الماس دریا پارت 10

از زبان امی /:

به بندر رسیدیم و اونجا لنگر انداختیم ، از روی کشتی یک نگاه دقیق به بندر انداختم و...

یا خدا !!!!!

اینجا بندره یا تویله ؟!!!

مثل اینکه اومده باشم توالت عمومی آزاد 😖

آقا اصلأ همه‌ی اینا به کنار ملت اینجا هیچ موجود سالمی پیدا نمیشه !!!

سونیک :(( هی پاریس.... )).

من با عصبانیت عربده کشیدم :(( پرنسس بی سواد ابله !!! )).

سونیک :(( اخخخخخخ....گوشم درد گرفت دوشیزه مکرمه ! )).

من زیر لب گفتم :(( اسکل ! )).

سونیک :(( چی ؟ )).

من :(( هیچی ! )).

سونیک :(( نخودچی ! )).

من :(( لئوناردو داوینچی ! )).

سونیک :(( کاشتی بز هیچی !)).

یکدفعه اون خارپشت سیاهه اومد پشت سونیک گفت :(( آهای مرتیکه گاریچی !!! )).

سونیک هم عین خر ترسید و عین کانگورو دویست متر پرید هوا و بعد با کله افتاد تو دریا !

دوباره یک صدایی از بالا اومد :(( یکی افتاده توی دریا ، خیلی هم بد شنا میکنه !!! )).

من زیر لب گفتم :(( همه‌ی شما دیوانه اید !!! )).

چند دقیقه بعد /:

این سونیک گور به گور شده رو از آب کشیدن بیرون و اونم هنوز تو شک بود.

خداییش این دزد دریاییه ؟؟؟

یکدفعه سونیک از جاش بلند شد و با غرور گفت :(( خب افراد هیچ به سوی مقصد ! )).

اون خارپشت سیاه اومد جلو و گفت :(( ما که به مقصد رسیدیم دیوانه ! )).

بعد هم به بندر اشاره کرد.

سونیک :(( امممممم......اوکی افراد از کشتی بزنید بیرون )).

همه بجز خارپشت سیاهه :(( بله قربان!!! )) .

بعد هم رفت سمت خارپشت سیاهه و گفت :(( شدو تو همینجا تو کشتی بمون خودت که میدونی توی این بندر دزد و قالتاق زیاده !)) .

پس اسمش شدو هه .

خارپشتی که اسمش شدو بود گفت :(( لازم نکرده جنابعالی بهم بگی ! )).

وا اینا چرا اینجورین ؟؟؟

سونیک :(( هی پاریس.... )).

من :(( اولاً پرنسس ثانیاً چته مرتیکه چلغوز ؟؟؟ )).

سونیک :(( ازم دور نشو مگه اینکه بخوای دزدیده بشی... خانومی 😁 )).

من :(( مشت میخوای ؟؟!!! )).

اون هم رفت و پشت شدو قایم شد و گفت :(( نه جان مادرت نزن من گناه دارم ! )).

شدو:(( آه....ای ترسوی بدبخت ازگل 😒)).

سونیک :(( خودتی و در ضمن راه بیفتید ! )).

بعد هم همگی از کشتی خارج شدیم .

واقعاً عجب جائیه سگ ها هم میترسن بیان اینجا چه برسه به من !

توی همین فکرا بودم که یکدفعه یک نفر دستم رو گرفت و گفت :(( محکم بگیر ! )).

به کنارم نگاه کردم و کسی که دستم رو گرفته بود رو دیدم...

سونیییکککک !!!!!!!!!!!

وای یعنی این اسکل بین این همه آدم ( حیوان ) باید بیاد و دست منو بگیره ؟ مگه آدم ( حیوان ) قحط بود ؟؟؟

بعد هم یکدفعه با تمام سرعت دوید و از بین اون همه آدم ( حیوان ) رد شدیم .

چند دقیقه بعد /:

درست جلوی یک کلبه خرابه ایستادیم ، انگار که سالهاست که کسی اینجا نیومده .

یکدفعه اون ناکلز اسکل با مشت زد در رو به چند قسمت نامساوی تقسیم کرد !

WOW....عجب زوری داره !

بعد هم سونیک رفت داخل و بعد از چند لحظه داد زد :(( بیاید داخل ! )).

ما هم رفتیم داخل و........

یا پدر و مادر کثیفی !!!!!

اینجا چرا اینقدر کثیفه!!!!

واقعاً حال به هم زنه 🤢 .

عربده زدم :(( ما اینجا چیکار میکنم ؟؟؟!!!! ​​​​)).

سونیک :(( سوال خوبیه....)).

بعد هم برگشت سمتمون و با لبخند گفت :(( خودمم نمیدونم!!! 😁 )).

همه :(( بله ؟ 😳)).

من :(( چییییییییییی ؟!!!! )).

سونیک :(( هه هه هه هه هه هه هه.....شوخی کردم بابا 😂)).

همه :(( 😳🤦 )).

من :(( مگه مریضی ؟؟!!! )).

سونیک :(( در واقع ما اینجا اومدیم دنبال یک چیزی )).

من :(( و اون چیز چیه ؟ )).

سونیک :(( راستش رو بگم ؟ )).

بلیز اومد جلو و گفت :(( کاپیتان بگو دیگه !!! )).

سونیک :(( راستش...نمیدونم 😁 )).

همه :(( 🤦 )).

من :(( دلقک آبی !!!! 🔪😡)).

سونیک :(( فقط اومدیم اینجا تا یک نگاهی به این خونه بندازیم....همین !)).

منم آمپرم زد بالا و گفتم :(( روااااانننیییییییی!!!!!!!! )).

سونیک :(( بله ؟ )).

من :(( اول ما رو میاری توی بندری که سگ نمیره اونجا خونه بخره ، بعدش هم ما رو آوردی جایی که سگ ها هم بهشون بر میخوره بیان اینجا ، کلا ما رو به سخره گرفتی !!!)).

رژ اومد کنارم و گفت :(( امی آروم باش من متمعنم که کاپیتان میدونه که داره چیکار میکنه )).

منم با خنده گفتم :(( چی داری میگی ؟ این یارو دیوونست ، کلا خر جای این کاپیتان بود بیشتر به درد میخورد !!! )).

یک دفعه اون روباه 2 دم اومد جلو و گفت :(( خواهش میکنم آروم باش...... )).

یکدفعه سونیک گفت :(( تیلز.....نمیخواد چیزی بگی !)).

روباهی که فهمیدم اسمش تیلزه گفت :(( اما کاپیتان... )).

سونیک :(( گفتم که نمیخواد !)).

تیلز :(( بله.... )).

من هم به سمت در رفتم و گفتم :(( باورم نمیشه که با شما هم سفر شدم.... واقعاً که ! )).

بعد هم از اونجا خارج شدم .

چند دقیقه بعد /:

داشتم همینجوری راه میرفتم این سونیک واقعاً کاپیتان اسکل ها هستش.....عجب موجود بی خودیه !!!

همینجوری داشتم فکر میکردم که یکدفعه به خودم اومدم و به اطراف نگاه کردم و با خودم گفتم :(( من.....کجام ؟؟؟)).

قبلاً از این مسیر رد نشده بود !

وایسا یعنی من......گم شدم ؟!

کم کم داشت گریم می‌گرفت اما....

یکدفعه یک نفر موهام گرفت و منو کشید داخل یک کوچه تنگ و تاریک !

منو انداخت روی زمین و لبخند چندشی زد .

من :(( چ....چی میخوای ؟؟!!)).

اون :(( جسمت رو میخوام !!!)).

بعد هم اومد سمتم !

منم تقلا کردم اما فایده‌ای نداشت .

بی خیال امی خودت رو جمع و جور کن تو قبلاً آموزش دیدی و کلی تمرین کردی !

باید از تمام چیز هایی که بلدم استفاده کنم !

به اطرافم نگاه کردم و میخواستم با یک چیزی بهش ضربه بزنم .

یک دفعه یک تیکه شیشه شکسته رو زمین دیدم .

شیشه رو برداشتم و به پاش ضربه زدم .

اونم افتاد زمین و شروع کرد به داد زدن.

منم از فرصت استفاده کردم و فرار کردم.

اما یکدفعه اون یارو دوباره موهام رو گرفت و گفت :(( زنیکه اشغال !!! )).

بعد منو انداخت زمین و بعد گفت :(( حالا که اینطور شد تو رو هم می‌فرستم به جهنم !!!)).

بعد دستاش رو انداخت دور گردنم و فشار داد.

ن.....نمیتونم نفس بکشم!!!!

یعنی......یعنی این آخره کاره ؟!

چشمام رو بستم و آماده مرگ شدم اما یکدفعه احساس آزادی کردم ، چشمام رو باز کردم که دیدم اون یارو افتاده زمین و داره ازش کلی خون میره !!!

من هم با تعجب گفتم :(( چی....شد ؟ )).

توی همین فکرا بودم که یکدفعه یک نفر گفت :(( بلند شو !)).

به بالای سرم نگاه کردم و.....نمیدونم.....نمیدونم چرا......ولی از دیدنش خوشحال بودم !

اون :(( خوشحالم که میبینم حالت خوبه 😁 )).

من :(( تو واقعاً اسکلی... سونیک 😭 )).

بعد هم چند قطره اشک از چشمام اومد پایین .

سونیک هم دستش رو دراز کرد و گفت :(( زودباش میخوایم از اینجا بریم ! )).

به دستش نگاه کردم و محکم گرفتمش....... واقعاً.... احساس......خوبیه !

بعد هم با تمام سرعت به سمت کشتی رفتیم .

چند دقیقه بعد /:

از وقتی به کشتی برگشتم همه دارن با نگرانی نگام میکنن و حالم رو میپرسن .

کریم :(( بچه ها اون الان تو شکه و باید کمی استراحت کنه )).

یکدفعه چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد.

بلیز هم اومد کنارم نشست و گفت :(( امی نگران نباش تموم شد دیگه اون یارو بهت صدمه..... )).

قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده گفتم :(( موضوع این نیست ! )).

اونا هم با تعجب نگام کردن .

منم با صدای بلند گفتم :(( متأسفم !!!! )).

همه :(( 😳 )).

من :(( بخاطر حرفایی که زدم متاسفم...... لطفاً....منو ببخشید !!! )).

اونا هم لبخندی زدن و گفتن :(( گریه نکن دختر !!! )).

بلیز :(( نگران نباش ما به دل نگرفتیم ! )).

کریم :(( درسته ! )).

تیکال :(( پس گریه نکن عزیزم )).

رژ :(( اگه گریه کنی خودم میکشمت !!! )).

بعد هممون خندیدیم و منم بلند شدم و همشون رو بغل کردم و گفتم :(( از همتون ممنونم ⁦❤️⁩)).

اونا :(( خواهش ⁦❤️⁩)).

بعد هم همگی رفتیم به سمت اتاق هامون تا استراحت کنیم.

انگلستان /:

از زبان ناشناس /:

وقتشه که اونا رو بفرستم تا اون دختره رو بیارن اینجا !

رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم .

تقریباً......کشتی من امادست!!!

ادامه دارد......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 17:31 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب