سکوت مرگ فصل ۲ قسمت ۱۱

داستان از زبان سونیک:

چشمامو خیلی آروم باز کردم...همه جارو تار میدیدم...بدنم درد می کرد...دیدم یک نفر کنارمه و دستاشو روی قفسه سینه ام گذاشته....و یک نیروی سبز دور بدنمو گرفته....کم کم حس کردم دارم نیرو میگیرم...چشمامو کامل باز کردم...تمام زخمای بدنم و البته رد چنگی که توی صورتم زده بود همه درمان شده بودن! حالا صورت کسی که منو درمان کرد کامل دیدم...یک اکیدنای قرمز بود...سریع از جام بلند شدم و نشستم و با ترس و داد گفتم:

من: اههههه...تو...تو دیگه کی هستی!؟؟
با یک لحن اروم و تعحبی یک دستشو سمتم دراز کرد به معنای آروم باش و گفت:

؟؟؟: هی هی...آروم باش....من کاریت ندارم....ببینم حالت بهتره؟؟
سری تکون دادم...بعدشم یک نگاهی به اطراف انداختم...روی یک بلندی بودم که از چهارطرفش پله میخورد به پایین...و چهار تا ستون کوچیک هم اطرافش...از همه عجیب تر من تقریبا کنار یک زمرد سبز رنگ بزرگ بودم! این دیگه چیههه؟؟ چرا اینقدر بزرگهه؟؟ تا به حال تو عمرم زمرد به این بزرگی ندیدم! که بعد از همون اکیدناعه پرسیدم:

من: اهم.‌..اممم چیزه...تو کی هستی؟؟ چرا بهم کمک کردی؟؟
با مشت به خودش اشاره کرد و گفت:

؟؟؟: اسمم ناکلزه...و محافظ زمرد بزرگم! توی جنگل کنار یکی از درختای میوه پیدات کردم...بی حال و بی جون با کلی زخم وحشتناک روی زمین افتاده بودی....آوردمت و با قدرت زمرد بزرگ درمانت کردم...(توجه @-@ ناکلز واقعا می تونه با کمک زمرد بزرگ زخم هارو درمان کنه °-°) پسرر بدجوری آسیب دیده بودی....چه بلایی سرت اومده بوده؟؟
سرمو به دو طرف تکون دادم که یعنی نمیخوام راجبش حرف بزنم!...و به یکی از ستونا تکیه دادم....دوباره ازم پرسید:

ناکلز: اسم...تو چیه؟؟

من: من...سونیکم...
یک اخم کوچیک کرد...و بلند شد...(روی یک زانوش نشسته بوده) و گفت:

ناکلز: حتما گرسنه ای! میرم برات میوه بیارم....درختای میوه این نزدیکی ها زیادن...منتظرم بمون و از جات تکون نخور!
و رفت....خیلی می ترسیدم...exe حتما دنبالمه! نباید بذارم دوباره گیر بیوفتم...

داستان از زبان ناکلز:

به محض اینکه اسمشو گفت شناختمش! همونی بود که اونا راجبش حرف می زدن...به بهانه اوردن میوه رفتم پشت درختا...جایی که چشمش بهم نیوفته...با گوشیم (شما فرض کنین گوشی داره •_• ماریا هم می بود سوتی میداد دیگه •^•) باهاش تماس گرفتم و گفتم:

من: هی...بیاین جزیره فرشته...اونی که میخواستین و فکر کنم پیدا کردم...

؟؟؟: جدی؟؟ خب اسمشو نگفت؟؟

من" گفت اسمش سونیکه!

؟؟؟: بچه ها! خودشه! زود باشین آماده شین...میریم جزیره فرشته!
و قطع کرد...خدایا این رو شفا بده و من رو صفا ( قافیه رو حال کردین ^^ ماریا نمی تونه ها) میخواستم برگردم...ولی من بهش گفتم میوه براش می برم...اههه. نمیشه که دست خالی رفت! رفتم سمت درخت انگور تا انگور بچینم (ناکلز انگور دوست داره ^^) که یک دفعه سونیکو از بین درختای اون طرف تر دیدم...سریع پشت یک درخت که نزدیکش بود قایم شدم...روش به پشت بود...دیدن رباتای اگمن محاصره اش کردن...اه کار دست خودش داد که! خواستم برم کمکش که وقتی صورتشو برگردوند...سر جام میخکوب شدم! این...اینکه سونیک نیستت! دستشو به سمت رباتا دراز کرد و با عصبانیت فریاد زد:

سونیکexe: (دیگه فهمیدین کیه •-• نیازی نبود منتظر بذارمتون) سونیک و برام پیداش کنین! سریع!
وایسا...سونیک؟؟ اون دنبال سونیکه؟؟ پس واسه همون سونیک اینقدر ترسیده بود وقتی پیداش کردم! باید سریع برگردم و بهش خبر بدن! خواستم برگردم که یک دفعه دیدم همون سونیک عجیبه پشت سرمه! یا خدا! این از کجا اینقدر سریع جای منو فهمیدد؟؟ با یک پوزخند گفت:

سونیکexe: خب خب...ناکلز اکیدنا...حدس می زنم می دونی سونیک کجاست! بهم بگو‌‌.‌..کجاستتتت؟ (با فریاد)
چ...چی؟؟ ا..اون اسم منو از کجا میدونهه؟؟ با عصبانیت مشتمو آماده کردم و سمتش حمله ور شدم و همزمان گفتم:

من:چرا دنبالشیی؟؟
از تمام ضرباتم جاخالی میداد....تا اینکه ضربه آخر رو اون به من زد! پرت شدم...آخخخ..لعنتی چقدر قویه! باید..باید برم و به سونیک خبر بدم! بعد از چند تا خنده ترسناک و بلند بهم گفت:

سونیکexe: پس واقعا می دونی کجاست!؟ به تو ربطی نداره چرا دنبالشم...فقط چیزی که میخوامو بهم بده! وگرنه خیلی ها کشته میشن!

من: (با عصبانیت) داری تهدیدم میکنی؟؟
همون موقع بلند شدم و یکی زدم تو صورتش! (آخخخ دلم خنک شددد ♡•♡) یک فریادی کشید و پرت شد عقب....از فرصت استفاده کردم و خیلی سریع رفتم سمت زمرد بزرگ....پیش سونیک...

داستان از زبان سونیک:

کنار زمرد بزرگ نشسته بودم....ببینم از کی تا حالا پیدا کردن و چیدن یک میوه اینقدر طول میکشهه؟؟ خیلی عجیبه...احساس خوبی ندارم! داشتم به دوستام فکر می کردم....به اینکه توی این ۵ ماه چقدر زندگیم عوض شده بود! بدون ترس...بدون نگرانی...ولی همه اینا با اومدن اون عوضی تمموم شدن؟؟ یا قراره ادامه داشته باشه؟ که با صدای ناکلز به خودم اومدم:

ناکلز: سونیککککک!! فرارررر کنننن!
سرمو چرخوندم سمت صدا....و دیدم از بین درختا خیلی با عجله و نگرانی و ترس اومد بیرون...خودشو خیلی سریع رسوند کنار زمرد بزرگ...و بهم گفت:

ناکلز: سونیکک! تو باید بری! الاننن!
چ...چی؟؟ چی داره میگه؟؟ گفتم:

من: چی میگی ناکلز!؟ کجا برمم؟؟
که یکدفعه صدای خنده های بلندشو شنیدم...ا...اون پیدام کرد! لعنتییی! از بین درختا خیلی آروم بیرون اومد...و بقیه رباتای اگمنم از اطراف من و ناکلز و زمرد بزرگ رو محاصره کردن! من پایین پله هارو نگاه کردم‌...رباتا اونجا رو اشغال کرده بودن....و فقط راه پله های جلوی ناکلز بود که هیچکسی اونجا نبود....جز...اون عوضیی! از پله ها اومد بالا و به ما نزدیک شد...یک لبخند خیلی ترسناکی روی صورتش بود...ناکلز جلوی زمرد بزرگ وایساد و گفت:

ناکلز: حتی فکرشم نکن زمرد رو با خودت ببری!
یک خنده ای کرد و بعدم با حالت تمسخر آمیزی گفت:

سونیکexe: زمردبزرگ؟؟ هه...(خنده) اون به درد اگمن میخوره! چیزی که الان از عصبانیتم کم میکنه و باعث میشه احساس بهتری داشته باشم...اینه که سونیک بمیره! و خب...معامله کنیم! چطوره؟
ناکلز سرشو به سمت من چرخوند و گفت:

ناکلز: سونیک....برووووو!
سری تکون دادم و از راه پله های پشت سرم خیلی سریع پایین رفتم...ناکلز علاوه بر درمان زخمام بهم نیرو و انرژی هم داده بود...که مربوط به زمرد بزرگ میشدن! احساس قدرت می کنم! از روی سر چند تا از رباتا پریدم و چند تاشونم منفجر کردم...و با سرعت به سمت جنگل رفتم...

داستان از زبان سونیکexe: (پایگاه اگمن بعد فرار سونیک)

جلوی مانیتور داشتم به عکس اون سونیک عوضی نگاه می کردم...که اگمن اومد داخل اتاق کنترل...

اگمن: هوففف...عالی شدد! خارپشت آبی از دستمون فرار کرد! اون مثل یک ماهیه! لغزنده هست! نمیشه توی دست نگهش داشت...
با عصبانیت گفتم:

من: پس باید صیدش کرد!
و رو به اگمن به صفحه مانیتور اشاره کردم و فریاد زدم:

من: چرا هیچ غلطی نکردیییی؟؟ وقتی داشت فرار می کردددد؟؟؟ باید میگرفتیششش!! نباید میذاشتی فرار کنهههه!! من میخوامش اگمن! میخوام زجر کش بشهههه! شنیدی میخوام بکشمشششش!! تنها چیزی که الان بهم احساس بهتری توی زندگی میده مرگ اون عوضی آشغالههه! (هوی به سونیک فحش نده @-@🔪)

اگمن: هی...بهتره آروم بگیری...با عصبانیت هیچی درست نمیشه ها! همممم چند تا از رباتا رو می فرستم دنبالش....اگه خیلی دوست داری بکشیش...پس تو خودتم برو دنبالش بگرد!
با یک نگاه جدی اتاق کنترل رو بدون اینکه چیزی بگم ترک کردم...

(بعد از فرار سونیک توی جنگل از پیش ناکلز)

ناکلز مزاحمم! داشتم بالاخره موفق میشدم! چرا همیشه سونیک می تونه زنده در برهه!؟؟ نمی ذارم ناکلز سد راهم باشه....از نیروم استفاده کردم تا حواسشو پرت کنم و بعدم تلوپورت کردم اون سمت پله ها...و یک نگاهی به ناکلز کردم که روی زمین کنار زمرد افتاده بود...پوزخندی زدم و داشتم می رفتم دنبال سونیک که صداشو از پشت سرم شنیدم:

ناکلز: دستت بهش نمیرسههه! هرگززز!
نمی ذارم کسی مانع من برای کشتن اون بشه! این چیزیه که براش زنده ام! مرگ اون!

داستان از زبان سونیک:

با تمام سرعتم می رفتم که یکدفعه به لبه یک بلندی رسیدم...نزدیک بود تعادلم بهم بخوره! خودنو نگه داشتم و اومدم عقب...یک نگاهی کردم....جاننن؟؟؟جزیره شناوررررر؟؟؟ پایینشم که فقط آبهه! ای خدا...چقدر بدشانسم! نمی تونم بپرم! وگرنه غرق میشم! که صداشو شنیدم:

سونیکexe: خب به نظر میاد گیر افتادی! (خنده)
برگشتم و با ترس و عصبانیت نگاه کردم...از بین درختا بیرون اومد....لبخند خیلی وحشتناکی روی صورتش بود...بهم گفت:

سونیکexe: اینجا...آخر خطه! یا میوفتی توی آب و غرق میشی....یا میذاری من بکشمت!
اههه...چیکار کنم حالااا؟؟ داشت هی میومد نزدیک تر...با همون حالتش دوباره گفت:

سونیکexe: کاری می کنم با زجر و درد زیاد بمیری! میخوام اول دست و پاهاتو قطع کنم! کم کم میرم سراغ قلب کوچیکت! و بعدم کامل از بین می برمت! ولی قبلش...
وایساد...یک لبخندی زد که دندوناش رو بیشتر نشون داد و چشماش بیشتر قرمز شدن!

سونیکexe: میخوام قبل مرگت...دوباره طعم خون تازه ات رو بچشم! اعتراف می کنم خونت واقعا خوشمزه هست! ولی حیفه که قراره این آخرین باری باشه که ازش میخورم!
اینقدر نزدیکم شده بود که تقریبا ۳ قدمی من بود! لعنتی...چیکار کنمم؟؟ ناخوناش یکمی بلند شدن...گفت:

سونیکexe: اگه قول بدی کمتر تلاش برای فرار کردن بکنی....منم قول میدم موقع کشتنت کمتر بذارم درد بکشی و سریعتر خلاصت کنم!
تصمیم خودمو گرفتم....با عصبانیت بهش گفتم:

من: حاضرم بمیرم....ولی نه به دستای کثیف تو!
و خودمو انداختم پایین توی آب....وقتی افتادم توی آب...یاد اولین باری افتادم که فهمیدم زنده منو میخواد! اونبارم همین کار رو کردم...الان دیگه هیچی مهم نبود....وقتی دیگه نمی تونم نفس بکشم!...چشمام داشتن بسته میشدن‌...که حس کردم یک نفر دستمو گرفت و...

(ادامه دارد ^^)

[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:5 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب