از زبان امی:
نسیم خنکی میوزید.لبه ی دره بلند وایستاده بودم و غروب آفتاب رو تماشا میکردم..یادش بخیر!سونیک غروب آفتاب رو خیلی دوست داشت..
*فلش بک*
سونیک:هم..از نظر من غروب آفتاب دومین خلقت زیبای خداست!
من:و..اولیش چیه؟
سونیک برگشت و با لبخند خاصی بهم نگاه کرد.
سونیک:اولیش تویی امی!..
*زمان حال*
لبخند تلخی زدم.سونیک..یادته بهت قول داده بودم هرجا بری دنبالت میام؟!..الان هم همینه.
زمانی که غروب آفتاب تموم شد،چشمامو بستم و خودمو از دره پرت کردم پایین.همونطور که اشک هام میریختن با شادی ای که توش غم خاصی بود داد زدم:دارم میام سونیک!