خاطره مرگ بخش ۲ (آخر)

داستان از زبان مفلیس:

خیلی باهاش سرد رفتا کردم...ته دلم خیلی ناراحت بودم....من برای اون هر کاری کردم...ولی اون...اینطوری جوابمو داد! آههه دیگه خیلی دیر وقته...بهتره برم استراحت کنم...مطمئنم صبح دوباره مثل قبلا حالش خوب میشه...

(فردا صبح)

صبح زود بیدار شده بودم...طبق معمول...از طبقه ۵ قصر باید برم طبقه ۲ برای رسیدگی به کارای روزانه ام...از جلوی در اتاق سونیک رد شدم...خواستم بی محلی کنم...ولی...نشد...آروم در زدم و بعد در و باز کردم...نگاهی توی اتاقش کردم...چی؟؟؟ سونیک روی تخت نبود! پس...پس کجاستتت؟؟ یعنی زودتر از من بیدار شدهه؟؟ سابقه که نداشته! با عجله رفتم سمت اتاق شدو...بیدار بود و داشت جلوی آینه لباساشو میپوشید..

من: شدو!
برگشت سمتم و گفت:

شدو: اوه...پدر؟ چیزی شده؟

من: آره...تو سونیک و ندیدی؟؟

شدو: فکر می کردم توی اتاقش باشه...

من: نیستتت!
قیافه اش تعجبی شد! انگاری اونم نمی دونه سونیک کجاست...عصبی اومدم بیرون و رفتم سمت سالن قصر...همینطور که به سمت در ورودی قصر می رفتم بلند و عصبانی گفتم:

من: سونیکیس ناپدید شده...پیداش کنین! تمام قصر رو بگردین! میخوام همه جارو خوب بگردین! به محض اینکه پیداش کردین...به من اطلاع بدین!
شدو داشت پشت سرم میومد:

شدو: (با نگرانی) یعنی ممکنه اون...

من: (عصبی) دوست ندارم فکر کنم که این کارو کرده! بهتره که نکرده باشه!

داستان از زبان سونیک: (نصفه شب)

وای پسر...فکر کنم دیر وقت شبه! از حیاط قصر و از بین نگهبانا به یک بدبختی رد شدم...آخه این همه نگهبان برای چیه؟؟ آهههه...توی شهر گرین هیلز بودم...همون جایی که پدر با آزادی خواه میجنگه! ولی اون لوله های فاضلاب انتخاب بهتری بود! مسیرمو میونبر میکرد! راحت تر و البته سریعتر می رسیدم! خیلی خسته بودم...تمام شب رو بیدار بودم...دیگه واقعا خسته شدم...آخخخ خیلی خوابم میامد...تصمیم گرفتم کنار یکی از ماشینای سوخته و خراب بخوابم...کنارش وایسادم و نشستم و بهش تکیه دادم...و کم کم خوابم برد...

داستان از زبان ؟؟؟:

من: هر چی می تونین تله کارگذاری کنین! باید آزادی خواه هارو توی تله بندازیم....
همینطوری نصفه شب توی خیابونای گرین هیلز می رفتم....کار شبانه ما سخت تره! ولی خب...مجبوریم! که یکدفعه یکی رو کنار یک ماشین نیمه سوخته دیدم!...رفتم نزدیکش...چقدر آشنایه! انگاری قبلا دیدمش! بقیه سربازا هم رسیدن بهم...(همش ۴ نفر بیشتر نیستن) یکیشون با تعجب گفت:

؟؟؟: عه...این...این...که...
لبخند مرموزی زدم و گفتم:

من: هه...ببینین چی پیدا کردیم؟ دقیق تر بگم...کیو پیدا کردیم! رییس از دیدنش خیلی خوشحال میشه!

و اون خارپشت آبی رو با خودمون بردیم...

داستان از زبان سونیک:

چشمامو باز کردم...آهههه...و یکدفعه داد زدم:

من: آوووووووهااااااااا
اینجا دیگه کجاستتتتت؟؟؟ من که توی شهر بودم! از داخل یک اتاق با زنجیر و ...چطوری سردراوردم؟؟؟ دستام و گردنم توی زنجیر بودن...و اون زنجیرا هم به اطراف وصل بود...ولی اویزون نبودم...

؟؟؟: پس بیدار شدی سونیکیس؟؟
برگشتم...واتت؟؟ این دیگه کیه!؟ صندلی رو چرخوند سمتم...با لحن مغرورانه ای گفت:

؟؟؟: چطوری مفلیس تاریکی اجازه داده تو از قصر بیای بیرون؟؟ فکر می کردم تو رو حبس کرده باشه...
سرمو انداختم پایین...دوباره گفت:

؟؟؟: اوه....پس فرار کردی! هه چه کار احمقانه ای! اهممممم راستی...پدرت قراره بیاد دنبالت! خبر بودنت رو بهش دادم...شانس اوردی که دست من افتادی...اگه ازادی خواه ها پیدات میکردن...الان باید جنازه ات رو پدرت تحویل میگرفت...

من: (با عصبانیت) تو دیگه کی هستیییی؟؟
یک لبخندی زد و گفت:

؟؟؟: من یکی از پنج ابر قدرتم....مفلیس...رتبه دوم و من رتبه سوم رو دارم...اسمم....
از سرجاش بلند شد و اومد سمتم...جلوم وایساد...جواهر روی سینه اش برق زد...یک لبخند خیلی ریزی زد و گفت:

؟؟؟: اینفینیته! تو می تونی منو...زیرو هم صدا بزنی! سونیکیس!
و با یکی از قدرتاش اینقدر محکم زد بهم که خون بالا اوردم...

اینفینیت: مفلیس خیلی عصبانی میشه ببینه...پسرش اینطوری فرار کرده! (خنده)

من: ع...عوضی!

اینفینیت: چی؟؟
و یکی دیگه هم محکم زد تو شکمم! داد زدم...اومد و چونمو گرفت و گفت:

اینفینیت: انتظار نداری بذارم پسری که مفلیس این مدت طولانی از همه ما دور نگهش داشته...بدون پذیرایی از خونه من بره! تو چی داری که مفلیس اینقدر مراعات حالتو میکنه؟؟
یکدفعه یک صدایی از پشت سرش اومد:

؟؟؟: ولش کننن!
برگشت...و منم نگاه کردم....چ...چی؟؟ پ..پدر؟؟

اینفینیت: اوه...مفلیس...چقدر زود خودتو رسوندی...
زنحیرو گرفت و منو جلوی پدر مفلیس پرت کرد...

مفلیس: آههههه...(لحن اجباری) ازت ممنونم اینفینیت که منو خبر کردی....و برام پیداش کردی!
بازومو خیلی محکم گرفت و منو از اتاقش برد بیرون...

(در قصر)

داد زدم و به هق هق افتادم...نفس کشیدن برام سخت شده بود! وقتی رسیدیم به قصر پدر دستور داد تا شکنجه ام کنن! اول ۲۰۰ ضربه شلاق (هق..از سونیا توی فرزندان خاکستر بی رحم ترن) و الان که منو هی توی آب فرو میبرن! و دوباره بیرون میارن! با ناله و اشک داد زدم:

من: بسهههههه تو رو خدا تمومش کنینن! دیگه...دیگه نمی تونمممم! (طوری که حنجره طرف بخواد پاره بشه)
می دونستم کسی صدامو نمیشنوه...چون دستگاهی که بهش بسته شده بودم...خود به خود این کارو میکرد....و هیچ کسم اونجا نبود! اشکام شدید شدن....یاد تمام خاطرات خوبی که با پدر مفلیس و شدو داشتم افتادم...دستگاه دوباره منو توی آب فرو کرد...داشتم خفه میشدم!! منو بالا اورد...که چند نفر اومدن داخل...سرفه می کردم...دستامو باز کردن و منو گرفتن و بردن بیرون...یکشون با لحن خیلی سردی گفت:

؟؟؟: دیگه کافیه! پادشاه دستور دادن تا برگردی به اتاقت...
مرگ و زندگی دیگه برام فرقی نداشت...چون من کار اشتباهی کردم...که اعتماد کردم!

(فلش بک)

به سمت ماشین رفتیم...شدو کنارش وایساده بود...با یک نگاه خیلی جدی و بی روحی منو دید...روشو برگردوند یک سمت دیگه....که مفلیس سرم داد زد:

مفلیس: من برای تو هر کاری کردممممم!!!! چی برای تو کم گذاشتم که از دست پدر خودت حاضری فرار کنیییییییی؟؟؟؟ جواب بده! سونیک جواب منو بدههههههه!!
سرم افتاد پایین...نمی دونستم چی باید بگم...سوار ماشین شدم و به سمت قصر برگشتیم...همون قصری که هیچ وقت ازش خوشم نمی یامد...من شدم یک زندانی! فقط یک مدت کوتاه بیرون بودم...همین؟؟

(پایان فلش بک)

انداختم توی اتاقم...طوری افتادم که صورتم به زمین خورد! بلند شدم...صدای بسته شدن یک قفل رو از پشت در اتاقم شنیدم! نگاهی به اتاقم کردم....تمام چیزای تیز و یا هر چیزی که بشه باهاش به خودم صدمه بزنم رو جمع کرده بودن....در واقع اتاقم کاملا خالی بود! فقط تختم هنوز سرجاش بود...پنجره ام حفاظ خورده بود...مثل میله های زندان! بغض گلومو گرفت...افتادم روی تختم...و همونطور که اشک میریختم...خوابم برد...

داستان از زبان شدو:

بالاخره آوردنش...پدر خیلی عصبانی شد وقتی فهمید سونیک از قصر فرار کرده...اینفینیت خیلی بی رحمه...اگه متوجه نمیشد که سونیک پسر مفلیسه حتما میکشتش...توی این حال و هوا بودم...که با صدای نگهبان به خودم اومدم:

نگهبان: دارکن کاپیتان؟ پادشاه میخوان شما رو ببینن.
سر تکون دادم و به سمت اتاق پدر رفتم...در زدم و وارد شدم...پدر داشت گزارش کارای فرماندهان سیاه پوش رو برای حملاتشون به آزادی خواه ها میخوند...

من: ااههم...کاری باهام داشتید؟
روشو اورد سمت من:

مفلیس: اومدی؟
از سر جاش بلند شد...دستاشو برد پشتش و شروع کرد به راه رفتن...جلوی یک تابلوی بزرگ از قصر مروارید سیاه وایساد....و گفت:

مفلیس: (لحن ناراحت) شدو...بهم بگو...من چی برای سونیک کم گذاشتم که اینطوری شده؟

من: (لحن خونسرد) نه پدر...شما چیزی کم نذاشتید...ولی یک چیزی هست که سونیک میخواست...ولی نداشت! دوست! شاید بهتر بود...یک دوست داشته باشه...من و شما نمی تونیم تا ابد پیشش باشیم...اون نیاز به این داشت که تنها نباشه! و همین باعث شد که فرار از قصر به سرش بزنه...

مفلیس: نمی تونستم....می ترسیدم اگه سونیک از این قصر بیرون بره...متوجه گذشته اش بشه! اگه بفهمه من کسی بودم که پدر و مادرشو کشته و از بین خرابه های خونه اش اوردتش و مثل پسر خودش بزرگش کرده...اونم منو هیولا میدید!

من: سونیک اینطوری نیست...از نگاه اون خیلی از چیزا حتی با وجود بدیشون...خوب هستن! در باطن هر کس نیمه تاریک و نیمه خوب هم وجود داره....سونیک توانایی دیدن نیمه خوب رو داره! حتی اگه بدونه اون شخص تاریکه!

مفلیس: من دستور دادم تمام وسایل اتاقشو خالی کنن و برای پنجره هم حفاظ درست کنن...می دونم که کارای خودسرانه میکنه...ازش بعید نیست واسه رهایی و آزادی از افکارش به خودش صدمه هم بزنه....برو و بهش سر بزن...حتی با وجود اتاق خالیشم می تونه خودشو توی دردسر بندازه...
سری تکون دادم و گفتم:

من: بله....میرم...
و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق سونیک...از پله رفتم بالا به سمت طبقه ۵...دو تا نگهبان داشتن از اتاقش حفاظت می کردن و یک قفل خیلی بدی هم در اتاقش داشت...ببین چه بلایی سر برادر کوچولوم اومده! همونی که اونقدر شاد و خوشحال بود! یکمی عصبی شدم...رفتم جلوی در وایسادم و اون دو نگهبان گفتم در و باز کنن:

نگهبان: متاسفم...سونیکیس تا ۳ روز دیگه حق دیدن کسی رو ندارن!
یکدفعه یقه سربازو رو گرفتم و گفتم:

من: میخوای بمیری؟؟ دستور من دستور پدر هم هستت! بازش کنن! (خیلی عصبی و جدی)
سربازه از ترس شروع به لرزیدن کرد...و همزمان که در و باز می کرد گفت:

نگهبان: بب..بله!
درو باز کرد...رفتم داخل...اتاقش کاملا تاریک و خالی بود...به اطراف نگاهی کردم...رفتم جلوتر...با صدای آروم گفتم:

من: سونیک؟ منم شدو...
هیچ جوابی...و هیچ صدایی...رفتم و پشت تختش رو نگاه کردم...به تخت تکیه داده بود و فقط به یک نقطه خیره شده بود...لب به هیچ کدوم از غذاهایی که براش می فرستادن نزده بود...حتی آب هم نخورده بود! نزدیکش شدم...روی یک زانوم کنارش نشستم و گفتم:

من: داداش کوچولو؟؟صدامو میشنوی؟؟
یکدفعه به سمت راست افتاد روی زمین! اولش ترسیدم! گفتم نکنه بلایی سر خودش اورده...ولی دیدم نه...انگاری...انگاری که خوابیده! آهی کشیدم...و گفتم:

من: چرا این کارو کردی و باعث شدی اینطوری بشی؟
بلندش کردم و روی تخت گذاشتمش...پتو رو هم کشیدم روش...و خیلی آروم اومدم بیرون...به نگهبان گفتم:

من: (جدی) در رو قفل نکن! کاری به کسی نداره...
و برگشتم...امشب یک ماموریت دارم...باید اماده باشم...

داستان از زبان سونیک:

به محض اینکه شدو رفت...بلند شدم و پتو رو کنار زدم...(خواب نبوده) نمی خواستم باهاش حرف بزنم....بعد اون حرفایی که اون پشت سرم زد! ضعیف؟؟ من؟؟ هه...لعنتی...پشت کمرم پر از رد زخم بود....اون شلاق کوفتی یک عالمه خار کوچیک داشت! اشکام تو چشمام جمع شدن...چرا؟؟ چرا من؟؟ از روی تخت پایین اومدم...به خاطر کمرم لنگ لنگ می رفتم...ولی باید تحمل کنم...هودی مشکیمو برداشتم و پوشیدم...به سمت در اتاقم رفتم...گوشمو به در چسبوندم و گوش کردم:

نگهبان اولی: چقدر دارکن کاپیتان ترسناکه!

دومی: اوه پسر...از بغل گوشت رد شد! به نظرت سونیکیس داره چیکار میکنه؟؟

اولی: فضولی توهم ها!

دومی: دلم به حالش میسوزه! چقدر بدبخته!

اولی: هعییی...تازه یک چیزی شایعه شده که نمی دونم راسته یا نه ولی انگاری پادشاه مفلیس قراره حافظه اش رو پاک کنه! تا دیگه فرار نکنه!

دومی: آره منم شنیدم...شنیدی شکنجه کردنش؟؟

اولی: آره...
چی؟؟ حافظه ام؟؟؟ پاک شدننن؟؟ نه نه...نه پدر از این کارا نمیکنه! اون...اون حافظه منو پاک نمیکنه! نه...نمیکنه! آخخخخ کمرم! باید از شر این دو تا نگهبان خلاص بشم! پشت در وایسادم و داد زدم:

من: کمککککککک!!! آخخخخخخ دارم میمیرمممم!
وای پسر...چه نقشه افتضاحییی! چیزی نخوردم مغزمم کار نمیکنه! اونا باید خیلی احمق باشن که با این داد و فریاد من بیان تو اتاق! در باز شد و اون دو تا با عجله اومدن داخل...من پشت در بودم...و اونا منو ندیدن! چشمام از تعجب گرد شده بود...و با قیافه پوکر و تعجبی نگاهشون می کردم...واقعا احمقن! گول خوردن؟ پوف...وارد اتاق شدن:

اولی: شنیدییی؟؟ سونیکیس کمک خواست؟؟

دومی: باید مفلیسو...آخخخ
یکی زدم توی سرش! افتاد روی زمین...اولی تا منو دید اسلحه اشو سمتم کشید و گفت:

اولی: از جات تکون نخور! برگرد عقب!
دستامو بردم بالا...کلاه هودیمو روی سرم کشیده بودم...سرمو یواش چرخوندم:

نگهبان: ت...تو که! سونیکیس؟؟
یک اخم کردم و با ترفندی که شدو یادم داده بود دو تا تا لگد پشت سر هم تو صورتش زدم! افتاد روی زمین...خیلی سریع از اتاق اومدم بیرون...و به سمت همون دریچه برای فرار از فاضلاب رفتم...اونجا الان تنها جاییه که می تونم برم! داشتم با احتیاط و بدون سر و صدا می رفتم...که یکدفعه یکنفر از پشت دستمو گرفت و رومو به سمت خودش برگردوند:

من: چ...چی؟؟ پ...پدر مفلیس!

مفلیس: (لحن عصبانی) سونیک؟ داری کجا میری؟؟
سعی کردم دستمو از دستش بیرون بکشم...ولی نشد! با اون یکی دستش کلاه هودیمو عقب زد...و گفت:

مفلیس: چرا اینکارو میکنی؟؟
مچ دستمو محکم داشت فشار میداد! فکر کنم استخونام...دارن میشکنن! اشکام ریختن...و با لحنی که پر از بغض بود گفتم:

من: ت...تو رو خدا! ولم...ولم کن! د...دستم!
یک دفعه دستم، حس کردم رها شد...نگاه کردم...ولم کرده بود...صورتش پر از غم و اندوه بود...گفت:

مفلیس: سونیک...اگه پاتو از این قصر بیرون بذاری...پسر من سونیک...میمیره! دیگه هیچ پدری برای تو وجود نخواهد داشت! انتخاب کن! یا میری بیرون و دیگه هرگز...اسم خودتو پسر من نمیذاری...یا هم اینجا پیش من میمونی...
دو راهی؟؟ این...این نقطه ضعف منه! توی دو راهی گیر کردن! اشکام ریختن...بدون سر و صدا فقط اشک میریختم...سرمو انداختم پایین...چند قدم رفتم عقب...بعدم گفتم:

من: (با بغض) من...من متاسفم!
و با تمام سرعتم به سمت در قصر رفتم...میخواستم از راه های مخفی فاضلاب برم...ولی...توی اون شرایط فقط میخواستم برم! اصلا فکر نکردم از کدوم سمت! فقط رفتم...از قصر بیرون اومدم...و با نهایت سرعت خودمو به گرین هیلز رسوندم...اینقدر توی راه گریه کردم که دیگه جونی برام نموند..وایسادم...تلو تلو خوردم...یک دستمو به یکی از ساختمونای نیمه سوخته گرفتم...کمرم به سمت زمین خم شده بود...(هودی هنوز تنشه) با تمام توان و قدرتم داد زدم:

من: ااهههههههههههههه...پدررررررررر.....منو ببخشینننننن!! نمیخواستممممممم نمیخواستممممممممممم(طوری که حنجره بخواد پاره بشه)
بعدم بی حال همونجا روی زمین افتادم...چشمام پر از اشک بود...منو...منو ببخشین...دیگه چشمام بسته شدن...فقط قبل از اینکه کامل از حال برم یک صدایی شنیدم:

؟؟؟: اون دیگه کیه؟؟

(تاریکی)

داستان از زبان مفلیس:

به سمت اتاقم رفتم...با هیچکس حرف نمی زدم...غم سنگینی داشتم...سونیک...مثل پسر خودم بود...اون منو متفاوت میدید...ولی الان...مثل بقیه اونم انتخابش رو کرد...از دید اون من دیگه پدرش نیستم...همینطور توی راه رو میرفتم...قلبم داشت فشرده میشد...من نمی دونم...ولی شاید اگه اون روز با خودم نمی اوردمش...و میذاشتم همونجا بمونه...این اتفاقات نمی افتاد! چطور؟ توی اتاقم...درو بستم...سرم پایین بود...این...انتخابش...اونو به کشتن میده! حالا مجبورم با پسر خودم بجنگم؟؟ آههه

داستان از زبان سونیک:

چشمامو باز کردم...دیدمش کنارم نشسته...و با لبخند نگاهم میکنه...بعدم گفت:

؟؟؟: بالاخره بیدار شدی؟؟ (لبخند)
یکدفعه از جام بلند شدم و نشستم:

؟؟؟: هی هی...اروم باش!
توی شک بودم...فکر نمی کردم خودش باشه! ولی..ولی...اون...با لحن گرفته گفتم:

من: ت...تو...

؟؟؟: اسمم تیلزه! اسم تو چیه؟؟
باورم نمیشه...اون خودشههه! من میخواستم پیداشون کنم و بیام پیششون و درخواست کنم اگه مشکلی نباشه با اونا دوست بشم...ولی حالا! اونا منو پیدا کردن! خود به خود لبخندی زدم...و گفتم:

من: اس...اسمم سونیکه!

تیلز: چه اسم قشنگی داری...راستی...
بلند شد و گفت:

تیلز: اینجا مقاومته...و از اونجایی که تازه واردی...شاید بد نباشه یک نگاهی به اطراف بندازی! اگه بخوای میگم سیلور راهنماییت کنه...
چی؟؟ اون بهم شک نکرد؟؟ که من از افراد قصر مروارید سیاهم؟؟ یک نگاه به خودم کردم...به نظر نمی یاد فهمیده باشه! تا خواست بره گفتم:

من: تو رییسی؟؟

تیلز: رییس؟؟ هومممم شاید...
و از اون اتاقی که داخلش بودم بیرون رفت...بلند شدم...یک نگاهی به اطراف کردم...هرگز...هرگز فکر نمی کردم بتونم اینجا باشم! خیلی خوشحال بودم...به حدی که قضیه پدر مفلیس رو فراموش کردم....با شادی از اتاق اومدم بیرون...و با تعجب و خوشحالی اطراف رو نگاه می کردم...که یکدفعه خوردم به یک نفر:

من: آخخخخ
افتاده بودم زمین...که گفت:

؟؟؟: ای وای....ببخشید...معذرت میخوام آقا!
نگاهی بهش کردم...عه...اینکه همون دختره ایه که موقع بازی کردن خیلی تشویقشون می کرد...اسمش چی بود؟؟ آها تیلز، امی صداش می کرد...بلند شدم و گفتم:

من: هه هه...اشکالی نداره! (لبخند)
سری تکون داد و گفت:

امی: ببینم...تو تازه واردی؟؟

من: خب...اره
یکدفعه دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند و گفت:

امی: پس زود باش بریم همه جارو نشونت بدم!

من: و...ولی تیلز گفت که سیلور...

امی: اوهههه تیلز زیاد حرف میزنه!
از جلوی یک غذا خوری رد شدیم...چشمم به غذا ها افتاد...آیی خیلی گرسنه امه..

امی: گرسنه ای؟؟
برگشتم...دیدم زول زده تو چشمام...عرق از سر و روم ریخت...این چرا اینطوری نگاه میکنه؟؟

امی: •w•

من: ا..امی؟ میشه اینطوری نگاه نکنی؟؟

امی: من خودمو معرفی نکردم...تو اسممو از کجا میدونی؟؟
ای وای! گند زدم!

من: چیزه...نه هیچی منظور اینه...تیلز بهم گفت!
خاک تو سرت این چه حرفی بود زدی! ولی ظاهرا جواب داد!

امی: اوه...باشه...بیا بریم تو...من که خیلی گرسنه امه!
رفتیم داخل...از روی منو باید یک چیزی انتخاب می کردم...چشمم افتاد به یک خوراکی عجیب! با دستم بهش اشاره کردم و گفتم:

من: آممم..این چیه؟؟

امی: اسمش چیلی داگه...میخوای؟؟
روشو به سمت مسئول پشت میز سفارش غذا کرد و گفت:

امی: آممم..خانوم میسلِس! میشه لطفا یک چیلی داگ بدین!؟

خانوم میسلس: حتما...بفرمایین! تازه واردی؟؟
قبل اینکه حرف بزنم امی گفت:

امی: اره تازه وارده!

خانوم میسلس: اوه خب اینجا چون تازه وارد هستی می تونی فعلا مجانی غذا بگیری! (لبخند)
چیلی داگ رو گرفتم...و یک گاز ازش زدم...خشکم زد....این...این طعم....یک دفعه ناخواسته بلند داد زدم:

من: عالیهههههههههههههههههههههههههه

امی: واو...مثل اینکه خیلی خوشت اومده!
دستامو محکم کوبوندم به میز و گفتم:

من: خانوم میسلس، من همه چیلی داگارو میخواممممم!

امی: هی هی..تند نرو اینجا ادم گشنه زیاده...نمیشه که فقط تو برداری...خانوم میسلس...برای منم چیلی داگ بدین!
هان؟؟ چی شد؟؟ ولی...این دختر...خیلی پر انرژیه! بودن باهاش بهم انرژی میده...برخلاف سربازای قصر مروارید سیاه...

امی: زود باش خوشتیپ! بزن بریم بقیه جاها رو نشونت بدم...

(ظهر)

وای...اینجا واقعا بزرگ و قشنگه...امی بیشتر جاها رو نشونم داد. خیلی باحالههه. کلی خوش گذروندم. حتی منو با بقیه افراد مقاومت آشنا هم کرد! سیلور تیلز...ناکلز...بلیز...کریم...ویسپر...تنگل...جول...تیکال...و کلی آدم دیگه...هیچ کدومشون باهام سرد رفتار نکردن! با خوشحالی ازم استقبال کردن...و منو عضوی از خودشون پذیرفتن...این رویای من بود...و به واقعیت پیوست! یک دفعه یک نفر با امی تماس گرفت:

امی: سلام! اوه بله...الان؟ چی؟؟......
یکهو داد زد:

امی:امشببببببب؟؟ باشه خیلی سریع میایم! سونیک! بزن بریم...

من: کجا؟؟

امی: خودت میفهمی!
گوشیرو قطع کرد و با هم به سمت اتاق اصلی رفتیم...

(کمی بعد)

تیلز: خیلی خب...میدونین چرا اینجایین! امشب یک حمله داریم...درواقع بهتره بگم دفاع! ظاهرا ارتش سیاه پوش ها میخوان امشب بهمون حمله کنن! میخوام اماده بشین...همه!

چی؟؟ حملهه؟؟ نکنه....وای نههه! شدووو؟؟

امی: دیگه خسته شدم...این جنگ خیلی طول کشیده! من...خسته ام!

ناکلز: امی...همه خسته ایم...
عصبی گفتم:

من: خب چراا؟؟ چرا میجنگیننن؟؟ مبارزه همه چیز نیستتت...چرا صلح نمیکنینن؟؟

بلیز: هی...سونیک...تو متوجه نیستی...چون تازه واردی...پادشاه تاریکی(مفلیس) فقط هدفش کشتن ماست! همین

من: نهههههه اینطور نیستتتتت...اونا نیمخوانننن...اگه تسلیم بشی..
یکدفعه سیلور پرید وسط حرفم:

سیلور: سونیکککککککک....چطور از ما میخوای تسلیم بشیمم؟؟؟ اونا عوضی و بی رحم هستن....اونا هیولا هستنننن!!
چ...چی؟؟ هیولا؟؟ سرم افتاد پایین...بلند شدم و گفتم:

من: شاید...شاید بهتره یکمی تنها باشم...
و اومدم بیرون...به آسمون نگاه کردم....هیولا؟؟

؟؟؟: سونیک؟؟ تو حالت خوبه؟؟
برگشتم...تیلز بود...گفتم:

من: نه...چرا میجنگیم؟
دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:

تیلز: امشب باهامون بیا...اگه میخوای بفهمی...چرا میجنگیم....
توی چشماش یک غم سنگین بود...و یک ارامش خاص...فکر نمی کردم...که اینقدر بد باشه! حسی که داری...راجب این جنگ مثل...گذاشتن یک چیز داغ روی قلبته! انگاری داری از درون میسوزی! سری تکون دادم و گفتم:

من: باشه....میام!

داستان از زبان شدو:

امشب حمله می کنیم....میخوام همه اشونو بکشم...تک تکشونو! بلند گفتم:

من: همه رو بکشین....حتی یک نفر هم زنده نمونه!
اسلحه امو برداشتم...و پرش کردم‌...وقتشه همشون بمیرن! این جنگ هم تموم میشه...به زودی...

(شب زمان مبارزه)

همه آماده شدن...شب شده بود...وقتشه! ارتش سیاه پوش با شکل حاله های سیاه از در و دیوار رد میشدن...به مقر اصلی مبارزه رسیدیم...به اطراف نگاهی کردم...هیچ کس اونجا نبود...هممم...یک اخم کوچیک کردم...و بعد خیلی سریع برگشتم و به پشت سرم نشونه گرفتم و شلیک کردم! خورد به یکی که بالای یک ساختمون بود....فریاد زدم:

من: حملهههه کننینن! همه رو بکشیننن! همه روووو!
که یکدفعه تیلز رو دیدم...از بین ساختمونا رد شد و رفت پشت یک ساختمون دیگه...هه...تو دام افتادی روباه کوچولو! رفتم دنبالش...بقیه سربازا با ازادی خواه ها درگیر شدن...رفتم پشت ساختمون که یکدفعه از بالای سرم پرید روم و منو پرت کرد به یک سمت دیگه...آههه لعنتی....خیلی کنده...و ضعیف...اما باهوشه! شاید ضعیف باشه ولی از هوشش کمک میگیره...با نیروهای سیاه سعی کردم به دام بندازمش ولی بی فایده بود...خیلی سریع از ترفند های عجیبش واسه خنثی کردن قدرتام استفاده می کرد! دیگه واقعا اعصابم به هم ریخت...گفتم:

من: چرا تسلیم نمیشی روباه؟

تیلز: چون معنیشو نمی دونم!
لعنتی! باشه..خودت خواستی تیلز! نشونت میدم چرا نباید سر به سر من گذاشت! روی زمین فرود اومد...و با اسلحه ای که به سمتم گرفته بود..نزدیکم شد...گفت:

تیلز: تسلیم شو! هیولا!
یک پوزخند زدم و گفتم:

من: روباه کوچولو! پشیمون میشی!
یکدفعه از نیروی تاریکی استفاده کردم و مثل یک حاله سیاه شدم...رفتم پشت سرش و محکم پرتش کردم. یک فریاد بلندی زد...نیرومو جمع کردم و خواستم بزنمش که:

؟؟؟: شدوووو!! نههههه!
وایسا...این صدا...خیلی...نه...نه...برگشتم...خودش بود! گفتم:

من: س...سونیککک؟؟

داستان از زبان تیلز:

پرت شدم یک گوشه...آخخخ این دارکن خیلی قویه! تا خواست منو بزنه سونیک صداش کرد....وایسا سونیک گفت...شدو؟ در کمال ناباوری اونم سونیک و صدا زد...اونا همو میشناسن؟؟ سونیک چطوری اونو میشناسه؟؟ که گفت:

سونیک: ش...شدو....لطفا....این کارو نکن! اونا...اونا بدجنس نیستن! ما هم هیولا نیستیم!
پس اسم دارکن....شدوعه؟؟ رفت سمت سونیک...یک چیزی بهش گفت...که سونیک جا خورد...نشنیدم چی ولی سونیک بدجوری رفت تو شُک...بعدم دارکن از کنار سونیک رد شد و فرمان عقب نشینی داد....به محض رفتن اونا...با سرعت خودمو به سونیک رسوندم...روی زمین روی زانو هاش افتاد...اشکاش زیاد شدن...آروم گفتم:

من: سونیک؟؟ چی شدهه؟؟ تو...تو اونو میشناختیی؟؟
خیلی یواش گفت:

سونیک: این چیزی نبود که میخواستم! متاسفم تیلز! متاسفم!
داره راجب چی حرف میزنه؟؟ گفتم:

من: به هر حال...زودباش سونیک...باید برگردیم...درسته اونا فرمان عقب نشینی دادن...ولی برمیگردن! زودباش!
از روی زمین بلندش کردم و بلند فرمان عقب نشینی رو دادم و با بقیه نیرو ها به پایگاه برگشتیم...

(توی پایگاه)

سونیک جلوی هممون وایساده بود...و ما هم با تعجب و عصبانیت نگاهش می کردیم...یکمی رفتم جلو و گفتم:

من: (لحن عصبی) ببینم تو دارکن رو میشناسی؟؟ تو شدو صداش کردی...سونیک....تو کی هستییی؟؟

سیلور: از کجا معلوم جاسوس نباشه!؟؟ ها؟!

امی: اینقدر نفوذ بد نزنین....شاید سونیک زندانی اونا بوده! واسه همون میشناستش!

بلیز: من احساس خوبی نسبت بهش ندارم!
سونیک سرش پایین بود...هیچی نمیگفت...فقط به زمین خیره شده بود...و انگاری بغض خیلی سنگینی داشت!

داستان از زبان سونیک:

نمی دونستم بهشون چی بگم! اونا حق دارن بهم شک کنن! چطوری بهشون حقیقتو بگم؟؟ اینطوری قطعا منم هیولا میبینن! ولی فایده ای نداره...وقتی شدو اون حرفو بهم زد...دیگه هیچی برام مهم نبود...گفتم:

من: من....من پسر مفلیسم! پادشاه قصر مروارید سیاه!
سرمو بالا آوردم...و دیدم همه‌اشون با تعجب بهم خیره شدن:

سیلور: چ...چی؟؟

بلیز: پسر...پادشاه قصر مروارید سیاهههههه؟؟

تیلز: سونیک؟؟ هیچ معلوم هست چی داری میگیییی؟؟

ناکلز: این اصلا شوخی قشنگی نیست...
امی فقط ساکت بود...و با چهره غمگین نگاهم می کرد....بلند گفتم:

من: دروغ نیستتتت! حقیقتهههه....من واقعا پسرشممم!
بغضم ترکید...و اشکام سرازیر شدن....که دست یک نفر رو روی شونه ام حس کردم:

تیلز: سونیک...اشکالی نداره! حتی اگه پسرشم باشی...تو با ما بدرفتاری نکردی...تو جون منو نجات دادی! تو مثل اونا نیستی!
اشکام خشک شدن...اون منو واقعا اونطوری نمیبینهه؟؟ که یاد حرفای شدو افتادم...

(فلش بک زمان مبارزه تیلز و شدو)

خدای من! شدو با تیلز درگیر شد...توی راه مجور شدم با چند تا از سیاه پوشا بجنگم! رفتم سمت شدو و تیلز...دیدم شدو قدرتشو اماده کرده که تیلزو بزنه! تیلز یک گوشه افتاده بود...نه نه نه! بلند گفتم:

من: شدووووو! نههههه این کارو نکننن!
برگشت سمتم....با تعجب گفت:

شدو: س...سونیک؟؟
قدرتشو محو کرد...یک اخم کوچیک بهم کرد....بهش گفتم:

من: شدو...برادر! تو...نباید اینکارو بکنی!
اومد نزدیکم...و خیلی آروم و جدی بهم گفت:

شدو: من...دیگه برادر تو نیستم...پدر مفلیسم دیگه پدر تو نیست! تو دیگه دشمن منی! دفعه بعد اگه ببینمت...مجبورم بکشمت! تو...دیگه از ما نیستی...

(پایان فلش بک)

تیلز....اون بهم امید داد...یکدفعه امی اومد سمتم و یک مشت کوچیک به بازوم زد و گفت:

امی: هی...بهم بدهکاری!

سیلور: نخیر...به هممون بدهکاره...چون حقیقتو بهمون نگفت! (خنده)
اومدن سمتم و دورم جمع شدن...با خندیدناشون...منم خنده ام گرفت...خیلی...احساس خوبی داره!

داستان از زبان شدو:

به محض رسیدنم به قصر مستقیم رفتم تا با پدر صحبت کنم...باورم نمیشه...سونیک....اون طرف اونارو گرفته؟؟ آهههه من...نمی تونم باور کنم! یعنی داداش کوچولوی من؟؟ دشمن منه؟؟ رسیدم...در زدم و وارد شدم...

من: پدر...یک کار خیلی مهم دا.‌..

مفلیس: سونیک و بین مبارزه با آزادی خواه ها دیدی؟؟
چی؟؟ پدر....میدونهه؟؟

من: آهههه ب...بله!
یکدفعه با تعجب و عصبانیت گفتم:

من: ولی چطوریییی؟؟ سونیک پسر شما و برادر منه! داره خیانت میکنههه؟؟ امکان ندارهههه...اون همچین شخصیتی نیست! نه...نیستتتت!

مفلیس: سونیک....انتخابشو کرده...نمی تونم مجبورش کنم که باهام بمونه...میفهمی؟
اشکام توی چشمام جمع شدن...سرمو انداختم پایین و گفتم:

من: ب...بله پدر!
و سریع از اتاق خارج شدم...

داستان از زبان سونیک: (یک هفته بعد)

آخیشششش...یک روز دیگههه! هوف....امروز روز خیلی خوبی میشه ها! خواستم از اتاقم بیام بیرون که یک جعبه کادو روی میزم دیدم...برش داشتم...روش نوشته بود:

(برای سونیک خارپشت)
برای من؟؟ یعنی چی میتونه باشه؟؟ بازش کردم...توش یک نامه بود:

(سونیک بیا پایین)
واتت؟؟ این دیگه چه جورشه؟؟ رفتم پایین...به محض اینکه پامو روی اخرین پله پایگاه گذاشتم...یکدفعه امی و تیلز و سیلور و ناکلز ریختن جلوم و مثل آدم ندیده ها داد زدن:

همه: صبحتتتتت بخیرررررررررر!

من: ______

داستان از زبان تیلز:

همون موقع سونیک افتاد روی زمین!

امی: ای وای خاک به سرمممم!! مردددد!! غش کردددد!!

سیلور: آب بریزین روی صورتش....ناکلز آب بیار!

من: وایسیننن...اول ببینیم چش شدهه! بعد!

بلیز: (در گوشه ای) بهتون گفتم ایده خوبی نیست!
ناکلز یک سطل آب اورد و ریخت روی صورت سونیک! یکهو بیدار شد...

من: هی...حالت خوبه؟؟
با پوکری هممونو نگاه کرد...بعدم زد زیر خنده:

سونیک: خدای من! ممنونم بچه ها!

امی: هوی...چیش خنده داشتتت؟؟داشتم جون به لب میشدم!
سونیک نگاهی به امی کرد...طوری که بگه( حالا که نشدی) لبخندی زدم...و بلند شدم...و گفتم:

من: خیلی خب...بازی بسه! سونیک باید اماده بشی...امشب شب نهاییه! امشب مبارزه آخر ما با سیاه پوش هاست...یا میبریم...یا میمیریم! باید همه آماده بشیم....

سیلور: امشب بالاخره این جنگ لعنتی تموم میشههه!

امی: وای خدایا...یعنی میشههه!؟؟

بلیز:چرا نشهه؟؟ (لبخند)
سونیک سری تکون داد و بلند شد...گفت:

سونیک: (لحن ناراحت) امشب...من به این جنگ خاتمه میدم....یکبار برای همیشه!
و رفت به سمت سالن غذا خوری...لحنش خیلی عجیب بود...متوجه منظورش نشدم...ولی با این وجود بقیه هم باهاش رفتن....منم رفتم به کارای پایگاه برسم....

داستان از زبان سونیک:

امشب...تمومش می کنم. امشب...من به این جنگ خاتمه میدم...جلوی پدر مفلیسو میگیرم! و اجازه نمیدم بجنگن! نه نمیدم!

....

با بچه ها توی سالن غذاخوری کلی کلنجار رفتیم و شوخی کردیم...مثلا من ظرف ماست سیلورو پرت کردم تو صورت بلیز! و انداختمش گردن سیلور! خدایی خیلی صحنه عالیی بود...! سر موهای سیلور هنوزم یکمی سوخته! الان نزدیک غروبه...داشتم خودمو توی آینه میدیدم...از وقتی فرار کردم...و اینجا اومدم...زندگیم تغییر کرده...از ۰ تا ۱۰۰...اخلاقم...رفتارم...و روحیه ام! از همه مهمتر...یک هدف پیدا کردم...امی! من و اون برای آینده خیلی برنامه داریم...مثلا عصبانی کردنش توسط خودم و پرت شدن چکشش سمتم!! خلاصه...این همون چیزیه که میخواستم...همیشه آرزو داشتم...و حالا با به صلح رسیدن و تموم شدن این جنگ...به این آرزو هم میرسم! تیلز اومد توی اتاقم و گفت:

تیلز: هی سونیک...وقت رفتنه! بجنب بریم...
سری تکون دادم...و برای بار اخر به اینه نگاه کردم...من...می تونم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(توی جنگ)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

با سیاه پوشا درگیر شده بودم...توی این مدتی که داشتم باهاشون میجنگیدم...شدو رو اصلا ندیدم! یعنی نیومده؟؟ سیاه پوشه سمتم حمله ور شد...با یک پشتک جاخالی دادم...بعد با یک لگد از پشت زدم بهش و پرتش کردم...از غروب که داشتیم میجنگیدیم تا الان شبه...هنوز تموم نشده...چقدر دیگه باشید بجنگمم؟؟ تیلز و دیدم...داشت با نهایت سعیش مبارزه می کرد....سیلور و بلیز با قدرت حمله می کردن...ناکلز با مشت هاش داشت همه رو میزد! امی با چکشش زمین رو خورد میکرد!...من...خسته شدم! ولی نه...باید بجنگم...من داخل تقریبا یک گودی بودم...خواستم از گودی بیام بیرون که یکدفعه یک چیزی دور کمرم حلقه شد و منو محکم به پشت کوبوند زمین! آخخخخ...نیم خیز شدم...به اطراف نگاهی کردم...ولی کسی اونجا نبود! این دیگه چیه؟؟

؟؟؟: سلام...سونیک!
وایسا...این....این صدا! نه نه! ممکن نیستت! برگشتم...خودش بودددد! پ..پدر مفلیسسسسس؟؟

مفلیس: خیلی وقته مارو از یاد بردی! درست نمیگم!
بهم حمله کرد...سر جام میخکوب شده بودم...بعد این همه مدت! (روز) یک ضربه محکم بهم زد...پرت شدم! ولی زمین نخوردم! یک نفر منو از پشت گرفت و به جلو هلم داد...محکم خوردم زمین!

من: آخخخخخ

؟؟؟: هیج وقت جلوتو نگاه نمیکنی! از من به تو نصیحت! پشت سرتم نگاه نکن!
برگشتم...ش...شدو؟؟ مفلیس از اونور نزدیک شد...با قدرتش یک عالمه شاخه های تاریک درست کرد...دست و پامو گرفتن و یکشونم دور گردنم حلقه شد...داشت خفه ام می کرد:

مفلیس: این....این به خاطر تمام زحماتی بود که برات کشیدم! و تو...در ازای اینا آزادی خواه ها رو ترجیح دادی!
چشمام داشت سیاهی می رفت...توی اون شرایط فقط این کلمه به زبونم اومد:

من: ب...با...با...بابایی!

داستان از زبان مفلیس:

من و شدو نقشه داشتیم...به عنوان آخرین مبارزه...قرار بود از نیروی تاریکی مطلق استفاده کنم....یک نیروی بسیار قدرتمند که مختص منه! برای همین من و شدو خودمونو نشون ندادیم تا آخر نبرد...که همه خسته شدن! یکدفعه سونیک و دیدم...داشت با سیاه پوش ها میجنگید! دستام مشت شدن....شدو کنارم بود. فهمید. گفت:

شدو: میخواین....چیکار کنین؟؟

من: خودتو آماده کن شدو....میریم برای یک نبرد!
و به سمت سونیک حمله کردم...

....

وقتی این کلمه رو ازش شنیدم جا خوردم...اولین باری که شروع به حرف زدن کرد...همین کلمه رو گفت! شاخه ها رو از بین بردم و ولش کردم...نیروم ضعیف شد...با ناراحتی گفتم:

من: نم...نمی تونم! نمی تونم بکشمش! نمی تونممممممم!
رومو کردم به یک سمت دیگه...چشمم به تیلز افتاد...روباههه...وجود شما ها باعث شد این جنگ طولانی بشه! با مبارزه و مقاومت های بی خودتون! دستمو به سمت شدو دراز کردم...سونیک روی زمین به سرفه افتاده بود:

من: شدو...حواست یه سونیک باشه...میرم تا این مبارزه رو تمومش کنم!
و از گودی بیرون اومدم...

داستان از زبان سونیک:

آخخخخ پدر رفت...نه...اهه اهه(سرفه)....نباید بذارممم! بلند شدم...خواستم برم که شدو منو از پشت گرفت و با جدیت گفت:

شدو: نمی ذارم بری!
دستاشو گرفتم و سعی کردم خودمو آزاد کنم:

من: نه...اهه اهه...نه شدو...اهه...ولم کنننن! باید برمممم!

شدو: احمق نباشش! این نقشه هستتت...پدر میخواد از تاریکی مطلق استفاده کنه...هر چیزی که نزدیکش باشه میمیره! اگه تو بری تو هم میمیریییی!

من: شدو...اهه اهه...من باید برم...

داستان از زبان شدو:

صورتشو برگردوند سمتم...چشماش پر از اشک بود...خود به خود با این حرفش دستام ول شدن...به محض اینکه ولش کردم...یکمی رفت عقب...بهم گفت:

....

رفت....نتونستم جلوشو بگیرم...اون...اون...فقط همینو میخواستتت؟؟ نگاهم به زمین افتاد...سونیک...تو...تو..از همون اول اینطوری بودی...جونت...برات مهم نیست...ولی بقیه...ارزش زندگی رو دارن! تو اینجوری هستی! که صدای فریاد شنیدم! شبیه صدای پدر مفلیسه! سریع از گودی بیرون اومدم...از دیدن صحنه رو به روم....خشک شده بودم...این...این ممکن نیستتت!

داستان از زبان مفلیس:

تیلز و گیر انداختم...با عصبانیت گفتم:

من: روباه ضعیف کوچولو! تو...یک آفتی! برای حکومت منن!
همونطوری که روی زمین میخزید...نیروی تاریکی رو به شکل یک تیغ در اوردم...و گفتم:

من: با زندگی خداحافظی کن! بی ارزش!
.
.
.
.
.
.
(شق)

خشکم زد....چند قطره از خونش روی زمین ریخت...سرشو بالا اورد...دهنش باز شد و از دهنشم خون ریخت...تیغ من...به تیلز نخورد! سونیک خودشو وسط انداخت و به اون خورد! اون...اون...تیغ رو از بین بردم...تیغ از وسط بدنش رد شده بود...تلو تلو خورد..و یکدفعه افتاد روی شونه ام! محکم گرفتمش...من گریه نمی تونم بکنم...ولی...احساس کردم...صورتم داره خیس میشه! بغل گوشم اروم گفت:

سونیک: پ...پدر....متاسفم...! تو...ت....پدر...خیل....عال....یی...بودییی!
شونه ام خیس شد...اشکاش روی شونه ام ریخته بود...گفتم:

من: نه...نه..من متاسفم منننننننننن(گریه)
یکمی گذشت...همینطوری توی بغلم نگهش داشته بودم...که حس کردم دیگه تکون نمیخوره...بدنش سرد شده بود...محکم توی بغلم فشارش دارم...و روی دو تا زانو هام افتادم...بلند داد زد:

من: نهههههههههههههههه سونیککککککککککککککک! (طوری که حنجره طرف بخواد پاره بشه)

روی دستام گذاشتمش...اشکاش روی صورتش خشک شده بودن...یک لبخند خیلی کوچیکی روی صورتش بود...همونطور که روی دستم بود...گفتم:

من: (اشک ریختن) س...سونیک؟؟ نمیخوای بیدار بشیی؟ نمیخوای پدرتو...ببینی؟؟ صداش کنی؟؟ سونیک....سونیککککککککککک
شدید گریه می کردم....نیروی تاریکیم کاملا ضعیف شده بود...که صدای گریه اطرافیان رو شنیدم:

امی: سونیککککککککک نههههههه

سرمو اوردم بالا:

سیلور: سونیککککککک
تمام افراد آزادی خواه ها صداش می کردن...تیلز که رییسشون بود به جسم بی جونش خیره شده بود...اشکاش میریختن و آروم میگفت:

تیلز: س...سو...سونیک...
سرم دوباره پایین افتاد بهش نگاه کردم...من...پسرمو کشتمم؟؟ یکدفعه یک دست دیگه رو روی دست سونیک دیدم...نگاه کردم...شدو بود:

شدو: (گریه آروم) اون حالش خوبه! به چیزی که خواست رسید!
بعدش همونطور که با سونیک نگاه می کرد با بغض خیلی سنگینی گفت:

شدو: می دونین اخرین چیزی که بهم گفت چی بود؟؟

(فلش بک)

داستان از زبان شدو:

محکم گرفته بودمش...برگشت سمتم...چشماش پر از اشک بودن...گفت:

سونیک: شدو...لطفا...میخوام این خونریزی ها تموم بشه! من...من فقط صلح میخوام....میخوام پیش تو و پدر مفلیس...با بقیه دوستام زندگی کنم! من...میخوام توی آرامش باشم!

(پایان فلش بک)

داستان از زبان مفلیس:

با این حرف شدو...یادم اومد...روز تولد ۱۵ سالگیش ازم خواست....

(سونیک: پدر...میشه یک روزی همه با هم دوست باشن؟؟ هیچ کسی نجنگه؟؟ همه مهربون بشن؟؟ (لحن یکمی بچگونه))

آهی کشیدم...بلند گفتم:

من: من....پسرمو از دست دادم....به خاطر یک جنگ بی ارزش! ما (گریه و بغض) صلح می کنیم!...

(۷ سال بعد)

جلوی محل دفنش وایساده بودم...صدای خنده بچه های کوچیک میامد...سونیک رو همون جایی دفن کردم که پیداش کردم! گفتم:

من: پسر کوچولوی من...این رویای تو بود...تا قبل تو هیچکس نمی تونست این صلح رو ایجاد کنه...تو از جونت گذشتی...ولی جون خیلی هارو نجات دادی! در آرامش ابدیت...شاد باش!

و اونجا رو ترک کردم...تنها یک چیز ازش برای خودم باقی گذاشتم....یک خاطره تلخ...اینکه با دستای خودم باعث مرگش شدم...یک خاطره مرگ! مرگ پسری که منو متفاوت از بقیه دید...حتی با وجود اینکه واقعا همونی هستم که بقیه میدیدن....

(پایان TwT گریه کردین توی کامنت ها بگین TwT)

موضوعات: تک پارتی ها
[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 9:9 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب