دبیرستان هیولاها پارت ۱۸

از زبان رژ:(💀)

چشمامو باز کردم و رو تخت نشستم.سرم به طرز وحشتناکی درد میکرد..بلند شدم و رفتم سمت کابینت که اون قرص لعنتی رو پیدا کنم.به تخت امی نگاه کردم دیدم امی روش نیست.یاخدا..کجا رفته این موقع شب؟رفتم سمت تخت بلیز.خداروشکر بلیز بود.اروم تکونش دادم.

من:بلیز؟

بلیز:[با لحن خوابالود]چی شده سیلور؟

من:[پوکر]از خوابت بیا بیرون من سیلور نیستم

بلیز یکم که انالیز کرد دید اره سیلور نیستم.رو تخت نشست.

بلیز:چیشده؟

من:امی نیستش

بلیز:جان؟یعنی چی؟

من:میخواستم برم قرص بخورم که دیدم رو تختش نیست.

بلیز:قرص چرا؟

من:سردرد داشتم..بیا بریم دنبالش بگردیم

بلیز:باشه

از تختش بیرون اومد و کش و قوصی به بدنش داد.

بلیز:بهتره به ماریا و سالی ام بگیم بیان.

من:باش.

گوشیامونو برداشتیم و از خوابگاه رفتیم بیرون و سمت خوابگاهی که سالی و ماریا توش بودن حرکت کردیم.حس بدی نسبت به گمشدن امی دارم..خداکنه چیزی نباشه.(هست عزیز دلم..هست💀)

از زبان نویسنده:

شدو سمت ای اکس ای دوید ولی ای اکس ای حمله شدو رو جاخالی داد و محکم زد تو کمرش و پرتش کرد اونور.سمت سیلور رفت.سیلور از ترس چشماشو بست.ای اکس ای خواست سیلور رو بکشه ولی دستش به سیلور نمیرسید.هی یه محفظه مانع میشد.یه محفظه کروی شکل که دور سیلور رو گرفته بود و رنگش هم سبز بود.ای اکس ای خنده ای کرد.

ای اکس ای:پس اومدی..کارن؟!

سیلور و شدو که تازه داشت پامیشد متعجب به ای اکس ای نگاه کردن.اون راجب چی صحبت میکرد؟

شدو:داری چه زرت و پرتی بلغور میکنی؟

ای اکس ای:[نیشخند]حقیقت.کارن..نمیخوای خودتو نشون بدی؟!

یدفعه دوده سبز رنگی پشت سر ای اکس ای شکل گرفت.از دوده کارن بیرون اومد و با پاش محکم کوبید تو کمر ای اکس ای.ای اکس ای پرت شد و محکم خورد به دیوار.و اینجا بود که برگای داشته و نداشته سیلور و شدو ریخت.(جاروبرقی میارم جمعشون کنین💀)

کارن:ای بابا...سونیک رو لو دادی کافی نبود منم لو دادی؟!

ای اکس ای بلند شد و تکونی به بدنش داد.خنده ای کرد و گفت:راستش بعد از اون افتضاحی که به بار اوردی فکر نمیکردم فرشته ۱۰۰ درصدی بهت یه فرصت بده و بذاره به زمین بیای.

کارن:منم فکرش رو نمیکردم که انقد دوست داری سرتو تو با*سن مردم بکنی.(کارن حاضر جواب💀)

کارن داسی رو با قدرتش درست کرد.ای اکس ای پوزخندی زد.

ای اکس ای:میبینم درساتو خوب یاد گرفتی(اشاره به حاضر جوابی هایی که کارن بلده)

کارن:از توم بهتر یاد گرفتم عاصیصم

ای اکس ای که دیگه چیزی برای گفتن نداشت به سمت کارن حمله کرد.کارن دوباره حمله ای اکس ای رو جاخالی داد و با سر داس محکم کوبید تو سرش.

کارن:بهت نگفتن با قوی تر از خودت درنیوفت؟

ای اکس ای:منتظر بودم تو بگی.

ای اکس ای فوری رفت پشت شدو و گرفتش.ناخون هاش دراز شدن.

ای اکس ای:تسلیم شو وگرنه..

کارن:خب به نظر کار من اینجا تموم شده پس میرم

ای اکس ای:وایسا چی؟

کارن:تو بزدل تر از اونی هستی که بخوام باهات بجنگم.اونقدر بزدلی که میخوای جون پسرمو تهدید کنی.

ای اکس ای:سونیک چی؟اون اونقدری بزدل بود که فرار کرد.

کارن:منم بودم فرار میکردم.اما یچیزی باید بهت بگم..سونیک هرچقدم بزدل باشه..از تو بیشتر بزدل نیست.

همون لحظه شدو پاشو از پشت بالا اورد و محکم زد وسط پاهای ای اکس ای.ای اکس ای اخ بلندی گفت و شدو رو ول کرد.شدو برگشت سمت ای اکس ای و یکی محکم زد جای حساسش.(بدبخت ای اکس ای🤣🤣🤣🤣🤣💀)ای اکس ای افتاد زمین و تو خودش جمع شد.شدو برگشت سمت کارن.چند ثانیه اول اون کلمه تو دهنش نچرخید.اما بالاخره پرسید:بابا؟

کارن یجوری شد انگار ی سطل اب یخ روش ریختن.الان باید چی میگفت؟فقط تونست بگه:کل این ماجرا ها تموم شد توضیح میدم.

ای اکس ای که دردش کمتر شده بود وایساد و گفت:چیزی برای توضیح نداری.بزرگترین اشتباهی که کردی این بود که زندگی عادیت رو با ماموریتت مخلوط کردی.برای همین تو ماموریتت شکست خوردی.

کارن:ای بابا..تو کی عقلت اینقدر خوب کار کرد؟

ای اکس ای که عصبی بود داد زد:منو دست ننداز

بعد نیروش رو جمع کرد و حمله کرد.همون لحظه شدو اومد جلو و شروع به جنگ با ای اکس ای کرد.کارن از فرصت استفاده کرد و رفت کنار سیلور نشست.دست سیلور داشت دوباره درمیومد.کارن قدرتش رو روی درمان دست سیلور متمرکز کرد.

از زبان سونیک:(💀)

سرمو از بین دستام بیرون اوردم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم.نمیدونستم چیکار کنم.برم..؟با اون افتضاحی که به بار اوردم؟بمونم؟نمیدونم.یه حسی عجیبی ام.عجیب و آشنا..انگار..انگار میخوام محو بشم.از کل خاطره ها..از همه چی محو بشم..انگار که اصلا سونیکی وجود نداشته.یدفعه صدایی رو از کنارم شنیدم.

؟؟؟:سونیک؟

برگشتم و نگاه کردم.امی بود..چی؟امی اینجا چیکار میکنه؟

من:اینجا چیکار میکنی؟

امی:خب..خوابم نمیبرد.برای همین اومدم اینجا

من:..ولی قیافت شبیه کسایی که خوابشون نمیبره نیست.بیشتر شبیه کسایی عه که دارن دروغ میگن.

دستپاچه شد. منم با این اخلاق مزخرفم..وقتی دلم میشکنه با دیگران بی احساس و سرد میشم و مدام با حرفام م*ی*ر*ینم بهشون.(من در حالت عادی هم بعضی وقتا اینجوری میشم 💀)

بهم نگاهی کرد.قشنگ که انالیزم کرد پرسید:گریه کردی؟!

انگار سطل اب یخ روم خالی کرده باشن.چی باید میگفتم؟اگه میگفتم اره و میپرسید چرا چی باید میگفتم؟اگه میگفتم نه و میگفت به نظر میاد اینطوری باشه چی باید میگفتم؟(مغزت خالی شد رسما سونیک😐خو بهش بگو از شیر اب این کنارا صورتمو شستم امی:این طرفا ک شیر ابی نیست:/ من:عه؟ سونیک:دیگ ب دیگ میگه روت سیاه:/ من:😐)

من:به تو ربطی نداره

و رومو کردم اونور.یدفعه گرمای دستای یه نفرو دورم احساس کردم.برگشتم دیدم بله...امی بغلم کرده.یدفعه حس کردم ضربان قلبم بیشتر شده..انگار میخواد سینمو بشکافه و بزنه بیرون.گونه هام سرخ شدن.خودمو جمع تر کردم و سعی کردم از بغلش بیرون بیام ولی محکم تر بغلم کرد.

امی:هرچی بوده...اشکال نداره.تموم میشه یروز..همچی یروز تموم میشه

پوزخندی زدم.اره اما فقط برای تو..

[ سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 13:59 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب