دبیرستان هیولاها پارت ۱۱

از زبان نویسنده:

*فلش بک شب قبل*

سیلور و شدو از گشتن خسته شده بودن و میخواستن برگردن خوابگاه به خوابشون ادامه بدن.

سیلور:داداش من دیگه نمیکشم..بیا سونیکو ببریم بریم بخوابیم

شدو:نمیخوام موافق باشم بیا بریم

رفتن سمت جایی که سونیک رفت.یدفعه از تو اتاق مدیر مدرسشون درحالی که سونیک رو کولش بیهوش بود بیرون اومد.سیلور و شدو از ترس فقط به مدیر زل زده بودن.

شدو:م..مدیر..اینجا چیکار میکنین..؟

مدیر:فکر میکنم بهتون گفته بودم اینجا طبقه ممنوعه هستش و حق وارد شدن بهش رو ندارین.

سیلور:خ..خب..

مدیر:[اهی میکشه]فکر کنم شماروهم ببرم برای مفلیس ساما عالی بشه

خنده شیطانی ای کرد. اولین سوالی که سیلور تو ذهنش رسیده بود این بود که مفلیس کدوم خریه(یه خری هست😭🤣).و شدو هم اولین سوالش این بود که برای چی میخواد سونیک رو ببره.شدو فوری گارد گرفت.

شدو:برای چی میخوای مارو ببری برای این نمیدونم چی چی ساما؟

مدیر:واقعا نمیدونی مفلیس ساما کی هست؟ببینم سونیک بهتون نگفته؟[خنده]اشکال نداره..به هر حال نمیتونه هم حقیقت رو بهتون بگه.

سیلور:چی زر میزنی..سونیکو پس بدههه

سیلور با قدرتش سونیک رو برداشت و شدو سریع به مدیر حمله کرد.یدفعه یه شاخه از ناکجا اباد دراومد و محکم پس کله شدو فرود اومد.شدو بیهوش شد و افتاد زمین.سیلور از ترس نفسش بند اومده بود.اون شاخه ها سریع تر از اونی بودن که سیلور بتونه همرو جاخالی بده.شاخه ها بیشتر شدن و بیشتر دراومدن.مدیر خنده شیطانی ای کرد.

مدیر:اخی..اگه سونیک رو بهم بدی،برادرت رو بهت میدم.من فقط سونیکو میخوام.نذار تو و داداشت رو هم بردارم.اومم مطمئنم مفلیس ساما از داشتن سه تا عروسک خیلی خوشحال بشه.(مفلیس ساما رو میکنم تو کون...نه چیز یعنی میکنم تو حلقت یروز💙<این قلب حاوی فحش های رکیک میباشد>)

سیلور از این حرف مدیر اعصبانی شد.مدیر غلط میکرد به داداشش دست درازی میکرد.با قدرتش شدو رو برداشت و گذاشت پیش خودش.بعد جلوی شدو و سونیک وایساد و منو ببر فقط.

مدیر:[خنده]چرا فقط تو؟سه ساتونو میبرم

سیلور اعصبانی تر از قبل با قدرتش خودشو تو هوا شناور کرد و بعد سریع سمت مدیر حرکت کرد.مدیر یه شاخه رو سمتش به حرکت دراورد اما سیلور جاخالی داد و با پاش یکی محکم زد پس کله مدیر.(پسرم گدرتمنده)یه لگد دیگه خواست بزنه که شاخه ها دست و پای اونو گرفتن و اسیر شد.

مدیر:میدونی لگدات مثل نیش پشه اس(🗿تو چرا نمیمیری چرا منقرض نمیشییی)

سیلور سعی داشت خودش رو ازاد کنه اما شت!شاخه ها سفت تر از چیزی که تصور میکرد بودن.شاخه ها سونیک و شدو رو هم برداشتن.مدیر رفت سمت سیلور و چونه سیلورو تو دستش گرفت.

مدیر:تو عروسک خوبی میشی برای مفلیس ساما..بهت حسودیم میشه.

و سیلور دیگه چیزی جز تاریکی ندید.

*زمان حال*

از زبان امی:

وارد طبقه ممنوعه شدم.چکشمو ظاهر کردم و گارد گرفتم.همونجور اروم اروم رفتم جلو.سونیک کجا بود؟دونه دونه داخل اتاقارو دیدم ولی نبود.اه..باید برم اونورو بگردم.این طبقه یچیزیش عجیبه..مگه اسمش طبقه ممنوعه نیست؟خب حتما باید یچیز خطرناک داشته باشه دیگه..(داره دخترم داره)رفتم اونور..که یه صداهایی شنیدم.شبیه همون صدای ناله هایی بود که چند دقیقه پیش شنیدم..صبر کن؟صدای سونیکههه..سونیککک..اه من چرا اینقد نگرانش شدم؟:/با خودمم روراست نیستم..ولش کن..پیدا کردن سونیک مهم تره..شاید سیلور و شدو هم پیدا کردم..سمت اتاقی رفتم که صداها ازش میومد.اروم وارد اتاق شدم.با چیزی که دیدم شاخ دراوردم.شدو و سیلور به تختای اهنی بسته شده بودن و بیهوش بودن(اون ضربه شاخه مگه چقد قوی بود ک شدو هنوز ببهوشه؟🙂🙂)یه نفر هم وسط اتاق بود که ماسک عجیبی زده بود و با شاخه هاش سونیکو گرفته بود و لمسش میکرد.(از اون لمس خوبا نه ها....از اون لمسایی که حس چندش واری بهت میده)سونیک هم چشماشو بسته بود و پلکاشو رو هم فشار میداد.مشخص بود تو وضعیت خوبی نیست.عصبی شدم.داد زدم:داری چه غلطی میکنییییییییییی

اون:من؟دارم از این عروسک کوچولو لذت میبرم.مشکلیه؟!(عروسکو میکنم تو حلقت^^)

امپرم زد بالا.جرعت کرد به سونیک چی بگه؟؟؟عروسک؟؟؟با همون عروسک خفت میکنم.دویدم سمتش و چکشمو محکم زدم تو سرش بعد یه متر پریدم عقب.

من:بهتره حواست به حرفایی که میزنی باشه مستر.

اون:اخ..دردم گرفت..

سونیکو محکم کوبوند به دیوار و سمتم حمله ور شد.اماده شدم که یه ضربه محکم دیگه تو سرش بزنم ولی دستم حرکت نمیکرد.انگار خشک شده بود.لعنتی..تکون بخورین دیگه..اون یه تو دهنی محکم بهم زد و پرت شدم عقب.گرمای خون رو تو دهنم حس کردم.عوضی..بلند شدم و دوباره نگاهش کردم.

از زبان سونیک:

اخ..لعنتی..لمسای اون دقیقا مثل لمسای مفلیس بودن..(وقتی قدرت توهم دارهه معلومه همینه)چرا هرچیزی تو این جهان منو یاد مفلیس میندازه..(فلش بکی رو تصور کنین که توش مفلیس داره سونیکو لمس میکنه و بیشتر هم پیش میره. <مخاطبان عزیز زیادی پاک هستن و برای همین از گفتن چیزای بیشتر جلویگری میشه>)خیلی محکم به دیوار خورده بودم و نمیتونستم تکون بخورم.امی..اون چرا اومد نجات ما..امی برو..وقتت رو تلف نکن..به شدو نگاه کردم. بهوش اومده بود و داشت و با تعجب نگام میکرد..خب..فرصت خوبیه..بلند شو سونیک..بلند شو..بلند شدم و رفتم سمت شدو.با هر زحمتی بود زنجیرهاش رو باز کردم.بعد کامل ازاد کردنش تعادلمو از دست دادم و افتادم زمین.اه..اون لعنتی موقع لمس کردنم یچیزی بهم تزریق کرد..اون باعث شده اینجوری بیحال بشم..شدو فوری بلند شد رفت کمک امی.دیدم تار بود ولی باید سیلورو ازاد کنم..دوباره با هرزحمتی بود بلند شدم و رفتم سمت سیلور.کم کم داشت بهوش میومد.دست و پاهاش رو باز کردم.بلند شد و دهنشو باز کرد.به شدو و امی نگا کردم.دیدم تار تر شده بود و به سختی میدیدمشون.سرگیجه گرفته بودم و نمیتونستم درست وایسم.دوباره افتادم زمین.بدنم بی حس شده بود و نمیتونستم تکون بخورم.اخرین چیزی که شنیدم صدای زنگ کلاس بود و بعد..تاریکی

[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 17:26 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب