟:چیشده که این همه عجله دارین پرنسس؟
برگشتم و نگاهش کردم.اوه..ساشیا پرنسس معبد بزرگ..
من:میدونی ساشیا..عجله دارم. اگه اون نازو بخواد به دنیای ما حمله کنه چی؟
ساشیا:خودتون خوب میدونین که در مقایسه با اونها یک نفر از دنیای ما اندازه یه لشگر عمل میکنه.افراد دنیای ما خیلی خیلی قوی تر از دنیای بالایی هستن.
من:آره اما خب من نمیخوام بی جهت خون بریزیم..میخوام تا جایی که میشه از خون ریختن جلوگیری بشه.
ساشیا:[خنده]با این سن نسبتا کم خیلی عاقلید پرنسس سولو
من:[خنده]ولی هنوزم به گرد پای خواهرم سوپل نمیرسم.
یکی از کارگرا اومد پیشم و گفت:همه چیز آمادست پرنسس
من:چه عالی؛پس شروع میکنیم.
من و ساشیا باهم رفتیم روی سکو.ساشیا شروع کرد به خوندن ورد و من همزمان باهاش آبِ گل محمدی رو رو دایره میریختم.
بعد خوندن کامل ورد ظرفی که توش آبِ گل محمدی بود رو کنار دایره گذاشتم و کنار ساشیا وایسادم.بعد چند ثانیه رعد و برقی زد،این رعد و برق خورد به جسد پرنس سونیک.جسد پرنس سونیک تو هوا معلق شد،سوراخ قلبش بسته شد و بعد دوباره رفت سرجاش و رعد و برق از بین رفت.بعد چند ثانیه پرنس سونیک چشماش رو باز کرد و مارو نگاه کرد.لبخندی زدم و گفتم:welcome back