عشق سیاه پارت 23

از زبان سونیک /:

این دختره امی چشه ؟ همینجوری دستم رو گرفته و می‌کشه .

من :(( خدا شفات بده 😒 )).

امی :(( چی ؟ )).

من :(( گفتم کجا داریم میریم ؟)).

امی :(( پیش تیلز )).

من :(( همون روباه عجیب غریب با 2 دم ؟ )).

امی :(( وایسا از کجا فهمیدی ؟ )).

من :(( بماند !)).

امی :(( نماند !)).

من :(( آه.....تیلز به انگلیسی چی میشه ؟ )).

امی :(( Tails )).

من :(( خب....حالا به فارسی چی میشه ؟ )).

امی :((......دم ها !)).

من :(( درسته و از اونجایی که اون روباه دوتا دم داشت پس میشه نتیجه گرفت که اسمش تیلزه ! )).

امی هم با تعجب گفت :(( wow ، باهوشی ها.....)).

من :(( چی ؟ )).

امی هم خودش رو جمع کرد و گفت :(( هیچی.... فقط امممممم...... نتیجه گیری خوبی بود !)).

من :(( امممممم.....ممنونم )).

یکدفعه ایستاد و منم برخورد کردم بهش و اونم افتاد روی زمین !

امی :(( اخخخخخ !)).

هم دلم براش سوخت هم از ته دل بهش می‌خندیدم 😂🤣

من :(( عجب بی عرضه ای هستی 😂)).

یکدفعه نفهمیدم از کجا ولی یک مشت خورد به صورتم ، با اینکه درد رو احساس نکردم اما به این امی نگاه کردم که داشت با تعجب بهم نگاه می‌کرد !

من :(( ها ؟ )).

امی :(( دردت نگرفت ؟ )).

من :(( نه !)).

امی :(( چی ؟ )).

وایسا.......ریدم !!!

من :(( یعنی..... آره... اخخخخخ.....فکم شکست 😩)).

امی :(( 😐🤨 )).

حرفی نزد و رفت داخل یک اتاق بعد هم به من گفت :(( بیا تو )).

منم رفتم داخل و دیدم که یا خدا !!!

اینجا اتاقه یا آشغالدونی ؟؟!!

همه جا ابزار و پیچ و مهره ریخته ، یعنی سگ حاضر نیست اینجا زندگی کنه چه برسه به یک آدم ( حیوان ) صاحب اینجا اصلاً کی هست ؟

من :(( اینجا کدوم گوریه ؟؟؟)).

یکدفعه یک صدایی از بالا سرم اومد :(( اینجا اتاق منه !)).

به بالای سرم نگاه کردم و.....روباهه داره پرواز می‌کنه ؟؟؟

من :((.......من توهم زدم ؟)).

اون روباه که اگه یادم باشه اسمش تیلز بود خنده ای کرد و گفت :(( هه هه هه ، نه توهم نزدی ، من واقعاً دارم پرواز می‌کنم !)).

من :(( ? How )).

تیلز :(( راستش این قضیه داستانی داره )).

بعد هم اومد پایین و گفت :(( می‌خوای داستان زندگیم رو تعریف کنم ؟ )).

من :(( راستش برام مهم.....)).

تیلز :(( داستان از اونجایی شروع شد که.......)).

10 سال قبل /:

از زبان تیلز /:

وقتی که بچه بودم ، توی یک خونه قدیمی همراه پدر و مادرم زندگی می‌کردم ، مادرم زن مریض بود و همیشه خدا تو تخت بود پدرم هم همیشه برای درمان مادرم دست به هرکاری میزد !

اما من همیشه کتاب های علمی می‌خوندم و آرزو داشتم که یک روزی خودم بتونم یک چیز تازه به دنیا ارائه بدم .

اما.......روزی از روزها مادرم از شدت مریضی جونش رو از دست داد .

شش ماه بعد از اون اتفاق ، پدرم معتاد به الکل شد و همیشه بوی الکل توی خونه می‌پیچید .

روزی از روزها پدرم دیگه پولی برای خرید الکل نداشت ، برای همین هم تصمیم گرفت که منو بفروشه !!!

من اون موقع فقط گریه میکردم و تقلا می‌کردم .

اما پدرم هنوز می‌خواست منو به خاطر چند بطری الکل بفروشه .

یکدفعه نمی‌دونم چی شد اما یک روز وقتی که پدرم می‌خواست منو از خونه بندازه بیرون...... یکدفعه...اون اومد !

آقای ویکتور !

اون به پدرم گفت که حاضره در ازای من هرچی که پدرم بخواد بهش بده.

پدرم هم منو به اون فروخت ، انتظار یک آینده تاریک رو داشتم اما آقای ویکتور منو اورد داخل پایگاه مقاومتی که تازه تأسیس کرده بود و بهم گفت که می‌تونم برای رسیدن به آرزوم اینجا شروع به کار کنم .

منم تصمیم گرفتم که پیشنهادش رو قبول کنم و توی پایگاه مقاومت بمونم.

اما.......دیگه هیچ وقت پدرم رو ندیدم .

و تنها چیزی که ازش یادمه قطرات اشکی بود که موقع رفتن من داشتن می‌ریختن .

زمان حال /:

از زبان سونیک /:

هم من و هم امی ساکت بودیم و هیچی نمی گفتیم .

تیلز هم با تعجب گفت :(( چی شده ؟ چرا ساکتین ؟ )).

یکدفعه امی رفت جلو و تیلز رو بغل کرد !

هم من و هم تیلز جا خوردیم ، تیلز هم امی رو از خودش جدا کرد و گفت :(( امی چی شده ؟)).

امی هم با ناراحتی گفت :(( تیلز.....تا حالا.... راجب زندگی و گذشته خودت باهامون حرفی نزدی..... واقعاً متأسفم )).

تیلز هم لبخندی زد و گفت :(( نگران نباش امی اینا مال گذشته هاست ، الان 10 سال از اون اتفاق میگذره ، نیازی نیست که ناراحت بشی )).

یجورایی با شنیدن این داستانش یاد زندگی خودم افتادم وقتی که پدرم با من عین یک حیوون رفتار میکرد و اصلأ براش اهمیتی نداشتم ، همش مجبورم میکرد کارایی بدتر از کشتن بقیه انجام بدم ، انگاری که براش فقط یک حیوون خونگی بودم .

بی اراده رفتم سمت تیلز و دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم :(( یجورایی درکت میکنم ، منم در گذشته درد های زیادی رو تحمل کردم )).

اونم هم لبخندی زد و گفت :(( ممنونم که درک میکنی )).

بعد هم سکوت وحشتناکی حکم فرما شد.

من :(( امممممم راستی.....)).

اونا بهم نگاه کردن .

من :(( ما برای چی اومدیم اینجا ؟)).

تیلز و امی که انگار چیز مهمی یادشون اومده باشه گفتن :(( اوه درسته !)).

امی نگاهی به تیلز کرد و گفت :(( تیلز اون حاضره ؟)).

تیلز :(( چه جورم !)).

من :(( ببخشید چی حاضره ؟)).

تیلز رفت سمت یک جعبه و بعد گفت :(( ما فکر کردیم چون که تو قراره همراه برادرت برید سراغ یک بمب هسته‌ای....)).

خداییش باور کردن که منو شدو برادریم ؟؟؟

تیلز ادامه داد :(( ما اینا رو براتون آماده کردیم !)).

بعد در جعبه رو باز کرد و یا خود جیمز باند !!!

اینا چیه ؟

( لباس جاسوسی سونیک و شدو )

من :(( ببخشید اینا چیه ؟ )).

تیلز :(( لباس های ماموریت تو و داداشت دیگه )).

من :(( چه نیازی به اینا دارم ؟)).

تیلز :(( خببببببببببببب.....اینا از جنس آیرودینامیک هستن و تازه ضد لک و ضد آتیش هستن تازه اگه بخوای خم بشی جر نمی‌خورن !)).

من :(( ما فقط قراره که یک بمب رو جا به جا کنیم نه اینکه با یک لشکر مبارزه کنیم )).

امی :(( خب این دستور آقای ویکتور بود ما هم مجبور شدیم که اطاعت کنیم !)).

من زیر لب گفتم :(( این ویکتوریا آخرش ما رو می‌کشه با این اسمش !)).

امی و تیلز :(( چیزی گفتی ؟))

من :(( گفتم که دستتون درد نکنه 😁👍)).

اونا :(( خواهش می‌کنیم )).

بعد هم لباسم رو بهم دادن و تیلز گفت :(( امتحانش کن )).

من :((.........)).

اونا :((.........)).

من :(( اینجا ؟؟؟؟؟ )).

اونا هم که تازه گرفتن قضیه چیه گفتن :(( اوه ببخشید میتونی بری توی دستشویی لباست رو عوض کنی )).

منم رفتم توی دستشویی و آهی کشیدم .

فقط یک سوال باقی می مونه.

من :(( این شدو کدوم گوریه ؟؟!!!! )).

از زبان شدو /:

این دختره رژ دست منو گرفته بود و داشت منو به ناکجا آبادی که ویکتوریا..... ببخشید ویکتور وصیت کرده بود میبرد و همینطور داشتیم توی این پایگاه مزخرف راه میرفتیم.

من :(( میشه بگی کجا داریم میریم ؟)).

رژ هم بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :(( پیش اون دوتا خروس جنگی !)).

من :(( بله ؟ )).

رژ :(( آه......سیلور و ناکلز !)).

من :((...... منظورت اون دوتا اسکلیه که میخواستن من و سونیک رو به درک واصل کنن ؟)).

رژ :(( دقیقاً !)).

من :(( آه 100 درصد می‌میرم !!!)).

رژ :(( خیلی هم متمعن نباش )).

من :(( آره جون ویکتوریا !)).

رژ :(( چی ؟ )).

من :(( هیچی !)).

یکدفعه این رژ ایستاد و منم همراهش ایستادم .

رژ :(( رسیدیم !)).

به دری که جلومون بود نگاه کردم ، روش نوشته...... باشگاه ؟؟؟!!!!

بعد هم رفتیم داخل و یا خدا اینجا دیگه چه جهنمیه ؟!

اون دوتا مونگول داشتن عین دوتا گاو با همدیگه مبارزه میکردن ، و کلی هم عرق کردن 🤢.

یکدفعه رژ رفت سمتشون و گفت :(( شما دوتا اسکل !)).

چی کار کرد ؟

اون دوتا به ما نگاه کردن و بعد با تمام سرعت اومدن سمت من و با حالت گیگاچد واری نگام کردن !

اون خارپشت سفیده که اگه درست یادم باشه اسمش سیلور بود اومد جلو و گفت :(( اسم منو می‌دونی یارو ؟)).

من :(( سیل.....ور ؟ )).

سیلور هم گفت :(( درسته ! و اگه خیلی دلت بخواد بدونی که چجوری قراره کشته بشی بیا از من بپرس اوکی ؟)).

من :(( ای بابا شما چرا اینجوری میکنید ؟ مگه این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور بهتون نگفت که قضیه این دختره امی سر اون گروه ضد نمی‌دونم چی چیه ؟)).

یکدفعه اون یارویی که بهش می‌خورد ناکلز باشه اومد جلو و گفت :(( بله درسته ایشون همه چیز رو بهمون توضیح دادن !)).

من :(( پس مشکلتون چیه روانی ها ؟ )).

ناکلز :(( روانی باباته ! و در ضمن ما بخاطر مسائل شخصی با جنابعالی و اون برادرت خوشتیپت مشکل داریم !)).

من :(( مگه چه هیزم تری بهتون فروختیم ؟؟؟ )).

سیلور :(( دهنمون رو توی اون سلول صاف کردین آقا !!!)).

من :(( خودتون شروع کردین )).

سیلور :(( منطقیه !)).

ناکلز :(( من چی چیه ؟ )).

سیلور :(( 🤦)).

من :(( 😳 )).

یکدفعه رژ اومد بین ما و گفت :(( شما همتون دیوانه اید ، پس تمومش کنید لطفاً !!! )).

هممون با این کارش خفه شدیم و دیگه حرفی نزدیم .

رژ رو به اون دوتا گفت :(( آه با اینکه می‌دونم با همدیگه کنار نمیاین اما...... آقای ویکتور دستور داده که شما دوتا ، این یارو رو آموزش بدید !)).

همه :((......WTF !!!!!!)).

من :(( چی ؟ چرا ؟؟؟!!! )).

رژ :(( چند روز پیش که اخبار داشت تصویر تو و برادرت رو پخش میکرد آقای ویکتور هم اون اخبار رو از توی گوشیش دید و متوجه شد که تو هیچ مهارت رزمی نداری ، برای همین هم به من گفت که تو رو بیارم اینجا و نظاره‌گر آموزش تو باشم ! )).

من :(( الکی ؟)).

رژ :(( نه جدی !)).

بعد هم رفت و روی یک صندلی نشست و گفت :(( شروع کنید !)).

من :(( ببخشید چی رو شروع......)).

یکدفعه اون یارو ناکلز یک مشت محکم زد تو صورتم و منم عین کیسه بوکس پرت شدم اون طرف !!!

من :(( اخخخخخ !!! )).

رژ :(( راند اول به نفع ناکلز و سیلور !)).

من :(( چی شد؟؟؟)).

رژ :(( تمرینات تو از الان شروع میشه ، پس مبارزه کن !!!)).

یکدفعه اون دوتا عین گاو بهم حمله کردن و منم زیر دست و پاشون له شدم .

از زبان اسکروج /:

چند روز دیگه ، فقط چند روز دیگه مونده گروه مقاومت ، آماده مرگ باشید !

از زبان ناشناس /:

همه چیز داره طبق نقشه پیش میره هاهاهاهاها .

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

خب دیگه خوانندگان عزیز این پارت رو هم بخونید و تا روزی که دوباره عشق سیاه رو بزارم بدرود 👋

[ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:40 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب