از زبان اسکروج:
*قبل اینکه سونیکو تو طبقه ممنوعه ببینه*
اعصابم خورد بود..خیلی خورد بود.از اون جوجه تیغی عوضی.جای مشت خرگوشه هنوز درد میکرد..(اخ اخ😭😂)ای..نتونستم بخوابم برای همین از خوابگاه زدم بیرون یذره هوا بخورم.همون لحظه یه برگه یادداشت نزدیک منطقه من نظرمو جلب کرد.رفتم برش داشتم.توش خیلی کثیف و نامرتب نوشته بود:میخوای کمکت کنم؟. ...کی کمکم کنه؟چرا کمکم کنه؟ مگه چیشده؟ حس کردم یچیزی زیر پامه.نگاه کردم دیدم یه برگه یادداشت دیگس.برش داشتم و توشو نگا کردم.نوشته بود:اگه میخوای کمکت کنم تو شکست دادن اون جوجه تیغی ابی بیا تو منطقه ات.اونجا منتظرتم.....ترسیده برگه هارو انداختم زمین.اون کی بود؟چطوری خبر داشت؟چطوری منطقه اسو میشناخت؟اما..به نظر میاد واقعا کمکم کنه..نفس عمیق کشیدم و رفتم تو منطقه ام.اروم گفتم:من اومدم.اگه میخوای کمکم کنی بیا و بهم بگو چطوری.
از زبان نویسنده:
مفلیس بعد اینکه دید اسکروج وارد اون منطقه شد سو استفاده گر هر موقعی تمام بدنش به جز سرش رو تو حالت مایع برد و نزدیک اسکروج شد.مایع ها دور بدن اسکروج پیچیدن.مفلیس سرشو از پشت نزدیک گوش اسکروج کرد و اروم گفت:انقد عجول نباش..هرچیزی به موقعش.من قدرتمو بهت میدم تا تو بتونی اون جوجه تیغیو شکست بدی..فقط یه کلمه اره یا نه میخوام.قدرتمو میخوای؟
اسکروج پلکی زد و بعدش چشماش کاملا سیاه شدن با یه مردمک قرمز.اسکروج داشت کنترل میشد..درسته.مفلیس نمیخواست بهش کمک کنه.بلکه میخواست ازش استفاده کنه.اسکروج بله رو گفت(یاد عروسیا افتادم😐😐عروس خانم بله رو گفت برید گل بیارید بریزید رو سر عروس و دومادددد لیلیلیلیللیلیلیلیلی😂😂😂😂)و بعد اون مایع ها کاملا دور اسکروج رو گرفتن.
*زمان حال*
اسکروج به سمت سونیک حمله ور شد.خواست مشتی بهش بزنه که سونیک با سرعتش جا خالی داد.
سونیک:من نمیخوام باهات بجنگم.بس کن
اسکروج:نمیخوام و میخوام وجود نداره..باید بجنگی.
و یبار دیگه سمتش حمله ور شد.سونیک فوری تو حالت حمله قرار گرفت و قبل اینکه اسکروج بهش برسه با سرعتش رفت پشت اسکروج و محکم هلش داد.اسکروج با سر رفت تو دیوار.سونیک موقعیتو مناسب دونست و فوری از رد روم زد بیرون و دوید و دوید.اسکروج بلند شد.
اسکروج:اخ سرم..عه؟سونیک در رفتی؟ای بابا بمون بیشتر بازی کنیم.
اسکروج چشماشو بست و بعد دوباره باز کرد.چشماش کامل قرمز بود.تونست کل اون طبقه ممنوعه رو ببینه و دید سونیک کجاست.یه نیروی تاریک رو اماده کرد و محکم زد سونیک.سونیک اندامش بی حس شدن و افتاد زمین.اسکروج خودش رو جلوی سونیک تلپورت کرد. نگاه تحقیر امیزی به سونیک کرد.
اسکروج:ای وای من به این زودیا شکست خوردی کوچولو؟
سونیک که نمیتونست بلند شه سرشو به زور بلند کرد و به اسکروج نگا کرد.نگاه کردن به اسکروج از اون زاویه اونو یاد مفلیس مینداخت.اما وقت فکر کردن به مفلیس نبود.سونیک تو خطر بود.و کارنی هم درکار نبود که بیاد نجاتش بده.اسکروج نگاهی به گردن بند سونیک کرد.پاشو گذاشت رو گردن بند سونیک و سعی کرد که بشکونتش.سونیک نمیتونست حرف بزنه.اما گریش گرفته بود و چشاش جمله ~لطفا گردن بندم رو نشکون~ فریاد میزد.همون لحظه چند تا شاخه از تو دیوارا زدن بیرون و اسکروجو گرفتن.گردن بند هم از شکسته شدن نجات پیدا کرد.دارن از سایه اومد بیرون.
دارن:ای بابا سونیک..هنوزم نمیتونی بجنگی..موندم چطوری میتونی این ماموریتو به اتمام برسونی.
دارن تو یه حرکت محکم زد پشت کله اسکروج و اونو بیهوش کرد.بعد ولش کرد.سونیکو برداشت و از طبقه ممنوعه زدن بیرون.شدو که تا اون لحظه فقط تو سایه پنهان شده بود و داشت با تعجب نگاشون میکرد تصمیم گرفت دنبال سونیک و دارن بره.
شدو:[زیر لب]دیگه دارم شاخم تو دراوردن رد میکنم..
*موقع ورود شدو به طبقه ممنوعه*
شدو با احساس سردردی که داشت بیدار شد و در کمال تعجب دید که یه شخص سیاه پوشی اونو کول کرده و برده تو طبقه ممنوعه؛شدو با حس کردن خطری که در انتظارش بود مشتشو اماده کرد و محکم کوبید تو سر سیاه پوش.سیاه پوش بیهوش شد و افتاد زمین.شدو بلند شد و خودش رو تکون داد.
شدو:این چه مزخرفاتیه..
خواست از طبقه ممنوعه بره بیرون که صداهایی رو شنید.برگشت و سونیکو دید که دوتا بال داره و افتاده رو زمین.بعد اونم..اسکروج.
*زمان حال*
دارن با سونیک روی کولش به پشت خوابگاه رسید و شدو هم اروم تعقیبشون کرد.دارن سونیکو روی زمین گذاشت.بعد دستشو گرفت جلو سونیک.
دارن:اینجا بهشت نیست زمینه.پس احتمال درد زیاد وجود داره.
بعد دارن چشماش قرمز شد. گردن بندش نورانی شد و بعد اون هاله های سیاه رنگی از بدن سونیک بیرون اومدن و بعد از بین رفتن.سونیک از درد زیاد فقط پلکاش رو روهم فشار میداد. بعد تموم شدن سونیک اروم گفت:م..ممنون
دارن:خواهش.فقط دفعه بعد حواستو بیشتر جمع کن.الانم یذره همینجوری بمون بعد برگرد خوابگاهت.نگران شدو هم نباش اون خودش خودشو نجات داد.من میرم.
و بعد دارن بین سایه ها محو شد.سونیک اروم چشماشو بست.شدو نمیدونست بره اونجا با سونیک حرف بزنه. یا برگرده تو خوابگاه. شدو با در نظر گرفتن همچی فهمید که گزینه دو بهتره. پس راهشو کشید و برگشت به خوابگاه. رفت تو تخت و خوابید.
*پایان پارت*
*با نظراتون خوشالم کنید*