تک پارتی( قلب سنگی 🖤💔) پارت ۱

قلب سنگی🖤💔

( کلا این داستان رو شما سونیک x تصور کنید 😉 و هم اینکه خودمم داخلش هستم 😁)

از زبان؟؟؟؟

روزی روزگاری......یک روز خنک بهاری.....که آسمون پر بود از شکوفه های زیبا‌‌‌‌.....دوستمون به دیدنمون اومد.....کارمن....من و اون دوستای قدیمی بودیم......ولی بعداز فوت خواهرش...‌مادر و پدرش اجازه ندادن که به زمین بیاد.....چون فک میکردن که اگه به اینجا بیاد...عاشق میشه....و بعدش آیندش مثل سرنوشت خواهرش میشه....ولی اون امروز اینجاست....

از زبان کریم....

داشتم با چیز بازی می‌کردم که یه نفر یه تاج گل روی سرم گزاشت....سرم رو بلند کردم : سلام امی !....

امی: سلام کریم......میخواستم بهت بگم که ناهار آمادست.....و هم اینکه اگه میشه به بقیه بگو که کار دارم ......

کریم: ام....مگه.....نمیای ؟

امی : هههه....خببببب.....یه کاری دارم.....به خاطر همون......و هم اینکه گرسنم نیست....و هر کسم که پرسید کجام....بگو نمیدنی...

کریم: باشه... بیا دخل تا حداقل یه چند لقمه برات بزارم.‌...

امی : نع مرسی من الان باید برم....

اِوا....چقدر هول هولکی 😐

....

...

..

.

همگی دور میز جمع شده بودن.....جز امی.....

کریس : آم....بچه‌ها......کسی امی رو ندیده؟

تیلز: نه....

سونیک: احتمالا رفته بیرون گشت بزنه...

پدربزرگ: اما الان ؟

کریم : ههههه...معلومه دیگه ‌.... امیه دیگه......خسته شده بود.....احتمالا رفته بیرون گشت بزنه....ههههه ( خنده مصنوعی 😀)

چیز : چاوو...چاووو...

کریس: باشع....

....

...

..

.

هوف....بخیر گذشت....ولی الان بعداظهرِ.....و امی هنوز برنگشته......داشتم با گلای بازی می‌کردم..... که یه صدایی اومد : ما برگشتیم....!

سرم رو برگردوندم و دیدم امی با یه دختر همراهش داره میآد....: سلام خانم کریم با آشنایی با شما خُرسَندم ‌..... من کارمن دِ سِردینیا هستم....

کریم : منم با آشنایی با شما خُرسَندم 😄

امی : خب راستش....من ظهری رفتم دنبال کارمن....که بیارمش اینجا....قراره که دو روز بمونه‌....و بعدش برمیگرده ☺️

کریم : خانم کارمن_

کارمن: لطفا همون کارمن صدام کن😉

کریم: چشم...کارمن....اگه گرسنته بیا بریم داخل کع یه چیزی بخوری .... و هم اینکه با بقیه آشنا بشی

کارمن : فکر خوبیه....

امی : من که از گرسنگی دارم میمیرم 🤒😵‍💫

کریم : خوب شد که غذا نگه داشتما 😅

.....

....

...

..

.

رفتیم داخل و امی و کارمن همه چیز رو گفتن.....عصر شده بود....امی و کارمن غیبشون زده بود....

سونیک: نمیدونم چرا....ولی به این کارمنه اعتماد ندارم

تیلز : بیخیال سونیک ‌....‌ اونا دوستای خیلی خیلی قدیمین....و هم اینکه اون یه شاهدخته....

سونیک: هرچیه....ولی نمیدونم چرا....

....

...

..

.

از زبان کارمن.....

الان باید بهش میگفتم.....باید میگفتم کع چه اتفاقی قراره براش بیوفته.....امی رو از جمع دور کردم و بردمش.... چون کریم اصرار می‌کرد که کنار ما باشه..... با خودمون بردیمش..... روبه‌روی من وایساده بود....: خب امی....اومدم اینجا که هم بهت سر بزنم....و هم اینکه....یه چیزی رو تازه فهمیدم......

امی: مشکلی.....پیش اومده ؟

کارمن: خب راستش....یه افسانه هست در مورد عشق که میگه...... اگه یه نفر عاشق یه فرد دیگه باشه....ولی اون فرد بدونه و عاشق اون نباشه.....فرد عاشق توی سه مرحله.....میمیره....

امی : خب....این الان چه ربطی به من داره ؟

کارمن: راستش....تو همون فرد عاشق هستی..... و سونیک هم اون فردی هست که خبر داره‌‌....ولی احساسی نداره.....داشتم میگفتم.....مرحله اول...یه تیکه از قلبش تبدیل به سنگ میشه.....اونطوری دیگه نمیتونه هیچ احساسی داشته باشه....مثل ترس....گناه....خوشحالی...ناراحتی....خشم و چیز های دیگه...... تو...الان توی مرحله‌ی اولی...و باید بگم...این بیماری...خيلی خيلی خطرناکه...

امی :بیماری خیلی خطرناک 😔

...

از زبان سونیک...

دیدم دارن حرف میزنن و امی سرش رو انداخته پایین....منم سریع رفتم تا ببینم چی شده....با سرعتم سریع رفتم و از کنارشون رد شدم....شنیدم امی آروم گفت: بیماری خیلی خطرناک......هوف...خوب شد منو ندیدن....سریع برگشتم سر جام....تا اینکه برگشتن پیشمون:.... امی صحبت کردم و راستش قرار شد برم ت ی یه هتل بمونم...

الکس : برای چی ؟ اینجا میتونی بمونی.... و اتفاقا....اونجا همه ازت میترسن...

کارمن: خب راستش...من میتونم به شکل یه انسان در بیام....پس مشکلی نیست....خدافظ گایز

همه: خدافظ 🤗

......

امشب خوابم نمی‌برد....رفتم روی بالا پشت بوم....تا اینکه صدای آواز شنیدم....

ادامه دارد....●○

موضوعات: تک پارتی ها
[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:24 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب