داستان دو عاشق ❤️‍🩹 پارت ۴

داستان دو عاشق ❤️‍🩹

قسمت ۴

از زبان امی.....

قرار شد که پادشاهی ماه بیاد به دیدن ما.....ماریا و بیلز به همراه مامان و باباشون پیش ما بودن.....منتظر اونا بودیم که بیان.....ولی....بدونن که دست خالی برمیگردن خونه

......

چون من یه هرج و مرج ترتیب دادم......دخترا داشتن حرف می‌زدن....منم رفتم پیش پنجره و آینه کوچیکم رو ورداشتم.....بعدش به لشکری که میخواست نقش بازی کنه علامت دادم که آماده باشن ..... که یهو هانی گفت : اِوا....عزیزم....خواهرم دل‌تو‌دلش نیست که پرنسش رو ببینه...😂)

ماریا: 🤣....بیلز : 🤭😅...و....من : 😑😐

من : خب خب دخترا.....بقیه مردا فکر میکنن که ما قوی نیستیم....ولی....امشب باید بدونن که ..... این دخترها .... خیلی خیلی قوین....)

ماریا : و ما قراره اینو چطور ثابت کنیم ؟ )

بیلز و من : با پیچوندن بقیه و جیم شدنمون !!!)

هانی و ماریا : وات دِ فاز یو ؟😐)

بیلز : خب ببینید.....من و امی یه تقشه کشيديم...خب نقشه از این قراره که ...._) :دودودودورودودودو(صدای شیپور 🎺) معرفی میکنم...شاه و ملکه‌ی ماه به همراه پرنس های سرزمین ماه تشریف

می‌آورند ......)

.....

من و ماریا و بیلز تا اینو شنیدیم سریع پاشدیم رفتیم پایین .... وقتی رسیدیم هر ۴ تامون کنار هم وایسادیم....تا اینکه رسیدن به ما....ما هم خم شدیم برای ادای احترام....‌ : واقعا خوشحالم که با شما پرنسس های زیبا ملاقات میکنم......پرنسس های سرزمین های خورشید[نشون دادن امی به پادشاه] آتش [نشون دادن بیلز به پادشاه] و گِلُدِن [ نشون دادن ماریا] ...... )

دقیقا قیافه های ما توی اون لحظه: من : 😑/بیلز : 😐 / ماریا : 🙄 و ...هانی : 😒

قاصد : پرنس های سرزمین ماه وارد می‌شوند.....)

....

یه پسر مو آبی .... مو سفید و سیاه....من بهشون میگم: آبیه '' بلوبری / سفیده '' گچ رو دیوار/سیاهه '' زغال‌سنگ 😆 والا خیلی بهشون میاد....ما توی همون حالت موندیم....اونا هم به ما رسیدن ، یه تعظیم کوچیک کردن ولی اون آبیه یه زیر زیرکی منو نگاه کرد و یه لبخند ریزی زد.......وایسا ببینم....چچچییییی ششدد ؟؟؟؟؟ الان حسابت رو میرسم پسره ی...&﷼#[یه فش باکلاس شما تصور کنید دیگه 🙄🤐] ولش کن....اونا رفتن پیش پدر و مادرمون....سر بلند کردیم......آخيش....سرم شکست....چون ما روی پله ها وایساده بودیم....دقیقا اونا هم اومدن روبروی ما وایسادن 🤐....اینشکلی بودیم :

♤ بیلز. گچ رو دیوار @

♡ من. بلوبری#

◇ ماریا. ذغال‌سنگ &

♧ هانی. برای هانی هیچکس○

خب....رفتیم داخل.......پسرا جلو میرفتن و ما پشت سرشون...توی راه به دخترا گفتم : نقشه اینه....قبل از سَرو شام دسر میآرن....توی دسر من یه موادی ریخته شده که حالم رو بد میکنه.....ولی برای شما اینطوری نیس.‌‌.‌‌‌...وقتی حالم بد شد میرم بیرون ....._)

بیلز : بعدش ماریا....تو وارد میشی.....میگی که من میرم پیشش که تنها نمونه...._)

امی : درسته....بعد من به اون لشگرم علامت میدم ..... اونا می‌آن و نقششون رو اجرا میکنن...._)

ماریا : و من داد میکشم و بقیه میریزن بیرون ‌..... توی اون لحظه که پسرا میخواستن تو رو نجات بدن ..... خودت ....._)

هانی : خودش رو نجات میده ...._)

بیلز : و ما هم میگیم که وقتی شما نت نتونستید اونو نجات بدید چطوری میخواید از ما محافظت کنید ؟...._ )

امی : و اون موقع نوبت توعه هانی .... تو میمونی داخل و میری سیستم برق رو خاموش میکنی....وقتی همه جا تاریک شد....ما ۴ نفر جیم میشیم !)

هانی : وایسا...یعنی منم با شماها بیام....؟)

ماریا، امی و بیلز : بعله!!!!)

هانی : ولی....فکر نمی‌کنید کع خیلی مسخره میشه ؟)

ماریا '': هانی هم راست میگه......باید یه کار ديگه‌ای بکنیم....)

بیلز : خب....چه کار ؟ )

امی : وایسا...........................آها 😄 فهمیدم......خب ببینید.... وقتی برقا قطع شد ..... ماهم .... ابلیس رو آزاد میکنیم....دیگه اوناهم نمیآن....یا اینکه یه کار دیکه..... برقا رو قطع نمی‌کنیم....خب‌...بعدشم میگم شماها رفتار ناشایسته‌ای کردید و تو امتحان شکست خوردید....و تمام تمام خدافظ ازدواج 😁)

قیافه های ما : من 😁 .... ماریا : 🤨....بیلز 🤔.... و هانی : آفرین همینه 🤗😃

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نشستیم....رسم اینطوری بود که پرنس ها و پرنسس ها توی یه میز بشینن ...... اونا روبه روی ما بودن....خب....وقت دسره.....وقتی دسر رو آوردن شروع کردیم به خوردن.....من داشتم زیرزیرکی بقیه رو دید میزدم که دیدم پدر و مادرم اینطورین : 😲😧.....چرا؟...چون من به بادوم زمینی حساسیت دارم 😮‍💨🤕 و این دسرم کلا پراز بادوم‌زمینی هست 😵......وقتی داشتم میخوردم ...احساس کردم که تنگی نفس گرفتم......به خاطر همین بلند شدم و : عذر میخوام.....اگه میشه چند لحظه‌ای بیرون برم.....با اجازه...)

رفتم بیرون.....وای ....اسپرم کوش ؟ آها...اینیاش....هوف ...دیگه حالم بهتره.....من آینم رو آوردم و نور انداختم توی درختا.....که یعنی بیاید....چند نفر سریع اومدن و منو گرفتن....حالت چقدرم تو نقشون فرو رفتن.‌..تا اینکه ماریا اومد.....ولی صورتش انگار واقعا وحشت زدست !.....ماریا سریع رفت داخل ..... تا این لحظه چند نفر از بالای قصر با طناب اومدن پایین....تعدادشون زیاد بود....ولی من ۷ نفر دیده بودم که 🤨.....همون طوری که دهنم بسته بود....چون با پارچه بسته بودنش‌....و دوتا هرکول بازو های منو گرفته بودن .....یه صدای دست زدن اومد....یه نفر کع کلا سیاه پوشیده بود اومد جلو. و گفت : پرنسس رز ..... خیلی خوشحالم که شما رو میبینم....بهتره که بهحای پدرتون از شماحساب پس بگیرم .... )اومد جلوی من وایساد و چونم رو تو دستش گرفت ..... بعدش گفت: خیلی خوبه....رئيس از دیدین شما خیلی خوشحال میشه) تا اینکه همه اومدن بیرون ....حتی هانی....مگه من به اون نگفته بودم که نیاد ؟....وایسا....همشون خیلی خیلی نگرانن و چشاشون از تعجب باز مونده!....اینجا چه خبره...؟؟

تا اینکه همونی که پیش من وایساده بود چاقوی رو درآورد و گزاشت روی گلوم ..... و .......

ادامه دارد. ..... ؟؟

[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:48 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب