سلاح پارت ۸ فصل ۲:باخت

از زبان نویسنده:

دراکولا:دیگه..پاهام..دارن..درمیان..چرا..تموم نمیشه؟[نفس نفس]

کوراپیکا:راهرو بی انتها به رسم شکل..

سونیک:ساعت ۹ شبه!فعلا همینجا وایمیستیم یکم استراحت کنیم.

همه با این حرف عین جنازه افتادن زمین.سونیک نشست رو زمین و به دیوار سنگی تکیه داد.چشماشو بست و شروع به استراحت کرد. بقیه هم تو همون حالت شروع به استراحت کردن.

*چند دقیقه بعد*

شدو که خوابش نمیبرد بلند شد و یکم رفت اونور تر نشست. رژ یه چشمشو باز کرد و شدو رو دید.بلند شد و رفت کنارش نشست.

رژ:پرنس شدو..

شدو:رژ؟

رژ:بله پرنس شدو؟

شدو:میخوام یچیزی بهت بدم..

شدو یه تفنگ قشنگ رو برداشت و به رژ داد.

شدو:اینو وقتی بچه بودم مادرم بهم داد..بهم گفته بود قبل از ازدواجش با پدرم پدرم بهش داده بود..و به من رسیده بود تا به دختری ک...

خب. چی باید میگفت؟زیر لب گفت:د.دوستش دارم بدم..

شدو حس کرد تر زده.اگه رژ شنیده باشه چی؟این ته خجالت بود!شدو قرمز شد و یه ور دیگه رو نگاه کرد. رژ که دوستش دارم بدم رو شنیده بود گونه هاش قرمز شده بودن. نمیدونست چی بگه.به تفنگ نگاهی کرد.خیلی قشنگ بود.لبخندی زد و گفت:م.منونم..مثل چشمام ازش مواظبت میکنم.

و زیر لب گفت:منم د.دوستون دارم پرنس..

شدو هم شنید حرف زیر لبی رژ رو.حس کرد توهم زده.ولی بعد وقتی یواشکی گونه های قرمز رژ رو دید فهمید توهم نزده.

...

نازو:ها!بالاخره گوی به من رسید.گوی ای که چند صد سال تمام منتظرش بودم..مال من شد.و تو سونیک..یا بهتر بگم.برادر کینوس.سر راهمی.و از سرراه برت میدارم.

نازو با گوی سمت سونیک دوید و رافائلا اومد جلوی سونیک و با نازو وارد جنگ شد..

چشماش رو باز کرد و نفس نفس زد.بازم خواب دیده بود.سرشو محکم گرفت.یرگشت و به سونیک نگاه کرد.سونیک مثل یه بچه کوچولو خوابیده بود..امی اروم دستی رو گونه سونیک کشید.امی باید جلوی سونیکو میگرفت که به گوی نرسه.ولی نمیدونست باید چیکار کنه.دروغ چرا.اما امی میخواست سونیک مال خودش باشه.یه حسی داشت که میگفت سونیک باید مال امی باشه.هرچند اسم حسش رو نمیدونست.دستش رو از گونه سونیک برداشت و به سقف زل زد.

امی:[زیر لب]هرچیزی که بشه..بازم باهات میمونم پرنس.

...

*دو ساعت بعد*

بلیز:کی میرسیم؟

سیلور:منم نمیدونم

سونیک از دور یه دروازه بزرگ رو دید.خوشحال شد و با سرعتش فوری رسید اونجا.رو دروازه حرفای عجیبی نوشته شده بود و یه دکمه رو یکی از در ها قرار داشت.سونیک به اون دکمه نگاه کرد.بطری رو برداشت و از تهش تو دکمه قرار داد.دکمه چرخید و دروازه باز شد.اونور دروازه یه دنیای دیگه بود.سونیک پای راستش رو اونور دروازه گذاشت و وارد...جنگل؟آره جنگل. وارد جنگل شد.

سونیک:الان چی ساشیانس؟

ساشیانس:اینجا یه معما قرار داره.باید اون رو حل کنی بعد جای گوی رو میفهمی.

همه پخش شدن و تو جنگل شروع به گشت زدن کردن بلکه یچیزی پیدا کنن.

سونیک کمی نزدیک آبشار شد.اونجا نزدیک آبشار کنار یه درخت یه بچه سنجاب نشسته بود و داشت با فندق تو دستش ور میرفت.(این بچه سنجابو یادتون بمونه چون تو فصل بعد میاد)بچه سنجاب به سونیک نگاه کرد.سونیکم به بچه سنجاب نگاه کرد. بچه سنجاب و سونیک رنگ چشماشون دقیقا شبیه هم بود.سونیک کمی با احتیاط به بچه سنجاب نزدیک شد.یچه سنجاب سرشو کج کرد.سونیکم سرشو کج کرد.بچه سنجاب بلند شد و سمت سونیک رفت.دستشو گرفت و سمت آبشار کشوندش.

سونیک:د..داری منو کجا میبری؟

بچه سنجاب به آبشار اشاره کرد.اون دوتا باهم رفتن پشت آبشار. پشت آبشار یه غار بود که سنگ فرش شده بود و رو دیوارای غار اژدها های مختلفی حک شده بودن به رنگ آبی.آبیه اون اژدها ها و رگه های رنگ آبی توی سنگ فرش ها می درخشید و کمی غار رو روشن کرده بود.(این غار، غار مدوسا نیست یادتون باشه)سونیک با بهت به غار خیره شد.بچه سنجاب لبخندی زد و سونیکو کشوند سمت یچیزی.

...

بلیز:اینجا هیچی پیدا نمیشه پرنس..بیاین یجای دیگه رو بگردیم

سیلور:موافقم.میریم اونور

بلیز سمت جایی که سیلور اشاره کرد خواست بره که یدفعه پاش لیز خورد و زمین خورد. البته نخورد. قبل افتادنش سیلور از پشت گرفتش.بلیز سرشو بالا گرفت و با چشمای مرواریدی سیلور رو به رو شد.جفتشون قرمز شدن.بلیز از بغل سیلور بیرون اومد. خودشو جمع کرد و گفت:م.ممنون

و به راه ادامه دادن.

...

سونیک:داری منو کجا میبری سنجاب کوچولو؟

بچه سنجاب بعد از کشوندن سونیک به سالن بالاخره دست سونیکو ول کرد.سالن پر شده بود از آب هایی که توش برنج بود و وسط آب ها یه باکس روی یه ستون کوتاه قرار داشت و از ستون تا جایی که بچه سنجاب وایساده بود یه راه صاف درست شده بود.بچه سنجاب کنار وایساد و به سونیک نگاه کرد.سونیک شکاک راه صاف رو طی کرد و به باکس رسید.باکس یه قفل عجیب غریب داشت.

سونیک:من قفل اینو چطور باز کنم؟

بچه سنجاب شونه ای بالا انداخت به معنای `نمیدونم`.سونیک هوفی کشید و اطراف رو نگاه کرد.قطعا کلید باز کردن قفل تو همون سالن بود فقط نمیدونست کجاست.

شکاک به برنج ها نگاه کرد.دستشو کرد تو اب و یکم برنج برداشت.برنج هارو ریخت تو قفل.و در کمال تعجب قفل باکس باز شد.در باکس باز شد و توی یه نورپردازی شاه کینوس نمایان شد.شاه کینوس با لبخند به سونیک نگاه کرد و گفت:موفق باشی شاهِ حقیقی!

بعد از اون ناپدید شد و یه گوی دیده شد.گوی مکمل..یین و یانگ..گوی ترکیب شده.بالاخره سونیک پیداش کرد.سونیک با لبخند روی لبش گوی رو گرفت تو دستاش.همون لحظه نور هایی از گوی بیرون اومد و دور سونیک رو گرفت.یدفعه از پشت سرش صدایی رو شنید:سونیک؟

برگشت و نگاه کرد.صبر کن.این همون..نازو؟نازو بچه سنجاب رو محکم گرفته بود و یه تیغ رو زیر گردنش قرار داده بود.

سونیک:بذار اون بچه بره.اون بچه کاری نکرده.

نازو:خب اگه میخوای بذارم بره باید گوی رو بدی من.

سونیک:چی؟

نازو:فکر کنم حرفم رو واضح گفتم. گوی رو بده به من. یا میخوای یه مبارزه داشته باشیم و گوی رو بدیم به برنده؟

سونیک عصبی گوی رو گذاشت سرجاش و گفت:یجوری میگی انگار شکست دادنم برات اسونه(خب هست🙂)

نازو پوزخندی زد.

سونیک:بذار اون بچه بره..نمیخوام بهش اسیبی برسه.

بچه سنجاب با چشمای اشکی و ملتمسانه به سونیک نگاه میکرد. تو چشماش داد میزد:نه،گوی رو بردار، منو بیخیال شو و نازو رو شکست بده.

ولی سونیک اهمیت نمیداد و میخواست نازو رو بکشه.نازو گردن بچه سنجابو گرفت و پرتش کرد اونور.بچه سنجاب محکم به دیوار خورد و افتاد رو تپه ای از برنج.سونیک با سرعتش رسید به نازو و یه لگد محکم تو صورتش زد و پرتش کرد تو دیوار.مبارزه ای که آینده جهانو مشخص میکرد آغاز شده بود.بچه سنجاب فوری بلند شد و به قصد پیدا کردن کمک از غار خارج شد.بچه سنجاب به خوبی میدونست که سونیک نمیتونه نازو رو شکست بده.

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:30 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب