از زبان نویسنده:
مفلیس:امی..محل اینجارو خوب یادت بمونه.اینجا جاییکه سونیکو گیر میندازم.
امی به انبار متروکه جلوش نگاه کرد..ترسناک نبود؟یه انبار متروکه؟مفلیس میخواست چیکار کنه؟!امی نمیدونست..و این باعث میشد بیشتر نگران بشه.فقط امیدوار بود قلب سونیک نشکنه.(میشکنه بدجورم میشکنه امی جان🙂)امی میدونست سونیک قلب ضعیفی داره..(از نظر احساساته)چون حسش کرده بود میدونست.سونیک از اون آدمایی نبود که قلبش بشکنه درست بشه..نه.سونیک هیچوقت درست نمیشد.شاید یه درصد.
امی:نقشه چیه؟
مفلیس:ای اکس ای کاری میکنه سونیک فرار کنه.بعد تو میری و باهاش حرف میزنی و میاریش اینجا.منم گیرش میندازم.حله؟!
امی:چشم..
مفلیس:راستی..این کارو برام انجام بدی میذارم بری.سر خونه زندگی خودت.پس حتما انجامش بده.
امی:[با لحن ناراحت]چشم.
امی از اونجا فوری رفت.
...
کارن:میبینم عاشق شدی چیزی به ما نمیگی[نیشخند کرمو]
سونیک:[قرمز]م..من؟
کارن:مدرک هم دارم(اشاره به لکنت و قرمزی صورت)
سونیک خجالت زده صورتشو با دستاش گرفت.
سونیک:آ..آره..ش..شدم..اما..هوف..ولش
کارن:چی شده سونیک؟اگه چیزی هست بهم بگو
سونیک دستاشو از رو صورتش برداشت.ناراحت بود.
سونیک:اون..ازم..م..متنفره..
سونیک مطمئن نبود اون نوشته رو باور کنه یا اون بوس روی گونه رو. بین دوراهی مونده بود. اما..نوشته بیشتر واقعی بود.اون امیو میشناخت..امی خجالتی بود.آدمی نبود که اونجوری..بهش ابراز علاقه کنه.سونیک بغضش گرفت.کارن آهی کشید و سونیک رو تو بغلش گرفت.شروع به نوازش موهای سونیک کرد.
کارن:درست میشه سونیک.تو قلب پاکی داری..مطمئنم اگه چیزی رو از خدا بخوای بهت میده.(دوستان این خدایی که کارن گفت خدای بزرگه اون خدایی که تو دو پارت قبل دیدین اون یه فرشته ۱۰۰ درصدی بود که بخاطر ۱۰۰ درصدی بودنش بهش میگفتن خدا این خدایی ک کارن گفت همون خدایی هست که هممون میشناسیم)
سونیک حرفی نزد.نمیتونست بزنه.سونیک از اونایی بود که نمیتونست بغضش رو کنترل کنه.اگه حرفی میزد بغضش میکشست.نمیخواست کارنو ناراحت کنه.و جالب بود که خود کارن هم اینو فهمیده بود.تو این ۱۵ سالی که کنار سونیک بوده خوب شناختتش.(رابطه بین اینارو بدین من برم🙂چرا از این رابطه ها گیر ما نمیاد خدایا🙂🙂ب قول فلوری شانس کرکسی🙂🙂)کمی که سونیک آروم شد از بغل کارن اومد بیرون.
سونیک:ممنون...بهتر شدم
کارن:[لبخند]خواهش میکنم
کارن رفت تو سونیک.بخاطر اینکه کارن دیده نشه مجبور بود بره تو سونیک.امن تر از سونیک روی زمین نبود.اگه یه درصد کسی کارن رو میدید هم سونیک هم کارن هم کریم هم دارن چهارتایی بدبخت میشدن.مخصوصا سونیک.سونیک نفس عمیقی کشید و از اتاق رفت بیرون.یدفعه صدایی رو از پشت سرش شنید.فوری برگشت و پشت سرشو نگاه کرد. اما..کسی اونجا نبود.سونیک سری تکون داد و راهشو کشید و رفت تو راهرو..بحاطر اینکه سیلور و شدو در امان باشن سونیک خوابگاهشو به طبقه ممنوعه انتقال داده بود.سونیک رفت تو اون رد رومی که تو طبقه ممنوعه بود و یدفعه رو دیوار یچیز عجیبی دید.رو دیوار عکس خودش با خون نقاشی شده بود و روش یه ضربدر بزرگ بود.و کنارش هم با خون نوشته شده بود:You will die if you try(یعنی میمیری اگه تلاش کنی)
یدفعه ترس و دلهره سونیک رو فرا گرفت.عقب عقب رفت و فوری از رد روم خارج شد و در رد روم رو محکم بست.نفس عمیقی کشید.اون کار کی بود؟...ای اکس ای اروم از زیر کمد تو رد روم بیرون اومد و زیر لب با نیشخند شیطانی ای گفت:انتظارش رو داشتم این همه بترسی...عذاب دادنت خود لذته!!(من اینو نکشم رافائلا/دراکولا نیستم)
...
با تفنگش دوتا نگهبانی که داشتن سمتش میدویدن رو کشت و وارد مرز مخفی شد.
؟؟؟:بالاخره...رسیدیم به این مدرسه عجیب و غریب..ای بابا..این نگهبان ها هم که خیلی بی عرضه ان.
؟؟؟:اونا بی عرضه نیستن..تو قوی ای
خندید و برگشت سمت دوستش.
؟؟؟:آره..یادم نبود.ممنون که یادآوری کردی رافائلا
رافائلا:از بس حافظه ماهی داری من همش باید بهت یاداوری کنم دراکولا خانم.(شاخاتون دراومد؟🤣🤣🤣)
دراکولا:[خندیدن]آره انگار..کل سیاره رو گشتم ولی هیچوقت نیومده بودم به مرز مخفی..باید جالب باشه!
رافائلا:ازم متشکر باش آوردمت اینجا[خندیدن]
دراکولا:کی از تو متشکره آخه که من دومیش باشم
رافائلا:سکوت را رعایت کنید.بیا بریم به مدرسه..باید به اون دختر برسم و نشانو بهش بزنم..خیلی امتیاز دارهه
دراکولا:هعی..منم که کول کردی آوردی با خودت.آخر نفهمیدم که چه کمکی میتونم بهت بکنم
رافائلا :میفهمی!
رافائلا این رو گفت و از دره پرید پایین.دراکولا خندید و دوید سمت دره و ازش پرید پایین.بعد چند دقیقه سقوط جفتشون بال هاشون رو باز کردن و شروع به پرواز به سمت اون مدرسه کردن.
رافائلا و دراکولا همزمان:دارم میامممممممممممم
*نیم ساعت بعد*
همچیز خوب بود.تا اینکه یه نفر از تو بلندگو داد زد:نفوذی داریم!دوتا نفوذی داریم!!حواستون با....
و صدای تفنگ اومد.دراکولا بی سیم رو زیر پاش داغون کرد. و خون رو صورتش رو پاک کرد.
دراکولا:رو مخم نرین احمقا.(دراکولا اون ساید هات و خفن منه رافائلا اون ساید کیوت و مهربون من🙂)
دراکولا از اتاق مدیر رفت بیرون و نزدیک راه روی طبقه ششم یه علامت `ممنوعه` دید.کنجکاو شد و راه پله هارو رفت بالا و وارد طبقه ششم شد.اولین قدمش رو که تو طبقه ممنوعه گذاشت فهمید یکنفر اونجاست.نیشخندی زد و زیر لب شروع کرد به خوندن آهنگ wellerman( خوندن این آهنگ میتونه یه نقشه دقیق از جایی که توش هست تو ذهنش تصور کنه و اگه کسی اونجا باشه جای دقیقش رو میفهمه)کمی که گذشت دراکولا وایساد.خنده ای کرد و یه لگد به در اتاق کنارش زد.سونیک رو دید که رو زمین افتاده و با بهت بهش خیره شده.
سونیک:ت..تو..کی هستی؟
دراکولا:کسی که تورو میکشه؟!(نمیکشه سکته نزنین🤣🤣)
دراکولا چند تا تیر به سمت سونیک شلیک کرد اما سونیک با سرعتش همشون رو جاخالی داد.بلند شد و گارد گرفت.
سونیک:چرا اینجوری میکنی؟من نمیخوام باهات بجنگم.
دراکولا:چون دوست دارم..عه نمیخوای؟!به جهنم من میخوام!(گفته بودم دراکولا ساید من بی رحم هم هست؟)
دراکولا خواست به سونیک دوباره شلیک کنه که صدای رافائلا از پشتش اومد.
رافائلا:دقیقا داری چه غلطی میکنی اینو نکش میخوامش
دراکولا:عه؟زودتر میگفتی خب
تفنگو گرفت پایین.رافائلا کمی جلوتر اومد و گفت:سلام!ما اومدیم اینجا دنبال یه نفر..بابت رفتار اسکلانه این عذر میخوام. من رافائلا هستم!رافائلا د فیری.اینم دراکولاست.لیدی دراکولا.و شما؟
سونیک:...سونیک..سونیک جوجه تیغی.دنبال چه کسی اومدین؟
رافائلا:خوشبختم!خب..دنبال.....
*پایان پارت*
هاها اینو باید حدس بزنین رافائلا دنبال کیه😋✌
راهنمایی هم کردم.اون شخص دختره
حدساتونو تو کامنتا بگینن