ماه کامل قسمت ۱۴

داستان از زبان شدو: (بعد از پریدن اونا)

لعنتییی! از دستم فرار کردن! خیلی عصبانی بودم....هیچ هیولایی تا به حال نتونسته از دست من فرار کنهه! جز....اونا! باید پیداشون کنم...و اگه پیداشون کنم....دیگه هرگز رنگ زندگی رو نمیبینن! با عصبانیت برگشتم سمت بقیه اعضای تیم...دور آتیش جمع شده بودن و بقیه هم مشغول کارای خودشون بودن....چشمم افتاد به لوییس. عوضیی! همش تقصیر اونه! با این مهربونیای بیخودش! رفتم سمتش. روی یک تخته سنگ زیر درخت نشسته بود و به زمین نگاه می کرد و توی فکر بود...با عصبانیت سرش فریاد زدم:

من: من نمی ذارم فرار کنهه! نه نمی ذارمممم قول میدمم! (مثلا داره حرفایی که لوییس بهش زده بود و میزنه) خب؟؟ چی شد؟ اون قولی که دادی....چی شدددد؟؟ فرار کردن! شنیدی؟؟ فراررررر کردننن!
سرشو بالا نیاورد و فقط چشماشو محکم بست...یکی از اعضای تیم اومد پیشم و گفت:

؟؟؟: آمم‌....قربان؟ ما همونطور که گفتین رد رودخونه رو زدیم...این نقشه اونو نشون میده.
نقشه رو داد دستم نگاهی بهش کردم و گفتم:

من: (با جدیت و عصبانیت) خیلی خب...میخوام بدونم این قبیله ای که توی نقشه نشون داده شده...کیا هستن؟؟ ممکنه برای رفع خستگی تامین غذا یا هر کوفت دیگه ای برن اونجا! (بدجوری عصبانیه ها @-@)

؟؟؟: قربان اون قبیله یکی از قبیله های باستانیه....و قدمت زیادی هم داره...اسمش قبیله اکیدنا هست! (یسسسسس رسیدیم به جاهای جالبببب ●^●)

من: باید افراد رو اماده کنیم....تمام آبادی ها و قبیله ها یا هر چیزی که تا ۵ مایلی اون رودخونه هست رو میخوام بازرسی کنین! نزدیک ترینشون قبیله اکیدنا هست....پس من با چند نفر میریم اونجا....خب سوالی هست؟؟
یک نفر ازم یک چیزی پرسید که عصبانیتم رو بیشتر کرد:

؟؟؟: قربان؟ مامور روژ چی؟
فریاد زدم:

من: اون مامور خائن از خود متشکر!؟ هه...اگه اونو دیدین میخوام بکشینش! اون دختره باید بفهمه عاقبت کسی که به پادشاه خیانت کنه چیه!
ولی از ته دل....خیلی بابت این قضیه ناراحت بودم...نمی تونستم باور کنم روژ....به ما خیانت کرده! اون بهترین مامور من بود....ولی...با این وجود...نمی تونمم ببخشمش! نیرو هارو آماده کردم...و فردا صبح به سمت قبیله اکیدنا ها حرکت می کنیم...نمی ذارم فرار کنین! نشونتون میدم چرا بهم میگن شکارچی هیولا!

داستان از زبان سونیک:

تقریبا نزدیکای غروب هست....و ما اصلا هیچ جایی برای موندن پیدا نکردیم...امی شروع کرد به غر زدن:

امی: آههه...خسته شدم! این جنگل هم تمومی نداره ها!

تیلز: امی؟ ما فقط ۱ ساعته که داریم راه میریم! و از طرفی ظهر رو نزدیک اون درخت بیدمنجان (اگه نمی دونین چه درختیه توی نت بزنین خیلی خوشگله) گذروندیم....و نهار هم که تو برامون درست کردی! با اون خوراکی هایی که منو سونیک پیدا کردیم!

روژ: تازه کلی هم خوابیدیم!

امی: خیلی خب حالا! نزنین تو ذوقم!
بیشتر که رفتیم تقریبا شب شد...و از لا به لای درختا نور ماه به من و امی خورد....و تبدیل به ورهاگ شدیم:

تیلز: بدموقع نبود؟

من: تیلز...دست من نیست که کی ماه بهم بخوره کی نخوره •-•
یکدفعه امی شروع کرد به داد زدن! برگشتیم و پشت سرمونو نگاه کردیم: (امی عقب تر میومده و سونیک و تیلز جلوتر روژم یکمی جلوتر از امی میومده...)

امی: کمککک!
پاش به دور یک طناب گیر کرده بود و از درخت آویزون شده بود...من و تیلز خیلی سریع رفتیم سمتش و سعی کردیم طنابارو ببریم...ولی نمیشد! من با این قدرت و توان نتونستم طناب رو پاره کنم...که تیلز دستی به طناب کشید و با حالت متفکرانه گفت:

تیلز: این....یک طناب معمولی نیست!

امی: تیلزززز! الان منو نجاتتت بدیننن!
همزمان که طناب رو سعی می کردم پاره کنم گفتم:

من: امی داریم سعی می کنیم!
همون موقع صدای چند نفر رو شنیدیم که از بین درختا داشتن میومدن!

تیلز: وای نه! چند نفر دارن میان! باید....باید بریمم! الانن!

امی: نه لطفااا! منو اینجا ول نکنین!

من: حالا کی خواست ولت کنه؟
با تیلز بیشتر سعی کردین امی رو از تله در بیاریم ولی نشد! روژ رو دیدم که روی هوا پرواز می کرد...جواهر هم دستش بود...صدای اون چند نفر هم هی نزدیک تر میشد! خطاب به روژ گفتم:

من: روژژژژ! بیا کمک کننن!
در کمال تعجب یک پوزخند زد و اینطوری جواب داد:

روژ: میبخشید سونیک! ولی من باید برمم!
و دست تکون داد و رفت...من و امی و تیلز با هم داد زدیم:

ما: روژژ! خائنننن!
خیلی عصبانی شده بودیم! اون به ما هم خیانت کرد! اون چند نفر بهمون رسیدن و نیزه هاشونو سمتمون گرفتن...به خاطر امی هم که شده مجبور شدیم تسلیم بشیم...ما رو بردن به قبیله اشون...یک قبیله خیلی بزرگ! ما رو انداختن توی زندانی که فقط میله داشت...و دیوار زندان یا نگهبان خاصی نبود...روی زمین نشستم:

من: آیییی...لعنتی! از اونجا فرار کردم اینجا گیر افتادم!

امی: آهههه...حالا چیکار کنیم؟؟

تیلز: بهتره صبور باشیم تا ببینیم اینا میخوان باهامون چیکار کنن!

من: اگه دستم به اون روژ برسه فقط!

امی: اسمشو جلوم نیار....باورم نمیشه بهش اعتماد کردیم!

تیلز: حالا بیخیال بشین! در عوضش کمکمون کرد تا سونیک و نجات بدیم!

من: آره...ولی الان اینجا هممون گیر افتادیم!
که یکی از همون افراد قبیله اومد سمتمون....قیافه هاشون یکمی عجیبه...واقعا عجیبه! بهمون گفت:

؟؟؟: رییس میخوان شما رو ببینن!
و نیزه اشو سمتمون گرفت و مارو از اون زندان بیرون آورد....همینطوری که داشتیم از بین چادر ها و محل زندگیشون رد میشدیم...بین راه از تیلز خیلی آروم پرسیدم:

من: تیلز؟ میگم الان خیلی راحت می تونم همه اشونو بزنم و خودمونو آزاد کنم! نظرت چیه؟

تیلز: نه سونیک! من راجب این قبیله توی یکی از کتاب های قدیمی خوندم! اینا قبیله اکیدنا هستن و خیلی از نظر قدمت، قدیمی هستن...نمیشه همینطوری باهاشون در افتاد!

من: خب؟ میگی چیکار کنیم؟ ببینیم میخوان چه بلایی سرمون بیارن!؟
یکدفعه نگهبانه بهمون گفت:

؟؟؟: ساکت باشین!
و من و تیلز دیگه حرف نزدیم...فقط امی یک نیم نگاهی بهمون کرد...رسیدیم به یک چادری که نسبت به بقیه بزرگتر بود...اون نگهبان گفت:

؟؟؟: برین داخل!
و ما رو انداختن تو! سرمو آوردم بالا. دیدم یک اکیدنای نسبتن پیر و یک اکیدنای خیلی پیرتر که سمت راستش نشسته بود...و یک اکیدنای هیکلی سمت چپش بودن! (فکر کنم فهمیدین کیه ^^) اکیدنای پیر رو به ما گفت:

دارول: (دارُل، همینطوری الکی مثلا اسم رییسشون اینه دیگه شرمنده T^T) خیلی خوش آمدید میهمانان قبیله اکیدنا! من دارول هستم...رییس این قبیله بزرگ! خودتون رو معرفی کنین!
پوخندی زدم و یکمی رفتم جلو و گفتم:

من: من سونیکم.

امی: منم امی هستم‌.

تیلز: اسمم تیلزه.
اون اکیندای خیلی پیر گفت:

اِریکان: (با لحن پیر بخونین) خدای من! ورهاگ؟؟ فکر می کردم نسلشون منقرض شده!
تعجب کردیم...مخصوصا من! اون...اون از کجا میدونه؟؟ بهش گفتم:

من: تو....از کجا میدونی که...
امی حرفمو قطع کرد:

امی: مگه ماموت بودیم که نسلمون منقرض بشههه؟؟ (حالت عصبانیت)

تیلز: هی امی! آروم باش! (آروم)

دارول: ایشون اریکان هستن...بزرگ قبیله ما...کسی که تا الان بسیاری از اتفاقاتی که افتاده رو دیده و می دونه گذشته قبیله چطور پیش رفته!

من: (عصبانیت) عه جدا؟؟ خب به این اریکان پیرتون بگین به اون ربطی نداره که ما زنده هستیم یا نیستیم...شنیدینن؟؟
اون اکیدنای هیکلی که کنار دارول بود با جدیت دستاشو مشت کرد و بالا آورد و گفت:

ناکلز: (حیح حیح بالاخره ^^) هی...حواست باشه داری با کی حرف میزنی!
دارول دستشو به نشونه اینکه اشکالی نداره سمتش دراز کرد و بعد رو به من گفت:

دارول: حق داری عصبانی باشی...خانواده تو خیلی به ناحق کشته شدن...سونیک! تو برای دسته ما بسیار با ارزش هستی...ما شما رو درک می کنیم!
اینا....اینا دیگه دارن عصبیم می کنن! با عصبانیت فریاد زدم و دندونامو نشون دادم (سونیک ورهاگ است @-@) و ناخونامو در آوردم و گارد حمله گرفتم:

من: اگه خفه نشین خودم میکشمتون!
خواستم حمله کنم که امی و تیلز جلومو گرفتن:

امی: سونیک! نهه!

تیلز: سونیک الان نهه!
نمی‌تونستم....نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم! خیلی عصبانی شده بودم....اون خاطرات...اون لحظاتی که تمام ورهاگ ها نابود شدن! پدر و مادرم...چهره مادرم زمانی که فراریم داد یادم نمیره...نه...نمیره! دیگه برام مهم نبود...

داستان از زبان امی:

لعنتی تو این همه بدبختی سونیکم بی قرار شد! دوباره! اههه نباید بذاریم دستش به کسی برسه وگرنه قطعا یکی رو میکشه! که اون دارول دیدم سرشو به معنی آره به اون اکیدنای هیکلی تکون داد...و اونم رفت و از کنار چادر یک نوع گیاه داخل یک ظرف آورد...و اونو خیلی آروم جلوی سونیک گذاشت (سونیک همچنان در گارد حمله و فریاد به سر می بره ولی امی و تیلز گرفتنش که کسی رو قتله عام نکنه @-@) و اونو سوزوند....دودی که از اون گیاه بلند شد...به سونیک خورد...و در کمال تعجب دیدم سونیک آروم و بی حال شد...خیلی آروم منو تیلز سونیک و روی زمین گذاشتیم....سونیک یواش به من گفت:

سونیک: ا...امی...
ولی بعدش که خواستم ببینم چی میگه...انگاری خوابش برد! تیلز پرسید:

تیلز: این گیاه چی بود؟؟ چطوری باعث شد که سونیک...
دارول یک خنده کوچیکی کرد و بعد گفت:

دادول: نگران نباشین...حالش خوبه...فقط تا ۵ ساعت دیگه خوابه...این گیاه یک ماده آرامش بخشه....که معمولا برای اینکه افراد قبیله بتونن در مواقعی که خوابشون نمیبره، بخوابن ازش استفاده می کنن....خواص دارویی هم داره...خب دیگه...فعلا برای امروز بسه...برشون گردونین به زندان...
همزمان روشو به سمت اون هیکلی کرد و گفت:

دارول: ناکلز....لطفا اون ورهاگ و بلند کن و ببرش...
اون هیکلی اسمش ناکلزه؟؟ سری تکون داد و اومد سمت ما...من جلوی سونیک وایسادم و گفتم:

من: لازم نکرده! من خودم می تونم ببرمش!

اریکان: نباید اونو ببری! نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ای! اون مطعلق به سرزمینشه!

تیلز: سرزمین؟؟

اریکان: من از گذشته اون خبر دارم....اینکه کیا پدر و مادرشو کشتن...
چی؟؟ اون...اون میدونه؟؟؟

من: تو...می دونی؟؟
چیزی نگفت فقط ناکلز سونیک و بلند کرد و همینطور که منو تیلزم داشتیم دنبالش می رفتیم گفت:

ناکلز: کمتر حرف بزنین تند تر راه بیاین!
به زندان رسیدیم...سونیک و گذاشت روی زمین و منو تیلزم رفتیم داخل....وقتی در و بستن ناکلز خطاب به ما گفت:

ناکلز: راستی وقتی بیدار شد ممکنه احساس سردرد کنه...این طبیعه...جیغ و داد نکنین که بلایی سرش آوردیم!
و تا خواست بره تیلز سوال خیلی خوبی پرسید ازش:

تیلز: هی...ناکلز! اسمت همین بود دیگه...
برگشت سمت ما و طوری نگاه کرد که یعنی آره....اسمم همینه...تیلز ادامه داد:

تیلز: ما رو برای چی میخواین؟؟
یک پوزخندی زد و گفت:

ناکلز: ما شما رو نمیخوایم...چیزی که دارینو میخوایم!
منظورش چی بود؟؟ مگه ما چی داریم؟؟ اون رفت و منم آهی کشیدم و یک نگاهی به سونیک کردم....همیشه خدا یک بلایی سر خودش میاره....نیاره هم دیگران یک بلایی سرش میارن...(الیکا: مثل نویسنده این داستان -___- ماریا: هوی پای منو وسط نکش تو هم شریکی توی نوشتن داستانا @-@). امیدوارم زودتر بیدار بشه...این قبیله واقعا عجیبن! باید یک کاری کنیم....

(پایان این قسمت •^•)

اینم ناکلز توی داستان😅❄

[ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 8:52 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب