داستان دو عاشق ❤️🩹
قسمت ۶
....
از زبان امی.....
"نیم ساعت بعد "
اَی کِهِیل....چرا نشد....چچچررااا؟؟!!!.....
"نیم ساعت قبل"
وقتی همگی اومدن بیرون همشون صورتهای ناراحت و اعصبانی و نگرانی دارن....چرا ؟ ( بنظرت چرا دخترم ؟🤨.....اون فردی که میاد صورتت رو تو دستت میگیره و میخواد ازت انتقام بگیره.....چرا باید بقیه نگرانت باشن؟ 😶😐)....وایسا.....راست میگیا جناب نویسنده 🤐.....گفتم : ببینم.....تو....کی....هستی ؟)
اون : خب....باید بگم که......من دشمن دیرینهی خوانوادهی شما هستم.....اسمم.....[درآوردن کلاه] اسکروجِ !!!!!!(دیرین دیرین....دی دیرین!.....بعله....اِهِم اِهِم ....خب....بزارید یه توضیح توپ بهتون بدم ⭕️...
خب خاندان اسکروج کلا یه غارت گر بوده و خب مسلما بچه به مامان و باباش میره.....و اسکروجم یه غارت گره.....تابهحال چند بار از این کشور دزدی کرده.....و هم اینکه پدر امی اومده و پدر اسکروج رو کشته ☯️😵😵💫و اوشون تشنه به خون ایشون هس😶..... تامام تامام 🤗)
امی : اس....اس...اسکروج ؟؟؟؟؟؟ همون ....دشمن.....دیرینه....؟
اسکروج: هاهاهاهاهاها .....[خنده شيطاني 😈] بعله پرنسس.....تو نمیدونی .... نمیدونی که غم نداشتن پدر چقدر بده....(راس میگه 🥲) ..... حالا...میخوام که یه لطفی بهت کنم....یه هدیه....از طرف من.....میخوام که....توهم بامن شریک این غم بزرگ باشی....🤐(Wtf ??????)
بچهها! شروع کنید.....پرنسس رو ببرید به خوابگاه موقتی...! (🤔What the fase You?🤨)....
امی : نننهههههههههههههه....لطفا.....پپپدددررررر....مممااددررر.....نننننههههههه
پادشاه : نننهههههههههههههه دخترم 😥😢
ملکه:😭نننهههههههههههههه ااممییللیی!!!!
سونیک: تو حق بردنشو نداری عوضی 😡
اسکروج: هههههه بنظرت الان دارم چه کار میکنم پرنس 😏
شدو : وقتی دستم بهت برسه.....کاری میکنم که تو کتابا ثبت بشه 😡
اسکروج: ای وای خدای من....ترسیدم 😏
امی : اصلا الان چرا وایسادید دارید حرف میزنید؟اصلا خودم باید دست به کار بشم 🤦🏻♀️.....[در اینجا به قدرت امی پی میبرید 🤩] تاريکی آزاد شو ➿️....
<_______>
از زبان نویسنده......
امی این کلمه رو گفت و یه همچین شکلی ☯️ روی زمین ایجاد شد..،....بعله....قدرت امی تاريکی بود....و روشنایی
...
..
.
یجورایی میشه گفت که اون پرنسس تعادل هست........ چون خوب و بد رو از هم جدا میکنه
...
امی رو هوا معلق موند.....بعد.... یه حاله های سیاه و سفید دورش رو گرفتن....وقتی اومد پایین، موهاش کوتاه شده بودن و یه طرف موهاش سفید و یه طرف سیاه شده بود....دوتا بال سیاه درآورده بود.....و هم اینکه چشاش هم سیاه و سفید شده بودن.....چون اون مابین قدرت سیاهی و سفیدی رو به دست آورده بود...... در همین حین .....
از زبان اسکروج......
دوتا از هرکول های من بازوهاشو گرفته بودن....تا ایناینکه گفت : تاريکی....آزاد شو!.....و علامت یانگ و یین روی زمین نمایان شد : ☯️......وایسا....اون.....پرنسس تعادلهههه ؟؟!؟!؟؟!!؟.....هههههه ولی هیچ کاری نمیتونه بکنه....چون برای اولین باره که مابینشون گیر کرده..... بعد ۵ دقیقه دوباره به حالت عادی برمیگرده....☦️....
از زبان امی ......
اِوا....چرا اینطوری شد ؟! چرا مابین گیر کردم ؟.....من روی این قدرت تعادلی ندارم....حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟ (عزیزانی که دارن میخونن....بگن چه خاکی خوبه برای ایشون 🤣😂) هرچی....اصلا حالا یه کاریش میکنم دیگه ....(آره دیگه....حالا یه کاریش میکنه دیگه 😑) آروم آروم طرف اسکروجِ *)#﷼&﷼*'^'^﷼﷼^>÷*#*#<#* (ببخشید دیگه ..... سانسور لازم بود 😅😁) قدم برداشتم.....دستم رو بالا بردم و ......
( دیگه ما کرم میریزیم.....نمیگیم چی شد ! @-@)
از زبان ناشناس......( هرکسی که بتونه بگه ناشناس کیه اونموقع واقعا اون یه فیلسوفه 👩🏻🔬👨🏻🔬🤍)
حالا بازی شروع شد.....از اون قدرتت لذت ببر دخترک......وقتی استفادهش کردی.....اونموقع من میام سراغت.....منتظرم بمون 😶🌫️😈👿
ادامه دارد......؟؟