داستان دو عاشق ❤️‍🩹قسمت ۷

داستان دو عاشق

قسمت ۷

از زبان سونیک.....

لعنتی...خیلی قویه.....دندونام رو روهم فشار میدادم....تا اینکه یه نفر پشت‌سرش ظاهر شد....و بعدش.....کل بدنم خونی شد.....من : 😳اسکروج:الفاتحه صلوات 😵 ✞︎و اون فرد ناشناس: 😖......فک کنم الان منو با گوجه فرنگی اشتباه میگیرن......Ꙭ تا اینکه..._

از زبان امی ....

اون فرد....اسکروج رو.....ترکوند....کل پرنس خونی شده بود.....تا اینکه اومد پایین: ببخشید که مزاحم شدم 😔......ولی خوشحالم که تونستم توی شکست دادن اون پست فترت کمکتون کنم....

سیلور: باعث افتخار ما بود....ملکه سِردینیا

ملکه سِردینیا؟......اون دیگه کیه ؟

از زبان اسکروج ✞︎

اون کارمنِ اومد و تمامی نقشه های منو خراب کرد.....ولی ههه....کور خونده.....من قدرت سیاهیم رو فعال کرده بودم.....(خب....هرکسی که قدرت سیاهیش رو فعال کنه.....درصد مرگش میشه.....29% ...... و ..... اوشون هم نمرده....😑)

توی زمین خودم رو پنهون کرده بودم.....تا اینکه ارتشم رو فرا خوندم.....و مثل یه مایه‌ای از تو زمین در اومدم بیرون (مثل مفلیس 🫠).....فک کردید تموم شده ؟....ههه....باید بگم.....تازه شروع شده 😈.....

از زبان ملکه خورشید.....( یا همون مامان امی )

تازه از دست اون چند نفر خلاص شده بودیم....که یه ارتش خيلي خيلي زیاد ایجاد شد.....لعنتی....میدونستم که نمیتونن شکستش بدن‌‌‌‌.....هر کسی که بخواد نیروی تاريکی رو شکست بده.....خودم هم فدا میشه.....پس نباید بزارم آسیبی به هیچ کسی برسه.....: همگی برید داخل قصر.‌..... همین الان !!!!!....(با داد 🤭)...همگی رفتن.....منم رفتم ( په‌نه‌په....توقع داشتید که ملکه بیاد بجنگه ؟ 😑😐).......همه‌ی چراغا خاموش بودن.......ولی....پس سربازا کوشن ؟ :هانی.....پس سربازا کوشن ؟ هانی : ام خب...😐👈🏻

/آن طرف/

*از زبون یه بنده خدایی که سربازِ 😑*

چشام رو باز کردم.....نور زیادی به چشمم خورد.....دستم رو جلوی چشمم گرفتم و بلند شدم.....مثل یه پر سبک بودم......دستم رو برداشتم.....توی یه دشت سرسبز بودم.....بقیه بچه‌ها هم اونجا بودن.....ببینم.....من....مردم ؟(گاد : یِس 😑)

از زبان ملکه خورشید.....دوباره....

هانی با دست به یه طرف قصر اشاره کرد.....‌و......😵همگی اینطوری بودن☠️💀👻........

اسکروج( از پشت در ) : خب پس.....همگی.......الفاتحه‌الصلوة ✋🏻😐✋🏻

اونایی که پشت در بودن : الهم‌صل‌‌علی‌محمد‌و‌ال‌محمد 😶🤚🏻

بعدش به در حمله کردن..... اگه من بمیرم.... بچه‌ام از من مهمترن.... باید اونارو فراری بدم....رفتم و نقشم رو به بقیه‌ی پادشاهی ها گفتم و اوناهم با تردید موافقت کردن....: بچه‌ها.....ازتون یه چیزی میخوایم....

م.ماه:( یعنی ملکه‌ی ماه.....خب میخوام از این به بعد خلاصه کنم....مثل: پ.ماه/ م.آتش/ و اینطور چیزا...) پسرا.....ازتون میخوایم که_

پ.ماه: مراقب خودتون و پرنسس ها باشید....

م.آتش: ازتون میخوایم که نترس باشید و _

پ.آتش: هرچی که سد راهتون بود رو نابود کنید....

م. رزگلد: به فردی که بودید فکر نکنید....._

پ.رزگلد: به فردی که خواهید شد....فکر کنید.....و خیلی ساده به فردی اعتماد نکنید!

از زبان ماریا...

اینا....آخرین حرفهاشون بودن....بعداز اون ملکه خورشید یه راه مخفی رو بهمون نشون داد.....و مارو همراه کارمن به بیرون فرستاد......

این بود که داستان ما تازه شروع شده!

ادامه دارد....؟؟

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:5 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب