فرزندان خاکستر پارت ۱۰

از زبان نویسنده:

*فلش بک*

سونیک تمام توانش رو تو پاهاش ریخته بود تا زودتر از اون خراب شده بزنه بیرون.قدرت سرعت مافوق صوتش بخاطر پابندی که تو پاش بود و نمیدونست چجوری درش بیاره از کار افتاده بود.یدفعه جلوی سونیک دوتا از سربازا ظاهر شدن.سونیک فوری وایستاد و عقب عقب رفت.خواست از همون راهی که اومده بود برگرده که دوتا سرباز دیگه اونور دید..چهار تا سرباز هم از کناره ها اومدن.دوتا چپ،دوتا راست.سونیک همه جوره محاصره شده بود و راهی برای فرار نداشت.میمیرد؟برمیگشت به اون ازمایشگاه؟نمیدونست.سرباز ها دستاشون رو رو به روی سونیک گرفتن و اماده شلیک جادوهاشون به سونیک شدن.سونیک جیغ ارومی زد و رو زانو هاش نشست رو زمین.سرشو با دستاش گرفت و چشمامو بست.همون موقع که سرباز ها خواستن جادوهارو شلیک کنن یه خانم پرید وسط.سونیکو تو بغلش نگهداشت و بال های مشکیش رو دور سونیک حلقه کرد.دور کل اون خانم یه دوده بزرگ تشکیل شد و بعد اون خانم با سونیک ناپدید شد.سربازا سردرگم به هم نگاه کردن.

....

مانیک بیرون ازمایشگاه تو جنگل منتظر سونیک بود و نگران هی دور خودش میچرخید.ایا اون خانم قابل اعتماد بود که ازش خواهش کرد بره و سونیک رو نجات بده؟نبود؟مانیک هیچی نمیدونست..اما حس میکرد باید به اون خانم اعتماد میکرد.یدفعه اون خانم پرواز کنان با سونیک تو بغلش رو زمین فرود اومد.

اون خانم:بفرما..اینم داداشت

سونیکو گذاشت رو زمین.سونیک و مانیک با دیدن هم گریشون گرفت.دویدن سمت هم و همو بغل کردن.

مانیک:چیزی نیست سونیک..تموم شد..تموم شد..بالاخره

مانیک زیرچشمی به اون خانم نگاه کرد.

مانیک:ممنونم خانم.

خانم:خواهش میکنم^^ام..شما جایی رو ندارین برین؟

مانیک سونیکو اروم از بغلش کشید بیرون.

مانیک:نه..متاسفانه..از وقتی بدنیا اومدیم تو اون ازمایشگاه بودیم.

خانم:اوم..پس اگه میخواین میتونین بیاین پیش من زندگی کنین^^من خیلی تنهام..نیاز به چند نفر دارم که پیشم زندگی کنن.

مانیک از این حرف خانم خوشحال شد.

مانیک:با کمال میل^^من مانیک ام و اینم داداش کوچولوم سونیک

خانم:خوشبختم کوچولوها^^من سونیا هستم.و..

یدفعه مفلیس از تو بدم سونیا اومد بیرون.

سونیا:اینم مفلیسه.

*زمان حال*

سونیا با یاداوری موقعی که اولین بار اون دوتا رو دید لبخندی زد.

سونیا:هرچقدم بزرگ بشن بازم کوچولوهای من میمونن..(دقیقا این حرف مامان منه:/میگه تو هرچقدم بزرگ بشی بازم بچه منی)

به نوازش موهای مانیک ادامه داد.سونیک اومد تو حیاط.سونیا سرشو برگردوند سمت سونیک.

سونیا:خسته نباشی..روزت خسته کننده بود؟

سونیک:خیلی..زیاد

سونیا:درک میکنم.

سونیا اون یکی دستشو کنار پاش اروم زد رو تاب.(از این تاب چند نفره خوشگلا هستش ازونا 😭)

سونیا:بیا بشین

سونیک رفت رو تاب دراز کشید و سرشو رو پای سونیا گذاشت و چشماشو بست.سونیا شروع به نوازش موهای سونیک کرد.شاید سونیا چیزی نمیگفت..اما..سونیا به سونیک و مانیک به اندازه بچه های نداشتش براش مهم بودن.مخصوصا سونیک..اون قلب پاکی داره..اینکه سونیا نمیذاشت سونیک دوستی داشته باشه بخاطر این بود که ممکن بود دوستاش قلب پاکشو ناپاک کنن..سونیا از این میترسید.

...

رژ:ببینم داری میگی شدو حتی یذره هم احساسات نسبت به من نداره؟

تیلز:اره خب..چون اونم مثل من اَسکشوال عه.

رژ:ای بابا..اصلا به جهنم..درستش میکنم

تیلز:نگو که میخوای..

رژ:درست فهمیدی!به هر حال..حاضرم هرکاری بکنم تا شدو رو مال خودم بکنم.فقط..یذره..زیادی احترام به خانم ها حالیش نمیشه..

تیلز و رژ همینجوری داشتن قدم میزدن و باهم حرف میزدن..همین که زیر یه چراغ وایسادن اون چراغ سوخت و خاموش شد.رژ پوکر گفت:واقعا استقبال خوبی بود.-_-

تیلز:از شدت هماهنگ بودنش دارم نمیتونم🗿

رژ:مود🗿

همون لحظه رژ اون مایع سیاه رنگی که داشت بالا میومد و دور پاهاشون میپیچید رو دید و فوری پرواز کرد و رفت بالا.اما تیلز تو مایع گیر کرد.همیتجوری داشت تو مایع فرو میرفت.تیلز دم هاش رو حرکت داد و سعی کرد از مایع بزنه بیرون ولی نمیشد.

تیلز:رژ..ک.کمکم کنن

رژ دست تیلزو گرفت و کشید.اما اون مایع قوی تر بود.اون مایع کامل دور بدن تیلزو گرفت و قبل اینکه رژ رو هم بگیره رژ دست تیلزو ول کرد.بعد مایع و تیلز هردو ناپدید شدن. چیشد الان؟!

رژ:ت..تیلز؟!یا خدا..

رژ فوری به سمت ساختمون مقاومت پرواز کرد.

....

مفلیس به محض اینکه تو جنگل به یه جای خوب رسید تیلزو از مایع اورد بیرون.تیلز بخاطر محتویات تو مایع بیهوش شده بود.

مفلیس:چییی؟؟انتظار داشتم اون دختر خفاشه رو بگیرم..ولی..هممم..این روباهه به نظر خیلی طعمه بهتریه

مفلیس دست و پا و دهن تیلزو بست.تیلزو بلند کرد و رو شونش گذاشت و به سمت پایگاه رباتنیک رفت.

*فردا*

اسکروج داشت بیکار تو دارک وب میچرخید(انگار اینستا عه🤣🤣)که یه کامنت خصوصی براش اومد.کامنتو باز کرد.شروع به خوندن کامنت کرد..

اسکروج:چییی؟؟

چیزی که تو کامنت بود باعث شده بود اسکروج عصبی بشه.

اسکروج:لعنتیی

لپ تابو برداشت و رفت پیش سونیک.

...

سونیک:چیشده اسکروج؟

اسکروج:خب..سونیک ساما..این کامنتو باید بخونین..

لپ تابو جلو روی سونیک گذاشت و رفت عقب. سونیک رفت سمت لپ تاب و شروع به خوندن کامنت کرد.بعد خوندن کامنت از ترس و شک چیلی داگ تو دستش از دستش ول شد و افتاد زمین.سونیک بزاقشو به سختی قورت داد.با سرعتش فوری رفت پیش سونیا.باید زودتر به سونیا میگفت چیشده.

سونیک:[داد]سونیا سامااااااااااااااا

سونیا با ترس برگشت سمت سونیک.رفت نزدیکش و شونه هاشو گرفت.

سونیا:چیشده سونیک چرا اینقد ترسیده ای؟؟

سونیک:سونیا..ساما..ت..تیلز..

سونیا:مایلز پراور...چیزیش شده؟؟

سونیک:رباتنیک..تیلزو..دزدیده....رباتنیک..منو..میخواددددددد

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 10:12 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب