فرشته سیاه پارت 10

از زبان سونیک /:

باید عجله کنم ، اصلا حس خوبی ندارم.

به سمت در خونه حرکت کردم ، از خونه خارج شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.

2 ثانیه بعد /:

به جلوی بیمارستان رسیدم ، باید برم داخل .

میخواستم برم داخل که یکدفعه یک نفر دستش رو گذاشت روی شونم و با صدای آروم گفت :(( ببخشید.....)).

نمیدونم چرا اما...... بدنم شروع کرد به لرزیدن !

این دیگه چه احساسیه ؟ احساس..... احساس.....ترس میکنم !

آروم سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم........

وایسا.....این همون......

.... :(( اوه......شمائید ؟ )).

من :(( ش....شما....همون...پلیسه هستید که.....)).

اون :(( بله درسته....همون پلیسی هستم که چند سال پیش ملاقاتش کردید ، اگه شما منو فراموش کردید خب طبیعیه اما من هیچ وقت شما رو فراموش نکردم جناب سونیک خارپشت !)).

باورم نمیشه.....بعد از این همه سال همون پلیسی که اون روز توی رستوران ملاقاتش کردم جلوم ایستاده و داره باهام حرف میزنه ، چطور ممکنه ؟!

من :(( اوه خدای من شمائید ؟ اصلا باورم نمیشه..... راستش..... )).

پلیسه :(( راستش چی ؟ )).

من :(( راستش.... اصلأ تغییری نکردید....... اصلا با چند سال پیشتون مو نمیزنید !)).

اون پلیس لبخندی زد و گفت :(( شما لطف دارید ، خب حالا میرم سر اصل مطلب...اهم اهم.....شما اینجا چیکار می‌کنید ؟ )).

من :(( ها ؟ )).

پلیس :(( منظورم اینه که شما ، اینجا ، جلوی بیمارستان ، این وقت شب ، اتفاقی افتاده ؟)).

من :(( خب آره راستش توی بیمارستان یک کار خیلی مهم دارم !)).

پلیسه :(( چه جالب منم همینطور ، هی یک سوال دیگه هم داشتم )).

من :(( امممممم بفرمایید )).

پلیسه :(( تونستید خواهرتون رو از بیمارستان مرخص کنید ؟ )).

من :(( واقعاً حافظه قویی دارید قربان ، در واقع بله خواهرم از بیمارستان مرخص شده الان چند وقته که مرخص شده )).

پلیسه :(( چه جالب......خب الان کجاست ؟)).

من :(( توی بیمارستانه !)).

یکدفعه پلیسه خندش محو شد و گفت :(( توی بیمارستان ؟!)).

من :(( بله !)).

پلیسه :(( منظورت همین بیمارستان جلوی ماست ؟)).

من هم با تعجب به اون پلیسه گفتم :(( ببخشید چرا این سوال ها رو می‌پرسید ؟ )).

اون خودش رو جمع کرد و بعد دوباره لبخندی زد و گفت :(( هه هه هه هیچی.... فقط.... خوشحالم که خواهرتون مرخص شده !)).

من :(( ببخشید حالتون خوبه ؟ انگاری که یکم مضطرب هستید !)).

پلیسه :(( نگران نباشید من حالم خوبه فقط وقتی که نزدیک شمام احساس میکنم که کمی...... آسیب پذیرم !)).

من :(( بله ؟ 😳 )).

پلیسه :(( منظورم اینه که وقتی نزدیکتون هستم احساس میکنم که دارم به یک.......هیولا نزدیک میشم !!!)).

هیولا ؟ چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من :(( ببخشید منظورتون از هیولا چیه ؟؟؟)).

پلیسه پشتش رو به من کرد و بعد چند قدم ازم دور شد و یکدفعه یک جو وحشتناک دور و برمون رو گرفت !!!

پلیسه :(( راستش......)).

یکدفعه یک باد شدیدی وزید و اطرافمون پر از گرد و خاک شد!!!

من زیر لب گفتم :(( چه اتفاقی داره میوفته ؟؟!!! )).

پلیسه :(( راستش من......)).

آروم صورتش رو برگردوند سمت من و با لبخند گفت :(( راستش من همین الان باید برم !)).

یکدفعه باد قطع شد و همچی دوباره آروم شد !

چه اتفاقی داره می‌افته ؟؟!!!

من به اون پلیس نگاهی کردم و گفتم :(( ببخشید.....کجا دارید میرید ؟ )).

پلیسه :(( راستش سریه !)).

من :(( مگه شما نمیخواستید برید به بیمارستان ؟)).

پلیس :(( بله اما یادم اومد که یک کار خیلی مهم دارم ، باید انجامش بدم ، پس.... به امید دیدار سونیک خارپشت !)).

بعد حرکت کرد به سمت یک کوچه تنگ و تاریک .

وایسا !

من هنوز اسمشو نمی‌دونم !

با صدای بلند گفتم :(( ببخشید ، اسمتون چیه ؟؟؟؟؟)).

اون پلیس وارد کوچه تاریک شد و من دیگه ندیدمش اما توی همون تاریکی یک صدایی اومد که لرزه به تمام بدنم انداخت .

پلیس :(( یوهان......)).

نمی‌دونم چرا اما یکدفعه افتادم زمین !

احساس میکنم پاهام سست شدن !

یعنی این احساس ترسه ؟ خیلی وقت بود که نترسیده بودم !

یکدفعه دوباره یک صدایی از پشت سرم شنیدم :(( سونیک !)).

به پشت سرم نگاه کردم ، سونیا بود .

سونیا به سمت من اومد و گفت :(( چرا اینقدر طولش دادی ؟ حدوداً 10 دقیقست که منتظرتم که بیای به بیمارستان اما تو اینجا عین حیوون های خونگی ها نشستی ؟؟؟!!!!)).

من :(( 😓 )).

بعد هم دستم رو گرفت و گفت :(( مهم نیست ، فقط بلند شو اون دختره بهوش اومده ، و الان دکترا بالا سرش هستن !)).

بعد هم منو با خودش کشید داخل بیمارستان .

چند دقیقه بعد /:

به اتاق اون یارو که تصادف کرده بود رسیدیم و بعد واردش شدیم .

سونیا :(( ببخشید آقای دکتر حالش چطوره ؟)).

دکتر :(( به نظر میاد که خوبه )).

به سمت تختی که مریض روش بود نگاه کردم و.........

وایسا......چی شد ؟

اینکه........اینکه......

اینکه همون دختره امیه !!!!!!!!

امی روی تخت دراز کشیده بود و داشت به اطراف نگاه میکرد.

من هم با صدای آروم گفتم :(( ب..... ببخشید......شما همون.....)).

امی بهم نگاه کرد.

من ادامه دادم :((شما همون دختری هستید که.....چند ساعت پیش توی خیابون ملاقاتش کردم ؟؟!!!! )).

یادمه اون دختر رو قبلاً دیدم اسمش امیه و اون.......

اما یکدفعه امی چیزی گفت که باورم نمی‌کردم حقیقت داشته باشه یا نه !)).

امی :(( تو.......کی هستی ؟)).

ادامه دارد.........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:30 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب