عشق بی سر و ته پارت ۴

داستان از زبان سونیک:

چشمامو بیدار کردم یه پورتال باز شده بود که روش تایمر زمان بود

روش نوشته بود:۱ ساعت

قضیه چیه ؟

من کیم ؟

تنها چیزی که یادم بود آدرس خونم بود سریع به سمت خونه رفتم پلیس ها دنبالم بودن برا چی؟

چرا همه زن ها بی هوش بودن

به سمت خونه رفتم یه دختر صورتی روی زمین بود

اون کی بود به سمت یه قفسه رفتم روش پر کتاب بود روی یکی از کتاب ها عکس من بود کتاب رو برداشتم :زندگینامه ی نویسنده ی بزرگ سونیک خارپشت

یعنی من نویسنده م ؟

آره!

چند صفحه خالی پیدا کردم کنارش نوشتم به زودی بر میگردم

گوشه ی کتاب نوشته بودم شدو اخلاقش عوض شده

شدو کیه ؟ عکسش رو دیدم تو کتاب تصمیم گرفتم برای نجاتش به دنیای موازی برم

فکر کردم اون پورتال ربطی به اون قضیه داره

آخه پشت اون پورتال آتش فشان ها و سرزمینی ترسناک بود از خونه بیرون رفتم از یکی پرسیدم قضیه چیه به دستم دستبند زد و گفت اون همون پرتالی نیست که خودت برای دنیای موازی باز کردی سونیک د هجهاگ و من فهمیدم قضیه چیه سریع از سمتش رفتم دستبند و پاره کردم و پرتال زمان های آخرش بود

سریع به سمت یه دختر صورتی رفتم که یه چکش داشت رفتم

پرتال روی هوا بود و دخترا به سمت پرتال میرفتن

سریع دست دختره رو گرفتم و خودمم همراهش رفتم

*تاریکی*

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:14 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب