از زبان امی /:
به بندر رسیدیم و اونجا لنگر انداختیم ، از روی کشتی یک نگاه دقیق به بندر انداختم و...
یا خدا !!!!!
اینجا بندره یا تویله ؟!!!
مثل اینکه اومده باشم توالت عمومی آزاد 😖
آقا اصلأ همهی اینا به کنار ملت اینجا هیچ موجود سالمی پیدا نمیشه !!!
سونیک :(( هی پاریس.... )).
من با عصبانیت عربده کشیدم :(( پرنسس بی سواد ابله !!! )).
سونیک :(( اخخخخخخ....گوشم درد گرفت دوشیزه مکرمه ! )).
من زیر لب گفتم :(( اسکل ! )).
سونیک :(( چی ؟ )).
من :(( هیچی ! )).
سونیک :(( نخودچی ! )).
من :(( لئوناردو داوینچی ! )).
سونیک :(( کاشتی بز هیچی !)).
یکدفعه اون خارپشت سیاهه اومد پشت سونیک گفت :(( آهای مرتیکه گاریچی !!! )).
سونیک هم عین خر ترسید و عین کانگورو دویست متر پرید هوا و بعد با کله افتاد تو دریا !
دوباره یک صدایی از بالا اومد :(( یکی افتاده توی دریا ، خیلی هم بد شنا میکنه !!! )).
من زیر لب گفتم :(( همهی شما دیوانه اید !!! )).
چند دقیقه بعد /:
این سونیک گور به گور شده رو از آب کشیدن بیرون و اونم هنوز تو شک بود.
خداییش این دزد دریاییه ؟؟؟
یکدفعه سونیک از جاش بلند شد و با غرور گفت :(( خب افراد هیچ به سوی مقصد ! )).
اون خارپشت سیاه اومد جلو و گفت :(( ما که به مقصد رسیدیم دیوانه ! )).
بعد هم به بندر اشاره کرد.
سونیک :(( امممممم......اوکی افراد از کشتی بزنید بیرون )).
همه بجز خارپشت سیاهه :(( بله قربان!!! )) .
بعد هم رفت سمت خارپشت سیاهه و گفت :(( شدو تو همینجا تو کشتی بمون خودت که میدونی توی این بندر دزد و قالتاق زیاده !)) .
پس اسمش شدو هه .
خارپشتی که اسمش شدو بود گفت :(( لازم نکرده جنابعالی بهم بگی ! )).
وا اینا چرا اینجورین ؟؟؟
سونیک :(( هی پاریس.... )).
من :(( اولاً پرنسس ثانیاً چته مرتیکه چلغوز ؟؟؟ )).
سونیک :(( ازم دور نشو مگه اینکه بخوای دزدیده بشی... خانومی 😁 )).
من :(( مشت میخوای ؟؟!!! )).
اون هم رفت و پشت شدو قایم شد و گفت :(( نه جان مادرت نزن من گناه دارم ! )).
شدو:(( آه....ای ترسوی بدبخت ازگل 😒)).
سونیک :(( خودتی و در ضمن راه بیفتید ! )).
بعد هم همگی از کشتی خارج شدیم .
واقعاً عجب جائیه سگ ها هم میترسن بیان اینجا چه برسه به من !
توی همین فکرا بودم که یکدفعه یک نفر دستم رو گرفت و گفت :(( محکم بگیر ! )).
به کنارم نگاه کردم و کسی که دستم رو گرفته بود رو دیدم...
سونیییکککک !!!!!!!!!!!
وای یعنی این اسکل بین این همه آدم ( حیوان ) باید بیاد و دست منو بگیره ؟ مگه آدم ( حیوان ) قحط بود ؟؟؟
بعد هم یکدفعه با تمام سرعت دوید و از بین اون همه آدم ( حیوان ) رد شدیم .
چند دقیقه بعد /:
درست جلوی یک کلبه خرابه ایستادیم ، انگار که سالهاست که کسی اینجا نیومده .
یکدفعه اون ناکلز اسکل با مشت زد در رو به چند قسمت نامساوی تقسیم کرد !
WOW....عجب زوری داره !
بعد هم سونیک رفت داخل و بعد از چند لحظه داد زد :(( بیاید داخل ! )).
ما هم رفتیم داخل و........
یا پدر و مادر کثیفی !!!!!
اینجا چرا اینقدر کثیفه!!!!
واقعاً حال به هم زنه 🤢 .
عربده زدم :(( ما اینجا چیکار میکنم ؟؟؟!!!! )).
سونیک :(( سوال خوبیه....)).
بعد هم برگشت سمتمون و با لبخند گفت :(( خودمم نمیدونم!!! 😁 )).
همه :(( بله ؟ 😳)).
من :(( چییییییییییی ؟!!!! )).
سونیک :(( هه هه هه هه هه هه هه.....شوخی کردم بابا 😂)).
همه :(( 😳🤦 )).
من :(( مگه مریضی ؟؟!!! )).
سونیک :(( در واقع ما اینجا اومدیم دنبال یک چیزی )).
من :(( و اون چیز چیه ؟ )).
سونیک :(( راستش رو بگم ؟ )).
بلیز اومد جلو و گفت :(( کاپیتان بگو دیگه !!! )).
سونیک :(( راستش...نمیدونم 😁 )).
همه :(( 🤦 )).
من :(( دلقک آبی !!!! 🔪😡)).
سونیک :(( فقط اومدیم اینجا تا یک نگاهی به این خونه بندازیم....همین !)).
منم آمپرم زد بالا و گفتم :(( روااااانننیییییییی!!!!!!!! )).
سونیک :(( بله ؟ )).
من :(( اول ما رو میاری توی بندری که سگ نمیره اونجا خونه بخره ، بعدش هم ما رو آوردی جایی که سگ ها هم بهشون بر میخوره بیان اینجا ، کلا ما رو به سخره گرفتی !!!)).
رژ اومد کنارم و گفت :(( امی آروم باش من متمعنم که کاپیتان میدونه که داره چیکار میکنه )).
منم با خنده گفتم :(( چی داری میگی ؟ این یارو دیوونست ، کلا خر جای این کاپیتان بود بیشتر به درد میخورد !!! )).
یک دفعه اون روباه 2 دم اومد جلو و گفت :(( خواهش میکنم آروم باش...... )).
یکدفعه سونیک گفت :(( تیلز.....نمیخواد چیزی بگی !)).
روباهی که فهمیدم اسمش تیلزه گفت :(( اما کاپیتان... )).
سونیک :(( گفتم که نمیخواد !)).
تیلز :(( بله.... )).
من هم به سمت در رفتم و گفتم :(( باورم نمیشه که با شما هم سفر شدم.... واقعاً که ! )).
بعد هم از اونجا خارج شدم .
چند دقیقه بعد /:
داشتم همینجوری راه میرفتم این سونیک واقعاً کاپیتان اسکل ها هستش.....عجب موجود بی خودیه !!!
همینجوری داشتم فکر میکردم که یکدفعه به خودم اومدم و به اطراف نگاه کردم و با خودم گفتم :(( من.....کجام ؟؟؟)).
قبلاً از این مسیر رد نشده بود !
وایسا یعنی من......گم شدم ؟!
کم کم داشت گریم میگرفت اما....
یکدفعه یک نفر موهام گرفت و منو کشید داخل یک کوچه تنگ و تاریک !
منو انداخت روی زمین و لبخند چندشی زد .
من :(( چ....چی میخوای ؟؟!!)).
اون :(( جسمت رو میخوام !!!)).
بعد هم اومد سمتم !
منم تقلا کردم اما فایدهای نداشت .
بی خیال امی خودت رو جمع و جور کن تو قبلاً آموزش دیدی و کلی تمرین کردی !
باید از تمام چیز هایی که بلدم استفاده کنم !
به اطرافم نگاه کردم و میخواستم با یک چیزی بهش ضربه بزنم .
یک دفعه یک تیکه شیشه شکسته رو زمین دیدم .
شیشه رو برداشتم و به پاش ضربه زدم .
اونم افتاد زمین و شروع کرد به داد زدن.
منم از فرصت استفاده کردم و فرار کردم.
اما یکدفعه اون یارو دوباره موهام رو گرفت و گفت :(( زنیکه اشغال !!! )).
بعد منو انداخت زمین و بعد گفت :(( حالا که اینطور شد تو رو هم میفرستم به جهنم !!!)).
بعد دستاش رو انداخت دور گردنم و فشار داد.
ن.....نمیتونم نفس بکشم!!!!
یعنی......یعنی این آخره کاره ؟!
چشمام رو بستم و آماده مرگ شدم اما یکدفعه احساس آزادی کردم ، چشمام رو باز کردم که دیدم اون یارو افتاده زمین و داره ازش کلی خون میره !!!
من هم با تعجب گفتم :(( چی....شد ؟ )).
توی همین فکرا بودم که یکدفعه یک نفر گفت :(( بلند شو !)).
به بالای سرم نگاه کردم و.....نمیدونم.....نمیدونم چرا......ولی از دیدنش خوشحال بودم !
اون :(( خوشحالم که میبینم حالت خوبه 😁 )).
من :(( تو واقعاً اسکلی... سونیک 😭 )).
بعد هم چند قطره اشک از چشمام اومد پایین .
سونیک هم دستش رو دراز کرد و گفت :(( زودباش میخوایم از اینجا بریم ! )).
به دستش نگاه کردم و محکم گرفتمش....... واقعاً.... احساس......خوبیه !
بعد هم با تمام سرعت به سمت کشتی رفتیم .
چند دقیقه بعد /:
از وقتی به کشتی برگشتم همه دارن با نگرانی نگام میکنن و حالم رو میپرسن .
کریم :(( بچه ها اون الان تو شکه و باید کمی استراحت کنه )).
یکدفعه چند قطره اشک از چشمام سرازیر شد.
بلیز هم اومد کنارم نشست و گفت :(( امی نگران نباش تموم شد دیگه اون یارو بهت صدمه..... )).
قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده گفتم :(( موضوع این نیست ! )).
اونا هم با تعجب نگام کردن .
منم با صدای بلند گفتم :(( متأسفم !!!! )).
همه :(( 😳 )).
من :(( بخاطر حرفایی که زدم متاسفم...... لطفاً....منو ببخشید !!! )).
اونا هم لبخندی زدن و گفتن :(( گریه نکن دختر !!! )).
بلیز :(( نگران نباش ما به دل نگرفتیم ! )).
کریم :(( درسته ! )).
تیکال :(( پس گریه نکن عزیزم )).
رژ :(( اگه گریه کنی خودم میکشمت !!! )).
بعد هممون خندیدیم و منم بلند شدم و همشون رو بغل کردم و گفتم :(( از همتون ممنونم ❤️)).
اونا :(( خواهش ❤️)).
بعد هم همگی رفتیم به سمت اتاق هامون تا استراحت کنیم.
انگلستان /:
از زبان ناشناس /:
وقتشه که اونا رو بفرستم تا اون دختره رو بیارن اینجا !
رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم .
تقریباً......کشتی من امادست!!!
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️