داستان سرنوشت قسمت هجدهم

( داستان از زبان امی )

وقتی وارد پایگاه شدم از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم طرف در اتاقم . یادم اومد یک پسری به نام سوسک ؟ سوسیس ؟ سوسن ؟ سینک ؟ یادم اومد . سونیک ! ظاهراً اون هم اتاقیمه . آروم در زدم .

سونیک : بیا تو !

من : سلام آقای سوسک ! من ...

یک دفعه با تعجب نگام کرد .

من : ببخشید ، چیز بدی گفتم ؟

اون : خودتون چی فکر می کنید ؟

یک دفعه حرف هام رو تجزیه و تحلیل کردم ... وای !

من : ب ، ببخشید ! آقای سونیک ! یکم توی فکر بودم . خیلی ببخشید !

سونیک : اشکال نداره ! چیزی می خواستید بگید ؟

من : اوه ! بله ! من می خوام لباسم رو عوض کنم اگه میشه چند دقیقه برید بیرون ...

سونیک : بله ، بله ! البته !

و رفت بیرون . یک نفس عمیق کشیدم و رفتم تا لباسم رو عوض کنم ...

( کیریم : میگم امروز کرمی نریختی . خبریه ؟ من : دنبال کرم می گردی ؟ 😈 کیریم : نه ، فقط پرسیدم . من : نگران نباش یک کرمی در راهه که همتون می مونید 😁😁😁 کیریم : تو هنوز عاقل نشدی ؟ من : نه 😼 )

( داستان از زبان سونیک )

از اتاقم رفتم بیرون . بهتره دم در نباشم چون ممکنه فکر کنه مزاحمه . تصمیم گرفتم یکم بیرون قدم بزنم .از پایگاه رفتم بیرون .

هوا خیلی خوبه . نسیمش خیلی خوبه .

( کیریم : چرا سونیک افتاده توی دور خیلی خوبه ؟ من : چه می‌دونم . شاید یک چیزی به خوردش دادن 😐 )

الان که نزدیک تابستونیم انتظار نداشتم هوا خنک باشه .

چشمام رو بستم و یک نفس عمیق کشیدم .

( من : نخونید عمیق . بخونید عمیییییییق 😐 )

یهو یک نفر دوستاش رو روی چشمام گذاشت و منو کشید طرف خودش .

سریع طرف رو هل دادم و خودمو ازش جدا کردم .

داد زدم : کی هستی ؟

جوابی نداد . یک نقاب زده بود و یک چیزی شبیه چشم رو دیدم . البته یکی بود .

( منظور تعداد چشمه )

خیلی آشناست . موهاش نقره ای بود.

این ظاهر منو یاد یک نفر می اندازه ...

( داستان از زبان روژ )

چقدر نرمه ... تختم رو میگم . توی همین فکر بودم که ناکی وارد شد .

من : های هانی ! در زدن بلد نیستی ؟ اگه می خوای ...

ناکی : خفه دختر خفاشی ! در ضمن از اونجا بلند شو اونجا جای ...

من : منه ! طبقه بالای تخت جای بانوی زیبایی مثل منه نه یک احمق !

ناکی : تووووو ! طبقه بالا مال منه !

من : نه عشقم ! مال منه !

( داستان از زبان شدو )

هوا خیلی خوبه ! نسیم ملایم من رو نوازش می کنه ! ولی ... من نوازش ماریا رو ترجیح میدم ... اون ماریایی که توی مقاومته شبیه ماریای خودم بود ... همون ماریایی که بزرگش کردم ... بهش کمک کردم بهتر راه بره تا بیماری نتونه اون رو از پا بندازه ... توی همین افکار بودم که فیکر رو دیدم . یکی داشت اون رو می دزدید . خب به درک ! ... بزار برم جلو . قیافش آشناست ... اینفینیت ؟


کیریم : اینفینیت اونجا چکار داره ؟

من : یکم به حرف بیل سایفر گوش کن .

کیریم : بیل سایفر چی گفته ؟

من : واقعیت توهمه و جهان یک هولوگرامه .

کیریم : یعنی چی ؟

من : یعنی طرف اینفینیت نیست . یکی دیگه است . 😈

کیریم : ... 😐

[ دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 20:59 ] [ ریحانه ] [ ]
آخرین مطالب