....
"داستان از زبان سونیک"
هیییی زندگی خیلی پستی و بلندی داره.. عین یه جعبه موسیقیه که اگه کلیدشو بچرخونی یه دلقک ازش میاد بیرون.. الان میگین فلسفی شدم.. ولی اینطوری نیستش.. شما هودتون بگین.. کجای دنیا با شیر کاکائو مست میکنننن🥲💔🤌🏻؟! نه جان من بگین کجا🥲🤌🏻 سرمو از دست اینا کجا بکوبم🥲 الان سیلور مست کرده با شیر کاکائو هی داره همون کوفتیو(پ.ن:اشاره به شیر کاکائو) میخوره🥲 ناکلز دستشو دور شکم سیلور گرفته و هی فشار میده که سیلور هرچی خورده رو بالا بیاره🥲
ناکلز:《 حاجی بالا بیار دیگههه🥲 》
سیلور:《اورییی نایت این مای دریمز ای سییی یو.. 》
شدو:《 اند ای کیییلل یو😠😑 》
من:《 گایز کالم دَون پلیز🥲 》
امی:《 بچه ها..》
ناکلز:《 بزارین این سیلورو خفه کنممم😠😠😠 》
بلیز:《 تو غلط میکنی!!! 》
تنگل:《 وای خانومی برای اقاش.. 》
امی:《 اوییی مشنگاااااا!!!! 》
با این حرف امی هممون بهش نگاه کردیم.. امی پوکر شد و گفت:《 اگه جنگتون تموم شد باید بگم که.. خاله الیا داره میاددددددد!!!!!!!! 》
همه:《 چهههههههههههههه!!!!! 》
یهو نگاه کردیم و دیدیم بلهه.. سایه ماهیتابه خاله از دور پیداست! هممون یهو هول شدیم و زدیم به زیر گریه
ناکلز:《 یا جد شکلات😭 》
تنگل:《 حال چه غلطی باید کرد😭 》
تیلز:《 یا خدا😭 》
کریم:《 بدبخت شدیم😭 》
سیلور:《 من نمیخوام چوب بخورمممم😭 》
مارک:《 من مامانمو میخواممم😭 》
من:《 همگی خفه شین!! 》
اونا هم منو نگاه کردن من گفتم:《 همگی بلند شین برین یه جا قایم شین! مارک تو برو تو اتاق بخواب انگار مثلا خوابی! منم اینجا با ماهیتابه نگهبانی میدم که مثلا بیدار بودم و سر و صدا از منه🥲 》
ناکلز:《 حاجی نههه😭 》
سیلور:《تو خیلی جوون بودی😭 اخرسرم ماهیتابه به گور شدی😭 》
من:《 این فداکاری را بخاطرتان میکنم🤧 》
شدو:《 تو احمقی دیگه😐😑 راه بیوفتین بریم قایم شیم اقای فداکار خودش تنهایی کارو انجام بده😑 》
بعد همه عین جت غیب شدن.. احساس فداکاری در ما موج میزنه🥲💔 موندم چطوری رییس مارو تحمل میکنه🥲 یه لحظه ببخشید... چیو یادم رفته بود.. اها... خالههههههههه!!!!!!(نویسنده:تغییر مودشو🤣🤣) بدو بدو همه وسایلارو کردم تو انباری و خونه رو جارو کشیدم و وسایلارو گذاشتم سر جاش و با ماهیتابه رو مبل نشستم و سر و صدا کردم و شروع کردم به خوندن اهنگ
من:《 عشق تو دروغ بود دیگههه نه دیگه نه من نه تو دیگهههه میخوام اسمتو فراموش کنم اتیشتو خاموشششش کنمممم🥲 》
یهو خالم درو باز کرد و باعث شد من جیغ فرابنفشی بزنم🥲 خالمم پوکر نگام میکرد.. خدایا الان چه دروغی سر هم کنم.. اوممم.. اها... داد زدم:《 یا جدددددد شیرینیییییییییییی😨》
خاله هم چون خونه تاریک بود و منو نمیتونست ببینه یهو جیغ زد و گفت:《 مردتیکه دزد اومدی تو خونهههه مننننننننننننن!!!!! 》
بعد پرید روم و منو چنان زد با ماهیتابه که با سر رفتم تو کلیدای برق.. که باعث شد برق روشن بشه:") چشم تو چشم شدیم و دو دقیقه سکوت کردیم.. که خالم محبت فرمود بازم ماهیتابه مقدسش را بر کله من باطل کوبوند و امتیاز سه هیچ به نفع خاله تموم شد🥲
خاله:《 پسره نمک نشناس چرا برقو خاموش کردی ابله!! 》
من:《 خاله تموم خونه ها برقشون خاموشه🥲 》
خاله:《 جواب منو نده و سر حرف من حرف نزن!!🍳🍳 》
من:《 چشم🥲 》
خاله:《 افرین^^ الانم بگو دلیل دادت چیه؟^^🍳 》
من:《 یهو اومدی ترسیدم🥲 》
خاله:《 اوک.. واستا ببینم.. 》
یهو دیدم داره اتاقو با شکاکی بو میکنه.. یا خدا... بوی شیر کاکائویی که سیلور خورده بودو استشمام کرده حتما... تف تو روح نامبارکت سیلور🥲 اگه من تورو نبردم تو دل معلم فیزیک مارک سونیک نیستم🥲 خالم با شکاکی اومد سمتم و گفت:《 بو شکلات میاد 》
من:《 خب تو شیرینی فروشیم بایدم بو شکلات بده 》
خاله:《 چی از یخچال برداشتی؟!🍳 》
خاله باید میومد مقاومت با این هوشش🥲 والا داره تلف میشه🥲(نویسنده:میاد میاد نگران نباش:>) منم با لبخند ضایعی گفتم:《 نَییووچ*^* 》
و شترقققق! یه ماهیتابه گردنی خوردم:") خالم یقمو گرفت و گفت:《 ببین منو بچه جون! ببینم از شیرینیام کم شده.. خفت میکنممممممممممممممم😇🍳🍳🍳🍳 فهمیدی😇🍳 》
من:《 جوجه تیغی فهم شدم🥲💗 》
خاله:《 خوبه*^* میبینمت ماهیتابه براق من*^* 》
بعدم از خونه رفت بیرون. طبل شادانه کو روش بکوبم🥲🥁 تا خاله رفت بچه ها با شدت از اتاق زدن بیرون
تنگل:《 ناکلز درسته رِل زدی ولی یه حموم برو داهاتی😐 》
ناکلز:《 استرس گرفتم🥲 》
من:《 چوبو من خوردم استرسشو این کشیده🥲 》
امی:《 مطمئنین شما ادمین؟ 》
من:《 یکم بیشتر بمونی بیشتر به ادمیت نداشتمون پی میبری🥲💗 》
تیلز:《 خب بریم سر تقسیم بندی وظایف🥲😇 》
همه:《 یااااا ابوووووااااللللففففضضضضضضللللللللللل!!!! 》
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شدو:《 من چه گناهی به دربار خدا کردم که گیر شما مشنگا افتادم اخه!!! 》
من:《 سوال قشنگی بود... منم نمیدونم بعدا رفتیم جهنم از شیطان میپرسیم🥲 》
شدو:《 حالا چرا جهنم اسکل😐😑 》
من:《 میتونیم شیطونو درس بدیم😁😉😎 》
شدو:《 جا داره از بلندی پرتت کنم پایین😑😒 》
بعدم بهم یه پس گردتی زد.. اخه چرا من انقدر بدبختم🥲 اوهوم.. الان روز بعد اون ماجرای انتخاب شخصی برای زدن مخ معلم فیزیکه.. و من و شدو قراره سیلورو اماده کنیم🥲💔 عمق فاجعه رو فقط الان درنظر بگیرین که یه سینگل مادام العمر متصل به ماهیتابه با یه پوکر فیس قراره یه عاشقو راهنمایی کنن🥲💔 یعنی الان تو مغالطه کامل هستیم🥲(پ.ن:مغالطه= به خطای ذهن در منطق مغالطه یا سفسطه میگن) اقا هم ۵ دقیقس داره تو اتاق شدو و کیتی داره لاس میزنه با لباسی که براش خریدیم🥲 رفتم سمت در اتاق و در زدم.
من:《 حاجی ۵ دقیقس داری لاس میزنی بیا بیرون دیگه 》
سیلور:《 کی میگهه؟! دارم لباس میپوشم:") 》
شدو:《 لشتو بیار بیرون تا تیر بارونت نکردممم!!!! 》
سیلور:《 چشم چشم الان میام🥲 》
بعدم با یه غروری اومد بیرون که هیتلر موقع جنگ جهانی دومم اینشکلی غرور نداشت.. ولی این غرور داشت🥲 دستی به سیبیل مصنوعیش کشید و گفت:《 به من میگن انیشتیون استاد فیزیک*^* 》
من و شدو و کیتی و شیدی و مارکم سر تا پای سیلورو نگاه کردیم... مارک و شیدی که قش کردن از خنده! کیتی و من و شدو هم فقط پوکر به سیلور خیره شدیم
کیتی:《 نکشیمون اییوستاد😐 》
سیلور:《 ابهتم چشاتونو گرفت نه؟😌 》
من:《 حاجی😐 》
سیلور:《 بله😃 》
من:《 لباسو تماما برعکس پوشیدی..🥲 》
بعد این حرفم یهو سر تا پاشو نگاه کرد و دید کاملا همه رو برعکس پوشیده. شدو هم با قیافه ای که ازش تاسف میباره گفت:《 خاککککک تو سر پلشتت سیلور😑 》
سیلور:《 انسان جایز الخطاس🥲💗 》
من:《 تو دیگه حد جایز رو رد کردی🥲 بلند شو بریم شروع کنیم کارو🥲 》
تمامید😁
خب ببخشید ولی بنده الان با دبیرستان تو رشته انسانی با امتحان ریاضی سر و کار دارم و باید برم🥲
برای جبران چهارشنبه شب براتون هر داستانی که بخواینو که رای اکثریتش زیاد باشه میزارم براتون😇
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨