الماس دریا پارت 13

از زبان سونیک /:

اینا چرا اینجورین ؟؟؟

هرچقدر باهاشون می‌جنگیم اصلأ به یه چپشون هم نیست.

هرچقدر می‌جنگیم بجای اینکه ضعیفتر بشن قوی‌تر میشن !

من :(( بچه‌ها یک کمکی میکنید ؟ )).

شدو :(( من اینور درگیرم !)).

ناکلز :(( منم اینور درگیرم !)).

سیلور :(( منم دستشویی دارم !!!)).

تیلز :(( کاپیتان باید یک فکری بکنیم !)).

من هم با فریاد گفتم :(( خیله خب گوش کنید ببینید چی میگم : شدو و ناکلز همدیگه رو پوشش بدید ، سیلور خودت رو نگه دار و تیلز فکری داری یا نه ؟؟؟)).

همه :(( بله !!!)).

تیلز :(( قربان حالا که بحثش پیش اومد......)).

دستش رو کرد داخل کیف کمریش و یک چیز گرد و دایره ای درآورد .

من :(( این چیه ؟ )).

تیلز هم با لبخند و ژست قهرمانانه گفت :(( خانم ها و آقایون اینک حماسه‌ای دیگر از استاد شجریان ، معرفی میکنم...... نارنجک !!! )).

یکدفعه ناکلز از اونور گفت :(( اینکه سفیده !)).

( نویسنده : توجه ، نارنجک های اولیه با آتش زدن نخی که به آنها وصل بود منفجر می‌شدند )

به این صورت 👆

از زبان سونیک /:

تیلز ادامه داد :(( آماده لحظه تاریخی باشید عزیزان محترم)).

یکدفعه اون یارو ذره ای اومد سمت من و می‌خواست با شمشیر بهم ضربه بزنه که یکدفعه یک نفر با شمشیر جلوش رو گرفت !

هم من و هم ذره ای به سمت راست نگاه کردیم.....شدو ؟

شدو با ترس به من نگاه کرد و عربده زد :(( مرتیکه چلغوز خجالت بکش ، ناسلامتی کاپیتان هستی اون وقت من باید بیام نجاتت بدم ؟؟؟؟؟!!!!! ))‌.

من :(( امممممم....باید بگم ممنون ؟)).

شدو :(( فقط ببند !!! )).

من :(( لا مشکل !)).

یکدفعه اون ذره ای گفت :(( جفتتون خفه شید !!! )).

بعد هم یک چاقو کوچولو دراورد و می‌خواست به شدو ضربه بزنه که شدو با یک لگد اونو پرت کرد اونور ، فکر کنم دردش گرفت 😯

یکدفعه تیلز گفت :(( همگی....)).

ما هم بهش نگاه کردیم و دیدیم که نخ اون نارنجک رو آتیش زده !!!

ادامه داد :(( .... فرار کنید !)).

بعد هم اون نارنجک رو پرت کرد ، هممون با ترس پا به فرار گذاشتیم و اما سیلور اون وسط فریاد زد :(( یااااا ابلفففففففففضلللللللل !!!!!!!)).

یکدفعه نارنجک منفجر شد و خیلی از افراد دشمن به داخل آب پرتاب شدن ، افراد کشتی منم به سمت کشتی خودمون رفتن ، و آماده فرار شدن .

من :(( اول تو برو )).

شدو :(( تو باید اول بری ! )).

منم شدو رو هل دادم و اونم پرت شد توی کشتی .

شدو :(( اخخخخخ عوضی !)).

من :(( شرمنده داش 😁)).

به اطرافم نگاه کردم انگاری که همه رفتن داخل کشتی خودمون ، منم می‌خواستم بپرم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( سونیک !!! )).

به پشت سرم نگاه کردم اما چیزی جز آتیش نبود..........

ا...... آتیش !

دوباره یاد اون لحظه افتادم !

صداها بلند تو سرم اکو میشد :(( سونیک ، فرار کن ، کمک !)).

یکدفعه یک نفر گفت :(( سونیک..... )).

به پشت سرم نگاه کردم شدو و بقیه بودن .

یکدفعه قبل از اینکه موقعیت رو درک کنم و بپرم احساس کردم یک چیز نوک تیز از پشت بهم اصابت کرد !

به پشت سرم نگاه کردم.....ذره ای بود !!!

ذره ای :(( حالا بمیر !!! )).

بعد با لگد منو پرت کرد داخل اقیانوس .

هیچی......هیچی حس نمیکنم!

نمیتونم نفس بکشم !

احساس میکنم سردمه .

یعنی...این.....مرگه ؟

دیگه نفهمیدم چی شد و چشمام بسته شد و دیگه هیچی ندیدم......

تاریکی......

چند ساعت بعد /:

آروم چشمام رو باز کردم.....من کجام ؟

کمی به اطراف نگاه کردم انگاری که توی.....اتاقمم !

جریان از چه قراره ؟ یادم میاد که افتادم داخل دریا بعدش هم بیهوش.......

یکدفعه در اتاقم باز شد و امی تو چهارچوب در نمایان شد .

امی سرش پایین بود و هیچی نمی گفت .

من :(( امممممم خببببببببببببب کاری داشتی ؟ )).

امی هم با صدای آروم گفت :(( می‌تونم بیام تو ؟)).

چی شد ؟ چرا اینقدر مؤدب شده ؟

من :(( ببخشید از کی تا حالا جنابعالی اینقدر مؤدب شدی ؟)).

یکدفعه سرش رو بالا گرفت و با اخم گفت :(( مشت میخوای ؟)).

منم با ترس رفتم زیر پتو و گفتم :(( نه جان من نزن 😥)).

امی :(( حالا شد !)).

منم از زیر پتو در امدم و گفتم :(( خب میشه بگی اینجا چیکار میکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار می‌کنم ؟ یادمه که وسط یک جنگ بودیم و سیلور دستشویی داشت منم پرت شدم توی دریا !)).

امی هم اومد کنار تختم و گفت :(( خب اره...... وقتی افتادی توی دریا شدو و ناکلز پرت شدن توی دریا و تو رو نجات دادن !)).

من :(( پرت شدن ؟)).

امی :(( خب آره چون رژ دوتاشون رو با لگد پرت کرد توی دریا !)).

من :(( کاش اون صحنه رو می‌دیدم 😂 )).

امی :(( واقعاً که یک احمقی 😒)).

من :(( فقط اومدی اینجا تا همین رو بگی ؟)).

امی هم دستاش رو مشت کردم و گفت :(( راستش.....راستش..... می‌خواستم.... می‌خواستم.... معذرت خواهی کنم !!! )).

من :((.....بله ؟)).

امی :(( بخاطر من بود که اونا بهمون حمله کردن و تو زخمی شدی ، واقعاً متأسفم !)).

با دقت بهش نگاه کردم انگاری که چند قطره اشک داشت از چشماش پایین میومد .

من :(( بیخیالش این اولین باری نیست که زخمی میشم و متمعنن آخرین بار هم نیست !)).

بعد هم خندیدم و اونم همرام شروع کرد به خندیدن .

من :(( خیلی قشنگ میخندی !)).

امی :(( چی ؟)).

وایسا چی گفتم ؟

من :(( یعنی.... امممممم....ممنونم که بهم سر زدی !)).

امی :(( اوه.... آره قابلی نداشت ! )).

سکوت وحشتناکی بینمون حکم فرما شد .

امی :(( خب....من باید برم پیش بقیه پس.....)).

من :(( اوه....درسته درسته.... امممممم....خب میتونی بری !)).

امی :(( بله کاپیتان !)).

بعد هم از اتاق خارج شد .

وایسا......

گفت کاپیتان ؟؟؟

از زبان ذره پوش /:

با اینکه نتونستم اون دختره رو بگیرم اما.....تونستم از شر یک آشغال خلاص بشم !

من :(( به زودی به حساب بقیه اونا هم میرسم !)).

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 19:6 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب