طلسم پارت ۱

از زبان امی:

من:یه قرار ملاقات با رباتنیک ترتیب بده اسمارت(تو پایگاه مقاومت همه برای خودشون نیک نیم دارن و نیک نیم تیلز اسمارت عه).هرچی زودتر بهتر

تیلز:باشه

از پشت میز بلند شدم و رفتم تو سالن جلسات.همه اونجا نشسته بودن و داشتن حرف میزدن.سیلور منو که دید بلند شد.بقیه هم منو دیدن و کم کم بلند شدن.

من:بشینین..لازم نیست پاشین

سیلور:رز..میگم مطمئنی راجب اینکه اون پسر بیاد با ما کار کنه؟

من:اره مطمئنم وایت هدچاگ.اون پسرو نیاز داریم تو نقشمون.

بلیز:اما رز اون طلسم شدست...

من:بهتر از هرکسی اینو میدونم کتی.راستی بلک ماموریت چطور پیشرفت؟

شدو:تونستم جلوی پیشروی اس.کا هارو بگیرم.اما خیلی زیادن..زمانی که مفلیس اسانسر رو بسازه کار زمین برای همیشه تمومه.

پوزخند عصبی ای زدم.مفلیس واقعا با خودش چی فکر کرده که میخواد شیاطین رو برعلیه ما بفرسته زمین؟این..این خیلی خودخواهانه ست..

من:اسانسر باید قبل از ساخت کامل نابود بشه.و ما اون پسرو نیاز داریم.تنها اون میتونه اسانسر رو نابود کنه.

سیلور:ببخشید تو میگی کل اسانسر؟

من:نه..همین که منبع انرژی رو نابود کنه کافیه و جلوی ساخت کامل اسانسر رو میگیره.

شدو:گرفتن اون پسر از رباتنیک کار ساده ای نیست..خب..اون طلسم شدس..تنها کاری که بلده ادمکشیه..و خطرناکه.رباتنیک عمرا اونو بده.

من:نده هم ازش میگیریم.

شدو:..یعنی میگی نقشه دزدیدنشو بریزیم؟

من:نه...اگه رباتنیک بهم ندتش...خودم تحریکش میکنم که اون پسرو بهم بده.

بلند شدم.

من:و این کاریه که توش بیشتر از هرچیزی مهارت دارم..جلسه تمومه دوستان.زمان ملاقات که تعیین شد کسانی که باید بیان رو خبر میکنم.

از سالن جلسات رفتم بیرون.من جلوی پیشروی مفلیسو میگیرم..مهم نیست چی بشه.حتی اگه بخوام اون پسرو قربانی کنم..همین کارو میکنم.

از زبان رباتنیک:

سونیک:کیش و مات.

عاححح....رو صندلی ولو شدم.این بار ۳۶۷ امه که داره تو شطرنج شکستم میده...من هرجور کلکی که به ذهنم میرسید به کار بردم ولی سونیک..عااححح..کل اون کلکارو رو خودم پیاده میکنه و میبره.اههه..خسته شدمم..

سونیک:قبول کن تو بازنده ای.

نگاه سونیک کردم.چشماش حالت خاصی داشت..بازم همون حالت خاص. همونی که من همیشه ازش میترسم..تکخنده ای کردم.

من:باشه قبول..من بازندم.

بلند شدم.به طرف در اتاق راه افتادم و همزمان گفتم:امروز با اربات و کیوبات میری هواخوری.

و از اتاق رفتم بیرون.میدونم..اربات و کیوبات خیلی خنگن برای مواظب سونیک بودن.سونیک حتی میتونه یه حرفه ای رو گول بزنه..خنگا ک دیگه بمانن..ولی..من به سونیک اعتماد دارم.و میدونم فرار نمیکنه.

از زبان نویسنده:

سونیک..پسری ۲۱ ساله که از بدو تولد طلسم شده..و بخاطر طلسم پدر و مادرش اون رو جلوی در یتیم خونه رها کردن.

*فلش بک*

اشکای سافایر بند نمیومدن.سونیک..به محض اینکه بدنیا اومده بود طلسم شده بود.طلسم شده بود که زمین رو برای نابودی کامل اماده کنه..مثل یه دسر پیش غذا..فهمیدین؟مفلیس کسی بود که سونیک رو طلسم کرده بود.سافایر همیشه از همین میترسید..چون سافایر قدرت دیدن اینده رو داشت...و اینده رو دیده بود.دیده بود پسرش قراره تبدیل به هیولا بشه..ولی بازم نتونست کاری کنه.اما کارن..اون براش مهم نبود.اون یه دختر میخواست نه یه پسر..برای همین سونیکو رها کردن.

*زمان حال*

سونیک پیش میز شطرنج نشسته بود.هنوز همونجا بود.معلوم نبود داشت به چی فکر میکرد..اصلا به چیزی فکر میکرد؟یا ذهنش خالی بود؟معلوم نبود.ایا سونیک از کار پدرش ناراحت بود؟هیچکس نمیدونه.هیچکس نمیتونه افکار سونیک رو بخونه.سونیک..یه معماست.در اتاق زده شد و اربات و کیوبات اومدن تو اتاق.

اربات:اومدیم ببریمتون هواخوری..لطفا بلند شین.

سونیک بدون هیچ حرفی بلند شد.رفت سمت کیوبات.کیوبات یه زنجیر تو دستش بود که اخرش یه چوکر بهش وصل بود..درسته.سونیک برای اونا مثل یه حیوون وحشی بود.از اوناش که رام کردنشون غیر ممکنه.کیوبات چوکرو به گردن سونیک وصل کرد.و بعد از اتاق رفتن بیرون و به سمت حیاط راه افتادن.تنها چیزی که از سونیک میدونستن این بود که گل دوست داره.برای همین رباتنیک یه حیاط که تو باغچه هاش گلای رنگارنگ هست درست کرد.

از زبان امی:

اسمارت تونسته بود یه قرار ملاقات با رباتنیک بذاره..شدو و سیلور و تیلز و من میریم برای ملاقات.لباسمو مرتب کردم.در اتاق زده شد و سیلور اومد تو.

سیلور:سلام رز..

من:وقتی خودمونیم امی صدام کن داداش(سیلور و امی خواهر برادرن سیلور ۱ سال بزرگتره)

سیلور:او..باشه..سلام امی..تیلز و شدو امادن.نمیخوای بیای؟

من:امادم..الان میام

سیلور:خوبه[لبخند]

منم متقابلا لبخندی زدم.دست سیلورو گرفتم و رفتیم تو حیاط.شدو و تیلز رو موتوراشون منتظر ما نشسته بودن.

من:بریم

سوار موتورم شدم.(تو این داستان کل اعضای مقاومت هرکدوم برای خودشون یه موتور مخصوص دارن که موتورهاشون یجور هوش مصنوعی ان و میتونن حرف بزنن و اینا..اره حالا میگردم اگه تونستم موتور هایی که مد نظرمه پیدا کنم تو پینترست عکساشونو براتون میذارم)

من:اماده ای رزماری؟(اسم موتور امی رزماریه)

رزماری:امادم!

من:پس بریم

رزماری راه افتاد. و رفتیم سمت پایگاه رباتنیک.بقیه هم پشت سرم راه افتادن.

...

رسیدیم.رزماریو ی گوشه پارک کردم ازش اومدم پایین.نگاهی به پایگاه رباتنیک کردم.نفس عمیقی کشیدم.رفتم سمت زنگ و زنگو زدم.

شدو:امیدوارم درست پیش بره..

من:منم همینطور.

دروازه پایگاه باز شد.رفتیم تو.رباتنیک جلوتر منتظر ما بود.

رباتنیک:خوش اومدین.بفرمایین داخل خجالت نکشین.

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:28 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب