عشق ممنوعه 💟 قسمت ۵

عشق ممنوعه 💟

قسمت ۵

از زبان سونیک.....

وقتی امی منو با چاقو زد خیلی درد داشت....تیلزم که زد بیهوش کرد.....فک کنم که هنوز....مارو.....یادش نیست.....به هرحال خودم رو یه طورایی به اتاق پرستار رسوندم......در زدم : م....ما...ماریا.....می...میشه.....بی....بیام....ت...تو ؟

ماریا : اوه...آره بیا تو...

سونیک:[باز کردن در ] می....میشه......این.....زخم....ر...رو....خو...خوب....ک..کنی ؟

ماریا : چرا ‌که نه.....ولی خیلی عمیقه....ببینم رفته بودی کجا؟

سونیک: هی...هیجا....

ماریا : پس ...چطوری زخمی شدی ؟

سونیک: حالا...... میگم.....ولی.....امی.....اینطوری....کرد....!

ماریا:وایسا.....امی ؟....مگه ..... برگشته؟

سونیک آی آی آی..آره...

ماریا : خعله خب....اینجا دراز بکش تا بخیه بزنم....

<______>

بعداز بخیه زدن ماریا رفتم تو سالن اجتماعات ..... بچه‌ها داشتن با امی حرف می‌زدن....منم خواستم یه جلب توجهی کنم.....سریع اومدم یه کبریت روشن کردم و دودش رو توی اتاق حبس کردم بعدش آب پاشید همه جا......همشون خیس شده بودن....مثل موشای آب کشیده .....😂 تا اینکه سیلور افتاد به جونم....مگه ولم می‌کرد 😅 همش من میدوییدم همش اون....تا اینکه آخرش امی بایه سطل آب بزرگ اومد جلوم و خالی کرد روم.....خیلی سرد بودش....🥶 ..... بعد همه بچه‌ها به من خندیدن....تا اینکه : بچه‌ها......بهتره که شوخی رو بزاریم کنار و ببینیم ماموریت چیه؟

هممون برای رئیس سرتکون دادیم و رفتیم نشستیم پشت میز......رئیس بهمون گفت که مینا باز حمله کرده.....

امی : اِم ببخشید...ولی.....مینا کیه ؟..

سونیک: خب معلومه.....نوه‌ی اگمن...

امی : چچچچییی....نوه‌ی ..... اگمن؟؟؟؟!؟!؟! اگمن کی ازدواج کرده و کی بچه دار شده که من خبر نداشتم ؟

سونیک: ببخشید که خانم ۵ سال حضور نداشتن...

امی : به تو ربطی نداره [زیرلبی] خب....حالا چه کار کرده ؟

رئیس: مینا رفته بانک و الماس جادویی رو دزدیده...

ناکلز: ببینم ...نکنه رفته الماس منو برداشته؟

ویکتور: آخه کی به الماس تو توجه میکنه....

همه بچه‌ها : همه !😑

ویکتور: اوکی اوکی....خب بفرما ادامه

رئیس: داشتم میگفتم‌......شماها باید به ۵ گروه ۳ نفره تقسیم بشید.....سونیک سیلور و شدو.....شما سه نفر باید برید و مینا رو پیدا کنید.....رژ امی و بیلز.....شماهاهم برید محل حادثه رو نگاه کنید .....اسپیو ویکتور و چارمی.....شماهم برید تمیزکاری بانک رو انجام بدید....ماریا مری و کریم.... شماها برید محل حادثه و به افرادی که مسدوم شدن کمک کنید.....و ناکلز کازمو و تیلز.....شماها هم برید از افرادی که توی محل حادثه‌ای بودن و کارکنان و حتی رئیس اون بانک بازجویی کنید....

همه با هم: چشم....🥲

<______>

از زبان امی....

بعداز گفتن ماموریت من یه آه طولانی کشیدم....چون تازه برگشته بودم

.....

....

...

..

.

من رژ و بیلز رفتیم محل حادثه رو چک کردیم...من داشتم داخل گاوصندق رو نگا میکردم ....کع یه.....تار مو دیدم.....نگاش کردم....دیدم آشنا به نظر میرسه....وایسا....این برای......

از زبان تیلز....

وقتی بلند شدم رفتم پیش نگهبان جلوی در اتاقم.....ازش پرسیدم که بقیه کجان اونم بهم گفت که تو سالن اجتماعات هستن....منم رفتم اونجا رئیس موقعی که ماموریت هارو گفت من وارد شدم و شنیدم....بعدش رفتم لباسم رو پوشیدم و آماده شدم.....با جت من میرفتیم....تا اینکه رسیدیم....پیاده شدیم....کازمو یه عینک زده بود اینطوری: 🕶 ناکلزم که ...هیچی....: 😎 و من :🥸🤠🤕.....خب چیه...تازه بیدار شده بودم...😒

به‌هرحال رفتیم داخل و از همه‌ی کارکنان بانک بازجویی کردیم.....همشون میگفتن که یه مرد قد بلند که کت شلوار و یه کلاه لبه دار همراه یه دختر حدود ۲۰ ۲۵ سال بودش....منظورشون از دختر ۲۰ ۲۵ سال مینا بوده.....ولی....اون قد بلنده کی بوده ؟

از زبان شدو .....

..

..

با سیلور و فیکر رفتیم پایگاه قدیمی اگمن.....درُ سیلور با قدرتش باز کرد....چون اونجا ۲ سال پیش کاملا نابود شده بود.....و هیچکس نمیدونه دلیلش چیه....ماهم رفتیم اونجا....چون سونیک اِدِآ می‌کرد که داشت سریع میدوییده دیده مینا رفته داخل.....ماهم محض اطمینان رفتیم.....تا اینکه....بعله..... مینا اونجا بود....پشت دیوار قایم شدیم که مارو نبینه....بعدش سونیک چندتا علامت با دست نشونمون داد....

سیلور: چی داری بلغور میکنی واسه خودت؟ 😑

شدو : هرچیه اینکه حتی ناشنواها هم متوجه نمی‌شن 😐😑😶

سیلور: آفرین.....به نکته‌ی خوب و مهمی اشاره کردی 😬🤘🏻

سونیک: ای خدایا 🙄😮‍💨بابا دارم میگم شدو آروم بره پشت سرش و اونو با این دستمال بیهوش کنه بعدش تو سیلور ،میری و اونو بلند می‌کنی با قدرتت....بعدشم من میرم میزنم کامپیوتر و دم و دستگاهشو با خاک یکسان میکنم....

سیلور: تو انتظار داشتی که ما....این همه رو....با زبون اشاره....بفهمیم؟ 😐🤨

شدو : به نکته‌ی خیلی ظریفی اشاره‌ کردی....😬✋🏻

سونیک: خب دیگه...بسه....بریم وارد عمل بشیم....

<___<

از زبان نویسنده.....

بنظرتون آیا آنها موفق می‌شوند یا خیر .....😵‍💫

این را در قسمت های آینده خواهید دید 🥸

ادامه دارد.....؟؟

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:2 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب