داستان دو عاشق ❤️‍🩹قسمت ۳

داستان دو عاشق ❤️‍🩹

قسمت ۳

از زبان بیلز....

توی حیاط قصر نشسته بودم...داشتم چایی میخوردم....تا اینکه ندیمه‌ی شخصیم فیجار ( به خدا اسم پیدا نکردم 😐) حراسون اومد کنارم....گفتم: اِم فیجار....چیزی شده....چرا... رنگت پریده...؟)

فیجار: پرنسس....خیلی خیلی ناراحتم 😭😭😭....اونا لیاقت شما رو ندارن 😭( بچه‌ها از این به بعد وقتی وسط جمله‌م شکلک گزاشتم یعنی اون کراکتر هام این شکلین ) آخه چرا؟)

بیلز: فیجار...ببینم چی شده آخه....دِ دو دقیقه وایسا ببینم....کی لیاقت منو نداره....چرا داری گریه میکنی 🤨)

فیجار : ملکه‌ی و پادشاه سرزمین ماه....اونا...جنگ رو...تموم کردن ...ولی به یه شرط.....شما باید با پسراشون......ازدواج کنید!!!!!🥺😢😥)

بیلز: با پسراشون ؟؟؟ ازدواج؟؟؟؟!؟!؟ میفهمی داری چی میگی ؟)[با داد ]

فیجار :بله......من نمیخوام شما از پیشم برید....هق...راستی‌...پدر و مادرتون میخوان ببیننتون.......آآآآآآآه...نمیخوام 😭😢😖🥺)

بیلز: خیلع خب دیگه فیجار.....میدونی که من دوست ندارم گریه کنی.....اوکی؟ حالا پاشو دست‌و صورتت رو بشور.....بعدشم...به هیچ‌وجه به هیچکسی نگو....باشه ؟)

فیجار : باشه پرنسس...)

<______>

فیجار پاشد رفت.....آخه یعنی چی....من نمیتونم درک کنم....چرا من...چرا فقط من ؟ (عزیزم فقط تو نیستی که 😈😈"خوردن پوفیلا 🍿") رفتم داخل...پشت اتاق کار پدرم وایساده بودم....صداشون میومد ...داشتن در مورد من حرف می‌زدن...(چون بیلز گوش های تیزی داره تونسته بشنوه ) خودم رو مرتب کردم و در زدم....: بیا تو دخترم)

بیلز: پدر....مادر....ببینم...فیجار درست میگفت ؟....شما منو فروختید ؟)

ملکه : نه عزیزم....چه فروختنی....ما فقط ...مجبور بودیم......فقط تو نیستی که اینکار رو انجام میدی....پرنسس امی و پرنسس ماریا هم اینکار رو دارن انجام میدن....)

پادشاه: بله دخترم.....این کار به نفع هر ۴ قلمرو بود....واگرنه من اصلا دوست ندارم که دخترم رو به کسی بدم که اصلا نمیشناستش و دوسش نداره.....(ولی بزودی دوستش خواهد داشت 😈😈)...من میدونم که تو دختر عاقلی هستی و درک میکنی.......پس لطفا....همکاری کن....اگه ما قبول نمی‌کردیم ..... هممون نابود میشدیم‌.....اونا میخواستن که از قدرت الماس سیاه استفاده کنن....ما هم مجبور شدیم عزیزم....راستی ...امروز عصری میان به دیدنمون....میریم پیش پادشاهی خورشید.....)

بیلز: آه...باشه پدر....)

<______>

از اتاقشون اومدم بیرون....یک راست رفتم تو زیر زمین قصر....که ۲۰۰ متر زیر زمین بود....اونجا رو خودم درست کردم که وقتی اعصبانی میشم اونجا خالی کنم.....لباسم رو عوض کردم و رفتم اونجا.....اینقدر ناراحت و اعصبانی بودم که.....توصیفی نداشت.....به خاطر همین یه داد بلند کشیدم و بعدش.....همه جا رو آتیش زدم.......امی و ماریا......باهم از دستشون خلاص میشیم...( گرفتید چی شد یا نه ؟ 🤨)

از زبان ماریا....

پدر و مادرم الان بهم گفتن که قضیه از چه قراره.....اِه.....پرنس های سرزمین ماه با ما شرط بستن....باید با پسراشون ازدواج کنی ماریا...دخترم...(مثلا داره ادای مامان و باباش رو در میاره😂....و دور اتاق میچرخه ) آخه به من چه‌....اصلا پادشاهی به هم بریزه.....آآآآآآآههههههه...اعصابم خورد شد....حالا باید برم سرزمین خورشید پیش امی.....بیلزم میاد.....شاه و ملکه‌ی ماه...به همراه پسرای چلغور شل مغز بی ادب بی‌نزاکت .....هوف...بسه دیگه ماریا.....دیوونه نشو...دیوونه نشو.....اوکی ‌....اوکی من خوبم....من‌.....خوبم....هوف ( مثلا داره خودش رو آروم میکنه..🙄..) حالا برم حاضر شم....۲ ساعت دیگه اون شل مغزا میرسن ......خب‌‌...حالا چی بپوشم ؟ ( خدایا....شفا عنایت فرما....الهی آمین 😬😶)

از زبان سیلور......

نمیدونم از انتخابی که کردم مطمئنم یا نه ....(بایدم باشی....دیگه من فیلم نامه رو تغییر نمیدم آقا جان😖.....آماده.....نور ...صدا....تصویر....احساساتی....حرکت!!!!🥸)

من این کار‌ رو فقط برای سرزمینم انجام دادم.....هِی روزگار...می‌بینی چه طوری چرخت میچرخه ‌..........نشستم به برادرام نگا میکنم....برادرام آه میکشن....( عجب چیزی گفتم....برم شاعر بشم....نظرتون چیه 😂)

شدو : سیلور....کم زانوی غم بغل بگیر ..... به جای اینکه به بیرون نگا کنی یکم کار مفید کن.....والا اون پنجره لامصب مثل من از دستت خسته شده....)

سونیک: آفرین آقای هوش....خیلی خوب داداشت رو دلداری دادی....آقای سیلور...شماهم بیا کراوات بزن برای عروسیت....عروس خانم ناراحت میشن...🤣🤣)

شدو: اسکل جماعت....خودتم میخوای ازدواج کنی شل مغز...😑)

سونیک: درسته.....به اینجاش فکر نکرده بودم....عجب نکته‌ای....خب پس...داداشیای گلم...همه عروسی خودمون دعوتیم....لیلییلیییلییلیلی 🤣😅)

سیلور: بیچاره قاطی کرده.....😂)

شدو : خب چه کار کنیم دیگه....باید با ایشون سر و کله بزنیم....😏)

<_____>

به‌هرحال عصری رسیدش....ماهم سوار کالسکه شدیم و راه افتادیم...( په‌نه‌په‌...میخواستید سوار لامبورگینی بشن ‌...... 😑😬🙄)پدرم با مادرم یه طرف....منو و سونیک و شدو هم یه طرف....یهو پدر گفت : پسرا....از الان بهتون هشدار میدم....یه اشتباه بکنید....دیگه تموم ..... فقط سرسنگین باشید.....و سعی کنید که با پرنسس ها گرم بگیرید....الخصوص تو سونیک...تو همیشه سربه‌هوا بودی.....پس الان خیلی مراقب باش....اگه پرنسس رز ازت رفتار ناشایسته‌ای ببینه ...... باهات ازدواج نمیکنه....و هم اینکه پرنسس رز خیلی خیلی سختگیر هستن....حداقلتا حالا ۱۶۳ نفر رو رد کرده !!!!!)

سونیک: خب پدر جان.....وقتی شما به من دخترای جلف و ازخودراضی و نمیدونم آها...مثل سالی اکورن پیشنهاد میدید....توقع دارید منم بگم بعله بعدش لیلیلیلیلیلی ؟؟؟ و هم اینکه مگه اونا مجبور نیستن که با ما ازدواج کنن.؟..آره مجبورن....پس چه از من خوشش بیاد چه نیاد باید اینکار رو بکنه....و هم اینکه من سختگیر تر از پرنسس رز هستم..)

ملکه: پسرم....خب توی قرارداد من یه تغییر کوچولو دادم.....برای اینکه حق مساوی بشه....خب....توی قرارداد نوشتم که اگه رفتار ناشایسته ای دیده بشه اون دو نفر باهم وَصلَت(نمیدونم درست نوشتم یا نه 🥲😬) نمیکنن حق باید دوطرفه باشه دیگه .... مگه نه ؟)

شدو: درسته....ولی سونیک این حرفا حالیش نی....آآآآآآآه....پس کی میرسیم ؟)

سونیک: چیه ؟ منتظر ماریا جونتی....دل‌تو‌دلت نیست که ببینیش آره😂.....سیلور سیلور!!)

سیلور: چیه ؟)

سونیک: بنظرت زن‌داداشمون چطوریه ؟ 😂اصلا ببینیم شدو اونو میگیره ؟ 😂🤭؟)

سیلور: سونیک....😬😅😂بابا اون بیچاره رو ولش کن.......آخه الان جا تنگه نمیتونه تورو بزنه که....منه بیچاره ‌هم وسط شما نشستم آخه...بعدشم من کتک میخورم به جای تو 🥲..!!)

پادشاه: پسرا !! بس کنید....چون.....رسیدیم 😊)

دقیقا قیافه ما : شدو : 😐....سونیک: 😐...من : 😐...مادرم به قیافه های ما: 🤨 ... و همچنین پدرم به قیافه های ما :🧐....

ادامه دارد.....؟؟؟

[ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 11:50 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب