از زبان امی /:
چی.......من کجام ؟
.... :(( امی....)).
این صدای کیه ؟
در واقعیت /:
از زبان امی /:
چشمام رو باز کردم و با نور شدیدی رو به رو شدم بعد هم ناخواسته از جام بلند شدم .
اینجا کجاست ؟
توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدایی شنیدم :(( امی.....)).
وایسا......این صدا برام آشناست !
به سمت چپم نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم که مری اونجا ایستاده و چشماش پر اشکه.....یعنی چی شده ؟
مری :(( ا.....امی....)).
یکدفعه عین کانگورو پرید و فریاد زد :(( اااااااممممممیییییییییییی 😭)).
هم من و هم اون با هم عین برج های دوقلو یازده سپتامبر سقوط کردیم و.....شپلق!!!
من :(( اخخخخخخخخخخخ کمرررررررررررررررررممممم)).
مری هم که فهمید چه دست گلی به آب داده گفت :(( واییییییی امی ! )).
بعد هم از روم بلند شد.
منم که عین نیمرو اون وسط افتاده بودم 🍳
منم بعدش بلند شدم و گفتم :(( چته دیوانه ، چرا عین بختک میپری رو آدم ( حیوان ) ؟ )).
اون هم با تعجب گفت :(( امی.....چیزی یادت نمیاد ؟ )).
من :(( اممممم.....در چه مورد ؟ )).
مری :(( پس یادت..... نمیاد؟!)).
من که از همه جا بی خبر بودم گفتم :(( امممممم....مری تو چیزی زدی ؟ )).
اون هم خودش رو به نخوندم زد 🗿
بعد هم گفت :(( باید بلند بشی و بری روی تخت )).
من :(( و...وایسا برای چی؟ )).
مری :(( نگران نباش بهت توضیح میدم )).
از زبان سونیک /:
ویکتور :(( و این تمام ماجرا بود )).
من :(( 😐 )).
شدو :(( 😳 )).
ویکتور :(( ببینید میدونم که یهویی بود اما.....باید درک کنید که این برای صلح جهانیه و نه برای اهداف شخصی )) .
من هم با نهایت احترام گفتم :(( بابا نامرد.....)).
ویکتور :(( بله ؟ )).
من :(( تو میخوای که ما بریم و جلوی یک بمب هستهای رو بگیریم داداش ؟؟!!! )).
ویکتور :(( درسته )).
شدو هم از حالت خلسه در اومد و گفت :(( بابا تو دیگه کی هستی ؟ یعنی من حاضرم 100 سال سیاه با این سونیک بمونم اما یک دقیقه دیگه اینجا نمونم !!! )).
همینجوری که داشت میرفت گفت :(( شاد و پیروز باشید 😡💢)).
ویکتور :(( ممنان....و در ضمن.... )).
یکدفعه گردن شدو رو گرفت و پرتش کرد توی دیوار !
شدو هم عین سگ افتاد زمین و الفاتحه ⚰️
ویکتور :(( شما جایی نمیری آق شجاع ! )).
من :(( اوهوی.... )).
ویکتور هم عینک رو در آورد و گذاشت توی جیبش ، آستین هاش هم بالا زد و گفت :(( جانم......امری داشتید ؟ 😡)).
با اینکه موجودات فانی نمیتونن بهم صدمه بزنن اما باید طبیعی رفتار کنم.
من :(( نه آقا اصلأ من خفه میشم 😰 )).
اون :(( خوبه ! )).
بعد هم ظاهرش رو درست کرد.
خوب بازی کردم
.
بعد هم راه خودش رو کشید و رفت .
.... :(( اخخ.... )).
به پایین نگاه کردم.....این هنوز زندست ؟!
شدو :(( عجب گاویه !!! 🐄)).
من :(( یک سوال ؟... )).
شدو :(( بنال!!! 😑😡)).
من :(( تو چرا نمردی ؟ )).
در ناکجا آباد /:
از زبان اسکروج /:
آه.....این یارو چرا اینقدر آهن پاره دور و برش داره ؟
اینفینیت :(( رئیس بیا ! )).
منم با تمام سرعت به سمتشون رفتم .
داشتیم به اون جایی که اون خپل مخفی شده بود نزدیک میشدیم که بازم کلی آهن پاره اومدن سر راهمون !
اینفینیت :(( لعنت بهش ! )).
منم با تمام سرعت رفتم سمتشون و فریاد زدم :(( گمشید!!! )).
چند دقیقه بعد /:
همشون رو تکه تکه کردم.
بعد هم دوباره به سمت اونجا حرکت کردیم.
بعد از چند لحظه رسیدیم و کمی نفس تازه کردیم.
اینفینیت :(( حالا چطوری بریم داخل ؟ )).
من :(( نگران نباش.... )).
بعدش با لگد زدم به در آهنی و یک حفره درش ایجاد کردم .
اینفینیت :(( یا حضرت زور و بازو !!! )).
بعدش هم رفتم داخل......هه درسته خودشه !
اون :(( ش....شما کی هستید ؟ اینجا چیکار دارید ؟؟؟؟ )).
من هم لبخندی زدم و گفتم :(( نگران نباش.....ما نمیخوایم بهت صدمه بزنیم ، فقط میخوایم یکم باهات حرف بزنیم و یک معامله کنیم ! )).
بعد چاقوم رو از توی جیبم در اوردم و گفتم :(( معامله جونت یا درخواست ما ! 😈 )).
اون :(( خ....خواهش میکنم....هر....هرکاری بگید میکنم ! )).
من :(( خوبه پس..... )).
چاقوم رو گذاشتم توی جیبم و گفتم :(( لطفاً همراهمون بیاید دکتر اگمن !!! 😈)).
در پایگاه مقاومت /:
از زبان امی /:
بعد از اینکه مری همه چیز رو برام تعریف کرد هنوز توی شک بودم .
جنگ ؟؟؟
اونم جنگ جهانی ؟؟!!!
این دیوونگیه !!!
من هم از جام بلند شدم و گفتم :(( مری باید همین الان از اینجا بریم ! )).
مری :(( چی.....کجا ؟ )).
من :(( به سمت پایگاه دیگه....باید همین الان بریم اونجا )).
مری :(( آخه.... )).
من :(( آخه بی آخه جناب موز سخنگو ! )).
مری :(( بابا امی !!! )).
من :(( چیه ؟؟؟؟؟ )).
مری :(( خب ما داخل پایگاه هستیم دیگه ! )).
منم ایستادم و اطراف رو آنالیز کردم و....... خداییش راست میگه ! 😐
مری :(( 🤦 )).
من :(( اوکی بیخیال.... فقط بیا بریم ! )).
بعد هم با سرعت از اونجا خارج شدم .
مری هم که همینطوری داشت دنبالم میومد گفت :(( امی وایسا !!! )).
ولی من نمیتونم وایسم....قراره که آدم ( حیوان) های زیادی بمیرن و منم تحمل مرگ بقیه رو ندارم.
باید عجله کنم تا.......
از زبان سونیک /:
این ویکتوریا..... ببخشید ویکتور دیگه ته نامردیه !
خداییش داره ما رو میفرسته تو دهن شیر !
ولی اینا مهم نیست 🗿
چون زمین تنها جاییه که میتونم توش آزاد باشم و هرکاری که میخوام بکنم .
اما اگه نابود بشه.......
نه.....الان وقت این حرفها نیست !
باید عجله کنم تا.......
از زبان امی و سونیک همزمان /:
تا این دنیا نابود نشده!!!!
در جایی نامشخص /:
از زبان ناشناس /:
هه......نه به این زودی.....
ادامه دارد.......
امیدوارم لذت برده باشید❤️