فرشته سیاه پارت 7

از زبان سونیک /:

داشتم آهنگ گوش میدادم و روی تخت دراز کشیده بودم :(( شما خونتون مورچه داره ؟ )).

آه...... هنوز هم داشتم به گذشته ها فکر میکردم.

دقیقاً آن روز......

آن روزی که من به این قدرت بی نهایت دست یافتم .

فلش بک /:

3 سال پیش /:

باید چیکار کنم ؟

خواهرم توسط یک مشت مادر* به این روز افتاده.

هنوز حرفهای اون پلیسه تو ذهنمه :(( چون....تو.... ضعیفی.... )).

یکدفعه کنترلم رو از دست دادم و ناخودآگاه یک مشت محکم به دیوار زدم !

من :(( اخخخخخخخخخخخ !!! )).

به دستم نگاه کردم....داشت خون میومد !

من :(( لعنت ! )).

بعد هم از کمد یک پارچه برداشتم و دور دستم بستمش.

چند دقیقه بعد /:

باید چیکار کنم ؟

خواهرم توی بیمارستانه و منم باید برای عمل جراحی به بیمارستان پول پرداخت کنم.

ولی آخه اون همه پول رو از کجا بیارم ؟

دیگه حال فکر کردن نداشتم و تصمیم گرفتم که یکم اخبار رو چک کنم و ببینم چیزی از اون گروه رز خاکستری دستگیرم میشه یا نه ؟

به طبقه پایین رفتم و نشستم روی مبل کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم.

مجری اخبار :(( امروز دانشمندان ما یک زمرد بسیار عجیب رو در یکی از غار های نزدیک جنگل پبدا کردن ، دانشمندان و متخصصان تائید کردند که این زمرد زرد حداقل میلیون ها سال است که در این غار وجود دارد و به نظر می‌رسد که از زمان دایناسورها تا الان وجود داشته و دست نخورده باقی مانده است )).

بعد هم عکس اون زمرد رو آورد.

عکس زمرد 👆

من :(( عجب چیز حقیه )).

ولی این مهم نیست 🗿

باید پول رو جور کنم .

مجری :(( و باستانشناسان قیمت این زمرد رو حدود 1 تریلیارد تخمین زده‌اند ! )).

یک لحظه خشکم زد و گفتم :(( بلهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟!!؟!!!؟؟!!؟!؟؟!)).

مجری :(( درست شنیدید حدود 1 تریلیارد پول ناقابل برای این زمرد تخمین زده شده)).

من :(( خداییش ؟؟!!! )).

مجری :(( متمعن باشید که راست میگم ! )).

​​​​​​وایسا.....اگه اون زمرد رو به دست بیارم و بفروشمش میتونم پول کافی برای درمان سونیا رو جور کنم .

من :(( پس من اون زمرد رو به دست میارم ! )).

مجری :(( اگر مایل به خرید این زمرد هستید باید به شما بگویم که.....زارت ! )).

من :(( بله ؟ )).

مجری :(( متاسفانه افراد مشهوری مانند بیل گیتس و جف بزوز هم بودجه کافی برای خرید این زمرد رو نداشتن و میشه گفت که این زمرد به هیچ وجه به فروش نمیره !)).

من :(( من که نمی‌خوام بخرمش داداش ! )).

مجری :(( خب اگه سوالی دارید میتونید به این شماره زنگ بز...... )).

زنگ تلفن.....

زنگ تلفن.....

زنگ تلفن.....

مجری :(( اوه....انگار پشت خطی داریم ، سلام آیا شما سوالی در رابطه با این زمرد دارید ؟ )).

من :(( سلام ببخشید یک سوال داشتم ؟ )).

مجری :(( بله بفرمایید.... )).

من :(( ببخشید...اگه یک نفر بخواد که این زمرد رو بدزده باید چیکار کنه ؟ )).

مجری :(( خب در جواب این سوال باید بگم که شما باید به موزه الماس ها در قسمت های بالای شهر برید و بعد به سمت ویترینی که از همه بزرگتره برید و اون موقع میتونید با خیال راحت زمرد رو بدزدید ! )).

من :(( ای خدا پدر و مادرت رو بیامرزه مرد ! )).

مجری :(( وایسا داداش گفتی میخوای زمرد رو چیکار کنی ؟ )).

من :(( هیچی داداش لا مشکل فقط فکر کنم که تو قراره به زودی اخراج بشی ! )).

بعدش تلفن رو قطع کردم .

مجری از تلویزیون گفت :(( بابا مادر*..... )).

قبل از اینکه حرفش تموم بشه تلویزیون رو خاموش کردم.

من :(( خب.....وقت یک دزدی تمیزه ! )).

اما.....به یک نقشه احتیاج دارم .

بعد از چند دقیقه فکر کردن گفتم :(( فهمیدم باید چیکار کنم ! )).

3 روز بعد /:

صدای آژیر ها داشت گوشم رو کر میکرد......

من :(( فکر اینجاش رو نکرده بودم داداش !!! )).

به سختی راه خروج رو پیدا کردم و از موزه خارج شدم .

صدای آژیر پلیس به گوشم خورد.

من :(( اینجا دیگه جای موندن نیست ! )).

بعد هم یا تمام توانم دویدم.

چند دقیقه بعد /:

بلاخره از دست پلیس ها فرار کردم ، انگاری که گمم کردن.

به زمرد نگاه کردم ، خب حالا باید یک خریدار خوب پیدا کنم.

مگه چقدر ممکنه که سخت باشه ؟

5 ماه بعد /:

آقا نمیشهههههههههههه!!!!!!!!!!!!

هر چقدر که میخوام یک خریدار پیدا کنم ، اصلا کسی پیدا نمیشه ، نه اینکه پیدا نشه اصلأ کسی نمی‌خره این بی صاحاب رو !

توی همین فکرا بودم که یکدفعه تلفن خونه زنگ خورد.

منم تلفن رو بداشتم و گفتم :(( جانم ؟ )).

.... :(( ببخشید آقای سونیک؟)).

من :(( خودم هستم )).

.... :(( ببخشید مهلتی که دارید داره تموم میشه و باید تا فردا پول رو پرداخت کنید وگرنه خوااااهرتووووووو...... )).

من :(( اوکی حله ، فهمیدم )).

.... :(( خوبه آقای سونیک...... ضعیف )).

من :(( جانم ؟ )) .

.... :(( هیچی قربان )).

بعدش تلفن رو قطع کرد.

آه باید چیکار کنم ؟

چند دقیقه همینجوری در حال فکر کردن بودم اما همینجوری که در حال فکر کردن بودم صدای در اومد .

من :(( جانم ؟ )).

اما صدایی نیومد .

رفتم سمت در و در رو باز کردم.

اما هیچ کسی نبود .

میخواستم برم داخل اما نگام به پایین افتاد و یک چمدون گنده رو دیدم !

من :(( چی شد ؟ )).

دوباره به اطرافم نگاه کردم اما هیچ سگی اونجا نبود .

تصمیم گرفتم که چمدون رو بردارم وقتی که چمدون رو برداشتم و اوردمش داخل خونه ، یکم چکش کردم انگار که برای باز کردنش نیازی به رمز نیست !

منم حس کنجکاویم گل کرد و بازش کردم .

خشکم زد.......

من :(( یا بیل گیتس کبیر ؟!!!!)).

کلی پول داخل اون چمدون بود !!!!!

یعنی چی ؟

اینا از کجا اومدن ؟!

وای خدا انگار کائنات با منه!!!

من :(( ای......ااااااااایییییییییییییووووووووووووووووووووووووووللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)).

انگار اونقدر زیاده که میتونم باهاش پول درمان خواهرم رو بدم !

خب نباید وقت رو تلف کنم !

بعد با تمام سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم.

2 ماه بعد /:

بلاخره بعد از 2 ماه خواهرم سونیا رو از بیمارستان مرخص کردن.

سونیا در حالی که راه میرفت گفت :(( داداش.... ممنونم )).

من :(( برای چی ؟ )).

سونیا :(( چون کلی پول بابت درمان من دادی و احتمالاً کلی کار کردی و زحمت کشیدی مگه نه ؟ )).

من :(( خببببببببببببب..... )).

انگار منتظر جواب بود منم نمیتونم بگم که یک شخص ناشناس عین جن اومده یک خاور پول رو عین نذری گذاشته جلوی خونه !

من :(( امممممم خببببببببببببب آره !!! کار کردم و پول در آوردم !!! )).

توی دلم گفتم :(( دارم عین سگ دروغ میگم !!!!!!!! )).

سونیا :(( خب داداشی امروز برنامه چیه ؟ )).

من :(( نمیدونم.....خب.... )).

بعد از یکم مکث گفتم :(( راستی سونیا ؟ )).

سونیا :(( بله ؟ )).

من :(( میدونی اونی که اون روز تو خونه بهت حمله کرد کی بود ؟ )).

یکدفعه از حرکت ایستاد و هیچی نگفت و سرش رو آورد پایین.

من :(( خواهرجون ؟ )).

سونیا بعد از کمی سکوت گفت :(( نمی‌خوام.....راجبش حرف بزنم ! )).

از صداش میشه فهمید که ترسیده .

منم دیگه چیزی نگفتم و همینجوری به رفتن به سمت خونه ادامه دادیم.

2 روز بعد /:

حدود 2 روز گذشته و من نمی‌دونم که باید با این زمرد چیکار کنم ؟

واقعاً نمیدونم که باید چیکار کنم .

توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدای سونیا اومد گفت :(( سوووونننننییییکککک)).

من :(( بللللهههههههه؟؟؟ )).

سونیا :(( بیا )).

من :(( اومدم )).

بعد هم به سمت اتاقش رفتم و وارد شدم.

من :(( چی شده ؟ )).

سونیا :(( به نظرت باید کدوم لباس رو برای رفتن به مهمونی بپوشم ؟ )).

من :(( آه......بازم شروع کردی؟ )).

سونیا :(( بگو دیگه داداشی )).

من :(( آه......خب.....از نظر من اون لباس...... آبیه رو بپوش ! )).

سونیا یک نگاهی به لباس آبی کرد و گفت :(( یجورایی معلوم بود که آبی رو انتخاب میکنی !)).

من :(( حالا هرچی )).

میخواستم خارج بشم که یکدفعه سونیا گفت :(( دوباره وایسا !)).

من :(( آه.....دیگه چیه ؟ )).

سونیا :(( بنظرت کدوم یاقوت رو روی لباس بزارم ؟ )).

من :(( بله ؟؟؟؟ )).

یاقوت ؟ نکنه فهمیده که.....

سونیا :(( بابا جوگیر اینا تقلبی هستن 😂 )).

من :(( آها )).

بعد ادامه دادم :(( به نظر من.......اون آبیه !)).

سونیا :(( معلوم بود ! )).

منم از اتاقش خارج شدم و بعد دوباره رفتم سمت اتاق خودم ، بعد هم شروع کردم به فکر کردن .

باید چیکار کنم ؟

بعد از چند لحظه فکر کردن یک فکر خفن به ذهنم رسید !

من :(( خودشه.... باید یک لباس درست کنم !)).

با اون لباس میتونم به طور ناشناس دنبال گروه رز خاکستری بگردم و هیچ کس از هویتم با خبر نمیشه !

من :(( پس دست به کار میشم)).

بعد هم رفتم سمت میزم و شروع کردم به خیاطی ، خب تعجبی هم نداره وقتی که خواهرت عاشق لباس باشه تو هم مجبوری لباس دوزی رو یاد بگیری !

بعد هم شروع کردم به خیاطی.

چند ساعت بعد /:

شاید یک شنل هم بد نباشه !

نه آقا من که یک قهرمان نیستم فقط یک آدم ( حیوان ) عادی هستم.

وایسا بلاخره داره تموم میشه.

ایول بلاخره تمومش کردم.

به نظر خوب میاد.

بعد هم لباس رو برداشتم و پوشیدمش.

به نظر خوب میاد.

من :(( شاه خیاط ها هستم !)).

خب دیگه شوخی کافیه.

بعد هم اون زمرد رو از روی میز برداشتم و گفتم :(( خب حالا با تو چیکار......)).

قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم ، پام رفت روی یک نوار چسب و پام لیز خورد و افتادم زمین ، قبل از اینکه موقعیت رو درک کنم ، اون زمرد رفت هوا و بعد صاف افتاد توی دهنم و منم ناخواسته قورتش دادم !!!

من :(( من.....چه..... غلطی کردممممم؟؟؟؟!!!!!!)).

وای خدای من ، من الان گرون قیمت ترین زمرد در کل تاریخ هستی رو خوردم؟!!!!!!!

این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده ، این بده!!!!!!

میخواستم از اتاق خارج شم و به سمت دستشویی برم تا اون زمرد رو بالا بیارم ، اما یکدفعه نفهمیدم چی شد و یکدفعه دیدم که داخل دستشویی هستم !!!

من :(( بله ؟ )).

قبل از اینکه بتونم موقعیت رو درک کنم یک صدایی از بالا اومد :(( سونیک یک لحظه بیا اینجا )).

من :(( اومد )).

یکدفعه نفهمیدم چی شد و خودم رو جلوی در اتاق سونیا دیدم !!!

من :(( چی شد ؟)).

سونیا :(( میخواستم بگم که من تا ساعت 10 شب نمیام مشکلی نیست ؟ )).

وایسا تا 10 شب ؟

ممکنه که خطرناک باشه !

اما تازه از بیمارستان مرخص شده و میخواد یکم خوش بگذرونه ، نمیتونم که تا ابد اون رو داخل خونه حبس کنم .

من :(( فقط تا ساعت 9 شب میتونی بیرون بمونی اما بعدش باید بیای خونه فهمیدی ؟ )).

سونیا :(( آه......باشه....)).

منم خیالم راحت شد ، میخواستم به سمت اتاقم برم که یکدفعه دیدم که داخل اتاقم هستم !!!

من :(( باور نکردنیه ! )).

میخواستم در اتاقم رو ببندم ، دستگیره رو گرفتم و در رو محکم بستم اما یکدفعه دستگیره در کنده شد و نصف در اتاقم شکست!!!!

من :(( متمعنم که دارم خواب میبینم ! )).

بعدش هم رفتم روی تختم و پتوم رو کشیدم روی سرم و میخواستم چراغ کنار تختم رو خاموش کنم ، اما وقتی که میخواستم خاموشش کنم محافظ چراغ له شد !!!

من :(( 😳 )).

من :(( متمعنم بخاطر خستگیه )).

بعد هم چشمام رو بستم و به خواب رفتم.

تاریکی.....

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:6 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب