داستان سرنوشت قسمت هفدهم

( داستان از زبان آلیس )

من انتظار داشتم عشقم ( یک ساعت سر این کلمه دارم می خندم . چیه خو ؟ 😐 بخاطر کمبود کلمه بود 🥲 )

روز ولنتاین رو فراموش کرده باشه و مشغول کارهاش باشه ( این فردی که میگی استارلاینه 🤣 ) ولی مثل اینکه فراموش نکرده و من رو با کیریستای عزیزم ( فقط من حق دارم بهش بگم عزیزم 🥲 ) برده بیرون و قراره کلی بهمون خوش بگذره .

( به همین خیال باش 🤣😐 راستی داستان رو از زبان بیاتریکس نزاشتم چون قطعاً داره یک ساعت فکر می کنه که آیا استارلاین خودش می دونست امروز روز ولنتاینه یا کسی بهش گفته . چون پارسال استارلاین روز تولد بیاتریکس رو فراموش کرده بود ... 🤭🤣 )

این لباسه چقدر خوشگله ! فکر کنم به کیریستا بیاد . این لباس کوچیکه هم برای بیاکو خیلی خوبه .

من : میگم بیاتریکس ، این لباس ها برای کیریستا و بیاکو خوب نیستن ؟

بیاتریکس : آره ، خیلی لباس خوبیه . بهشون میاد . بیاکو ... اونا نیستن !

( و اینگونه دو خانواده هل شده و دنبال دختر های عزیز تر از جانشان می گردند )

( داستان از زبان کیریم )

جو خیلی بدی بود . باید به یک صورتی جو رو عوض می کردم ... اگه یک چیزی بگم شاید موفق بشم . امتحان می کنم !

من : سلام ! اسم من کیریمه ! از آشنایی با شما خوشوقتم ! اینها هم دوستان صمیمی من ، خانم بلیز ‌‌‌‌‌‌‌و خانم امی هستن ... مثل اینکه خانم کیریستا و خانم بیاکو گم شده بودن ...

( منظور از جو سنگین اینه که امی و بلیز با نگاهی که پخ پختون می کنیم به اینفینیت و استارلاین نگاه می کنن 🤣 )

خانم بیاتریکس : درسته ! خیلی ممنون که مواظب دخترامون بودید . این هم برای تشکر ...

( هنوز اون نگاه ها ادامه داره 🤣 )

و بعدش اون خانم که به نظر میومد مادر خانم بیاکو باشه بهمون شکلات داد !

( هنوز اون نگاه ها ادامه داره 🤣 همچنان ... 🤣 )

مادر خانم کیریستا هم بهمون سه تا تل پروانه ای خوشگل داد !

هرسه تامون : خیلی ممنون ! لازم به زحمت نبود ...

( داستان از زبان سونیک )

توی راهرو مقاومت قدم میزدم که سیلور اومد سراغم ...

سیلور : سلام سونیک ! ببین چقدر شکلات گرفتم ! تو چطور ...؟

من : خبری نبود ... هیچکس به من چیزی نداد ... نیازی هم نیست بده ...

سیلور :

بگو نمی خوام بده ! پس اون نامه های عاشقانه ای که توی سطل آشغال بود برای تو فرستاده شده بود ...

من : سیلور ! برای بار صدم ... خفه شو ! من به عشق اعتقاد ...

سیلور : نداری ! داداش من ! نمیشه که ... فردی مثل تو که دخترا براش میمیرن نباید سینگل به گور بشه ...

مثل اینکه این سیلور سرش به جایی خورده ... برم یک دوش بگیرم ...

( داستان از زبان بلیز )

واقعاً که ... اون زن و بچه حروم جفتشون بودن . لیاقت اونا بیشتر بود .

( لیاقت زن و بچه ها رو میگه )

فکر کنم یک تحدید مناسب براشون پیدا کردم ...!

اگه مشکلی برای مقاومت درست کنید به زن و بچه تون میگم ...

( داستان از زبان سونیک )

هوف ... واقعاً خیلی خوبه بعد از حموم کردن بری توی تخت . اونم توی طبقه بالای تخت بخوابی ... آرامش بخشه ... مثل اینکه در میزنن ... بیا تو ! مثل اینکه این دختر جدیده است ... امی رز بود ... آره این اسمشه ... یادم اومد ! من و اون الان هم اتاقی هستیم !


خارپشت ماهی حافظه ! 😑

کیریم : چرا ؟

من : چون اینقدر زود یادش رفت هم اتاقیش کیه 😑

کیریم : امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه 🧡 لطفاً نظرتون رو بگید 🧡

[ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 17:14 ] [ ریحانه ] [ ]
آخرین مطالب