داستان از زبان مفلیس:
بهشون حمله کرده بودیم...من پادشاه قصر مروارید سیاه بودم...توی این شهر...هر کس از دستورات قصر مروارید سیاه نافرمانی کنه باید بمیره! یک عده آزادی خواه پیدا شدن و با ما شروع به مبارزه کردن...امشب شب نهایی برای مبارزه اصلی بین ما و اون آزادی خواه ها بود...من باعث شده بودم خیلی هاشون بمیرن! از بین خونه هایی که با نیروی خودم خرابشون کرده بودم و آتیش گرفته بودن رد میشدم...سربازام داشتن بقیه ای که مونده بودن می کشتن و باهاشون میجنگیدن...من تنها چیزی که میخوام تسلطه! تسلط و حکم فرمایی برای این کسایی که هیچی نمیفهمن...نمی دونستم دارم چیکار می کنم...فقط میدونستم باید پیروز باشم...همینطور که راه می رفتم صدای گریه یک بچه رو شنیدم...سرمو به اطراف چرخوندم...این صدا از کجا میاد؟؟ رد صدا رو گرفتم و به یک خونه نیمه سوخته و خراب رسیدم...از بین چوب های آتیش گرفته و سیاه رد شدم...و دیدم کنار دیوار نیمه خراب اون خونه...یک بچه هست که توی پارچه سفید پیچیده بودنش...رفتم سمتش...روی یک زانوم نشستم...اون بچه هنوز داشت گریه می کرد...با دستم یک طرف پارچه رو کنار زدم...و صورت اون بچه رو دیدم...به نظر میامد ۷ ماهه باشه! تا منو دید گریه اش بند اومد و لبخند زد! دستاشو به سمتم دراز کرد...و میخندید! تا جایی که میدونم از نظر همه من یک هیولا بودم....ولی اون بچه....منو متفاوت میدید! این کارش باعث شد احساس کنم...اون بچه خاصه! پارچه رو دوباره روی صورتش خیلی آروم کشیدم...بلندش کردم...و از روی همون پارچه نوازشش کردم...خیلی اروم گفتم:
من: شاید تو...منو هیولا ندونی!
و به قصر مروارید سیاه بردمش....
(۱۹ سال بعد)
داستان از زبان ؟؟؟:
داشتم توی سالن قصر میدویدم...و از دستش فرار می کردم...پشت سرم میدوید و داد می زد:
؟؟؟: سونیکککک! صبر کننن!
یک لبخندی زدم و گفتم:
من: هه هه نمی تونی منو بگیری داداش شدو!
شدو: اگه دستم بهت برسه فقط!
اون داداشمه.... ۱۷ سال ازم بزرگتره! اسمش شدوعه...یکمی بداخلاقه ولی بعضی وقتا خیلی مهربون میشه! امروز صبح یکمی اذیتش کردم! راستش کار همیشگیمه! همینطوری میخندیدم و توی راه رو های قصر میدویدم...روم به سمت شدو بود که با عصبانیت داشت دنبالم میدوید! بهش میخندیدم که نمی تونه بهم برسه! یکدفعه به یک نفر خوردم! افتادم زمین...دستمو گذاشتم روی سرم و گفت:
من: اوخ اوخ...سرم!
سرمو اوردم بالا و نگاه کردم ببینم کیه...ای واییییییییییییی! نههههههه با تعجب و ترسیده گفتم:
من: پ...پ...پدر...مفلیس!!؟؟
با آرامش خاصی بهم نگاه می کرد....یک اخم کرد و بعدم گفت:
مفلیس: سونیک....فکر کردم بهت گفته بودم توی راه رو های قصر نباید بدوی!
همون موقع شدو هم بهم رسید و دستمو گرفت و از روی زمین بلندم کرد...
شدو: آهههه پدر....سعی کردم بهش بفهمونم ولی تو مخش نمیره که نمیره!
من: اهه...شدو! اونقدرا هم خنگ نیستم!
مفلیس: بسه....شدو لطفا بیا اتاقم...درباره ماموریت امشبت...باید باهم حرف بزنیم...سونیک...تو هم باید بری کتابخونه و تمام کتاب هایی که برات تعیین کردم همه رو دوباره ۵ بار بخونی! میام ازت می پرسم...اگه بلد نباشی...باید ۱۰ بار دیگه بخونی!
بعدم با شدو از اونجا رفتن....آههههه..همینو کم داشتم...از کتابخونه متنفرم....پدر مفلیس همش میخواد منو عاقل بار بیاره...همش بهم میگه تو جوونی و هیجاناتت زیادن باید یاد بگیری کنترلشون کنی...واقعا اعصاب خورد کنه...رفتم سمت اتاقم...در و بستم و رفتم سمت پنجره...نزدیک غروب بود...از پنجره به بیرون نگاه کردم...تا جایی که می دونم من هیچوقت از این قصر بیرون نرفتم...همیشه توی این قصر بودم...پدر همش بهم میگه بیرون برات خطرناکه و جای تو نیست! اما خودش بعضی وقتا میره...تازه شدو هم همراهش میره! منم که توی قصر تنها می مونم...یک دستمو گذاشتم زیر چونه ام....بعضی وقتا حس می کنم واقعا تنهام! هر چند پدر مفلیس بهم میگه هر وقت احساس تنهایی کردم....آسمونو نگاه کنم...ولی این حس خوبی بهم نمیده...چون فقط از پشت پنجره که نمیشه! از پشت پنجره دروازه قصر رو دیدم که شدو با چند نفر از سربازای سیاه پوش رفتن داخل شهر...میگن داخل شهر یک عده با پدرم مخالفت کردن...و به همین خاطر پدرم باهاشون میجنگه...که صدای پدر و شنیدم:
مفلیس: سونیک؟
برگشتم...اوخ اوخ...به نظر عصبی میاد...دوباره گفت:
مفلیس: فکر کرده بودم گفتم باید بری کتابخونه....اینجا چیکار میکنی؟؟
آب دهنمو قورت دادم...حا...حالا چیکار کنمم؟؟ گفتم:
من: چیزه...آخه....من...من کتابخونه رو دوست ندارم!
صورتش ناراحت شد...یک آهی کشید و اومد سمتم و دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:
مفلیس: هنوزم مثل بچگیات دوست داری من برات کتاب بخونم؟؟
با ناراحتی گفتم:
من: اینقدر ضایع هست؟؟
صورتش به نظر خوشحال اومد...راستش پدرم جزء نیروی قدرتمند گروه پنج ابر قدرته....نیروش تاریکیه ولی دهن نداره! با این وجود وقتایی که لبخند میزنه رو حس می کنم...باهاش رفتم داخل کتابخونه...یک کتاب بهم داد...و گفت:
مفلیس: متاسفام..الان نمی تونم برات بخونمش...ولی میخوام خودت بخونیش....باید برم یک جلسه مهم دارم با پنج ابر قدرت و میدونی که...منم جزء همونام...
یک آهی کشیدم و کتاب و گرفتم و گفتم:
من: بله...می فهمم!
سری تکون داد و گفت:
مفلیس: سونیک...خواهشا دردسر درست نکن! برادرت شدو رفته ماموریت...و تو یکمی توی قصر تنها میشی...میخوام کار خودسرانه نکنی!
اخم کردم و سرمو انداختم پایین و به زمین خیره شدم. یاد اون روز افتادم:
(فلش بک ۲ سال قبل)
چاقو رو گرفتم زیر گلوم...گفتم:
من: دست از سرم بردارینننن...
تمام نگهبانا دورم جمع شده بودن...شدو هم اونجا بود...خیلی آروم دستشو سمتم دراز کرد و گفت:
شدو: سونیک آروم باش...اینطوری چیزی حل نمیشه...اون چاقو رو بذار زمین!
با بغضی که توی گلوم بود و عصبانیت فریاد زدم:
من: نمیخوامممم...چرا اینقدر بهم گیر میدیننن! من فقط میخوام از این قصر لعنتی برم بیرونننن! دیگه خسته شدمممم!
که یکدفعه مفلیس اومد...بلند گفت:
مفلیس: اینجا چه خبرههه؟
شدو رفت سمتش و یواش براش توضیح داد...مفلیس نگاهش به من افتاد...با عصبانیت گفت:
مفلیس: سونیک....چاقو رو بذار کنار! پسر من عاقل تر از اونیه که به خودش صدمه بزنه! بذارش زمین...حالا!
یواش یواش داشت میومد سمتم...چاقو رو بیشتر روی گردنم فشار دادم و گفتم:
من: نهههه..همونجا وایساا! پدر لطفا! من....من فقط میخوام برمم! میخوام برم بیرون....میخوام بیرون این قصر رو ببینم! توی این ۱۷ سال حتی یکبارم بیرون نرفتم...لطفا لطفا لطفا(لحن لرزون و آروم)
دستشو به سمتم دراز کرد و همینطور که یواش نزدیکم میشد گفت:
مفلیس: سونیک...اول ازت میخوام اون چاقو رو بندازی زمین! بعد با هم صحبت می کنیم!
خیلی بهم نزدیک شده بود تقریبا ۵ قدمی من! یکمی رفتم عقب...چاقو رو بیشتر روی گردنم فشار دادم و گفتم:
من: (بازم لرزون و تراسان) پ..پدر....م...مفلیس!...جلو تر نیا! من...من...
که شدو هم از اون سمت دیگه اومد...بلند تر داد زدم:
من: جلو نیاییننننن!
چشمامو بستمو و چاقو رو محکم از کنار گردنم رد کردم! دیگه خیلی نفهمیدم چی شد....ولی صدای پدر رو شنیدم:
مفلیس: سونیککککک نههههه!
(چند روز بعد)
بیدار شدم...فهمیدم که با نیروی تاریکی پدرم درمان شدم...روی گردنم چسب خورده بود...روی تخت اتاقم بودم...بلند شدم و نشستم که مفلیس اومد داخل:
مفلیس: بالاخره بیدار شدی؟
سرمو انداختم پایین...واقعا نمی دونم چی باید می گفتم...اومد کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:
مفلیس: دیگه کار خودسرانه نکن!
(پایان فلش بک)
سری تکون دادم که یعنی باشه...ولی حقیقت اینه واقعا خسته شدم...این وضعیت خیلی عصبانیم میکنه...من همیشه تنها بودم...آههه...پدر رفت...به محض اینکه یکمی از رفتنش گذشت...کتابو به پشت سرم پرت کردم و حالت مغرورانه گرفتم و گفتم:
من: منو چه به کتاب خوندن!
و سریع از کتابخونه رفتم بیرون...واقعا حوصله سر بره...همممم شاید رفتن و سر زدن به اونا بهتر باشه! توی راهرو خیلی طبیعی از بین نگهبانای قصر رد میشدم...که یکدفعه یکشون گفت:
؟؟؟: ببخشید سونیکیس (لقب سونیک توی قصره) پدرتون پادشاه مفلیس ازم خواستن حواسم بهتون باشه... ایشون مجبورن تا فرداظهر با رئسای پنج ابر قدرت ملاقات داشته باشن...
اهههه د آخه اینو چیکار کنم؟؟ آها گفتم! گفتم:
من: من میخوام تنها باشم...پدرم ازم خواسته کاری که باید انجام بدم و انجام بدم...تو هم برو به کارای خودت برس...
یک نگاه مشکوکی کرد بهم...بیا برو دیگه تو هم...سری تکون داد و گفت:
؟؟؟: بسیار خب...پس میگم برادرتون بیان پیشتون!
چیییی؟؟؟ شدووو؟؟ اوه نههه...چرا باهام مثل بچه های ۵ ساله رفتار می کنن!؟؟ اگه شدو بخواد همراهم بیاد نمی تونم برم اونجا! شدو چهار چشمی حواسش بهم هست!لعنتی! اههه اون سرباز رفت...خب؟؟ چیکار کنم حالاا؟؟ آها فهمیدممم باید قایم بشم! اتاق پدر مفلیس تنها جاییه که بدون اجازه کسی واردش نمیشه! خوشبختانه من قوانین رو خیلی راحت زیرپا میذارم! وارد اتاق پدر شدم..یکمی گشت زدم...آهههه یکمی گذشت...فکر کنم مشکلی نباشه الان برم بیرون! در اتاقم و نیم باز کردم و بیرونو نگاه کردم....اوخیش...کسی اینجا نیست...اومدم بیرون که صداشو شنیدم:
شدو: اهم....کجا بودی سونیک؟
برگشتم....یا خدااااا این از کجا پیداش شددد؟؟ گفتم:
من: چیزه...مگه باید بدونی؟؟
شدو: من برادر بزرگترتم...باید بدونم! راستی مگه نگفتی که باید کاراتو بکنی؟ پس توی اتاق پدر چیکار میکردی؟؟
من: خب...چیزهه
یک پوزخندی زد و گفت:
شدو: پدر برگشته...و اگه بفهمه خیلی عصبانی میشه (سونیک توی اتاق کاری بوده نه اتاق استراحت و...)
چیییییی؟؟؟
من: مگه قرار نبود فردا باشه؟؟
شدو: آره منم سوپرایز شدم...ولی فکر کنم تو بیشتر! (لبخند)
من: واییی...اهم....عااا شدو...لطفا فقط به پدر مفلیس چیزی نگو که توی اتاقش بودم! نمیخوام دوباره تنبیه بشم!
من تنها کسیم که پدر مفلیس وقتی تنبیهش میکنه...شکنجه نمیشه! اگه غریبه باشه قطعا میمیره!
(فلش بک)
پشت یکی از میزا قایم شده بودم...دستمو گرفته بودم جلوی دهنم که صدام در نیاد...صداشو میشنیدم که توی راه رو داشت راه میامد و می گفت:
مفلیس: سونیک؟؟ کجا قایم شدی؟؟ این بازی هارو تمومش کن! باید تنبیه بشی!
یکدفعه اومد پشت میزو نگاه کرد....از ترس یک جیغ کوچیک زدم...ولی بعدش دستامو گرفت (سونیک اینجا ۱۰ سالشه) و با ارامش و مهربونی گفت:
مفلیس: هی هی آروم باش...چیزی نیست...
دستمو گرفت و بلند شد..منو برد سمت زیرزمین! از اونجا متنفرمم! شبا صداهای وحشتناکی ازش میاد! به عنوان تنبیه دو شب باید اونجا باشم! گفتم:
من: پ...پدر...نمیشه این بار منو ببخشینن؟؟ (لحن ترسیده)
مفلیس: آروم باش...این فقط برای اینکه یاد بگیری قوانین رو زیر پا نذاری...قول میدم آسیبی نبینی...
منو اونجا گذاشت و تا خواست بره داد زدم:
من: بابایییی تورو خداااا...من می ترسممم!
سرشو برگردوند...ولی با این وجود تنهام گذاشت و رفت...
(پایان فلش بک)
هر بار که بعد از دو شب میامد پیشم و برم میگردوند...میگفت بدنم یخ کرده بود و صورتم مثل گچ سفید میشده! بهم گفت چیزای وحشتناکی اونجا میدیدم...ولی برای اینکه روحیه ام خراب نشه اونا رو از ذهنم پاک میکرده...واقعا نمی خوام برگردم اونجا...حتی با وجود گذشت ۹ سال هنوزم از اونجا می ترسم! همینطوری با شدو توی راهروی قصر می رفتیم...باید یک جوری بپیچونمش!باید سریعتر برم جای همیشگی!...پس نباید وقت و تلف کنم! گفتم:
من: امممم..چیزه...شدو؟؟ چرا اینقدر زود برگشتی؟
همینطوری که می رفتیم با لحن جدی جوابمو داد:
شدو: سونیکککک (لحن کشیده) نمیخواد تلاش بیخود بکنی! نمی تونی منو دست به سر کنی! شاید پدر مفلیس بعضی وقتا بهت اجازه بده برای خودت تنها اینور و اونور توی قصر ول بچرخی! ولی من عمرا بذارم...میریم کتابخونه و همونجا می مونیم!
واتتتتتت؟؟از کجا فهمید میخوام بپیچونمش؟؟ اههه از این کتابخونه متنفرم! باید از دستش جیم بزنم برم! داشت ازم جلوتر می رفت...همینطوری سرعتمو کم کردم و اجازه دادم جلوتر از من بره...یکمی بعدش که یواش پشت سرش میامدم...برگشتم و الفرار! با سرعتم خودمو خیلی سریع رسوندم به همون راه پله مخفی توی راه روی سمت شمالی قصر! این راه پله به زیرزمین لوله های فاضلاب شهری وصله! و من می تونم از طریق این راه یکجورایی از قصر برم بیرون! البته فقط توی راه فاضلاب می تونم باشم...در مخفی رو با داخل بردن یکی از آجرا باز کردم و از پله هاش رفتم پایین...وقتی وارد راه های فاضلاب شدم...مستقیم رفتم سمت اون قسمت! یکی از این مسیر ها منتهی میشه به یک اتاقی که در نداره...ولی در عوض یک پنجره داره که این پنجره دقیقا پایین خیابون اصلی شهر هست...یعنی ازش میشه خیابون رو دید! (توی فیلم ها هست...که یکسری قسمت های باز زیر پیاده رو ها یا اون کناره های خیابونا هستن) رفتم روی سکو وایسادم تا قدم بلند تر بشه بتونم ببینمشون! میله های اون پنجره رو گرفتم...و نگاهشون کردم....اونا هر روز و شبا بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ میان اینجا و بازی می کنن! پسرا داشتن فوتبال بازی می کردن و دخترا یک گوشه تشویق می کردن! اسم چند تاشونو یاد گرفتم! از بس که همو صدا میزنن....روباه دو دم اسمش تیلزه...و اون خارپشت نقره ای اسمش سیلوره یک گربه هم هست بلیز اسمشه...همینطورم امی...و چند نفر دیگه که زیاد باهاشون آشنایی ندارم....ولی تیلز و خیلی خوب میشناسم! حتی با وجود اینکه دوستش نیستم! بهشون حسودیم میشه....اونا با هم بازی می کنن....اونا بچه های آزادی خواه ها هستن! ولی من....توی قصر همیشه تنهام! هیچکسم برای من ارزش قائل نیست! همینطوری که تماشاشون می کردم صدایی از پشت سرم شنیدم:
؟؟؟: سونیک؟ اینجا چه غلطی میکنی!؟
برگشتم...چییییییییییییییی؟؟؟؟ شدووووو؟؟؟ چ....چطوری پیدام کرددددد؟؟ گفتم:
من: چ...چطو
قبل اینکه حرفم تموم بشه اومد جلوم...و با عصبانیت بهم گفت:
شدو: هیچ میدونی کل قصر رو دنبالت گشتمم؟؟ اینجا چه غلطی میکردیییی؟؟
یکدفعه صدای سیلور از پشت همون پنجره اومد:
سیلور : اههه بچه ها پاس بود دیگه....این قبول نیست!
شدو توجهش به پنجره جلب شد...برگشت سمت پنجره و اونا دید...وقتی اونا رو دید خیلی عصبانی شد...بهم گفت:
شدو: سونیک....با من رو راست باش...واسه چی اینجا اومدی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
من: م...من...فقط میخواستم باهاشون دوست بشم! اونا خیلی باهم مهربونن و به هم کمک می کنن! و هیچوقتم تنها نیستن!
یکدفعه شدو سرم داد زد:
شدو: سونیککک! هیج معلومه چی برای خودت میگییی؟؟ افراد قصر مروارید سیاه هرگز با آزادی خواه ها دوست نمیشن!تو حق نداری دیگه بهشون نزدیک بشی! سونیک...دیگه نباید اینجا بیای! وگرنه برای بار دوم به پدر مفلیس گزارش کارتو میدم!
ای وای! اگه پدر بفهمه که دیگه رنگ زندگی رو نمی بینم! با ترس گفت:
من: ش...شدو...به مفلیس چیزی نگوو! لطفاا!
آهی کشید و بهم گفت:
شدو: نه بهش نمیگم....ولی باید قول بدی دیگه اینجا برنگردی! حالا هم بیا بریم...نباید زیاد اینجا بمونیم...
سرمو انداختم پایین...تنها تفریحم توی این قصر این بود که بیام و از شادی اونا خوشحال بشم...دلم میخواست منم مثل اونا می بودم...یا حتی..باهاشون دوست می بودم! پدر مفلیس هرگز اجازه نمیده!
(فلش بک ۱۴ سال قبل)
پیش بابا مفلیس نشسته بودم...داشت باهام بازی می کرد...یکدفعه نگهبان اومد داخل و گفت:
نگهبان: (لحن خشن و جدی) پادشاه! چند نفر از آزادی خواهان رو اسیری گرفتیم!
مفلیس بلند شد...و رفت سمت نگهبان و گفت:
مفلیس: الان میام...
من: منم میخوام بیام! (لحن بچگونه)
مفلیس: نه سونیک! تو همینجا بمون...
من: ولی...
مفلیس: ولی نداریم...به برادرت شدو میگم بیاد پیشت تنها نمونی...تا من کارم تموم بشه!
و رفت بیرون...من میخوام بدونم اون ازادی خواه ها کیا هستن...اصلا دلم میخواد! بلند شدم و رفتم سمت در...در و آروم باز کردم و از اتاق زدم بیرون...رفتم سمت سالن اصلی...همون جایی که بابایی با بقیه ملاقات میکنه...از پله ها اومدم پایین و پشت ستون راه پله قایم شدم...و ماجرا رو دیدم...اون....اون...ازادی خواه هایی که اسیر شده بودن بیشترشون بچه بودن! مثل من! بابا رو تخت نشسته بود...با جدیت و لحن خیلی ترسناکی گفت:
مفلیس: چرا داشتین جاسوسی مارو میکردین؟؟
؟؟؟: دهنتو ببند! تو یک هیولاییی! (با گریه) تو باعث شدی پدر و مادر ما بمیرن! آشغال حروم زادههه!
با این حرفش احساس کردم دارن قلبمو فشار میدن....برگشتم و به دیوار ستون تیکه دادم...گریم گرفت...به دستام نگاه کردم...یعنی منم یک هیولام؟؟ ولی من تا حالا حتی یک مورچه رو هم نکشتم! من...من نمیخوام هیولا باشم! (گریه) که صدای جیغ شنیدم...برگشتم و از دیدن اون صحنه واقعا نزدیک بود سکته کنم! بابایی با قدرتش تیغ های سیاه درست کرد که همه اون اسیرارو تیکه تیکه کرده بود! چند تا از اونا مثل من فقط ۵ سالشون بود! وحشت کردم...که دست یک نفر رو روی شونم حس کردم..با ترس برگشتم ولی دیدم داداش شدوعه!
شدو: (لحن نگران) سونیک؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
بغضم ترکید و افتادم تو بغلش و با بغض و گریه گفتم:
من: (لحن آروم) باباییی....ا...اونا رو...هق...کشت!
سرمو نوازش کرد و گفت:
شدو: آروم باش...چیزی نیست...اونا دشمن ما هستن! باید بمیرن البته اگه تسلیم نشن!
منو بلند کرد...مطمئنم اینقدر گریه کردم که شونه اش خیس شده بود ولی بعدش کم کم خوابم برد...
(پایان فلش بک)
از اونجا رفتیم بیرون...شدو در مخفی رو بست...منم وسط سالن بودم...هیچ وقت لحظه مرگ اونا رو فراموش نمی کنم! (اسیری ها) که شدو گفت:
شد: زودباش سونیک...تا باید بریم کتابخونه...طوری وانمود می کنی انگاری از موقع رفتن پدر تا الان اونجا بودی....فهمیدی؟
سری تکون دادم ولی چیزی نگفتم...داشتیم می رفتیم که نگهبان اومد جلوی شدو وایساد و گفت:
نگهبان: دارکن کاپیتان(لقب شدو) پادشاه مفلیس میخوان شما رو ببینن! و البته سونیکیس رو!
چ..چی؟؟ منم؟ شدو روشو کرد سمت من و با اخم و لحن جدی گفت:
شدو: بریم سونیک...
رفتیم خیلی استرس داشتم...یعنی پدر فهمیده؟؟ وای نه! وقتی به اتاق پدر رسیدیم شدو در زد...من و شدو تنها کسایی هستیم که بدون گرفتن اجازه درخواست می تونیم وارد بشیم...فقط با در زدن حضورمونو اعلام می کنیم و بعدم میریم تو! وارد شدیم...پدر مفلیس جلوی بالکن وایساده بود...دستاشم پشت سرش گرفته بود...برگشت سمت من و شدو و گفت:
مفلیس: اومدین؟
شدو: پدر....کاری داشتید؟
مفلیس: شدو...ماموریت جدیدتون از اونجایی که با شکست مواجه شد و اون ازادی خواه های عوضی تونستن مقر ۶ ما رو تصاحب کنن...میخوام از سر راه برشون داری...دونه دونه! بدون هیج سر و صدایی...این گروه جدید ازادی خواه ها...اسمش مقاومته! مزاحم ما هستن....بکششون! همه اشون رو!
شدو با جدیت سری تکون داد و گفت:
شدو: بله...میدونم باید چطوری از شرشون خلاص شد...سرگروهشون یک روباه دو دمه! اسمشم تیلزه! یک نابغه هست!
چییییییی؟؟؟ تیلززززز!!؟؟؟ اونا همونایی هستن که من میرفتم بازیشونو میدیدم! نه نه نه.....شدو نباید بهشون صدمه بزنه! اونا اصلا بدجنس نیستن!
مفلیس: باید بندازیمشون توی تله!...حالا...میتونی بری شدو...
شدو برگشت سمت در...من باید جلوی شدو رو بگیرم! اون میدونه! مطمئنم به حرفم گوش میده! خواستم همراهش منم برم بیرون که پدر گفت:
مفلیس: سونیک...من نگفتم تو هم بری!
سر جام میخکوب شدم...شدو یک نگاهی بهم کرد...توی نگاهش جمله (چیزی راجب امروز به پدر نگو) بود! رفت...منم برگشتم سمت مفلیس...یکمی اومد جلو...و تو چشمام زول زد...دارم از استرس میمیرم! نباید ضایع بازی در بیارم نبایدددد! یکدفعه گفت:
مفلیس: (لحن اروم) سونیک...با من صادق باش...من تو رو خوب میشناسم...یک چیزی هست که میخوای بهم بگی...
دستپاچه شدم...گفتم:
من: (صدای لرزون) چی؟؟ ک...کی؟؟ م...من؟؟ نه اصلا...
مفلیس: امروز کجا بودی؟؟
چییییی؟؟؟ پدر از کجا میدونهههه؟؟ دوباره گفت:
مفلیس: سونیک....میدونم که توی کتابخونه نبودی...و مطمئنم که توی اتاقتم نبودی...چون نگهبان محافظت بهم اطلاع داد....چی رو از من پنهون میکنی؟؟
من: من...ه...هیچی! من با شدو بودم!
یکدفعه عصبی بهم گفت:
مفلیس: سونیککک! به من دروغ نگوو! میدونی که می تونم خاطراتت رو با قدرتم ببینم! چون توانایی انجامشو دارم! ولی نمیخوام اینکارو کنم! میخوام اجازه بدم خودت بهم بگی چی میخوای!
سرم افتاد پایین...نمی تونستم بگم....ولی اگه دیر بجنبم ممکنه اون گروه مقاوت بمیرن! گفتم:
من: (لحن ناراحت) میدونی چی میخوامم؟؟ میدونی؟؟
یکدفعه داد زدم:
من: (عصبی و ناراحت) میخوام برم بیروننننننن! از اینجای لعنتییی خسته شدمممم! میخوام دوست پیدااا کنممم! میخوام شاد باشمممم! میخوام مثل سیلور و تیلز و امی و بقیه بخندمممم! شنیدی؟؟؟ بخندممممم!! میخوام...میخوام...
صدام بلند تر شد و گفتم:
من: میخوام آزاد باشممممم!
داستان از زبان مفلیس:
این جمله رو که ازش شنیدم...خشکم زد! فکر میکردم، که دلش بخواد از قصر بره بیرون...ولی....دوست شدن با ازادی خواه ها؟؟ و آزادی؟؟ سونیک چش شده؟ اون مثل سابق نیست...لبخند کمتر میزنه...مطمئنم دلش خیلی پره ولی تا الان فقط تو خودش ریخته...دوباره داد زد:
سونیک: چرا میخوای بکشیشونننن؟؟؟ مگه اونا چیکار کردننن؟؟ هیچ میدونی چند نفرشون هم مثل مننن! اگه بودی....منم میکشتییی؟؟
اعصابم ریخت بهم...با فریاد گفتم:
من: خفه شوووو! دیگه نیمخوام صداتو بشنومممم! تو عقلتو از دست دادی سونیک! ما هرگز با آزادی خواه ها صلح نمی کنیمممم! نه الان و نه هیچوقت دیگه! تو دیگه از الان به بعد حتی نباید از طبقه ۵ قصر (طبقه اتاق های مفلیس و سونیک و شدو) پاتو بیرون بذاری! باید همونجا بمونییی...شنیدییی؟؟
نمی دونم چرا اینو گفتم...ولی...شاید نباید میگفتم...بغضش ترکید و فریاد زد:
سونیک: نمیخوامتتتت!!! مفلیسسسس...نمیخوامتتتتتت! تو پدر خیلی بدی بودیییییی...به احساساتم توجه نداشتییییی...اصلا من برات مهم نبودمممم! (با صدای خراش دار...طوری که حنجره طرف بخواد پاره بشه •-•)
با این حرفش بدجور عصبی شدم...با قدرتم طناب های سیاهی از جنس تاریکی به وجود آوردم...(یک چیزی شبیه شاخه) و محکم سونیک و گرفتمش طوری که داد زد....بردمش سمت بالکن و سرشو به حفاظ و دیواره بالکن کوبیدم...و بلند فریاد زدم:
من: نگاهههه کنننن! نگاهههه کنننننننن
از سرش خون میومد...دستاشو گرفته بود روی اون شاخه ای که دور گردنش بود....اشکاش شدید شدن...نگاه کرد:
من: این دنیایییی هست که تو توش به دنیا امدییییی! نمیخوام توی این دنیا بمیرییییییییی! شنیدییی! نمیخوامممممم....تو مثل پسر من هستییی....تو پسر من هستی سونیک....نمیخوام آسیبی ببینیییی....اینو بفهممممم!
پرتش کردم یک سمت دیگه...من نمی تونم گریه کنم...ولی هر وقت ناراحتی شدیدی بهم دست بده نیروهام ضعیف میشن...الان هم ضعیف شدن...سونیک بلند شد...با فریاد و گریه گفت:
سونیک: من...من نمیخواممم تنها باشممم! خسته شدمممم....خسته شدممممم!
گریه اش اینقدر شدید شد که افتاد روی زمین...رفتم سمتش...و گفتم:
من: سونیک...تو...باید اینجا بمونی...بیرون برات امن نیست...اگه پاتو بذاری بیرون از قصر میمیری! اونا میکشنت! من...(از اینجا به بعد لحن آروم و ناراحت) نمیخوام از دستت بدم! تو متفاوت و خاص هستی! تو...بر خلاف همه...منو هیولا ندیدی! اولین بار...تو بهم لبخند زدی و دستاتو به سمتم دراز کردی...سونیک...تو منو هیولا ندیدی!
صدای لرزونشو شنیدم...خیلی یواش و آروم گفت:
سونیک: من....من فقط....میخوام آزاد....باشم!
بعد این حرفش حس کردم دیگه براش مهم نیست که من چی بگم...در واقع عصبی شدم...من سعی کردم با ملایمت رفتار کنم ولی اهمیتی نداد! روی یک زانوم روی زمین جلوش نشستم...با دستم سرشو بالا آوردم تا بهم نگاه کنه...ولی..چشماش....پر از اشک بود...صورتش یک غم خیلی بدی داشت!
با صدای لرزونش گفت:
سونیک: از...ازت...مت...متنفرم!
با این حرفش بیشتر جا خوردم! عصبانی شدم...ولی به روی خودم نیاوردم...فقط بدون اینکه چیزی بگم پاشدم و رفتم سمت میزم...هر چیزی که روی میز بود رو یکدفعه ریختم زمین و یک فریاد بلند زدم! رو به سونیک کردم:
من: من...تمام این سالها برای تو پدر بودم! بعد الان شدم آدم بدهه؟؟ من فقط میخوام ازت محافظت کنم! همینن!
بلند شد...و با همون صدای لرزونش گفت:
سونیک: من اصلا برای تو مهم نبودم...
من: چطور اینو میگی؟؟ من توی تمام زندگیم داشتم برای تو وقت میذاشتم! من تو رو دوست داشتم! (منحرفانه فکر نکنین...از اون دوست داشتن هایی که بین پدرا و پسراشون هست...)
سونیک: تو دروغ میگی! تو اصلا هم برات مهم نبود که چه بلایی سر من میاد...اصلااا! (داد و گریه)
بعدم خیلی عصبی و گریه کنان از اتاقم رفت بیرون....
داستان از زبان شدو:
توی راه رو داشتم می رفتم سمت اتاق پدر مفلیس...صدای داد و فریاد شنیدم...نگران شدم! پدر مفلیس وقتی عصبانی میشه...معمولا نمیشه کاریش کرد! می ترسیدم ناخواسته بلایی سر سونیک بیاره! پدر مفلیس سونیک رو مثل پسرش میبینه! حتی با وجود اینکه واقعا پسرش نیست! یکدفعه دیدم سونیک با عصبانیت و گریه از اتاق مفلیس اومد بیرون...توی راه رو جلوشو گرفتم و بازوهاشو گرفتم و با نگرانی و جدیت گفتم:
من: سونیکک! چت شدهه؟؟ چی شدددهه؟؟
با عصبانیت منو پس زد و داد زد:
سونیک: ولممم کنن!
و راهشو کشید و رفت...سمت اتاقش...بیشتر نگران شدم...سرش یکمی زخمی شده بود...سریع رفتم داخل اتاق مفلیس...وضعیت پدر رو که دیدم با نگرانی و ترس گفتم:
من: پ...پدر؟؟ سونیک چش شده بود؟؟ شما چرا اینطوری شدینن؟
مفلیس: شدو...(لحن ناراحت و کشیده)
رفتم سمتش و کمکش کردم...روی صندلی پشت میزش بشینه...آروم به بهم گفت:
مفلی: آهههه...شدو...لطفا برو و با سونیک صحبت کن...اون...اون عوض شده! (لحن ناراحت) یک جورایی حس می کنم با تو راحت تر حرف میزنه...
من: پدر...انرژیتونو احساس می کنم...خیلی ضعیف شدین...
من: باید استراحت کنم...کاری که گفتمو بکن!
سری تکون دادم...به پدرحق میدم...سونیک از همون بچگی لج باز بود...روحیه ضعیفی داشت...و از نظر آداب اجتماعی هم مثل سربازای سیاه پوشه!مفلیس سونیک و خیلی دوست داره...واسه سونیک هر کاری میکرد...حتی حاضر شد برای اینکه سونیک احساس تنهایی نکنه..قرار هاشو با بقیه رئسا لغو کنه تا با سونیک وقت بگذرونه...سونیک رفتار خوبی نداشت...باید باهاش حرف بزنم! سری تکون دادم و رفتم بیرون...مستقیم به سمت اتاق سونیک رفتم...در زدم و آروم گفتم:
من: سونیک؟ منم...شدو! باید باهات حرف بزنم!
هیچ جوابی نداد...در و باز کردم و وارد شدم..اتاقش تاریک بود...فقط نور ماهی که از پنجره اش میومد فضا رو یکمی روشن میکرد...وارد اتاقش شدم...خدای من! تمام وسایل اتاقشو بهم ریخته بود...یا اونا رو شکسته بود...یا پاره اشون کرده بود! صداش کردم...ولی هیچی جوابمو نمیداد...تا اینکه گوشه اتاق دیدمش...زانو هاشو بغل کرده بود...و سرش رو به دیوار تکیه داد...رفتم نزدیکش...روی یک زانوم کنارش نشستم...و گفتم:
من: سونیک...باید با هم حرف بزنیم...
با یک بغض خیلی سنگین گفت:
سونیک: لطفا...تنهام بذار!
چشمم افتاد به دستاش...دستاش پر از خون بود! با شُک و عصبی گفتم:
من: س...سونیک؟؟ چه بلایی سر خودت آوردییی؟؟
یک پارچه برداشتم و خون روی دستاشو پاک کردم...گفتم:
من: اگه دوست داری بری بیرون...لازم نبود اینقدر داد و بیداد راه بندازی...پدر مفلیس تو رو خیلی دوست داره...اون فقط نمیخواد تو صدمه ببینی!
سونیک: نه...من برای اون مهم نیستم!
من: اشتباهه! (لحن عصبی) تو پسرشی! و برادر کوچولوی من! چطور میتونی بگی تنهایی؟؟ هوف....اگه بخوای...میتونم یکبار همراه خودم ببرمت ماموریت...بیرون از قصر!
یک دفعه بهم نگاه کرد...اشکاش توی چشماش جمع شدن...با لحن شادی گفت:
سونیک: دا...داداشی! جدی میگیی؟؟
یک لبخند زدم و گفت:
من: هه...البته! تو برادر کوچولو خودمی!
خنده ای کرد...گفتم:
من: باید بریم بابا مفلیسم خوشحال کنیم...پاشو!
سرشو انداخت پایین و گفت:
سونیک: من خیلی بد صحبت کردم! من....نمی تونم دیگه تو چشمای بابا مفلیس نگاه کنم!
دستمو گذاشتم روی شونه اش:
من: نهههه...من مطمئنم اگه عذرخواهی کنی پدر میبخشتت! زود باش...باید بریم!
سری تکون داد...کمکش کردم بلند بشه...گفتم:
من: همممم..شاید بد نباشه یکمی به خودت برسی...توقع نداری که با این چشمای پف کرده و دستای زخمی بری واسه عذرخواهی؟؟
با یک حالت تعجبی به خودش نگاه کرد...یک لبخند ریز زد و گفت:
سونیک: اهه اهه(خنده) آره راست میگی!
از کنارم رد شد و خواست بره بیرون که گفتم:
من: اهم...کجا؟؟
برگشت و گفت:
سونیک: میرم دست و صورتمو بشورم...
سری تکون دادم و با دستم علامت دادم که یعنی برو...رفت...به اطراف اتاقش یک نگاهی کردم...وسایلش بهم ریخته بود...از اتاقش رفتم بیرون و به یکی از برده های قصر (توی قصر به ندیمه میگفتن برده) گفتم:
من: اتاق سونیکیس رو مرتب کن...
سری تکون داد و از کنارم رد شد...منم رفتم پیش پدر مفلیس...
(کمی بعد)
دستاشو محکم روی میز کوبوند و با عصبانیت بهم گفت:
مفلیس: نههههه! اجازه نداری با خودت ببریش! اون بیرون برای سونیک خیلی خطرناکههه!
من: پدر...نگرانیتونو برای اون درک می کنم...ولی فکر نمی کنین بیش از اندازه توی قصر حبسش کردینن؟؟ آخرین باری که درخواست کرد بره بیرون و بیرونو ببینه...نزدیک بود با چاقو شاهرگشو بزنه! (توی فلش بک بود) سونیک روحیه اش داره روز به روز ضعیف تر میشه...و اینقدر پیش میره تا افسردگی بگیره و بعدم بمیره! تو اینو نمی خوای! (لحن بلند) میخواییی؟؟
ناراحت شد...آهی کشید و دستاش روی میز گذاشت و گفت:
مفلیس: حق با توعه! سونیک داره بزرگ میشه...دیگه نمی تونم بیشتر از این توی قصر نگهش دارم...باشه شدو! با خودت به ماموریت ببرش...ولی باید خیلی مراقبش باشی...که بلایی سرش نیاد! سونیک کارای خودسرانه زیاد میکنه...فهمیدی؟؟
سری تکون دادم و یک لبخند زدم و گفتم:
من: ممنونم...پدر!
و رفتم بیرون...
در رو که باز کردم سونیک و دیدم که توی راه رو داشت میومد...صورتش خیس بود...داشت با یک حوله صورتشو همزمان که میامد خشک می کرد...سرمو به دو طرف تکون دادم...از دست این! پامو آروم بردم جلوی پاش و باعث شدم بخوره زمین!
سونیک: آخخخخخ
من: بهتره دفعه بعدی به جلوت نگاه کنی!
سونیک: هی...شدو! کار تو بود؟؟ همممم بلی...کار خود خودت بود!
من: فعلا بیخیال این حرفا...یک خبر خوب برات دارم...
کمکش کردم بلند بشه که پرسید:
سونیک: آممم چه خبری؟؟
من: پدر اجازه داد که همراهم ببرمت بیرون...
خیلی خوشحال شد...چشماش از شادی برق میزد...بلند گفت:
سونیک: عااااااالللللیههههه!
من: ولی به یک شرط!
نگاهی بهم کرد...و من ادامه دادم:
من: نباید ازم دور بشی...بیرون خیلی برای تو خطرناکه! چون من باید به ماموریت برم...و تو بین یک جنگ میای! پس نباید ازم دور بشی! شنیدی؟؟
سرشو پایین برد...ولی بعدش گفت:
سونیک: م...مشکلی نیست!
دستمو گذاشتم روی شونه اش و همونطور که میخواستم برم گفتم:
من: پدر منتظرته...میخواد ببینتت...گند نزنی!
و رفتم...
داستان از زبان سونیک:
وقتی شدو بهم گفت منم می تونم همراهش برم خیلی خوشحال شدم...ولی وقتی شرط رو گفت...جاخوردم...مگه من ۵ سالمه؟؟ یعنی بلد نیستم از خودم دفاع کنممم؟؟ اوفف...در زدم...برای وارد شدن تردید داشتم...ولی وارد شدم...پدر مفلیس توی بالکن بود...آروم رفتم سمتش...
مفلیس: سونیک؟ تویی؟
سمتم برنگشت...حتی نگامم نکرد! سرمو انداختم پایین و با صدای خیلی آرومی گفتم:
من: ب...بله!
مفلیس: بخشیدمت...برو!
لحنش خیلی سرد بود...لحنش با وقتایی که باهام حرف میزد خیلی فرق میکرد...گفتم:
من: من...متاسفم پدر! من فقط میخواس...
حرفمو قطع کرد...سرشو یکمی سمتم چرخوند ولی نگاهم نکرد...با جدیت و سردی گفت:
مفلیس: بهت که گفتم....بخشیدمت...حالا هم برو! بودنت....بیشتر عذابم میده...اگه واقعا فکر میکنی پدر خوبی نیستم!
جا خوردم! داره انتقام میگیرههه؟؟اشکام خود به خود ریختن....گفتم:
من: (گریه و بغض) من...نمیخواستم....
نتونستم حرفمو کامل بزنم...از اتاق پدر سریع بیرون اومدم...اون دیگه واقعا منو نمیخواد...ازم متنفره! داشتم می رفتم...و گریه می کردم...خیلی یواش...صدای گریه ام در نمی یومد....از کنار اتاق کاری شدو رد شدم که صداشو با یک نفر دیگه شنیدم:
؟؟؟: واقعا میخوای همراه خودت ببریش؟؟ سونیک خیلی ضعیفه! چون لوس بار اومده! محبت های بیش از اندازه پادشاه مفلیس باعث شده...پرو بار بیاد!
شدو: راستش من واقعا نمی تونم با خودم ببرمش...فقط می تونم بذارم تا قسمت بیرون شهر بیاد...داخل شهر خیلی خطرناکه...ممکنه بمیره! سونیک کله شقه...به حرفای منم توجهی نمیکنه!
؟؟؟: پس چرا بهش گفتی میبریش؟؟
شدو: من فقط چیزی رو گفتم که دوست داشت بشنوه! میخواستم حالشو بهتر کنم...اگه میدیدی چطوری به دستاش صدمه زده بود...اگه چیز دیگه ای دم دستش بود مطمئنم خودشو میکشت!
؟؟؟: واسه همون دیوونه اس!
شدو: مطمئن نیستم روژ! سونیک روحیه ضعیفی داره....مثل بچه های ۵ ساله باید مراقبش بود...این چیزیه که ضعیفش میکنه!
چ..چی؟؟ شدو...بهم دروغ گفت؟ضعیفففف؟ مننن؟؟ اشکام شدید تر شدن...سریع به طبقه اول قصر رفتم...من...نمی دونم باید..هق....چیکار...هق...کنممممممممممممم!! به بالای پله های ورودی قصر که رسیدم...(دیدین توی فیلما وارد یک قصر که میشن دو تا راه پله از دو طرف به قسمت بالا میره و بعد یک راهروی افقی میشه؟؟ این دقیقا بالای همون قسمت هست) چشمم به در افتاد...در قصر! یکدفعه یک فکری به سرم زد...تا به حال از در قصر بیرون نرفتم! یاد مفلیس افتادم:
(فلش بک)
بالای همون قسمت وایساده بودیم...که بابایی گفت:
مفلیس: خوب گوش کن سونیک...تو نباید اون درو هرگز باز کنی! باشه!؟
سری تکون دادم...لبخندی زد و دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاق های قصر...
(پایان فلش بک)
از همهشون متنفرم! حالم از این قصر بهم میخورهههه! من...میرم...بیرونننن! رفتم جلوی در وایسادم...و در و باز کردم...با یک حیاط بزرگ که درختاش سیاه بودن رو به رو شدم...نور ماه باعث شده بود یک مهتاب خیلی خفن روی اون درختا و مسیر بینشون تا در حیاط قصر باشه...قدرتمو جمع کردم...و برای اولین بار....پامو از قصر بیرون گذاشتم....باید...خودم برمم!
(ادامه دارد)