از زبان سونیک /:
ویکتوریا.... ببخشید ویکتور عجب دوندهایه !
یعنی یک سیلی محکم زد تو ابهت من ، ولی این شدو رو کاری ندارم اصلأ یکم هم ابهت و شکوه نداره !
من خیلی خوشتیپ تر از اونم اصلأ.......
من :(( جناب نویسنده ! )).
نویسنده :(( جانم ؟ )).
من :(( لطفاً عکس منو وقتی که بال دارم نشون بده )).
نویسنده :(( وقتی شیطان بودی ؟ )).
من :(( نه داداش ، بال هام وقتی که با جادو تغییر قیافه دادم ! )).
نویسنده :(( حله !)).
قیافه سونیک با بال هاش :

نویسنده :(( خوبه ؟ )).
من :(( دمت گرم ! )).
نویسنده :(( خب بریم ادامه )).
از زبان سونیک /:
همینجوری داشتیم میدویدم واییییییییییییی !!!
اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟؟!!!
یعنی تایتانیک در برابر اینجا مثل یک ماهی نوروزی هستش!
من :(( اینجا دیگه کدوم جهنمیه ؟! )).
یکدفعه شدو گفت :(( جهنم جاییه که توی احمق باید برمیگشتی اونجا !!! 😡)).
من :(( بیخیال 🙄 )).
شدو :(( کجا رو بیخیال ؟ ابهت من کنار تو خراب شد ! )).
من :(( ابهتت کجا بود ؟! )).
شدو :(( یعنی میگی من ابهت ندارم ؟؟؟!!! )).
من :(( معلومه که نه ! )).
شدو :(( متمعنی ؟ )).
من :(( آره ! )).
شدو :(( اولاً آجر پاره و ثانیاً من خیلی هم ابهت دارم ! )).
من :(( ثابت کن )).
شدو :(( اوکی..... جناب نویسنده ! )).
نویسنده :(( جان ؟ )).
شدو :(( لطفاً یک تصویر از ابهت من رو نشون بدید....البته همراه بال های گشنگم ! )).
سونیک :(( گشنگم ؟؟؟ )).
شدو :(( آره گشنگم ! )).
نویسنده :(( حله داداش 👍)).
تصویری از ابهت شدو با بالهای به قول خودش گشنگ :
شدو :(( دیدی چقدر ابهت دارم ؟ 😏)).
من :(( نخوندم ، نشنیدم ، ندیدم 🗿 )).
شدو :(( بخون ، بشنو ، ببین 🗿 )).
نویسنده :(( خب من رفتم )).
از زبان سونیک /:
ویکتور :(( هوی شما دوتا میمون 🐒🐒)).
من و شدو :(( بله ؟ )).
ویکتور :(( سریعتر بدوید ! )).
شدو :(( خب داریم میدویم پیرمرد ! )).
یکدفعه ویکتور ایستاد و روش رو برگردوند طرفمون و گفت :(( چی گفتی ؟؟؟ )).
شدو :(( به انجیل مقدس من چیزی نگفتم ! 😥😰 )).
ویکتور :(( خوبه )).
بعد دوباره شروع کرد به دویدن !
من :(( کجا ؟ )).
ویکتور :(( مرکز ! )).
من و شدو :(( 😐 )).
شدو :(( چی... گفت ؟ )).
من :(( گفت کرمز ! )).
شدو :(( کرمز چیه ؟ )).
من :(( فکر کنم جاییه که کرم میریزن 😐 ! )).
شدو :(( ........... منطقیه ! )).
بعد دوباره شروع به دویدن کردیم .
چند دقیقه بعد /:
بعد از چند دقیقه دویدن با کلی زجخ زدن ، بلاخره به جایی که این یارو ویکتوریا.... ببخشید ویکتور گفته بود رسیدیم .
من :(( خب......ما اینجا چیکار میکنیم ؟ )).
ویکتور :(( خفه ، بیاین داخل !)).
من و شدو هم وارد شدیم و عجب جاییه !
همینجوری داشتم اطراف رو نگاه میکردم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( شما دوتا ؟!!!)).
وایسا صدا بنظرم آشنا میاد !
به جلو نگاه کردم و دیدم که چندتا حیوان از ناکجا آباد جلوم ظاهر شدن !
اون خارپشت ، اون اچیدنا ، یک خرگوش ، یک روباه ، یک گربه ، یک خفاش و یک خارپشت زرد.
من :((............... )).
خارپشت سفیده :(( 😡 )).
اون اچیدنا :(( 😡🖕 )).
اون خرگوش :(( 😠 )).
اون روباه :(( 😐 )).
اون گربه :(( 🖕😡🔥 )).
اون خفاشه :(( * زل زدن به شدو *)).
خارپشت زرده :(( * جمعیت و موقعیت را نخواندهام 🗿*)).
شدو :(( WTF 😳 )).
من :(( چیه...... خارپشت ندیدید ؟؟!! )).
اما انگار به من گوش نمیدن 🗿.
من :(( بله ؟ )).
اونا :(( 🗿 )).
من :(( چه مرگتونه که اینجوری زل زدید به من ؟!!! )).
اون خارپشت سفید اومد جلو و گفت :(( ای آدم ربای عملی )).
من :(( بله ؟ )).
اون اچیدنا :(( اسم من ناکلزه.....و باید بگم که این اسم ، اسم قاتل توئه داداش 😡 )).
من :(( نشنیدم 🗿 )).
اون خرگوشه اومد جلو و گفت :(( چطور جرئت کردی که به بهترین دوست من صدمه بزنید ؟! )).
من :(( نخوندم 🗿 )).
اون روباه :(( شما چرا اینجائید ؟؟؟)).
من :(( آه......خودمم نمیدونم 😑 )).
اون گربه :(( حواست باشه....اگه واقعاً کار تو بوده باشه......خودم به زغال سنگ تبدیلت میکنم ! 😡 )).
من :(( چرت و پرتی که نخواندم 🗿)).
اون خفاشه :(( * همچنان زل زدن به شدو*)).
اون خارپشت زرده :(( راستش..... )).
اون اچیدنا که اسمش ناکلز بود گفت :(( و حالا آماده باش تا یک مشت قشنگ و تمیز از من بخوری ! )).
قبل از اینکه بهم مشت بزنه یک نفر با فریاد گفت :(( همگییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!))
بعد هممون به سمتی که صدا میومد نگاه کردیم........
من :(( اوه اوه بازم این دختره ؟!)).
این همون خارپشت صورتی هستش !!!!!!!!!
اون خارپشت صورتی اول به اونا نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد و انگار که از تعجب دوتا شاخ به قول شدو گنشگ درآورد .
خارپشت صورتیه :(( وایسا.....من.....تو رو.... میشناسم ؟! )).
بقیه :(( بلههههه ؟؟؟ )).
ناکلز :(( داستان جنایی شد ! 😳😲)).
اون خارپشت سفید :(( جنایی چیه ؟ حماسی شد ! 😑)).
اون خارپشت صورتیه گفت :(( سیلور ، ناکلز تمومش کنید این بحث کثیف رو !😠 )).
پس اسم اون خارپشت سفید سیلوره !
ناکلز و سیلور :(( ببخشید 😰)).
یکدفعه اون گربه بنفشه و اون خرگوشه رفتن سمتش و گفتن :(( امیییییییی 😭😭)).
پس اسم اون دختره امیه ؟!
چه.......گشنگ !
بعد هم امی رو عین عروسک خرسی های بزرگ بغل کردن .
امی :(( کریم ، بلیز....خ.....خف.....خفه شدم!!!! )).
اون دوتا دختر که معلوم شد اسمشون بلیز و کریمه گفتن (( واییییییییییییی ببخشید 😖!!!)).
شدو اومد کنار من و گفت :(( اینا دیوانه هستن ! )).
من :(( تازه فهمیدی ؟ )).
بعد هم اون خارپشت زرده رفت سمت امی و گفت :(( امی مگه نگفتم که توی اتاقت بمون و استراحت کن !)).
امی :(( اولاً جنابعالی اصلا اینا رو نگفتی 🗿 و خود نویسنده هم تایید میکنه !
ثانیاً...... الان وقت استراحت نیست ! )).
خارپشت زرده :(( اما امی....))
امی :(( مری.....بس کن !)).
پس اسمش مریه !
مری هم سر خم کرد و گفت :(( چشم !)).
اون روباه هم جمعیت رو نخوند 🗿 و رفت سمت ویکتور و گفت :(( قربان میشه توضیح بدید که اینجا چه خبره ؟؟؟ )).
ویکتوریا..... ببخشید ویکتور گفت :(( بعداً توضیح میدم روباه دو دم ! )).
دو دم ؟!
اون روباهه گفت :(( امممممم....... رئیس اسم من در واقع تیلزه ! )).
تیلز ؟ به قیافش و دم هاش میاد !
ویکتور :(( به قول این دلقکا نخواندم 🗿 !)).
من :(( چی میگی ؟ )).
ویکتور :(( اینو میگم : خفه )).
شدو :(( شاد.....و.....پیروز باشید )).
ویکتور :(( ممنان )).
بقیه اون وسط :(( 🥕 )).
ویکتور :(( همگی بشینید ! )).
من و شدو هم درجا نشستیم.
بقیه :(( 😳 )).
ویکتور :(( 🤦 )).
ویکتور :(( ولش کن )).
بقیه هم نشستن روی صندلی ها و صاف شدن .
ویکتور هم رفت کنار یک صفحه نمایش که از سقف آویزان بود و گفت :(( خانم ها و آقایون ، امروز ما برای مسئله بزرگی دور هم جمع شدیم )).
تیلز :(( و اون چیه قربان ؟)).
ویکتور :(( به نظرت چیه؟ )).
ناکلز دستش رو برد بالا و گفت :(( من بگم ؟ )).
سیلور :(( نه من میخوام بگم داداش ! )).
ناکلز :(( خفه شو بابا ! )).
ویکتور :(( آهای خروس جنگی ها ! )).
سیلور و ناکلز :(( جانم ؟ )).
ویکتور :(( دو بخشه.... )).
ناکلز :(( چی قربان ؟)).
ویکتور :(( خفه....شید....)).
سیلور و ناکلز :(( چشم !)).
ویکتور :(( موضوع ما در رابطه با جنگ جهانی 4 هستش !!!)).
تیلز :(( ببخشید پس جنگ جهانی 3 چی شد ؟ )).
همه :(( نخواندیم 🗿)).
ویکتور :(( طبق چیزی که جاسوسان ما گفتن ، اونا میخوان که یک بمب هستهای رو در مرکز شهر نیویورک قرار بدن و اگه این اتفاق بیافته میلیون ها انسان( حیوان ) میمیرن ! )).
همه چهره نگرانی به خودشون گرفتن همینطور شدو ، اما من :(( 🗿 )).
ویکتور :(( و اونا میخوان تا 2 روز دیگه این بمب رو فعال کنن و اون موقع هست که هممون تبدیل به خاکستری در جهان خواهیم شد ! )).
من که مرگ را نخواندم 🗿
ویکتور :(( اما......)).
اما ؟ اینو از کجاش درآورد ؟
ویکتور :(( ما میدونیم که این بمب توسط یک دستگاه کنترل از راه دور روشن میشه و اگه بتونیم اون دستگاه رو پیدا کنیم میتونیم جلوی بمب ها رو بگیریم ! )).
همه تقریباً امیدوارم شده بودن.
بلیز :(( خب اون دستگاه کجاست ؟؟؟ )).
ویکتور :(( راستش رو بگم......... نمیدونم ! )) .
همه :(( 😳 ))
شدو :(( 🤦 )).
من :(( 🗿)).
ویکتور :(( خب باید بگم که ماموریت شما اینه که برید دنبال اون دستگاه و پیداش کنید )).
من :(( ببخشید آقا معلم ؟ )).
همه :(( 😳 )).
ویکتور :(( چه مرگته ؟ 😡)).
من :(( الان من و این شدو خان اینجا چیکاره هستیم ؟ )).
ویکتور :(( اوه.....درسته شما خنگا رو فراموش کردم ، بزارید ببینم....... آها فهمیدم ! )).
من :(( خب ؟ )).
ویکتور :(( شما دوتا باید برید سراغ بمب و سعی کنید اون رو جا به جا کنید !!! )).
من و شدو :(( WTF ?!?!?!!!!!!)) .
ویکتور :(( همینکه شنیدید !)).
شدو :(( و اگه این کار رو نکنیم ؟ )).
ویکتور :(( اون موقع کاری میکنم که حتی جرئت نکنید برید توی فاضلاب چه برسه به شهر و کشور های دیگر !!! 😡)).
من و شدو :(( 😳)).
من :(( آه......باشه....)).
شدو :(( جانم ؟ )).
من :(( ما این کار رو انجام میدیم ! )).
ویکتور :(( خوبه ! )).
بعد رو به بقیه گفت :(( شما هم برای هر موقعیتی آماده باشید ! )).
بقیه :(( بله قربان !!! )).
ویکتور :(( خوبه..... مرخصید!)).
من :(( امممممم.... ببخشید ؟))
ویکتور :(( چیه ؟؟؟ )).
من :(( ما که عضو شما نیستیم ، یک مدرکی ، یک نشانی ، یک سندی که نشون بده ما عضو شما هستیم بهمون نمیدید ؟!)).
ویکتور کمی فکر کرد و گفت :(( درسته..... )).
بعد اومد جلوی من و شدو ایستاد و گفت :(( دستاتون رو بیارید جلو ! )).
من :(( برای چی ؟)).
ویکتور :(( فقط بیار !)).
من و شدو هم دستامون رو آوردیم جلو و یکدفعه ویکتور دوتا تف لزج انداخت رو دستمون !!!!!!!
شدو :(( 🤢)).
من :(( چی شد ؟ )).
ویکتور :(( تبریک میگم....حالا عضو گروه مقاومت هستید ! )).
بعد هم رفت سمت در و از اونجا خارج شد.
شدو :(( الان.....چی شد ؟ )).
من :(( نمد 😑)).
در حومه شهر /:
از زبان نویسنده /:
اگمن داشت با التماس میگفت :(( خواهش میکنم بزارید من برم ! )).
یکدفعه در باز شد و اسکروج با لبخندی وارد شد و گفت :(( آفرین اگمن جون.....تونستی بمب رو بسازی !)).
اگمن :(( لطفاً ، هرکاری که گفتید کردم و همش در حال التماس بودم پس خواهش میکنم........بزارید برم !)).
بعد هم به پای اسکروج افتاد.
اسکروج :(( باشه.....)).
اگمن سرش رو بالا گرفت و لبخندی زد و گفت :(( م.....ممنو......)).
بانگ!!!!!
قبل از اینکه اگمن حرفش را تمام کند ، اسکروج با یک اسلحه به سر او شلیک کرد و به زندگی او پایان داد !
خون اگمن تمام زمین را احاطه کرده بود !
اسکروج به سمت در رفت و با خنده گفت :(( از آزادی لذت ببر!!! )).
و بعد آن در را برای همیشه جلوی جسد اگمن بست !
اسکروج همانطور که در حال راه رفتن بود با خود گفت :(( کل این دنیا رو نابود میکنم!!!)).
بعد هم به سمت خروجی مخفیگاه خود رفت و برای همیشه آنجا را ترک کرد.
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️