از زبان نویسنده:
سونیک:ببخشید ولی نصف حرفات قابل فهم نیستن:/
ساشیانس:کجاشو نفهمیدین پرنس دورگه؟
سونیک:اینقدم منو پرنس دورگه صدا نکن خوشم نمیاد..بگو سونیک
ساشیانس:اما..این بی احترامیه..
سونیک:بی احترامی با احترامیشو من میفهمم چیه اوکی؟سکوت کن.
ساشیانس:چشم..سونیک..داشتم میگفتم..کجاشو نفهمیدین؟بگین توضیح بدم
سونیک:اول از همه..رو اون سنگ مرمری جلوی دروازه نوشته ی عجیبی هست..دقیقا راجب چی گفته؟
ساشیانس:خب..متاسفانه اینو نمیتونم بگم.این معمایی هستش که خودتون باید حل کنین..و من اینجا فقط راهنمام
سونیک:چه معمایی؟
ساشیانس:خب..۵۰۰ سال پیش موقعی که روشنایی و تاریکی هنوز جدا نشده بودن یه پادشاهی به اسم کینوس(این اسم یه نکته داره هرکی فهمید تو کامنتا بهم بگه😁✌)وجود داشت..اون پادشاه قدرتمند ترین شخص تو کل جهان بود.اما خب..اون یه قدرت مطلق میخواست برای پادشاهی.پس سعی کرد گوی تاریکی و گوی روشنایی رو ترکیب کنه.و موفق هم شد.اون تونست تاریکی و روشنایی رو ترکیب کنه و به ~یین و یانگ~ برسه.مکمل.
سونیک:مکمل..مثل بد و خوب..
ساشیانس:بله.یین و یانگ مکمل همدیگه بودن.شاه کینوس بعد از اون دارای دو فرزند پسر شد.یکی با قدرت تاریکی مطلق و یکی با قدرت روشنایی مطلق.کینوس اونارو یین و یانگ نامگذاری کرد.یین و یانگ وقتی بزرگ شدن و نوبت به تاج گذاریشون رسید..باهم تفاهم نداشتن.این منجر به یه جنگ بزرگ شد.و همونجا بود که روشنایی و تاریکی از هم جدا شدن و دوتا سرزمین به وجود اومد.افسانه ها میگن شاه کینوس با جسم و روح جدید به دنیا برمیگرده و دوباره دوتا دنیا رو بهم وصل میکنه.اما خود شاه کینوس برای به این اعتقادی نداشت.شاه کینوس یه معما طرح کرد و اون رو توی این معبد قرار داد.شاه کینوس قدرتی رو توی معما گذاشت.گفتن هرکس که معما رو حل کنه..پادشاه حقیقی دو سرزمین عه.شاه کینوس منو محافظ این معبد و معما و یک راهنما قرار دادن که هروقت کسی اومد برای حل معما بهش کمک کنم.(نکته رو فهمیدین چرا اسم پادشاهه رو کینوس گذاشتم؟😁😁)
سونیک:ا..الان من بایدمعما رو حل کنم؟
ساشیانس:اختیاری هست.اما امتحان کردنش ضرری نداره.شاید بتونین حلش کنین سونیک
سونیک:اها..
سونیک وسوسه شده بود که معما رو حل کنه.اون باید شانس خودش رو امتحان میکرد.سونیک با یاداوری چیزی یدفعه دادی زد.
سونیک:وای نهههههههههههههههههههههههههههه[داد]
...
؟؟؟:خب؟
؟؟؟:خب که..اره..سونیک قراره معما رو حل کنه.
بلند شد.
؟؟؟:ممنونم اینفینیت...این بهترین خبری بود که میتونستی برام بیاری.
اینفینیت:[لبخند]وظیفه بود نازو ساما.(هاها دشمن سونیک اینجا نازو و اینفینیت هستن)
نازو:خوبه..حالا میتونم دنبالش کنم و ببینم چجوری معما رو حل میکنه.وقتی به گوی یین و یانگ رسید..میپرم وسط و گوی رو برمیدارم..(دوستان نازو این داستان فرقش با نازویی ک شما میشناسین اینه ک این نازو تشنه ب قدرت گوی یین و یانگ عه تا امپراتوری نازو رو بسازه)اینفینیت بیشتر مواظب سونیک باش.حالام میتونی بری
اینفینیت:چشم نازو ساما
اینفینیت از دفتر نازو رفت بیرون.
نازو رفت سمت پنجره و خنده ای کرد.
نازو:منتظرم باش پرنس دورگه.
...
شدو:ای بابا..سونیک کدوم گوری رفته باز..سیلور الاناس برسه..صد بار بهش گفتم نره جاهای خطرناک الان معلوم نیست کجاس.
کارن:اروم باش شدو..پیداش میشه
شدو:امیدوارم..میرم ببینم کجاست
شدو از سالن بزرگ بیرون رفت و رفت سمت اتاق سونیک.در اتاق سونیک باز کرد.یدفعه یکی از بلوک های دیوار کنار تخت شروع به حرکت کرد و افتاد و سونیک اومد بیرون.با دیدن شدو جیغ ارومی زد.
سونیک:د..داداشی..ت..تو اینجا چیکار میکنیی
شدو:[پوکر]معلوم نیست؟اومدم ببینم کجایی
مچ دست سونیکو گرفت و کوبوندش به دیوار.
شدو:کجا رفته بودی؟
سونیک:خ..خب..رفته بودم..جنگل هیولاها..
شدو:[متعجب]چطوری رفتی اونجا؟اونجا پر هیولا و تله س خطرناکه.
سونیک:کسی اونجا نبود که..:/
درواقع بخاطر ماهیت درون سونیک هیولاها میترسیدن بهش نزدیک بشن.برای همین سونیک هیچ هیولایی ندید.
شدو نفس عمیقی کشید و مچ دست سونیکو ول کرد.سر تاپا سونیکو برانداز کرد.
شدو:برو حموم بکن سرتاپات خاکه.سیلور الاناس که برسه.
گفت و از اتاق رفت بیرون.شدو تمام سعیش رو کرده بود که اون گردن بندو نادیده بگیره چون میدونست چی بود و فهمیده بود سونیک رفته بود به اون معبد مقدس.و تقریبا موفق هم شد!بعد رفتن شدو سونیک نفس عمیقی کشید و رفت تو حموم.
*یک ساعت بعد*
با به صدا دراومدن شیپور ها ماشین های سرزمین روشنایی وارد حیاط بزرگ قصر شدن و رسیدن.(ببینین اینا تکنولوژیشون خیلی بالاس✌)بادیگارد ها از ماشین ها اومدن بیرون و در ماشین رو برای بیرون اومدن سیلور، امی، بلیز و رژ باز کردن.سیلور و امی و بلیز و رژ همزمان از ماشین ها بیرون اومدن.کارن،سافایر و شدو به استقبال اونها اونجا وایساده بودن.اما سونیک هنوز نیومده بود.(کرم داره کرمممم)
کارن:خوش اومدین.سفر به خیر
سافایر:خوش اومدین.
شدو:خوش اومدین.
امی و رژ و بلیز تعظیم کوتاهی کردن و سیلور هم گفت:ممنون از همگی.
سیلور به اطراف نگاهی کرد و با ندیدن سونیک پرسید:سونیک کجاست؟
شدو تا خواست جواب بده صدای دادی از پشت سرش شنید.
سونیک:داداشیییییییییییییییییییییییییییی[داد]
سیلور با دیدن سونیک خوشحال شد.
سیلور:سونیکککک
جفت برادر به سمت هم دویدن و همدیگه رو بغل کردن.
سونیک:خوش اومدی داداشیی..دلم برات تنگ شده بود
سیلور:ممنونم..من بیشتر(چرا اینقد رابطه برادری اینا سوییته؟نمیخوام این انصاف نیست✔️)
رافائلا از تو تتوی اژدهایی که رو گردن سونیک بود بیرون اومد و گفت:خوش اومدینننننن
شدو:خو حالا..فقط سه ماهو همو ندیدین ها..بیجنبه ها[پوکر]
سونیک برگشت رو به شدو و با لحن بچگونه ای گفت:حسود(سونیک تو یه سال خیلی عوض شده ولی هنوز اون سونیک یه سال پیش تو جلد سونیک هست)
شدو:عجبا...
سافایر و رژ ریز خندیدن.