از زبان نویسنده:
مفلیس:واقعا فکر نمیکردی امی جونت بهت خیانت کنه؟آخییی
مفلیس همونطور که از پله ها پایین میومد حرفاشو میزد.
سونیک:خب؟که چی؟تو این دنیا انتظار هرچیزی رو باید داشته باشیم.
...
اهریمن:[خنده]درسته سونیک!قطعا توم باید انتظار فناناپذیر بودنتو داشته باشی!
فرشته ۱۰۰ درصدی:خیلی برای انجامش مشتاقی اهریمن.درسته؟
اهریمن:البته!فرمول نویسی سونیک کاملا نسبت به بقیه نوروم ها متفاوته! درواقع..تو فرمول نویسیش جفتمون نقش داشتیم.
فرشته ۱۰۰ درصدی:مشتاقم ببینم پروژه ای که دوتایی روش کار کردیم چجور قراره برای عدالت بجنگه!..
...
مفلیس:سونیک..تو هنوز هم خیلی بامزه ای.روزای خوشی رو که باهم داشتیم یادته؟
سونیک:آره خیلی.اصلا اینقدر خوش بودن که نمیتونم(توجه سونیک الان اعصابش بخاطر همه چیز خورده)
مفلیس:اوه خدا..آنقدر بامزه نباش سونیک..منو هو*رنی میکنی!
...
چند قدم رفت عقب.همونطور که اشکاش میریختن افتاد رو زمین.به قلبش چنگی زد.عذاب وجدان خیانتش به سونیک داشت اونو میکشت.
امی:م..من متاسفم سونیک..من خیلی متاسفم..
رافائلا:نظرت چیه بجای متاسف بودن سعی کنی اشتباهتو جبران کنی؟!
امی برگشت و به رافائلا نگاهی کرد.یه پری نگهبان.
امی:تو کی هستی؟!
رافائلا:زود میفهمی!
امی سرشو پایین انداخت و تو فکر فرو رفت. هم..جبران اشتباه؟اونم وقتی که خیلی دیر شده بود؟
رافائلا:هنوز دیر نشده امی.زودباش بلند شو.
امی سرشو بالا گرفت و به رافائلا نگاه کرد.
امی:اما..نقشه انجام شده.
رافائلا:هنوز کامل انجام نشده.تا زمانی که گردن بند لایف سونیک نشکسته فرصت داریم.
امی:تو..از همه چی خبر داری؟؟
رافائلا:آره..اوه خدا خودمو معرفی نکردم..اهم اهم..من رافائلا هستم.رافائلا د فیری.خوشبختم امی رز!
...
ماریا:ناخالصی نداره
ماریا زنجیر مقدس رو از دور کارن دراورد و گذاشت تو جیبش.کارن نفس راحتی کشید.
کارن:بهتون گفتم که جن شیطانی نیستم.
بلیز:الان چیزایی که گفتین حقیقت بود؟
سیلور:اره متاسفانه
بلیز:این دیوانه واره!!چطور میشه؟
سیلور:فعلا که شده..
برگشت سمت کارن.کارن با حس نگاه سیلور روی خودش مضطرب شد.هنوز توضیحاتشو اماده نکرده بود.
سیلور:میخوایم توضیحاتتو بشنویم بابا.میخوایم بدونیم چرا به قولت عمل نکردی و برنگشتی.
شدو هم برگشت و به کارن نگاه کرد.
کارن چه حسی داشت؟به شدت مضطرب بود! نمیدونست چی بگه..شش جفت چشم داشتن نگاهش میکردن.(خدایی منم باشم با اینکه برونگرام ولی بازم مضطرب میشم🙂🙂)از طرفی فکرش درگیر سونیک بود.درگیر اینکه اتفاقی براش نیوفتاده باشه.درگیر اینکه سالم باشه.درگیر اینکه مفلیس پیداش نکرده باشه.نمیدونست چیکار کنه.زیر بار فشار بزرگی بود.انگار کل ساختمونای جهان رو دوشش بودن.تنها جمله ای که تونست بگه این بود:من..متاسفم
همون موقع داد های سیلور شروع شد:متاسف چی؟بابا تو به قولت عمل نکردی و رفتی.بدون هیچ خداحافظی ای.با خودت فکر نکردی که بچه هات تو چه حال و هوایی بودن؟ما فقط پنج سالمون بود بابا.تو دوتا بچه پنج ساله رو گرسنه و زخمی وسط جنگل ببینی چیکار میکنی؟میدونی چقد سختی کشیدیم؟نه پدری نه مادری. هیچ خری نبود که ازمون مراقبت کنه.بعد تو بعد پونزده سال فقط بخاطر سونیک اومدی که بگی متاسفی؟متاسف بودن تو به درد لای جرزم نمیخوره.حالا برای اون سونیک بیشعور هم دارم با دروغی که گفت.جفتتون خیلی پستین.ادم ارزو میکنه کاش هیچوقت وجود نداشتین.کاش هیچوقت بابای ما نمیشدی.کاش..کاش کسی به اسم کارن وجود نداشت!(فلوری دلت خنک شد؟وای من جای کارن گریم گرفت🙂)
بغض سیلور شکست و اشک هاش شروع به ریختن کردن.سیلور ازشون دور شد و رفت اونور.بلیز هم نگران دنبال سیلور رفت.شدو فقط وایساده بود.هیچکاری نمیکرد.فقط وایساده بود و داشت به کارن نگاه میکرد.دخترا که نمیدونستن چیکار کنن فقط هرکدوم به یه جایی نگاه کردن.کارن وضع روانی افتضاحی داشت اون لحظه.بغض سنگینی تو گلوش بود که نمیتونست قورتش بده و نمیتونست بشکنتش.عملا نمیدونست چی بگه.
شدو:گوش میکنم..بگو.همه چیو از اول بگو.(شدو بچم عاقله)
کارن:خ..خب..راستش من قبلا هم مرده بودم یبار..یعنی تو کل زندگیم دو بار مردم.وقتی اولین بار مردم و رفتم به بهشت فرشته ۱۰۰ درصدی منو تعلیم داد تا بشم ادمی که جلوی یسری شیاطین رو زمینو میگیره.ما ها چیزی به اسم گردن بند لایف داریم.اگه بشکنه کل نیرومون ازمون گرفته میشه و دوباره میمیریم.وقتی گردن بند لایفمون بشکنه دیگه نمیتونیم زنده بشیم و برگردیم زمین.بهم ماموریت داده بودن مفلیسو جلوشو بگیرم..من اومدم به زمین تا جلوی مفلیسو بگیرم. اما بعد سافایرو دیدم..و عاشقش شدم.ازدواج کردیم و صاحب دوتا بچه شدیم..شماها.مفلیس که نقطه ضعف منو فهمید از نقطه ضعفم استفاده کرد..سافایرو کشت و گردن بند لایف منو شکوند.میخواست شمارو هم بکشه..من چاره ای نداشتم. شمارو فراری دادم و با یذره نیرویی که برام مونده بود جلوی مفلیس وایسادم و مردم..بعد که برگشتم بهشت شنیدم یه فراری از جهنم اومده..رفتم دیدم سونیکه.من سونیکو پیش خودم نگه داشتم و کمکش کردم.وقتی دیدم کاملا برای کامل کردن ماموریت من اماده اس گفتم بیاد زمین.بعد دیدم مفلیس متوجه اش شده داره نقشه میکشه ترسیدم.رفتم پیش فرشته ۱۰۰ درصدی و بهم گفت میتونم بیام زمین.اول قرار بود کسی از وجود من خبردار نشه جز خود سونیک.اما خب..ای اکس ای..اون لوم داد.من..متاسفم که رفتم.و متاسفم که اینجوری برگشتم.
شدو:اشکال نداره بابا..فقط سعی کن یجوری جبران کنی.
سالی:عام..گفتین مفلیس نقشه داره؟من حس خوبی ندارم..حس خوبی نسبت به موقعیت الان سونیک ندارم.بهتر نیست پیداش کنیم؟امی هم هنوز پیدا نشده.
رژ:ما اومدیم بیرون که دنبال امی بگردیم.و به چی خوردیم؟اینا.زندگی خیلی قشنگه.
یدفعه صدای امی از دور اومد.دخترا همه به امی نگاه کردن.امی داشت از دور میدوید و میومد.بالاخره وایساد و هراسان گفت:س..سونیک..سونیک..ت..تو خطره
کارن:تو خطر؟...م..مفلیس؟
امی:اره اره مفلیس!باید عجله کنیم
کارن که فهمید چیشده فوری پاشد.
کارن:منو ببر جایی که سونیک هستت.
...
مفلیس به سمت سونیک حمله کرد.همین که تو یک اینچیش قرار گرفت یدفعه یچیزی از چپ خورد تو صورتش و پرت شد.سونیک به دراکولا با تعجب نگاه کرد.مفلیس پاشد و به دراکولا نگاه کرد.
مفلیس:صبر کن!ت..تو..
دراکولا:سلام همبازی بچگیام!بی موقع اومدم؟!