از زبان سونیک /:
داشتم آهنگ گوش میدادم و روی تخت دراز کشیده بودم :(( شما خونتون مورچه داره ؟ )).
آه...... هنوز هم داشتم به گذشته ها فکر میکردم.
دقیقاً آن روز......
آن روزی که من به این قدرت بی نهایت دست یافتم .
فلش بک /:
3 سال پیش /:
باید چیکار کنم ؟
خواهرم توسط یک مشت مادر* به این روز افتاده.
هنوز حرفهای اون پلیسه تو ذهنمه :(( چون....تو.... ضعیفی.... )).
یکدفعه کنترلم رو از دست دادم و ناخودآگاه یک مشت محکم به دیوار زدم !
من :(( اخخخخخخخخخخخ !!! )).
به دستم نگاه کردم....داشت خون میومد !
من :(( لعنت ! )).
بعد هم از کمد یک پارچه برداشتم و دور دستم بستمش.
چند دقیقه بعد /:
باید چیکار کنم ؟
خواهرم توی بیمارستانه و منم باید برای عمل جراحی به بیمارستان پول پرداخت کنم.
ولی آخه اون همه پول رو از کجا بیارم ؟
دیگه حال فکر کردن نداشتم و تصمیم گرفتم که یکم اخبار رو چک کنم و ببینم چیزی از اون گروه رز خاکستری دستگیرم میشه یا نه ؟
به طبقه پایین رفتم و نشستم روی مبل کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم.
مجری اخبار :(( امروز دانشمندان ما یک زمرد بسیار عجیب رو در یکی از غار های نزدیک جنگل پبدا کردن ، دانشمندان و متخصصان تائید کردند که این زمرد زرد حداقل میلیون ها سال است که در این غار وجود دارد و به نظر میرسد که از زمان دایناسورها تا الان وجود داشته و دست نخورده باقی مانده است )).
بعد هم عکس اون زمرد رو آورد.

عکس زمرد 👆
من :(( عجب چیز حقیه )).
ولی این مهم نیست 🗿
باید پول رو جور کنم .
مجری :(( و باستانشناسان قیمت این زمرد رو حدود 1 تریلیارد تخمین زدهاند ! )).
یک لحظه خشکم زد و گفتم :(( بلهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟!!؟!!!؟؟!!؟!؟؟!)).
مجری :(( درست شنیدید حدود 1 تریلیارد پول ناقابل برای این زمرد تخمین زده شده)).
من :(( خداییش ؟؟!!! )).
مجری :(( متمعن باشید که راست میگم ! )).
وایسا.....اگه اون زمرد رو به دست بیارم و بفروشمش میتونم پول کافی برای درمان سونیا رو جور کنم .
من :(( پس من اون زمرد رو به دست میارم ! )).
مجری :(( اگر مایل به خرید این زمرد هستید باید به شما بگویم که.....زارت ! )).
من :(( بله ؟ )).
مجری :(( متاسفانه افراد مشهوری مانند بیل گیتس و جف بزوز هم بودجه کافی برای خرید این زمرد رو نداشتن و میشه گفت که این زمرد به هیچ وجه به فروش نمیره !)).
من :(( من که نمیخوام بخرمش داداش ! )).
مجری :(( خب اگه سوالی دارید میتونید به این شماره زنگ بز...... )).
زنگ تلفن.....
زنگ تلفن.....
زنگ تلفن.....
مجری :(( اوه....انگار پشت خطی داریم ، سلام آیا شما سوالی در رابطه با این زمرد دارید ؟ )).
من :(( سلام ببخشید یک سوال داشتم ؟ )).
مجری :(( بله بفرمایید.... )).
من :(( ببخشید...اگه یک نفر بخواد که این زمرد رو بدزده باید چیکار کنه ؟ )).
مجری :(( خب در جواب این سوال باید بگم که شما باید به موزه الماس ها در قسمت های بالای شهر برید و بعد به سمت ویترینی که از همه بزرگتره برید و اون موقع میتونید با خیال راحت زمرد رو بدزدید ! )).
من :(( ای خدا پدر و مادرت رو بیامرزه مرد ! )).
مجری :(( وایسا داداش گفتی میخوای زمرد رو چیکار کنی ؟ )).
من :(( هیچی داداش لا مشکل فقط فکر کنم که تو قراره به زودی اخراج بشی ! )).
بعدش تلفن رو قطع کردم .
مجری از تلویزیون گفت :(( بابا مادر*..... )).
قبل از اینکه حرفش تموم بشه تلویزیون رو خاموش کردم.
من :(( خب.....وقت یک دزدی تمیزه ! )).
اما.....به یک نقشه احتیاج دارم .
بعد از چند دقیقه فکر کردن گفتم :(( فهمیدم باید چیکار کنم ! )).
3 روز بعد /:
صدای آژیر ها داشت گوشم رو کر میکرد......
من :(( فکر اینجاش رو نکرده بودم داداش !!! )).
به سختی راه خروج رو پیدا کردم و از موزه خارج شدم .
صدای آژیر پلیس به گوشم خورد.
من :(( اینجا دیگه جای موندن نیست ! )).
بعد هم یا تمام توانم دویدم.
چند دقیقه بعد /:
بلاخره از دست پلیس ها فرار کردم ، انگاری که گمم کردن.
به زمرد نگاه کردم ، خب حالا باید یک خریدار خوب پیدا کنم.
مگه چقدر ممکنه که سخت باشه ؟
5 ماه بعد /:
آقا نمیشهههههههههههه!!!!!!!!!!!!
هر چقدر که میخوام یک خریدار پیدا کنم ، اصلا کسی پیدا نمیشه ، نه اینکه پیدا نشه اصلأ کسی نمیخره این بی صاحاب رو !
توی همین فکرا بودم که یکدفعه تلفن خونه زنگ خورد.
منم تلفن رو بداشتم و گفتم :(( جانم ؟ )).
.... :(( ببخشید آقای سونیک؟)).
من :(( خودم هستم )).
.... :(( ببخشید مهلتی که دارید داره تموم میشه و باید تا فردا پول رو پرداخت کنید وگرنه خوااااهرتووووووو...... )).
من :(( اوکی حله ، فهمیدم )).
.... :(( خوبه آقای سونیک...... ضعیف )).
من :(( جانم ؟ )) .
.... :(( هیچی قربان )).
بعدش تلفن رو قطع کرد.
آه باید چیکار کنم ؟
چند دقیقه همینجوری در حال فکر کردن بودم اما همینجوری که در حال فکر کردن بودم صدای در اومد .
من :(( جانم ؟ )).
اما صدایی نیومد .
رفتم سمت در و در رو باز کردم.
اما هیچ کسی نبود .
میخواستم برم داخل اما نگام به پایین افتاد و یک چمدون گنده رو دیدم !
من :(( چی شد ؟ )).
دوباره به اطرافم نگاه کردم اما هیچ سگی اونجا نبود .
تصمیم گرفتم که چمدون رو بردارم وقتی که چمدون رو برداشتم و اوردمش داخل خونه ، یکم چکش کردم انگار که برای باز کردنش نیازی به رمز نیست !
منم حس کنجکاویم گل کرد و بازش کردم .
خشکم زد.......
من :(( یا بیل گیتس کبیر ؟!!!!)).
کلی پول داخل اون چمدون بود !!!!!
یعنی چی ؟
اینا از کجا اومدن ؟!
وای خدا انگار کائنات با منه!!!
من :(( ای......ااااااااایییییییییییییووووووووووووووووووووووووووللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)).
انگار اونقدر زیاده که میتونم باهاش پول درمان خواهرم رو بدم !
خب نباید وقت رو تلف کنم !
بعد با تمام سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم.
2 ماه بعد /:
بلاخره بعد از 2 ماه خواهرم سونیا رو از بیمارستان مرخص کردن.
سونیا در حالی که راه میرفت گفت :(( داداش.... ممنونم )).
من :(( برای چی ؟ )).
سونیا :(( چون کلی پول بابت درمان من دادی و احتمالاً کلی کار کردی و زحمت کشیدی مگه نه ؟ )).
من :(( خببببببببببببب..... )).
انگار منتظر جواب بود منم نمیتونم بگم که یک شخص ناشناس عین جن اومده یک خاور پول رو عین نذری گذاشته جلوی خونه !
من :(( امممممم خببببببببببببب آره !!! کار کردم و پول در آوردم !!! )).
توی دلم گفتم :(( دارم عین سگ دروغ میگم !!!!!!!! )).
سونیا :(( خب داداشی امروز برنامه چیه ؟ )).
من :(( نمیدونم.....خب.... )).
بعد از یکم مکث گفتم :(( راستی سونیا ؟ )).
سونیا :(( بله ؟ )).
من :(( میدونی اونی که اون روز تو خونه بهت حمله کرد کی بود ؟ )).
یکدفعه از حرکت ایستاد و هیچی نگفت و سرش رو آورد پایین.
من :(( خواهرجون ؟ )).
سونیا بعد از کمی سکوت گفت :(( نمیخوام.....راجبش حرف بزنم ! )).
از صداش میشه فهمید که ترسیده .
منم دیگه چیزی نگفتم و همینجوری به رفتن به سمت خونه ادامه دادیم.
2 روز بعد /:
حدود 2 روز گذشته و من نمیدونم که باید با این زمرد چیکار کنم ؟
واقعاً نمیدونم که باید چیکار کنم .
توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدای سونیا اومد گفت :(( سوووونننننییییکککک)).
من :(( بللللهههههههه؟؟؟ )).
سونیا :(( بیا )).
من :(( اومدم )).
بعد هم به سمت اتاقش رفتم و وارد شدم.
من :(( چی شده ؟ )).
سونیا :(( به نظرت باید کدوم لباس رو برای رفتن به مهمونی بپوشم ؟ )).
من :(( آه......بازم شروع کردی؟ )).
سونیا :(( بگو دیگه داداشی )).
من :(( آه......خب.....از نظر من اون لباس...... آبیه رو بپوش ! )).
سونیا یک نگاهی به لباس آبی کرد و گفت :(( یجورایی معلوم بود که آبی رو انتخاب میکنی !)).
من :(( حالا هرچی )).
میخواستم خارج بشم که یکدفعه سونیا گفت :(( دوباره وایسا !)).
من :(( آه.....دیگه چیه ؟ )).
سونیا :(( بنظرت کدوم یاقوت رو روی لباس بزارم ؟ )).
من :(( بله ؟؟؟؟ )).
یاقوت ؟ نکنه فهمیده که.....
سونیا :(( بابا جوگیر اینا تقلبی هستن 😂 )).
من :(( آها )).
بعد ادامه دادم :(( به نظر من.......اون آبیه !)).
سونیا :(( معلوم بود ! )).
منم از اتاقش خارج شدم و بعد دوباره رفتم سمت اتاق خودم ، بعد هم شروع کردم به فکر کردن .
باید چیکار کنم ؟
بعد از چند لحظه فکر کردن یک فکر خفن به ذهنم رسید !
من :(( خودشه.... باید یک لباس درست کنم !)).
با اون لباس میتونم به طور ناشناس دنبال گروه رز خاکستری بگردم و هیچ کس از هویتم با خبر نمیشه !
من :(( پس دست به کار میشم)).
بعد هم رفتم سمت میزم و شروع کردم به خیاطی ، خب تعجبی هم نداره وقتی که خواهرت عاشق لباس باشه تو هم مجبوری لباس دوزی رو یاد بگیری !
بعد هم شروع کردم به خیاطی.
چند ساعت بعد /:
شاید یک شنل هم بد نباشه !
نه آقا من که یک قهرمان نیستم فقط یک آدم ( حیوان ) عادی هستم.
وایسا بلاخره داره تموم میشه.
ایول بلاخره تمومش کردم.
به نظر خوب میاد.
بعد هم لباس رو برداشتم و پوشیدمش.
به نظر خوب میاد.
من :(( شاه خیاط ها هستم !)).
خب دیگه شوخی کافیه.
بعد هم اون زمرد رو از روی میز برداشتم و گفتم :(( خب حالا با تو چیکار......)).
قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم ، پام رفت روی یک نوار چسب و پام لیز خورد و افتادم زمین ، قبل از اینکه موقعیت رو درک کنم ، اون زمرد رفت هوا و بعد صاف افتاد توی دهنم و منم ناخواسته قورتش دادم !!!
من :(( من.....چه..... غلطی کردممممم؟؟؟؟!!!!!!)).
وای خدای من ، من الان گرون قیمت ترین زمرد در کل تاریخ هستی رو خوردم؟!!!!!!!
این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده!!!!!!
میخواستم از اتاق خارج شم و به سمت دستشویی برم تا اون زمرد رو بالا بیارم ، اما یکدفعه نفهمیدم چی شد و یکدفعه دیدم که داخل دستشویی هستم !!!
من :(( بله ؟ )).
قبل از اینکه بتونم موقعیت رو درک کنم یک صدایی از بالا اومد :(( سونیک یک لحظه بیا اینجا )).
من :(( اومد )).
یکدفعه نفهمیدم چی شد و خودم رو جلوی در اتاق سونیا دیدم !!!
من :(( چی شد ؟)).
سونیا :(( میخواستم بگم که من تا ساعت 10 شب نمیام مشکلی نیست ؟ )).
وایسا تا 10 شب ؟
ممکنه که خطرناک باشه !
اما تازه از بیمارستان مرخص شده و میخواد یکم خوش بگذرونه ، نمیتونم که تا ابد اون رو داخل خونه حبس کنم .
من :(( فقط تا ساعت 9 شب میتونی بیرون بمونی اما بعدش باید بیای خونه فهمیدی ؟ )).
سونیا :(( آه......باشه....)).
منم خیالم راحت شد ، میخواستم به سمت اتاقم برم که یکدفعه دیدم که داخل اتاقم هستم !!!
من :(( باور نکردنیه ! )).
میخواستم در اتاقم رو ببندم ، دستگیره رو گرفتم و در رو محکم بستم اما یکدفعه دستگیره در کنده شد و نصف در اتاقم شکست!!!!
من :(( متمعنم که دارم خواب میبینم ! )).
بعدش هم رفتم روی تختم و پتوم رو کشیدم روی سرم و میخواستم چراغ کنار تختم رو خاموش کنم ، اما وقتی که میخواستم خاموشش کنم محافظ چراغ له شد !!!
من :(( 😳 )).
من :(( متمعنم بخاطر خستگیه )).
بعد هم چشمام رو بستم و به خواب رفتم.
تاریکی.....
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️