عشق سیاه پارت 21

از زبان سونیک /:

ویکتوریا.... ببخشید ویکتور عجب دونده‌ایه !

یعنی یک سیلی محکم زد تو ابهت من ، ولی این شدو رو کاری ندارم اصلأ یکم هم ابهت و شکوه نداره !

من خیلی خوشتیپ تر از اونم اصلأ.......

من :(( جناب نویسنده ! )).

نویسنده :(( جانم ؟ )).

من :(( لطفاً عکس منو وقتی که بال دارم نشون بده )).

نویسنده :(( وقتی شیطان بودی ؟ )).

من :(( نه داداش ، بال هام وقتی که با جادو تغییر قیافه دادم ! )).

نویسنده :(( حله !)).

قیافه سونیک با بال هاش :

نویسنده :(( خوبه ؟ )).

من :(( دمت گرم ! )).

نویسنده :(( خب بریم ادامه ))‌.

از زبان سونیک /:

همینجوری داشتیم می‌دویدم واییییییییییییی !!!

اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟؟!!!

یعنی تایتانیک در برابر اینجا مثل یک ماهی نوروزی هستش!

من :(( اینجا دیگه کدوم جهنمیه ؟! )).

یکدفعه شدو گفت :(( جهنم جاییه که توی احمق باید برمی‌گشتی اونجا !!! 😡)).

من :(( بیخیال 🙄 )).

شدو :(( کجا رو بیخیال ؟ ابهت من کنار تو خراب شد ! )).

من :(( ابهتت کجا بود ؟! )).

شدو :(( یعنی میگی من ابهت ندارم ؟؟؟!!! )).

من :(( معلومه که نه ! )).

شدو :(( متمعنی ؟ )).

من :(( آره ! )).

شدو :(( اولاً آجر پاره و ثانیاً من خیلی هم ابهت دارم ! )).

من :(( ثابت کن )).

شدو :(( اوکی..... جناب نویسنده ! )).

نویسنده :(( جان ؟ )).

شدو :(( لطفاً یک تصویر از ابهت من رو نشون بدید....البته همراه بال های گشنگم ! )).

سونیک :(( گشنگم ؟؟؟ )).

شدو :(( آره گشنگم ! )).

نویسنده :(( حله داداش 👍)).

تصویری از ابهت شدو با بالهای به قول خودش گشنگ :

شدو :(( دیدی چقدر ابهت دارم ؟ 😏)).

من :(( نخوندم ، نشنیدم ، ندیدم 🗿 )).

شدو :(( بخون ، بشنو ، ببین 🗿 )).

نویسنده :(( خب من رفتم )).

از زبان سونیک /:

ویکتور :(( هوی شما دوتا میمون 🐒🐒)).

من و شدو :(( بله ؟ )).

ویکتور :(( سریعتر بدوید ! )).

شدو :(( خب داریم می‌دویم پیرمرد ! )).

یکدفعه ویکتور ایستاد و روش رو برگردوند طرفمون و گفت :(( چی گفتی ؟؟؟ )).

شدو :(( به انجیل مقدس من چیزی نگفتم ! 😥😰 )).

ویکتور :(( خوبه )).

بعد دوباره شروع کرد به دویدن !

من :(( کجا ؟ )).

ویکتور :(( مرکز ! )).

من و شدو :(( 😐 )).

شدو :(( چی... گفت ؟ )).

من :(( گفت کرمز ! )).

شدو :(( کرمز چیه ؟ )).

من :(( فکر کنم جاییه که کرم می‌ریزن 😐 ! )).

شدو :(( ........... منطقیه ! )).

بعد دوباره شروع به دویدن کردیم .

چند دقیقه بعد /:

بعد از چند دقیقه دویدن با کلی زجخ زدن ، بلاخره به جایی که این یارو ویکتوریا.... ببخشید ویکتور گفته بود رسیدیم .

من :(( خب......ما اینجا چیکار میکنیم ؟ )).

ویکتور :(( خفه ، بیاین داخل !)).

من و شدو هم وارد شدیم و عجب جاییه !

همینجوری داشتم اطراف رو نگاه میکردم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( شما دوتا ؟!!!)).

وایسا صدا بنظرم آشنا میاد !

به جلو نگاه کردم و دیدم که چندتا حیوان از ناکجا آباد جلوم ظاهر شدن !

اون خارپشت ، اون اچیدنا ، یک خرگوش ، یک روباه ، یک گربه ، یک خفاش و یک خارپشت زرد.

من :((............... )).

خارپشت سفیده :(( 😡 )).

اون اچیدنا :(( 😡🖕 )).

اون خرگوش :(( 😠 )).

اون روباه :(( 😐 )).

اون گربه :(( 🖕😡🔥 )).

اون خفاشه :(( * زل زدن به شدو *)).

خارپشت زرده :(( * جمعیت و موقعیت را نخوانده‌ام 🗿*)).

شدو :(( WTF 😳 )).

من :(( چیه...... خارپشت ندیدید ؟؟!! )).

اما انگار به من گوش نمیدن 🗿.

من :(( بله ؟ )).

اونا :(( 🗿 )).

من :(( چه مرگتونه که اینجوری زل زدید به من ؟!!! )).

اون خارپشت سفید اومد جلو و گفت :(( ای آدم ربای عملی )).

من :(( بله ؟ )).

اون اچیدنا :(( اسم من ناکلزه.....و باید بگم که این اسم ، اسم قاتل توئه داداش 😡 )).

من :(( نشنیدم 🗿 )).

اون خرگوشه اومد جلو و گفت :(( چطور جرئت کردی که به بهترین دوست من صدمه بزنید ؟! )).

من :(( نخوندم 🗿 )).

اون روباه :(( شما چرا اینجائید ؟؟؟)).

من :(( آه......خودمم نمیدونم 😑 )).

اون گربه :(( حواست باشه....اگه واقعاً کار تو بوده باشه......خودم به زغال سنگ تبدیلت میکنم ! 😡 )).

من :(( چرت و پرتی که نخواندم 🗿)).

اون خفاشه :(( * همچنان زل زدن به شدو*)).

اون خارپشت زرده :(( راستش..... )).

اون اچیدنا که اسمش ناکلز بود گفت :(( و حالا آماده باش تا یک مشت قشنگ و تمیز از من بخوری ! )).

قبل از اینکه بهم مشت بزنه یک نفر با فریاد گفت :(( همگییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!))

بعد هممون به سمتی که صدا میومد نگاه کردیم........

من :(( اوه اوه بازم این دختره ؟!)).

این همون خارپشت صورتی هستش !!!!!!!!!

اون خارپشت صورتی اول به اونا نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد و انگار که از تعجب دوتا شاخ به قول شدو گنشگ درآورد .

خارپشت صورتیه :(( وایسا.....من.....تو رو.... میشناسم ؟! )).

بقیه :(( بلههههه ؟؟؟ )).

ناکلز :(( داستان جنایی شد ! 😳😲)).

اون خارپشت سفید :(( جنایی چیه ؟ حماسی شد ! 😑)).

اون خارپشت صورتیه گفت :(( سیلور ، ناکلز تمومش کنید این بحث کثیف رو !😠 )).

پس اسم اون خارپشت سفید سیلوره !

ناکلز و سیلور :(( ببخشید 😰)).

یکدفعه اون گربه بنفشه و اون خرگوشه رفتن سمتش و گفتن :(( امیییییییی 😭😭)).

پس اسم اون دختره امیه ؟!

چه.......گشنگ !

بعد هم امی رو عین عروسک خرسی های بزرگ بغل کردن .

امی :(( کریم ، بلیز....خ.....خف.....خفه شدم!!!! )).

اون دوتا دختر که معلوم شد اسمشون بلیز و کریمه گفتن (( واییییییییییییی ببخشید 😖!!!)).

شدو اومد کنار من و گفت :(( اینا دیوانه هستن ! )).

من :(( تازه فهمیدی ؟ )).

بعد هم اون خارپشت زرده رفت سمت امی و گفت :(( امی مگه نگفتم که توی اتاقت بمون و استراحت کن !)).

امی :(( اولاً جنابعالی اصلا اینا رو نگفتی 🗿 و خود نویسنده هم تایید میکنه !

ثانیاً...... الان وقت استراحت نیست ! )).

خارپشت زرده :(( اما امی....))

امی :(( مری.....بس کن !)).

پس اسمش مریه !

مری هم سر خم کرد و گفت :(( چشم !)).

اون روباه هم جمعیت رو نخوند 🗿 و رفت سمت ویکتور و گفت :(( قربان میشه توضیح بدید که اینجا چه خبره ؟؟؟ )).

ویکتوریا..... ببخشید ویکتور گفت :(( بعداً توضیح میدم روباه دو دم ! )).

دو دم ؟!

اون روباهه گفت :(( امممممم....... رئیس اسم من در واقع تیلزه ! )).

تیلز ؟ به قیافش و دم هاش میاد !

ویکتور :(( به قول این دلقکا نخواندم 🗿 !)).

من :(( چی میگی ؟ )).

ویکتور :(( اینو میگم : خفه )).

شدو :(( شاد.....و.....پیروز باشید )).

ویکتور :(( ممنان )).

بقیه اون وسط :(( 🥕 )).

ویکتور :(( همگی بشینید ! )).

من و شدو هم درجا نشستیم.

بقیه :(( 😳 )).

ویکتور :(( 🤦 )).

ویکتور :(( ولش کن )).

بقیه هم نشستن روی صندلی ها و صاف شدن .

ویکتور هم رفت کنار یک صفحه نمایش که از سقف آویزان بود و گفت :(( خانم ها و آقایون ، امروز ما برای مسئله بزرگی دور هم جمع شدیم )).

تیلز :(( و اون چیه قربان ؟)).

ویکتور :(( به نظرت چیه؟ )).

ناکلز دستش رو برد بالا و گفت :(( من بگم ؟ )).

سیلور :(( نه من می‌خوام بگم داداش ! )).

ناکلز :(( خفه شو بابا ! )).

ویکتور :(( آهای خروس جنگی ها ! )).

سیلور و ناکلز :(( جانم ؟ )).

ویکتور :(( دو بخشه.... )).

ناکلز :(( چی قربان ؟)).

ویکتور :(( خفه....شید....)).

سیلور و ناکلز :(( چشم !)).

ویکتور :(( موضوع ما در رابطه با جنگ جهانی 4 هستش !!!)).

تیلز :(( ببخشید پس جنگ جهانی 3 چی شد ؟ )).

همه :(( نخواندیم 🗿)).

ویکتور :(( طبق چیزی که جاسوسان ما گفتن ، اونا میخوان که یک بمب هسته‌ای رو در مرکز شهر نیویورک قرار بدن و اگه این اتفاق بیافته میلیون ها انسان( حیوان ) میمیرن ! )).

همه چهره نگرانی به خودشون گرفتن همینطور شدو ، اما من :(( 🗿 )).

ویکتور :(( و اونا میخوان تا 2 روز دیگه این بمب رو فعال کنن و اون موقع هست که هممون تبدیل به خاکستری در جهان خواهیم شد ! )).

من که مرگ را نخواندم 🗿

ویکتور :(( اما......)).

اما ؟ اینو از کجاش درآورد ؟

ویکتور :(( ما میدونیم که این بمب توسط یک دستگاه کنترل از راه دور روشن میشه و اگه بتونیم اون دستگاه رو پیدا کنیم میتونیم جلوی بمب ها رو بگیریم ! )).

همه تقریباً امیدوارم شده بودن.

بلیز :(( خب اون دستگاه کجاست ؟؟؟ )).

ویکتور :(( راستش رو بگم......... نمی‌دونم ! )) .

همه :(( 😳 ))

شدو :(( 🤦 )).

من :(( 🗿)).

ویکتور :(( خب باید بگم که ماموریت شما اینه که برید دنبال اون دستگاه و پیداش کنید )).

من :(( ببخشید آقا معلم ؟ )).

همه :(( 😳 )).

ویکتور :(( چه مرگته ؟ 😡)).

من :(( الان من و این شدو خان اینجا چیکاره هستیم ؟ )).

ویکتور :(( اوه.....درسته شما خنگا رو فراموش کردم ، بزارید ببینم....... آها فهمیدم ! )).

من :(( خب ؟ )).

ویکتور :(( شما دوتا باید برید سراغ بمب و سعی کنید اون رو جا به جا کنید !!! )).

من و شدو :(( WTF ?!?!?!!!!!!)) .

ویکتور :(( همین‌که شنیدید !)).

شدو :(( و اگه این کار رو نکنیم ؟ )).

ویکتور :(( اون موقع کاری میکنم که حتی جرئت نکنید برید توی فاضلاب چه برسه به شهر و کشور های دیگر !!! 😡)).

من و شدو :(( 😳)).

من :(( آه......باشه....)).

شدو :(( جانم ؟ )).

من :(( ما این کار رو انجام میدیم ! )).

ویکتور :(( خوبه ! )).

بعد رو به بقیه گفت :(( شما هم برای هر موقعیتی آماده باشید ! )).

بقیه :(( بله قربان !!! )).

ویکتور :(( خوبه..... مرخصید!)).

من :(( امممممم.... ببخشید ؟))

ویکتور :(( چیه ؟؟؟ )).

من :(( ما که عضو شما نیستیم ، یک مدرکی ، یک نشانی ، یک سندی که نشون بده ما عضو شما هستیم بهمون نمی‌دید ؟!)).

ویکتور کمی فکر کرد و گفت :(( درسته..... )).

بعد اومد جلوی من و شدو ایستاد و گفت :(( دستاتون رو بیارید جلو ! )).

من :(( برای چی ؟)).

ویکتور :(( فقط بیار !)).

من و شدو هم دستامون رو آوردیم جلو و یکدفعه ویکتور دوتا تف لزج انداخت رو دستمون !!!!!!!

شدو :(( 🤢)).

من :(( چی شد ؟ )).

ویکتور :(( تبریک میگم....حالا عضو گروه مقاومت هستید ! )).

بعد هم رفت سمت در و از اونجا خارج شد.

شدو :(( الان.....چی شد ؟ )).

من :(( نمد 😑)).

در حومه شهر /:

از زبان نویسنده /:

اگمن داشت با التماس می‌گفت :(( خواهش میکنم بزارید من برم ! )).

یکدفعه در باز شد و اسکروج با لبخندی وارد شد و گفت :(( آفرین اگمن جون.....تونستی بمب رو بسازی !)).

اگمن :(( لطفاً ، هرکاری که گفتید کردم و همش در حال التماس بودم پس خواهش میکنم........بزارید برم !)).

بعد هم به پای اسکروج افتاد.

اسکروج :(( باشه.....)).

اگمن سرش رو بالا گرفت و لبخندی زد و گفت :(( م.....ممنو......)).

بانگ!!!!!

قبل از اینکه اگمن حرفش را تمام کند ، اسکروج با یک اسلحه به سر او شلیک کرد و به زندگی او پایان داد !

خون اگمن تمام زمین را احاطه کرده بود !

اسکروج به سمت در رفت و با خنده گفت :(( از آزادی لذت ببر!!! )).

و بعد آن در را برای همیشه جلوی جسد اگمن بست !

اسکروج همانطور که در حال راه رفتن بود با خود گفت :(( کل این دنیا رو نابود میکنم!!!)).

بعد هم به سمت خروجی مخفیگاه خود رفت و برای همیشه آنجا را ترک کرد.

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

​​​​​​

​​​​​​

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 20:22 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب