دبیرستان هیولاها پارت ۲۱

از زبان نویسنده:

*فلش بک*

بلک دووم و بچه هاش وارد تالار بزرگ شدن.دراکولا دختر کوچیکه بلک دووم همه جارو با حیرت نگاه میکرد.لورد پسر بزرگه بلک دووم زیرپوستی حواسش به دراکولا بود.بلک دووم تعظیمی کرد.

بلک دووم:درود بر اهریمن.

اهریمن:درود.

بلک دووم:نامه ای به دستم رسیده بود گفته شده بود با فرزندانم بیام به تالار بزرگ.

اهریمن:اوه..اره.ام..مفلیس؟کجایی؟

اهریمن کمی دنبال مفلیس گشت.بعد اون رو ترسیده پشت تخت پادشاهیش پیدا کرد.اهریمن لبخندی زد.

اهریمن:نمیخوای بیرون بیای؟

مفلیس:بابا..من خجالت میکشم..

اهریمن:خجالت نداره که..قراره دوست جدید داشته باشی!بدو بیا(مفلیس خاک بر سرت بابات اینقدر مهربون بود باهات بعد تو اینجوری میخوای جواب مهربونیاشو بدی🙂🔪)

مفلیس اروم از پشت تخت بیرون اومد.اولین چیزی که دید چشمای ذوق زده و براق دراکولا بودن که داشتن با کنجکاوی و ذوق نگاش میکردن.دراکولا با دیدن مفلیس رفت جلوش وایساد و ذوق زده گفت:سلام!من دراکولا ام اسم تو چیه؟

مفلیس به اهریمن نگاهی کرد.اهریمن با لبخند سری تکون داد.

مفلیس:م..مفلیس

دراکولا:چه اسم قشنگی!

دراکولا به اهریمن نگاهی کرد و پرسید:میتونم با مفلیس دوست باشم؟

اهریمن:البته!

دراکولا:اخ جوننننن

دراکولا دست مفلیسو گرفت و دوید سمت در خروجی تالار.مفلیس هم ناچار دنبالش دوید.لورد ناپدید شد و دنبالشون رفت.

اهریمن:خب..کارم این بود.ممنون!

بلک دووم:[تک خنده]خواهش میکنم!

*فلش فوروارد*(یعنی پرش به زمان یکم جلوتر)

مفلیس:من بردمممممم

دراکولا:آفرین.شانست واقعا خیلی خوبه ها!من هیچ وقت نمیتونم به خوش شانسی تو باشم

مفلیس:دراکولا این شانسه.ممکنه خوب باشه ممکنه خوب نباشه.پس..

مفلیس دستشو برد سمت صورت دراکولا و موهاش رو گذاشت پشت گوشش تا صورت دراکولا رو بهتر ببینه.

مفلیس:زیاد اهمیت نده!(من چه غلطی بکنم..شما فکر کنین مفلیس دهن داره)[لبخند]

دراکولا:باشه! [لبخند]

*فلش فوروارد*

مفلیس کمی به دراکولا نزدیک شد و با ذوق گفت:بیا وقتی بزرگ شدیم ازدواج کنیم!

دراکولا:ازدواج؟[تکخنده]اصلا میفهمی ازدواج چی هست؟

مفلیس:اره میفهمم برای همین میگم!وقتی اهریمن شدم اونوقت باهم ازدواج میکنیم و تو میشی ملکه جهنم.این عالی نیست؟

دراکولا:چه ایده خوبی!باشه!بیا تا اون موقع از هم جدا نشیم

مفلیس:قول میدم!

دراکولا خنده ای کرد و گونه مفلیس رو بوسید.

دراکولا:منم قول میدم!

*زمان حال*

دراکولا:خیلی زود قولتو شکستی مفلیس.

دراکولا دزرت ایگلش رو ظاهر کرد.

دراکولا:و خیلیم زود منو یادت رفت!

مفلیس:میگذره.من فهمیدم که قولمون بی فایده بود و شکستمش.

دراکولا:نه!تو فهمیدی من دارم از تو بهتر میشم و از حسودی کور شدی و قول رو شکستی!تقصیر قولمون ننداز.حرفای اون شبتو هنوز یادم نرفته ها!

مفلیس:پس اومدی انتقام بگیری؟

دراکولا:انتقام قولی رو که شکستی میگیرم.

دراکولا به سمت مفلیس حمله ور شد.

...

*قبل از اینکه امی کارن و بقیه رو پیدا کنه*

بلیز جلوتر اومد و کمی که گشت سیلور رو پیدا کرد.سیلور سرشو به دیوار تکیه داده بود و داشت بیصدا گریه میکرد.بلیز اهی کشید و رفت پیش سیلور.

بلیز:سیلور...

سیلور:چیه؟

بلیز:نمیخوای به پدرت یه فرصت دیگه بدی؟

سیلور:چه فرصتی؟!

بلیز دستشو رو شونه سیلور گذاشت.

بلیز:هی..اون پدرته!من مطمئنم دلیل منطقی ای برای اینکه چرا یه قولش عمل نکرد داره..مطمئنم پدرت سختی های زیادی کشیده.ولی سیلور..اون پدرته.هرچی نباشه خون اون تو رگ هان جریان داره.یه فرصت دیگه بهش بده..من مطمئنم هرجور شده جبران میکنه و از دلت درمیاره..

سیلور:نه بلیز.دیگه فرصتی بهش نمیدم.

بلیز:فقط یکی..بخاطر من.لطفا.(سیلور عمرا بتونی نه بگی✔️)

سیلور چشماشو باز کرد و به بلیز نگاه کرد. بلیز چهرش جوری بود که سیلور نمیتونست نه بگه..ناچار اهی کشید و گفت:باشه.فقط بخاطر تو.

بلیز لبخندی زد و گونه سیلور رو بوسید.سیلور تمام قرمز شد.اما بلیز فقط گونه هاش قرمز شدن.بلیز خنده ریزی کرد و گفت:بیا بریم..بقیه منتظرن.

...

در انبارو با هزار زحمت باز کرد.

رافائلا:پیست..سونیک!

سونیک برگشت و به رافائلا نگاه کرد.

سونیک:رافائلا؟

رافائلا:بدو بیا بیرون دراکولا کارشو میسازه

سونیک باشه ای گفت و خواست از انباری بره بیرون که مفلیس داد زد:هیچ جا نمیری!

و نیرویی رو جمع کرد و سمت سونیک پرت کرد.دراکولا خودش رو جلو انداخت و نیرو بهش خورد ولی از بدنش رد شد و سوراخش کرد.نیرو با سرعت زیاد سمت سونیک رفت و خورد بهش.دراکولا و سونیک افتادن زمین.همه اینها تو یک ثانیه اتفاق افتاد.

صدای جیغ کلارا از بالای انبار اومد:دراکولااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مفلیس با بهت به دراکولا نگاه کرد.خون دراکولا زمینو نقاشی کرده بود.دراکولا با اخرین انرژی ای که داشت اروم گفت:تو جهنم..میبینمت

و چشماش بسته شدن.توده ی مشکی رنگی بالای دراکولا شکل گرفت و لورد ازش بیرون اومد.لورد و رافائلا با اعصبانیت به مفلیس نگاه کردن.

رافائلا و لورد:میکشمت عوضی!

...

امی:اینجاست..صبر کن اون سونیکه؟

سونیک بیرون انباری بیهوش افتاده بود رو زمین.از داخل انباری صداهای وحشتناکی میومد.امی فوری دوید سمت سونیک و کنارش نشست.

امی:سونیک..سونیکککککککککک

کارن به داخل انباری نگاه کرد.

کارن:کار مفلیسه...لعنتی...باید جلوی مفلیسو بگیریم.یکبار برای همیشه

...

فرشته ۱۰۰ درصدی:خب..الان وقتشه!نوروم سونیک...

فرشته صد درصدی و اهریمن دستاشون رو رو به روی گوی گرفتن و همزمان گفتن:به دنیا بیا.

...

یدفعه چشمای سونیک باز شدن.چشماش کاملا سیاه بودن و حتی مردمکش هم دیده نمیشد.چیشده بود؟

...

سونیک چشماش رو باز کرد و دید تو یه جایی هست که همه ش سفیده.سونیک بین اون همه سفیدی معلق بود.یدفعه سرشو برگردوند و دو نفر رو شبیه خودش دید.صبر کن؟!اون..

سونیک فایتر:سلام سونیک!دلت برام تنگ نشده بود؟

دارک سونیک:واقعا الان وقت این حرفا نیست.

سونیک:شماها کی هستین؟؟

دارک سونیک:دیگر ساید های سونیک.ما سه ساید باید باهم متحد بشیم تا بتونیم مفلیس رو شکست بدیم.(متحد🗿🗿🗿🗿)

سونیک:مفلیس؟صبر کن..

دارک سونیک:فقط یکی از ما به تنهایی از پسش برنمیاد.شاید مفلیس ۷۹ درصد باشه ولی خیلی قویه.

سونیک فایتر دستشو جلو برد.یه دایره ابی رنگ وسط اون سه نفر شکل گرفت.دارک سونیک هم دستشو جلو برد.

دارک سونیک:زود باش..اگه میخوای مفلیسو شکست بدی!

سونیک نفس عمیقی کشید.دستشو جلو برد.دایره ابی رنگ درخشید کل اون فضا رو نور ابی رنگ گرفت.

...

سونیک رو هوا شناور شد و نور ابی رنگ کل بدنش رو گرفت.امی بلند شد و عقب رفت.لورد و رافائلا و مفلیس مبارزه رو متوقف کردن و همه به سونیک نگاه کردن. بعد از چند ثانیه نور از بین رفت و نوروم سونیک پدیدار شد!نوروم سونیک چشماش رو باز کرد و به مفلیس نگاهی کرد.

مفلیس و کارن با دیدن علامت P-S زیر چشمش فهمیدن چیشده و همزمان داد زدن:نوروم سونیک؟؟؟

نوروم سونیک

[ شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:15 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب