از زبان سونیک /:
این دختره امی چشه ؟ همینجوری دستم رو گرفته و میکشه .
من :(( خدا شفات بده 😒 )).
امی :(( چی ؟ )).
من :(( گفتم کجا داریم میریم ؟)).
امی :(( پیش تیلز )).
من :(( همون روباه عجیب غریب با 2 دم ؟ )).
امی :(( وایسا از کجا فهمیدی ؟ )).
من :(( بماند !)).
امی :(( نماند !)).
من :(( آه.....تیلز به انگلیسی چی میشه ؟ )).
امی :(( Tails )).
من :(( خب....حالا به فارسی چی میشه ؟ )).
امی :((......دم ها !)).
من :(( درسته و از اونجایی که اون روباه دوتا دم داشت پس میشه نتیجه گرفت که اسمش تیلزه ! )).
امی هم با تعجب گفت :(( wow ، باهوشی ها.....)).
من :(( چی ؟ )).
امی هم خودش رو جمع کرد و گفت :(( هیچی.... فقط امممممم...... نتیجه گیری خوبی بود !)).
من :(( امممممم.....ممنونم )).
یکدفعه ایستاد و منم برخورد کردم بهش و اونم افتاد روی زمین !
امی :(( اخخخخخ !)).
هم دلم براش سوخت هم از ته دل بهش میخندیدم 😂🤣
من :(( عجب بی عرضه ای هستی 😂)).
یکدفعه نفهمیدم از کجا ولی یک مشت خورد به صورتم ، با اینکه درد رو احساس نکردم اما به این امی نگاه کردم که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد !
من :(( ها ؟ )).
امی :(( دردت نگرفت ؟ )).
من :(( نه !)).
امی :(( چی ؟ )).
وایسا.......ریدم !!!
من :(( یعنی..... آره... اخخخخخ.....فکم شکست 😩)).
امی :(( 😐🤨 )).
حرفی نزد و رفت داخل یک اتاق بعد هم به من گفت :(( بیا تو )).
منم رفتم داخل و دیدم که یا خدا !!!
اینجا اتاقه یا آشغالدونی ؟؟!!
همه جا ابزار و پیچ و مهره ریخته ، یعنی سگ حاضر نیست اینجا زندگی کنه چه برسه به یک آدم ( حیوان ) صاحب اینجا اصلاً کی هست ؟
من :(( اینجا کدوم گوریه ؟؟؟)).
یکدفعه یک صدایی از بالا سرم اومد :(( اینجا اتاق منه !)).
به بالای سرم نگاه کردم و.....روباهه داره پرواز میکنه ؟؟؟
من :((.......من توهم زدم ؟)).
اون روباه که اگه یادم باشه اسمش تیلز بود خنده ای کرد و گفت :(( هه هه هه ، نه توهم نزدی ، من واقعاً دارم پرواز میکنم !)).
من :(( ? How )).
تیلز :(( راستش این قضیه داستانی داره )).
بعد هم اومد پایین و گفت :(( میخوای داستان زندگیم رو تعریف کنم ؟ )).
من :(( راستش برام مهم.....)).
تیلز :(( داستان از اونجایی شروع شد که.......)).
10 سال قبل /:
از زبان تیلز /:
وقتی که بچه بودم ، توی یک خونه قدیمی همراه پدر و مادرم زندگی میکردم ، مادرم زن مریض بود و همیشه خدا تو تخت بود پدرم هم همیشه برای درمان مادرم دست به هرکاری میزد !
اما من همیشه کتاب های علمی میخوندم و آرزو داشتم که یک روزی خودم بتونم یک چیز تازه به دنیا ارائه بدم .
اما.......روزی از روزها مادرم از شدت مریضی جونش رو از دست داد .
شش ماه بعد از اون اتفاق ، پدرم معتاد به الکل شد و همیشه بوی الکل توی خونه میپیچید .
روزی از روزها پدرم دیگه پولی برای خرید الکل نداشت ، برای همین هم تصمیم گرفت که منو بفروشه !!!
من اون موقع فقط گریه میکردم و تقلا میکردم .
اما پدرم هنوز میخواست منو به خاطر چند بطری الکل بفروشه .
یکدفعه نمیدونم چی شد اما یک روز وقتی که پدرم میخواست منو از خونه بندازه بیرون...... یکدفعه...اون اومد !
آقای ویکتور !
اون به پدرم گفت که حاضره در ازای من هرچی که پدرم بخواد بهش بده.
پدرم هم منو به اون فروخت ، انتظار یک آینده تاریک رو داشتم اما آقای ویکتور منو اورد داخل پایگاه مقاومتی که تازه تأسیس کرده بود و بهم گفت که میتونم برای رسیدن به آرزوم اینجا شروع به کار کنم .
منم تصمیم گرفتم که پیشنهادش رو قبول کنم و توی پایگاه مقاومت بمونم.
اما.......دیگه هیچ وقت پدرم رو ندیدم .
و تنها چیزی که ازش یادمه قطرات اشکی بود که موقع رفتن من داشتن میریختن .
زمان حال /:
از زبان سونیک /:
هم من و هم امی ساکت بودیم و هیچی نمی گفتیم .
تیلز هم با تعجب گفت :(( چی شده ؟ چرا ساکتین ؟ )).
یکدفعه امی رفت جلو و تیلز رو بغل کرد !
هم من و هم تیلز جا خوردیم ، تیلز هم امی رو از خودش جدا کرد و گفت :(( امی چی شده ؟)).
امی هم با ناراحتی گفت :(( تیلز.....تا حالا.... راجب زندگی و گذشته خودت باهامون حرفی نزدی..... واقعاً متأسفم )).
تیلز هم لبخندی زد و گفت :(( نگران نباش امی اینا مال گذشته هاست ، الان 10 سال از اون اتفاق میگذره ، نیازی نیست که ناراحت بشی )).
یجورایی با شنیدن این داستانش یاد زندگی خودم افتادم وقتی که پدرم با من عین یک حیوون رفتار میکرد و اصلأ براش اهمیتی نداشتم ، همش مجبورم میکرد کارایی بدتر از کشتن بقیه انجام بدم ، انگاری که براش فقط یک حیوون خونگی بودم .
بی اراده رفتم سمت تیلز و دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم :(( یجورایی درکت میکنم ، منم در گذشته درد های زیادی رو تحمل کردم )).
اونم هم لبخندی زد و گفت :(( ممنونم که درک میکنی )).
بعد هم سکوت وحشتناکی حکم فرما شد.
من :(( امممممم راستی.....)).
اونا بهم نگاه کردن .
من :(( ما برای چی اومدیم اینجا ؟)).
تیلز و امی که انگار چیز مهمی یادشون اومده باشه گفتن :(( اوه درسته !)).
امی نگاهی به تیلز کرد و گفت :(( تیلز اون حاضره ؟)).
تیلز :(( چه جورم !)).
من :(( ببخشید چی حاضره ؟)).
تیلز رفت سمت یک جعبه و بعد گفت :(( ما فکر کردیم چون که تو قراره همراه برادرت برید سراغ یک بمب هستهای....)).
خداییش باور کردن که منو شدو برادریم ؟؟؟
تیلز ادامه داد :(( ما اینا رو براتون آماده کردیم !)).
بعد در جعبه رو باز کرد و یا خود جیمز باند !!!
اینا چیه ؟
( لباس جاسوسی سونیک و شدو )
من :(( ببخشید اینا چیه ؟ )).
تیلز :(( لباس های ماموریت تو و داداشت دیگه )).
من :(( چه نیازی به اینا دارم ؟)).
تیلز :(( خببببببببببببب.....اینا از جنس آیرودینامیک هستن و تازه ضد لک و ضد آتیش هستن تازه اگه بخوای خم بشی جر نمیخورن !)).
من :(( ما فقط قراره که یک بمب رو جا به جا کنیم نه اینکه با یک لشکر مبارزه کنیم )).
امی :(( خب این دستور آقای ویکتور بود ما هم مجبور شدیم که اطاعت کنیم !)).
من زیر لب گفتم :(( این ویکتوریا آخرش ما رو میکشه با این اسمش !)).
امی و تیلز :(( چیزی گفتی ؟))
من :(( گفتم که دستتون درد نکنه 😁👍)).
اونا :(( خواهش میکنیم )).
بعد هم لباسم رو بهم دادن و تیلز گفت :(( امتحانش کن )).
من :((.........)).
اونا :((.........)).
من :(( اینجا ؟؟؟؟؟ )).
اونا هم که تازه گرفتن قضیه چیه گفتن :(( اوه ببخشید میتونی بری توی دستشویی لباست رو عوض کنی )).
منم رفتم توی دستشویی و آهی کشیدم .
فقط یک سوال باقی می مونه.
من :(( این شدو کدوم گوریه ؟؟!!!! )).
از زبان شدو /:
این دختره رژ دست منو گرفته بود و داشت منو به ناکجا آبادی که ویکتوریا..... ببخشید ویکتور وصیت کرده بود میبرد و همینطور داشتیم توی این پایگاه مزخرف راه میرفتیم.
من :(( میشه بگی کجا داریم میریم ؟)).
رژ هم بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :(( پیش اون دوتا خروس جنگی !)).
من :(( بله ؟ )).
رژ :(( آه......سیلور و ناکلز !)).
من :((...... منظورت اون دوتا اسکلیه که میخواستن من و سونیک رو به درک واصل کنن ؟)).
رژ :(( دقیقاً !)).
من :(( آه 100 درصد میمیرم !!!)).
رژ :(( خیلی هم متمعن نباش )).
من :(( آره جون ویکتوریا !)).
رژ :(( چی ؟ )).
من :(( هیچی !)).
یکدفعه این رژ ایستاد و منم همراهش ایستادم .
رژ :(( رسیدیم !)).
به دری که جلومون بود نگاه کردم ، روش نوشته...... باشگاه ؟؟؟!!!!
بعد هم رفتیم داخل و یا خدا اینجا دیگه چه جهنمیه ؟!
اون دوتا مونگول داشتن عین دوتا گاو با همدیگه مبارزه میکردن ، و کلی هم عرق کردن 🤢.
یکدفعه رژ رفت سمتشون و گفت :(( شما دوتا اسکل !)).
چی کار کرد ؟
اون دوتا به ما نگاه کردن و بعد با تمام سرعت اومدن سمت من و با حالت گیگاچد واری نگام کردن !
اون خارپشت سفیده که اگه درست یادم باشه اسمش سیلور بود اومد جلو و گفت :(( اسم منو میدونی یارو ؟)).
من :(( سیل.....ور ؟ )).
سیلور هم گفت :(( درسته ! و اگه خیلی دلت بخواد بدونی که چجوری قراره کشته بشی بیا از من بپرس اوکی ؟)).
من :(( ای بابا شما چرا اینجوری میکنید ؟ مگه این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور بهتون نگفت که قضیه این دختره امی سر اون گروه ضد نمیدونم چی چیه ؟)).
یکدفعه اون یارویی که بهش میخورد ناکلز باشه اومد جلو و گفت :(( بله درسته ایشون همه چیز رو بهمون توضیح دادن !)).
من :(( پس مشکلتون چیه روانی ها ؟ )).
ناکلز :(( روانی باباته ! و در ضمن ما بخاطر مسائل شخصی با جنابعالی و اون برادرت خوشتیپت مشکل داریم !)).
من :(( مگه چه هیزم تری بهتون فروختیم ؟؟؟ )).
سیلور :(( دهنمون رو توی اون سلول صاف کردین آقا !!!)).
من :(( خودتون شروع کردین )).
سیلور :(( منطقیه !)).
ناکلز :(( من چی چیه ؟ )).
سیلور :(( 🤦)).
من :(( 😳 )).
یکدفعه رژ اومد بین ما و گفت :(( شما همتون دیوانه اید ، پس تمومش کنید لطفاً !!! )).
هممون با این کارش خفه شدیم و دیگه حرفی نزدیم .
رژ رو به اون دوتا گفت :(( آه با اینکه میدونم با همدیگه کنار نمیاین اما...... آقای ویکتور دستور داده که شما دوتا ، این یارو رو آموزش بدید !)).
همه :((......WTF !!!!!!)).
من :(( چی ؟ چرا ؟؟؟!!! )).
رژ :(( چند روز پیش که اخبار داشت تصویر تو و برادرت رو پخش میکرد آقای ویکتور هم اون اخبار رو از توی گوشیش دید و متوجه شد که تو هیچ مهارت رزمی نداری ، برای همین هم به من گفت که تو رو بیارم اینجا و نظارهگر آموزش تو باشم ! )).
من :(( الکی ؟)).
رژ :(( نه جدی !)).
بعد هم رفت و روی یک صندلی نشست و گفت :(( شروع کنید !)).
من :(( ببخشید چی رو شروع......)).
یکدفعه اون یارو ناکلز یک مشت محکم زد تو صورتم و منم عین کیسه بوکس پرت شدم اون طرف !!!
من :(( اخخخخخ !!! )).
رژ :(( راند اول به نفع ناکلز و سیلور !)).
من :(( چی شد؟؟؟)).
رژ :(( تمرینات تو از الان شروع میشه ، پس مبارزه کن !!!)).
یکدفعه اون دوتا عین گاو بهم حمله کردن و منم زیر دست و پاشون له شدم .
از زبان اسکروج /:
چند روز دیگه ، فقط چند روز دیگه مونده گروه مقاومت ، آماده مرگ باشید !
از زبان ناشناس /:
همه چیز داره طبق نقشه پیش میره هاهاهاهاها .
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️
خب دیگه خوانندگان عزیز این پارت رو هم بخونید و تا روزی که دوباره عشق سیاه رو بزارم بدرود 👋