از زبان سونیک /:
اینا چرا اینجورین ؟؟؟
هرچقدر باهاشون میجنگیم اصلأ به یه چپشون هم نیست.
هرچقدر میجنگیم بجای اینکه ضعیفتر بشن قویتر میشن !
من :(( بچهها یک کمکی میکنید ؟ )).
شدو :(( من اینور درگیرم !)).
ناکلز :(( منم اینور درگیرم !)).
سیلور :(( منم دستشویی دارم !!!)).
تیلز :(( کاپیتان باید یک فکری بکنیم !)).
من هم با فریاد گفتم :(( خیله خب گوش کنید ببینید چی میگم : شدو و ناکلز همدیگه رو پوشش بدید ، سیلور خودت رو نگه دار و تیلز فکری داری یا نه ؟؟؟)).
همه :(( بله !!!)).
تیلز :(( قربان حالا که بحثش پیش اومد......)).
دستش رو کرد داخل کیف کمریش و یک چیز گرد و دایره ای درآورد .
من :(( این چیه ؟ )).
تیلز هم با لبخند و ژست قهرمانانه گفت :(( خانم ها و آقایون اینک حماسهای دیگر از استاد شجریان ، معرفی میکنم...... نارنجک !!! )).
یکدفعه ناکلز از اونور گفت :(( اینکه سفیده !)).
( نویسنده : توجه ، نارنجک های اولیه با آتش زدن نخی که به آنها وصل بود منفجر میشدند )
به این صورت 👆
از زبان سونیک /:
تیلز ادامه داد :(( آماده لحظه تاریخی باشید عزیزان محترم)).
یکدفعه اون یارو ذره ای اومد سمت من و میخواست با شمشیر بهم ضربه بزنه که یکدفعه یک نفر با شمشیر جلوش رو گرفت !
هم من و هم ذره ای به سمت راست نگاه کردیم.....شدو ؟
شدو با ترس به من نگاه کرد و عربده زد :(( مرتیکه چلغوز خجالت بکش ، ناسلامتی کاپیتان هستی اون وقت من باید بیام نجاتت بدم ؟؟؟؟؟!!!!! )).
من :(( امممممم....باید بگم ممنون ؟)).
شدو :(( فقط ببند !!! )).
من :(( لا مشکل !)).
یکدفعه اون ذره ای گفت :(( جفتتون خفه شید !!! )).
بعد هم یک چاقو کوچولو دراورد و میخواست به شدو ضربه بزنه که شدو با یک لگد اونو پرت کرد اونور ، فکر کنم دردش گرفت 😯
یکدفعه تیلز گفت :(( همگی....)).
ما هم بهش نگاه کردیم و دیدیم که نخ اون نارنجک رو آتیش زده !!!
ادامه داد :(( .... فرار کنید !)).
بعد هم اون نارنجک رو پرت کرد ، هممون با ترس پا به فرار گذاشتیم و اما سیلور اون وسط فریاد زد :(( یااااا ابلفففففففففضلللللللل !!!!!!!)).
یکدفعه نارنجک منفجر شد و خیلی از افراد دشمن به داخل آب پرتاب شدن ، افراد کشتی منم به سمت کشتی خودمون رفتن ، و آماده فرار شدن .
من :(( اول تو برو )).
شدو :(( تو باید اول بری ! )).
منم شدو رو هل دادم و اونم پرت شد توی کشتی .
شدو :(( اخخخخخ عوضی !)).
من :(( شرمنده داش 😁)).
به اطرافم نگاه کردم انگاری که همه رفتن داخل کشتی خودمون ، منم میخواستم بپرم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( سونیک !!! )).
به پشت سرم نگاه کردم اما چیزی جز آتیش نبود..........
ا...... آتیش !
دوباره یاد اون لحظه افتادم !
صداها بلند تو سرم اکو میشد :(( سونیک ، فرار کن ، کمک !)).
یکدفعه یک نفر گفت :(( سونیک..... )).
به پشت سرم نگاه کردم شدو و بقیه بودن .
یکدفعه قبل از اینکه موقعیت رو درک کنم و بپرم احساس کردم یک چیز نوک تیز از پشت بهم اصابت کرد !
به پشت سرم نگاه کردم.....ذره ای بود !!!
ذره ای :(( حالا بمیر !!! )).
بعد با لگد منو پرت کرد داخل اقیانوس .
هیچی......هیچی حس نمیکنم!
نمیتونم نفس بکشم !
احساس میکنم سردمه .
یعنی...این.....مرگه ؟
دیگه نفهمیدم چی شد و چشمام بسته شد و دیگه هیچی ندیدم......
تاریکی......
چند ساعت بعد /:
آروم چشمام رو باز کردم.....من کجام ؟
کمی به اطراف نگاه کردم انگاری که توی.....اتاقمم !
جریان از چه قراره ؟ یادم میاد که افتادم داخل دریا بعدش هم بیهوش.......
یکدفعه در اتاقم باز شد و امی تو چهارچوب در نمایان شد .
امی سرش پایین بود و هیچی نمی گفت .
من :(( امممممم خببببببببببببب کاری داشتی ؟ )).
امی هم با صدای آروم گفت :(( میتونم بیام تو ؟)).
چی شد ؟ چرا اینقدر مؤدب شده ؟
من :(( ببخشید از کی تا حالا جنابعالی اینقدر مؤدب شدی ؟)).
یکدفعه سرش رو بالا گرفت و با اخم گفت :(( مشت میخوای ؟)).
منم با ترس رفتم زیر پتو و گفتم :(( نه جان من نزن 😥)).
امی :(( حالا شد !)).
منم از زیر پتو در امدم و گفتم :(( خب میشه بگی اینجا چیکار میکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟ یادمه که وسط یک جنگ بودیم و سیلور دستشویی داشت منم پرت شدم توی دریا !)).
امی هم اومد کنار تختم و گفت :(( خب اره...... وقتی افتادی توی دریا شدو و ناکلز پرت شدن توی دریا و تو رو نجات دادن !)).
من :(( پرت شدن ؟)).
امی :(( خب آره چون رژ دوتاشون رو با لگد پرت کرد توی دریا !)).
من :(( کاش اون صحنه رو میدیدم 😂 )).
امی :(( واقعاً که یک احمقی 😒)).
من :(( فقط اومدی اینجا تا همین رو بگی ؟)).
امی هم دستاش رو مشت کردم و گفت :(( راستش.....راستش..... میخواستم.... میخواستم.... معذرت خواهی کنم !!! )).
من :((.....بله ؟)).
امی :(( بخاطر من بود که اونا بهمون حمله کردن و تو زخمی شدی ، واقعاً متأسفم !)).
با دقت بهش نگاه کردم انگاری که چند قطره اشک داشت از چشماش پایین میومد .
من :(( بیخیالش این اولین باری نیست که زخمی میشم و متمعنن آخرین بار هم نیست !)).
بعد هم خندیدم و اونم همرام شروع کرد به خندیدن .
من :(( خیلی قشنگ میخندی !)).
امی :(( چی ؟)).
وایسا چی گفتم ؟
من :(( یعنی.... امممممم....ممنونم که بهم سر زدی !)).
امی :(( اوه.... آره قابلی نداشت ! )).
سکوت وحشتناکی بینمون حکم فرما شد .
امی :(( خب....من باید برم پیش بقیه پس.....)).
من :(( اوه....درسته درسته.... امممممم....خب میتونی بری !)).
امی :(( بله کاپیتان !)).
بعد هم از اتاق خارج شد .
وایسا......
گفت کاپیتان ؟؟؟
از زبان ذره پوش /:
با اینکه نتونستم اون دختره رو بگیرم اما.....تونستم از شر یک آشغال خلاص بشم !
من :(( به زودی به حساب بقیه اونا هم میرسم !)).
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️