داستان دو عاشق ❤️‍🩹قسمت ۶

داستان دو عاشق

قسمت ۶

(بچه‌ها ایندفعه خودم رو وارد داستانم میکنم و هر دفعه از زبان یکی از شخصیت‌هاست 😆😁)

از زبان سونیک.....

وقتی پرنسس روبه‌روی اسکروج نکبت وایسا اون حروم زاده یه نیشخند *#؛﷼&' زد.....(سانسور 😑😶) پرنسس امی با دستش یه چیزی که سرش خیلی تیز بود درست کرد....روبه‌روی اسکروج گرفت و گفت : بهتره که اون دم نکبتت رو بزاری رو کولت و بری....واگرنه خودم جنازت رو دفن میکنم..‌!)

از زبان اسکروج

اسکروج:هههه....پرنسس ..‌ بدون که این منم که تورو دفن میکنم...به همراه تمامی مردمت....!

امی : خواهیم دید...!

سمتم حمله کرد ..... یکی از بچه‌ها ( همدستهای خودش رو میگه ) برام یه شمشیر پرت کرد.....اولین ضربه رو زد....لعنتی...من فقط دفاع کردم....ولی وایسا..... میدونم باید چه‌کار کنم ! 😈

از زبان ؟؟؟؟

رفته بودم پیش خواهرم....‌هِ‌..خیلی وقته که ندیدمش.....یه دست گل با گلای نرگس درست کردم و گزاشتم روی سنگش.....وقتی بهش فکر میکنم.....فقط به یه نقطه‌ی نا معلومی زل میزنم....‌و اونو میبینم.....اینو کریستوف بهم گفته...( فط کنم فهمیدید کیه دیگه 😁😆) .... ولی من باز باور ندارم.....دستامو به هم گره زدم.....و گفتم : I know where you are... a place that is better than any world.

(یعنی : من میدونم که کجایی..... جایی که بهتر از هر دنیاست).....بعدش به باد ملایمی وزید و موهای صورتیم رو کنار زد....فهمیدم‌‌...اون اومده بود.....

از زبان امی....

داشتم باهاش می‌جنگیدم....ولی خداییش خیلی قویه....عجب غلطی کردم.....یه‌دفعه نیشش تا گونه باز شد....بعدش از زیر دندوناش گفت : بهتره که فاتحه‌تو بخونی....دختر کوچولو....) بعد با سر به اونطرف اشاره کرد....چندتا قولدور پدر. مادرم به همراه ملکه و پادشاه ماه گرفته بودن و زیر گلوشون یه خنجر ۱ متری گزاشته بودن.‌...منم تا اون لحظه رو که دیدم حواسم پرت شد( سوشدسی اونجا هویجن...-_' 😑راستی....اینم یه چالش دیگه....بگید معنی اسم سوشدسی چیه 😆😁) اسکروج حمله کرد سمتم و ...............

.

.

.

.

.

انتظار داشتم که الان یه درد خیلی بدی رو حس کنم.....ولی...چرا هیچی نشد ؟.....چشام رو باز کردم و دیدم......پرنس سونیک شمشیرش رو سپر من کرده ..... بعدش چون من پشتش بودم بهم گفت (همراه با یه لبخند ...تقریبا اینطوری:😏): خسته نباشی پرنسس....خب دیگه....بهتره که بری استراحت...‌. اونو بسپرید به من.‌‌......😉)

نمیدونم چرا‌...‌ولی...احساس خوبی به سونیک پیدا کردم.....😳( خب....اینم یه تیک کوچوله سونامی ☺️💙💗....) وقتی به پدر و مادرم نگاه کردم دیدم شدو و سیلور دارن با اون قول تشنگا می‌جنگن.....تعدادشون زیاد بود...خواستم برم کمکشون کنم که یهو : پرنسس کوچولو.....یادت رفته که این دوتا خوشگله رو دست من موندن ؟....) بالای قصر رو نگاه کردم و دیدم یکیشون بیلز و ماریا رو گرفته !!!!!! وای نه‌نع نه‌نه‌نه‌نه‌نه....!!!! آخه چرا ؟

.....

گفتم : ولشون کن عوضی !

گفت : باشه....خودت خواستیا!!!!

بعدش چون دست و پاهاشون بسته بود اونا رو از بالا پرت کرد پایین‌.....تا اینکه....یهو غیب شدن ؟....ولی.....چ....چطوری...‌!؟؟؟؟

تا اینکه بدن اون مرد پ***** از وسط دو نیمه شد و افتاد پایین....حالم بد شد.....بعد یهو...._

از زبان سیلور.....

پرنسس رز داشت با اسکروج می‌جنگید و ماهم داشتیم با بقیشون.....تا اینکه نتونست تکون بخوره....اَی کِهِیل.....اسکروج از قدرتش استفاده کرد....میخواست بکشتش که سونیک سریع رفت نجاتش بده.....موقعی که میخواست شمشیر برخورد کنه سونیک رسید و مُدافِع شد.....بعدش یه صدایی اومد....وای نه....بقیه‌ی پرنسس هارو گرفته بودن !....تا اینکه اونارو پرت کردن پایین و ........ چرا.....غیب شدن ؟ یهو همون فردی که اونا رو پرت کرد از وسط دو نیمه شد !

......

یهو سرم رو چرخوندم و دیدم افرادی که داشتیم باهاشون می‌جنگیدیم.....چچچچچچیییییی؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟ چرا از وسط بدنشون گل رز رد شده ؟؟؟؟؟ اینشکلی بودن :🥀 .... تا اینکه یه صدای خیلی آشنایی اومد....صدای یه آواز :

If you know you can't

So why did you enter?

This is not your game.

Then get out of the playground

If you love your life

Know this, I am behind

And I will kill you

now ?

Not

In this second!

( اگه میدونی که نمیتونی

پس چرا وارد شدی ؟

این بازی تو نیست.....

پس از زمین بازی برو بیرون

اگه جونت رو دوست داری

بدون اینو من پشت‌‌هستم

و تورو میکشم

الان ؟

نه

توی همین ثانیه!)

این آهنگ با یه لحن خیلی قشنگی پخش می‌شد.....یهو یه فردی که موهاش صورتی کمرنگ بود که وقتی به پایینش می‌رسید میشد صورتی پر رنگ با یه شمشیر فولادی سخت که با الماس تزئین شده بود پشت اسکروج وایساد....دوتا بال سیاه داشت ..... و رو هوا بود.....چشاش قرمز و .... خیلی برام آشناست....! وایسا این که ___!!! ( ببخشید دیگه...فعلا نمیگیم....البته این‌که فهمیدید که کی بود 😁😆😅)

از زبان؟؟؟؟

داشتم باهاش حرف میزدم.....هی میخندیدم که یه وقت گریه‌م نگیره .... دست کشیدم روی گردنبندم.....طرح یه گیتار بود که یه گل رز از وسط تارهاش می‌گذشت....خیلی خوشگله‌.....چون....برای اون بود.....تا اینکه یهو احساس دلشوره پیدا کردم....منبعش از یه جایی بود.....سریع لباسم رو عوض کردم و تلپورت کردم تا اینکه به منبع رسیدم‌‌.....یه قصر خیلی بزرگ بود...اما به پای مال من که نمیرسه 😏.....به هرحال دیدم یه‌طورایی جنگ پیش افتاده.....با خودم گفتم : بهتره که به این جنگ خاتمه بدی ..... کارمن !....

بال هامو سیاه کردم که وقتی خون پاشید روش رنگش نمونه...! 🩸😵‍💫 بعد وارد عمل شدم....اول اون دوتا پرنسس رو نجات دادم....بعدش اون قلدرا رو با قدرت طبیعتم از وسطشون گل رز رد کردم و کشتمشون.... بعدش رفتم بالا سر اسکروج......میخواستم اینکه بکشمش....ولی...نمیتونم....نمیونم چرا ؟ با خودم آواز همیشگی رو خوندم و بعدش ..... خخخخخشششَش......من....اونو....کشتم!

ادامه دارد......؟؟

[ جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:36 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب