داستان از زبان سونیک:
همه جا داشت برام تاریک میشد...که یکدفعه یکنفر دستم رو گرفت و منو بالا کشید...به محض اینکه بیرون اومدم یک نفس خیلی عمیق کشیدم...سرمو چرخوندم تا ببینم کی منو نجات داد...از دیدنش خیلی خوشحال شدم! بلند گفتم:
من: شدوووو!
ولی نگاهمم نکرد...حتی جوابمم نداد! که تیلز و سالی و امی با تورنادو رو دیدم...خدای من! اونا...اونا اومدن برای نجات من؟؟ سالی یک طناب از تورنادو آویزون کرد و همینطوری که تورنادو میامد و طناب روی سطح آب کشیده میشد...شدو طناب رو گرفت و دوتایی از آب بیرون اومدیم و توی هوا موندیم...با خوشحالی گفتم:
من: تیلزززز بچه هااا!
تیلز روشو سمت من کرد و عینکشو بالا زد و با یک لبخند گفت:
تیلز: دیر که نکردیم؟؟
که امی با عصبانیت داد زد:
امی: بعدا خوش و بش می کنیمممم باید حواسمون به اینا باشههه!
و همزمان چکششو در آورد...نگاهمون به جلو افتاد...اگمن رباتاشو فرستاده بود تا با ما بجنگن...تیلز خطاب به شدو گفت:
تیلز: شدووو...بهتره شما دو تا توی جزیره فرشته برینن! اینا رو بسپرین به ما!
شدو سری تکون داد...و همونطوری که تورنادو از بالای جزیره فرشته رد میشد طناب و ول کرد و دوتایی افتادیم توی جنگل!
(کمی بعد)
از سر جام بلند شدم...دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم:
من: آی سرممم....
همون موقع شدو رو دیدم...داشت یک دستشو می تکوند...با لحن خیلی خوشحال گفتم:
من: شدوووو! ممنونم که اومدین دنبالممم...
ولی اصلا توجهی نکرد! حتی نگاهمم نکرد! مثل همون موقع که طناب رو گرفت! رفتم سمتش و از پشت دستمو گذاشتم روی شونه اش تا برش گردونم سمت خودم ولی یکدفعه برگشت سمتم و ساق دستشو گذاشت زیرگلوم و محکم هلم داد....خوردم به یک درخت...داشت همینطوری خفم می کرد که با فریاد و عصبانیت گفت:
شدو: چرااا همچیننن کاری کردیییی؟؟ هیچ میدونی توی این چند روز چقدر دنبالت گشتیممم؟؟ تو بعد این همه مدت هنوزم نمی دونی نباید احمق باشیییی؟؟ سونیک تو یک احمقی یک احمققق!
و بعدم ولم کرد...احساس خیلی بدی داشتم...حق داشت...مثل برادر بزرگتر نداشته ام رفتار میکنه...(من برادر بزرگتر دارم @^@) اشکام توی چشمام جمع شدن...و شدو هم ادامه داد:
شدو: سونیک...(لحن بغض دار و عصبی) من...اصلا فکرشو نمی کردم...لااقل به جای اینکه اینقدر خودخواهی و به فکر خودتی...یکمی هم به فکر دوستات باش!
و از کنار اون درخت رد شد و رفت...پاهام بی حس شدن...نمی تونستم حرف بزنم...هنوزم به درخت تیکه داده بودم. حس می کردم یک موجود ضعیف بی ارزشم! این...این واقعیه؟؟ یا یک کابوس وحشتناککک! دستامو محکم گرفتم روی چشمام و شروع به گریه کردم...از همون اولی که اون عوضی پاش به زندگیم باز شد...دوستامو توی خطر انداختم...اونا برای من هر کاری می کردن...ولی من برای اونا چیکار کردم؟؟ گریه ام بلند و شدید شد...به طوری که شروع به داد زدن کردم...که یکدفعه دو تا دست دور کمر و دستام حلقه شدن و بعد یک نفر از داخل درخت منو به جلو هل داد و خودشم ظاهرا همراه من جلو اومد:
؟؟؟: چه فکری با خودت کردی که می تونی ازم فرار کنی سونیک؟؟
چ...چی؟ exe؟؟ لعنتییی...فراموش کرده بودم اونم اینجاستتت!سعی کردم خودمو آزاد کنم ولی منو محکم گرفته بود...گفتم:
من: آشغال عوضیییی!! ولممم کننن!
سونیکexe: خفه شووو!
و بعد منو محکم پرتم کرد...یک طوری به درختا خوردم که درختا شکستن! (اوخ T~T) از جام بلند شدم...نگاهی انداختم...اونجا نبود! داد زدم:
من: عوضیییی لعنتییی...خودتو نشون بدههه!!
و گارد حمله گرفتم...از بین درختا بیرون اومد و گفت:
سونیکexe: باشه آبی کوچولو!
و یکدفعه حمله کرد...با یک پشتک از روی سرش پریدم و رفتم پشت سرش...اون رد شد...برگشت و یک پوزخند بهم زد...گفتم:
من: فکرشم نکن منو شکست بدی!
سونیکexe: هه...ببین سونیک کوچولو چقدر زود قوی شده! تا یکمی پیش داشتی زیر شکنجه های من جون میدادی! حالا شاخ شدی؟؟
لبخند عصبی زدم و گفتم:
من: من شاخ بودم!
حمله کردم...و همزمان که درگیر شده بودیم می گفتم:
من: تو یک عوضی هستی که فقط شبیه منه! تو هیچ وقت نمی تونی به هدفت برسی نه تا وقتی که من زنده ام!
سونیکexe: واسه همین باید بمیری!
همینطوری که میجنگیدیم....با سرعتم شروع کردن به دورش چرخیدن...و در نهایت یک ضربه فوق العاده محکم بهش زدم...افتاد روی زمین...وایسادم و با غرور و عصبانیت نگاهش کردم...نیم خیز شد و گفت:
سونیکexe: دیگه کافیه!
یک عالمه نور قرمز دورش جمع شدن...یک دفعه سرشو بالا اورد و غیب شد! سریع به اطراف نگاه کردم...که از پشت سرم ظاهر شد و یک ضربه بهم زد...خوردم زمین...خواستم بلند بشم و بجنگم...که حس کردم همه جا داره دور سرم میچرخه!
من: آخ....آههه...لعنتی...(تلو تلو خوردن) چی...چیکار کردی؟؟
یک پوزخند بهم زد و گفت:
سونیکexe: یکمی خواب برات لازمه کوچولو!
و افتادم زمین و دیگه هیچی نفهمیدم...
داستان از زبان سونیک exe:
این ورد همیشه جواب میده! برای شکست دادن سرسخت ترین دشمنا! نمی تونستم باهاش بجنگم...حقیقت اینه که دلم میخواد زجرش بدم...و این کار رو هم می کنم! (پوزخند) آبی به درد نخور! بلندش کردم و یک پوتال باز کردم...که صدای یک نفر رو شنیدم:
؟؟؟: عوضیییی آشغاااااال! بذارش زمینننن حالااااا!
برگشتم...هه...بازم این؟؟ مثل اینکه بدجور عصبانیه! با سرعت به سمتم اومد...همونطوری که سونیک روی دوشم بود گفتم:
من: بیخیال نمیشی...مگه نه شدو؟
شدو: خفه شووو...یک تار مو از سرش کم بشه...
من: میخوای چه غلطی بکنی؟ صادقانه بگم...میخوام هزاران تار مو از سرش کم کنم! (خنده)
شدو: پس هزاران بار میمیری!
و حمله کرد بهم...اههههه حوصله اینو دیگه ندارم!
من: ببخشید وقت ندارم باهات بجنگم...آخه یکمی کار کوچیک دارم که باید بهشون برسم!
و سریع از پورتال رد شدم...اما صدای داد و فریادشو شنیدم:
شدو: نهههههههه سونیککککک!
پورتال بسته شد...و اونم بهمون نرسید! هاههههه خب سونیک...کابوسای قشنگ ببینی! رفتم سمت اگمن...به جواهر سبز بزرگی که بالای دستگاه بود نگاهی کردم و گفتم:
من: همونه؟؟
اگمن: هوهو...مثل اینکه نقشه ام جواب داد! با یک تیر دو نشون! هم سونیک و داریم هم زمرد بزرگ رو!
من: پس اگه دستگاه آماده هست...
اگمن: آره...سونیک رو می تونی بذاری داخل محفظه ابدیش! (خنده)
رفتم سمت محفظه و آروم گذاشتمش توی محفظه...یک لبخند (ترسناک) بهش زدم...اگمن اومد و گفت:
اگمن: میبینم از پسش براومدی! راستش ترسناک شدی exe!
من: (لحن ترسناک که دلم بخواد خفه اش کنمممم @-@🔪🔪) ههمممم من همینی هستم که هستم!
اگمن: آماده باش...محفظه رو که برای سونیک آماده کردم و دستگاه رو بهش متصل کردم...تو باید بری توی محفظه دومی...
سری تکون دادم و رفتم عقب...
داستان از زبان شدو:
نه نه نههههه...روی زمین افتادم...باورم نمیشه! جلوی چشمام بردش! اگه exe رو با دستای خودم تیکه تیکه نکنم...شدو نیستم! می کشمت! میکشمتتت! که صدای تورنادو رو شنیدم...برگشتم. تورنادو روی زمین فرود اومد (در واقع توی جزیره فرشته) و تیلز و امی پیاده شدن...
تیلز: شدووو...تو خوبی؟؟
امی: آمممم سونیک کجاست؟؟
با عصبانیت گفتم:
من: اون...اون آشغال عوضی با خودش سونیک و برد!
تیلز: چییییی؟؟ پس یعنی تمام نقشه هامون واسه نجات سونیک...
امی: (گریه) خراب شد! مطمئنم اون سونیکو میکشه!
منم می دونستم که هدف exe کشتن سونیکه! ولی کاری ازم بر نمی اومد...که ناکلز هم با عجله اومد سمتمون:
ناکلز: اهه اهه...اونا...اونا زمرد بزرگ رو دزدیدن!
امی: چییی؟؟ این بدهه!
من: خیلی...بده! راستی...سالی کجاست؟؟
ناکلز: و روژ؟
تیلز: سالی و روژ برای تحقیقات بیشتر و البته جاسوسی به قول روژ رفتن به...
مکث کرد...و دوباره گفت:
تیلز: اوه...خدای منننن!
امی: اونا رفتن به پایگاه اگمننننن!
(ادامه دارد •-•)