داستان از زبان سونیک:
چشمامو باز کردم...توی یک فضای کاملا سفید معلق بودم...به اطراف نگاه کردم...هیچکس اونجا نبود...چشمم به دستام افتاد...چی؟ دستام بسته شده بودن...کم کم یک سری حاله های از یک نفر رو جلوی خودم دیدم...سعی کردم بفهمم کیه...ولی چهره اش اصلا قابل تشخیص نبود...بلند گفتم:
من: کسی اینجاست؟؟
دوباره نگاهی به اون شخص کردم...شکلش داشت واضح تر میشد...یکدفعه قیافه اشو دیدم...ب...باورم نمیشه! ا...اون؟؟ exe؟؟؟ اینجا؟؟ من کجاممم؟؟ داشت بهم میخندید...(رو آب بخندی •-•)کم کم حس کردم دارم بی حال میشم...بدنم رو حس نمی کردم...آهههه چه اتفاقی داره میوفته؟؟ احساس کردم دارم از معلق بودن در میام...انگاری میخوام پرت بشم پایین...لعنتی! چه خبرهههه؟؟
داستان از زبان سالی:
با روژ مخفیانه وارد پایگاه اگمن شدیم...باید بفهمم هدف اصلی اگمن چیه...از توی کانال های پایگاه داشتیم می رفتیم...که به یک دریچه رسیدیم...میشد از داخلش پایین رو دید...خدای من! سونیک؟؟ منو روژ به اون دستگاهی که اگمن داشت روشنش می کرد خیره شده بودیم...
روژ: اون دیگه چیه؟
من: نمی دونم روژ ولی هر چی که هست...خوب نیست!
روژ: باید قبل اینکه روشن بشه سونیکو نجات بدیم...حس خوبی به اون صدا (صدای دستگاه) ندارم!
سری تکون دادم و گفتم:
من: من میرم سراغ دستگاه...تو حواست به اگمن باشه!
یک پوزخند زد و دریچه رو یکدفعه شکوندیم و خودمونو انداختیم پایین...به محض اینکه پریدم پایین رفتم سمت دستگاه و محفظه سونیک...باید بیارمش بیرون! روژم رفت سراغ اگمن...صداشو شنیدم:
روژ: سلام سیبیلوی گنده! دلت واسمون تنگ نشده بود؟؟
اگمن: چ...چی؟؟ شماها چطوری اومدید داخل؟؟
روژ: هه هه باید سیستم امنیتی رو یکمی ببری بالاتر دکی جون! (و یک لگد تو صورت اگمن میزنه •-•)
لعنتیییی چرا باز نمیشه! سعی کردم در شیشه ای محفظه سونیکو باز کنم...ولی نمیشد! ظاهرا محفظه قفل شده! تا پایان کار دستگاه هم باز نمیشه...مگه اینکه...بلند خطاب به روژ داد زدم:
من: روژژژ برام زمان بخر!
و دویدم سمت بخش کنترل دستگاه که نزدیک یک ستون بزرگ فلزی وسط همون اتاق بود (حقیقت اتاق نیست همون محلی که دستگاه هست...والا نمی دونم چی بهش میگن •-•) سریع یک نگاه به بخش های کنترل انداختم...خوبه...راحت میشه دستگاه رو متوقف کرد! باید عجله کنم! روژ و اگمن با هم درگیر شده بودن (اگمن سوار اگ رو هست) روژ گفت:
من: سالییی خیلی نمی تونم برات زمان بخرم...بجنببب!
اگمن حواسش برگشت سمت من و با عصبانیت فریاد زد:
اگمن: هویییی از بخش کنترل فاصله بگیرررر!
و اومد سمت من که روژ یک لگد زد به اگ رو اگمن و باعث شد پرت شه یک ور دیگه...
روژ: خیلی بی احترامیه یک خانومو دست بندازی دکی!
به روژ سری تکون دادم و دوباره دست به کار شدم...و...بالاخرهههه! دستگاه رو متوقف کردم! موفق شدم!
روژ: عالی بود دختر...موفق شدی!
من: فقط باید سونیکو بیاریم بیرون...
به سمت محفظه حرکت کردم...تا خواستم درش رو باز کنم که سونیکو بیارم بیرون یک دفعه یک نفر منو از پشت گرفت و پرتم کرد به سمت وسط دستگاه! محکم خوردم به دستگاه...آخخخ لعنتیی! سرمو آوردم بالا تا ببینم کی بود...چ...چی؟؟exe؟ چطوری تونست از محفظه بیاد بیرون؟؟ لعنت! بلند شدم و گارد گرفتم...با صدای ترسناکی گفت:
سونیکexe: حتی فکر آزاد کردنشم نکن! که بهت اجازه نمیدم!
پوزخندی زدم و گفتم:
من: خواهیم دید!
و بهش حمله کردم...روژ هم اومد کمکم! و دو تایی ریخیتیم سرش!! ولی اون خیلی قوی تر بودد! سعی می کردم بزنمش ولی جاخالی میداد...تا اینکه روژ با یک لگد پرتش کرد...و من فرصت کردم برم سمت سونیک...با هر زحمتی بود در و باز کردم...که یکدفعه سونیک exe هلم داد و گردنمو گرفت و منو به دستگاه زد...داشت خفه ام می کرد! با عصبانیت گفت:
سونیکexe: تو و اون خفاش نمی تونین جلوی منو بگیرین سالی!
نگاه کردم...روژ افتاده بود نزدیک ستون...ظاهرا exe زده بودش! عوض...آخخخ چشمم به دکمه تخریب افتاد...یک دکمه قرمز که روی دستگاه بود...این دکمه برای شرایطی که دستگاه از کنترل خارج بشه هست...معمولا روی بیشتر اینطور دستگاهایی این دکمه وجود داره! دستمو سمتش دراز کردم و سعی کردم فشارش بدم...همزمان هم داشتم خفه میشدم...که گفتم:
من: آخخ...تو...آخخخ...به هدفت نمیرسی!
چشمش به دست من افتاد که میخوام دکمه تخریب رو فشار بدم بلند گفت:
سونیکexe: نهههه!
و منم از فرصت استفاده کردم و دستمو رسوندمو فشارش دادم! یکدفعه آژیر اخطار به صدا در اومد و نور قرمزی هی روشن خاموش می شد...exe ولم کرد و رفت عقب...افتادم روی زمین و به سرفه کردن افتادم...دستگاه شروع به تکون خوردن کرد...exe با نگرانی می گفت:
سونیکexe: نه نه...نههههههه!
رفتم سمت سونیک...باید تا قبل از از بین رفتن دستگاه بیارمش بیرون! ولی نمی تونستم! با ترس هی می گفتم:
من: لطفا لطفا لطفا....بجنببببب سونیکککک!
و سعی می کردم بکشمش بیرون...که یکهو سقف پایگاه با یک انفجار سوراخ شد و شدو پرید داخل...و سریع اومد سمت منو سونیک و سونیک و از محفظه بیرون اورد و گفت:
شدو: زود باش سالیییی باید بریممم!
و دوتایی سریع از دستگاه فاصله گرفتیم...رفتیم نزدیک اون ستون و پناه گرفتیم...شدو سونیکو گذاشت روی زمین...و تیلز و ناکلز و امی هم بودن...ناکلز روژ و اورده بود کنار ما...که ناکلز گفت:
ناکلز: زمرد بزرگگگگ!
همه نگاهمون به زمرد بزرگ افتاد که روی دستگاه بود....داشت به شدت می درخشید!
داستان از زبان امی:
زمرد بزرگ نورش شدید شد...از طرفی دستگاه هم داشت از هم می پاشید! به خاطر نور زمرد مجبور شدیم روی صورتامونو بگریم تا نور به چشممون نخوره...وقتی نور کمتر میشد...به زمرد بزرگ نگاهی کردم...یک نفر داشت از داخلش میومد! بلند گفتم:
من: اونجاااا یک نفر اونجاستتت!
همه به زمرد خیره شدن...که یکدفعه یک خارپشت سفید از داخلش پرید بیرون...نور از بین رفت...زمرد سالم بود ولی دستگاه نابود شده بود...اون خارپشت بلند شد...و بهمون نگاه کرد...شدو با عصبانیت گفت:
شدو: تو کی هستیی؟؟
اون خارپشت لبخندی زد و گفت:
؟؟؟: شما می تونین منو...
تا خواست اسمشو بگه exe از پشت سرش اومد...بلند داد زدم:
من: پشت سرتتت!
اون خارپشته سریع جاخالی داد و exe با سرعت اومد سمت ما و سونیک و بلند کردو کشیدش بالا! همه با عصبانیت داد زدیم:
همه: exeee!
اونم با عصبانیت نگاهمون کرد...بغل گوش سونیک یک چیزی گفت و مچ دستشو گرفت...و از مچ دستش یک نور قرمزی اومد و دور دست سونیک پیچید...
شدو: (عصبی) داری چه غلطییی می کنییی؟؟
پوزخندی زد و سونیک به سمتمون پرت کرد...شدو سونیک و گرفت من چکشمو در اوردم و گفتم:
من: جرئت داری یک بار دیگه سونیک و اونطوری پرت کننن!
یک تک خنده ای کرد و گفت:
سونیکexe: به زودی میام سراغتون...
و یک دفعه یک چیزی خورد تو صورتش..(ابهتتتت😂😂😂✌)همه با تعجب به پشت سرمون نگاه کردیم...اون خارپشت...یک تیکه فلز رو به سمت exe پرت کرده بود با عصبانیت گفت:
؟؟؟: برو به جهنم!
سونیکexe یک خنده ای کرد و بعدم ناپدید شد! که ناکلز گفت:
ناکلز: سونیککک! داره بهوش میاد!
داستان از زبان سونیک:
همه چیز برام گنگ و غیر قابل فهم بود...فقط یک صدایی توی سرم هی میچید....(تو برمیگردی) یعنی چی؟؟ چشمامو باز کردم...و با یک مشت چهره متعجب و نگران رو به رو شدم...بلند شدم و سرجام نشستم و دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم:
من: آخخخ چه خبره؟؟
یک دفعه همه از خوشحالی بغلم کردن...
امی: سونیکککک جونمممم حالت خوبههه؟؟
من: خو...خوبم!....امی...ال...البته...اگه تو....خفه ام نکنیی!
ولم کرد...هوف...یک نفس عمیق کشیدم که دیدم شدو به مچ دست چپم خیره شده...نگاهی به مچ دستم کردم...یک رگه قرمز رنگ دور دستم بود...و یکمی هم میدرخشید...گفتم:
من: این...چیه؟؟
شدو: exe اینو روی دستت درست کرده...
سالی: دقیق نمی دونم چیه...ولی...خیلی عجیبه!
تیلز: انرژی زیادی ازش میاد...واقعا نمی دونم چیه!
؟؟؟: من میدونم چیه!
همه نگاهی بهش کردیم...که گفتم:
من: تو دیگه کی هستی؟؟
؟؟؟: اسمم سیلوره...(یوهاهاااااا رسیدیم به جاهای خفن ●w●) اون چیزی که دور دستته...یک طلسمه! یک طلسم کنترل! (زیر لب) اون عوضی این طلسم رو روی یک نفر دیگه هم انجام داد که خیلی برام مهم بود!
من: چطور طلسمی؟؟
شدو: چجوری میشه باطلش کرد...تو میدونی؟؟
سیلور: نمیشه باطلش کرد!
همه با تعجب گفتیم:
همه: چییی؟؟
سیلور: برای باطل کردنش exe باید بمیره...برای همینه که من آمدم!
تیلز: تو اینا رو از کجا میدونی؟؟
سیلور: من....از آینده اومدم!
(ادامه دارد •-•)