دبیرستان هیولاها پارت ۱۵

از زبان نویسنده:

شدو یقه معاون رو گرفت و محکم کوبوند به دیوار.

شدو:بنال..برای کی کار میکنی؟

معاون:[پوزخند]اگه بگم چیکار میکنین؟

سونیک:شاید..میکشیمش؟

معاون:[خنده]فکر نکنم..کشتنش اسون نیست.

سونیک عصبی شدو رو پرت کرد اونور و یه مشت محکم کوبوند تو صورت معاون.از بینی معاون خون اومد.

سونیک:تو ماهارو چی فرض کردی؟عروسک؟موش ازمایشگاهی؟یا شاید غذای شکم مردم؟

معاون:چی؟

سونیک:من میدونم دانش اموزارو میکشین و اعضای بدنشون رو میفرستین برای رستورانا تا بشن غذای شکم مردمی که طردشون کردن.مدرک هم دارم.بگو..برای کی کار میکنی؟

مشخص بود معاون از تعجب زبونش بند اومده و نمیدونه چی بگه.سیلور و شدو هم از تعجب زبونشون بند اومده بود.شدو اینجوری بود که..شانس اوردم اون شب خودمو نجات دادم!

معاون:ت..تو..چ..چجوری..فهمیدی؟

سونیک:[پوزخند]این تازه وارد رو دست کم نگیر.

چونه معاون رو محکم تو دستش گرفت و شروع به فشار دادن کرد.یکم دیگه فشار میداد چونه معاون بدبخت میشکست.

سونیک:بگو...برای کی کار میکنی؟؟

و همزمان چشمای سونیک نورانی شدن و رنگ چشمای معاون به رنگ سبز دراومدن.(سونیک داره معاون رو هیپنوتیزم میکنه تا بگه)معاون شروع به حرف زدن کرد:مف..لی..

همون لحظه سر معاون قطع شد.خون همه جا پاشید و بیشتر از همه روی سونیک پاشید.سونیک کله قطع شده رو رو زمین انداخت.سونیک حدس زده بود که مفلیس اونارو طلسم کرده تا چیزی نگن.اما هه..سونیک فهمیده بود کار مفلیسه.فقط سونیک نمیدونست چجوری به شدو و سیلور بگه.یدفعه با سوالی که شدو پرسید فهمید چه سوتی بزرگی داده.

شدو:تو از کجا میدونی چیکار میکنن؟

سونیک:خ..خب..اونروز که رفتم بیرون..رفتم بفهمم چیکار دارن میکنن..

یدفعه صدای کارن تو مغز سونیک پیچید:اره همینو بگو

شدو:اها..باشه.

سیلور:ببینم خودتو تو خطر ننداختی که؟!

سونیک:نه بابا ننداختم..[زیر لب]همینجوریشم تو خطرم.

سیلور:خب..ی مفلی دستیگرمون شد.اماا اسم کاملو نمیدونیم:/

شدو:مفلی...ییی...ییییییی....نمیدونم:/

سونیک:[پوکر]

سیلور با یهویی به یاد اوردن چیزی داد زد:مفلیسسسسسس

سونیک از تعجب دهنش باز موند.سیلور از کجا اسم مفلیسو میدونست؟!

سونیک:ت..تو..از کجا..این اسمو میشناسی..؟؟

سیلور:خب..مسائل خصوصیه..دوست ندارم راجبش بگم.

*فلش بک*

کارن سیلور ۵ ساله رو بلند کرد و بغلش کرد.

سیلور:ب..بابایی..اون..اون اقاهه..کیه؟؟چ..چی میخواد؟؟

کارن:[لبخند]کوچولو..یادته راجب اقا مفلیسه بهت چی گفته بودم؟

سیلور:گفته بودین..اقا مفلیسه..بدجنسه..

کارن:افرین..حالا اقا مفلیسه اومده و بابایی قراره شکستش بده و جلوی بدجنسیاشو بگیره..باشه؟تو با شدو از اینجا برین..اینجا براتون خطرناکه

سیلور:بابایی..قول میدی..برگردی؟؟

کارن:[لبخند]اره عزیز دلم..قول میدم

کارن پیشونی پسر بچه رو بوسید و اونو کنار شدو رو زمین گذاشت.

کارن:برین..من زود برمیگردم

*زمان حال*

کارن به سیلور قول دروغین داده بود.اون هیچ وقت برنگشت.هیچ وقت.سیلور نفس عمیقی کشید.

سونیک:.. باشه.درکت میکنم.ولی خب..ممکنه اونی که تو میگی باشه

سیلور:اهان..

سونیک از اتاق معاون رفت بیرون و رفت تو اون رد روم ترسناک.به دیوار تکیه داد و نشست رو زمین.کارن از بدن سونیک بیرون اومد و کنار سونیک رو زمین نشست.

کارن:خب..میخوای چیکار کنی؟

سونیک:نمیدونم..واقعا نمیدونم!فقط میدونم باید مفلیسو پیدا کنم..اما نمیدونم چجوری.

کارن:سونیک..بهتره مراقب باشی..اون فهمیده تو اومدی..میخواد تو تله بندازتت..مثل من نشو.من گول تله مفلیسو خوردم و شکست خوردم.

سونیک به کارن نگاهی کرد.غم خاصی تو چشمای کارن بود..سونیک لبخند ارومی زد.دستشو رو شونه کارن گذاشت.

سونیک:هی..کارن..نگران نباش..مفلیسو شکست میدیم..من مطمئنم

در حقیقت اصلا مطمئن نبود و این حرفا فقط یسری دلداری های دروغین بودن تا کارنو اروم کنن.سونیک نمیدونست..از پس مفلیس برمیاد؟نمیاد؟میاد؟نمیاد؟نمیدونست.و این ندونستن باعث شده بود به پیروزی زیاد مطمئن نباشه..در واقع اصلا مطمئن نیست.

کارن:امیدوارم.[لبخند]

سونیک بلند شد.یدفعه صدای امی از دور دست شنیده شد.

امی:سونیککککککککککککککککککک[جیغ]

کارن ده متر پرید هوا بعد عین جن زده ها رفت تو سونیک.سونیک بدبختم..از شوک تو همون حالت مونده بود. امی وارد اتاق شد و با دیدن سونیک لبخندی زد.

امی:کجا بودی..دنبالت گشتمم کلیی

رفت نزدیک سونیک شد.تو یک قدمی سونیک قرار گرفت.سونیک بالاخره به خودش اومد و با دیدن امی که اینقد بهش نزدیک شده ضربان قلبش بیشتر شد.امی داشت با لبخند خاصی به سونیک نگاه میکرد

امی:شنیدم فهمیدی ناپدید شدن دانش اموزا کار کیه..ام..اسمش چی بود..مفلیس√

سونیک:خ..خب..ا..اره..فهمیدیم..ف..فقط مونده..این مفلیسو..پیدا کنیم..و..بکشیمش..

امی:خوبه^^اگه چیزی پیدا کردم بهت خبر میدم~

سونیک یه قدم رفت عقب و همزمان امی یه قدم اومد جلو.

سونیک:نمیخواد..به زحمت بیوفتی امی..این..خطرناکه برات..

امی:اوه بیخیال..دخترارو دست کم نگیر سونیک..راستی..داشتی چیکار میکردی؟

انگار که رو سونیک سطل اب یخ خالی کرده باشن.سونیک چی باید میگفت؟میگفت با کارن صحبت کرده؟ نه..یه چیز دیگه نیاز داشت

سونیک:خب...داشتم با خودم حرف میزدم..

امی یه قدم جلو اومد و سونیک یه قدم عقب رفت.یه قدم جلو..یه قدم عقب..همینجوری ادامه پیدا کرد تا اینکه سونیک خورد به دیوار و راه فرارش بسته شد.امی انقدری به سونیک نزدیک شد که فاصله لب هاشون کمتر ۵ سانتی متر بود.سونیک؟اوه اوه..ضربان قلب سونیک بیشتر شده بود و نزدیک بود سینه سونیک رو بشکافه و بزنه بیرون..سونیک حتی گوش هاشم قرمز شده بودن.امی لبخند کیوتی زد.

امی:باشه..پس..من میرم.بازم میگم..اگه چیزی پیدا کردم بهت خبر میدم~فعلا~

امی گونه سونیک رو بوسید و زود از اونجا زد بیرون.وایسا..گونه سونیک رو بوسید؟سونیک تو شوک اون حرکت امی موند.امی چیکار کرد؟!

...

امی ذوق زده از اینکه گونه نرم سونیک رو بوسیده بود جیغ خفه ای زد و از اون طبقه ممنوعه رفت بیرون.اوه خدا..گونه های سونیک خیلی نرم بودن.به امی بود حتما اونارو گاز میگرفت.اما..همه میدونیم امی برای چی رفته بود پیش سونیک.هوم؟رفته بود تا نقشه مفلیس رو اجرا کنه..هرچند خودش خوشش نمیومد انجامش بده..اما برای ادامه زندگیش لازم بود.

[ چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 12:42 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب