عشق سیاه پارت 20

از زبان امی /:

چی.......من کجام ؟

.... :(( امی....)).

این صدای کیه ؟

در واقعیت /:

از زبان امی /:

چشمام رو باز کردم و با نور شدیدی رو به رو شدم بعد هم ناخواسته از جام بلند شدم .

اینجا کجاست ؟

توی همین فکرا بودم که یکدفعه صدایی شنیدم :(( امی.....)).

وایسا......این صدا برام آشناست !

به سمت چپم نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم که مری اونجا ایستاده و چشماش پر اشکه.....یعنی چی شده ؟

مری :(( ا.....امی....)).

یکدفعه عین کانگورو پرید و فریاد زد :(( اااااااممممممیییییییییییی 😭)).

هم من و هم اون با هم عین برج های دوقلو یازده سپتامبر سقوط کردیم و.....شپلق!!!

من :(( اخخخخخخخخخخخ کمرررررررررررررررررممممم)).

مری هم که فهمید چه دست گلی به آب داده گفت :(( واییییییی امی ! )).

بعد هم از روم بلند شد.

منم که عین نیمرو اون وسط افتاده بودم 🍳

منم بعدش بلند شدم و گفتم :(( چته دیوانه ، چرا عین بختک میپری رو آدم ( حیوان ) ؟ )).

اون هم با تعجب گفت :(( امی.....چیزی یادت نمیاد ؟ )).

من :(( اممممم.....در چه مورد ؟ )).

مری :(( پس یادت..... نمیاد؟!)).

من که از همه جا بی خبر بودم گفتم :(( امممممم....مری تو چیزی زدی ؟ )).

اون هم خودش رو به نخوندم زد 🗿

بعد هم گفت :(( باید بلند بشی و بری روی تخت )).

من :(( و...وایسا برای چی؟ )).

مری :(( نگران نباش بهت توضیح میدم )).

​​​​​​از زبان سونیک /:

ویکتور :(( و این تمام ماجرا بود )).

من :(( 😐 )).

شدو :(( 😳 )).

ویکتور :(( ببینید می‌دونم که یهویی بود اما.....باید درک کنید که این برای صلح جهانیه و نه برای اهداف شخصی )) .

من هم با نهایت احترام گفتم :(( بابا نامرد.....)).

ویکتور :(( بله ؟ )).

من :(( تو میخوای که ما بریم و جلوی یک بمب هسته‌ای رو بگیریم داداش ؟؟!!! )).

ویکتور :(( درسته )).

شدو هم از حالت خلسه در اومد و گفت :(( بابا تو دیگه کی هستی ؟ یعنی من حاضرم 100 سال سیاه با این سونیک بمونم اما یک دقیقه دیگه اینجا نمونم !!! )).

همینجوری که داشت می‌رفت گفت :(( شاد و پیروز باشید 😡💢)).

ویکتور :(( ممنان....و در ضمن.... )).

یکدفعه گردن شدو رو گرفت و پرتش کرد توی دیوار !

شدو هم عین سگ افتاد زمین و الفاتحه ⁦⚰️⁩

ویکتور :(( شما جایی نمیری آق شجاع ! )).

من :(( اوهوی.... )).

ویکتور هم عینک رو در آورد و گذاشت توی جیبش ، آستین هاش هم بالا زد و گفت :(( جانم......امری داشتید ؟ 😡)).

با اینکه موجودات فانی نمی‌تونن بهم صدمه بزنن اما باید طبیعی رفتار کنم.

من :(( نه آقا اصلأ من خفه میشم 😰 )).

اون :(( خوبه ! )).

بعد هم ظاهرش رو درست کرد.

خوب بازی کردم .

بعد هم راه خودش رو کشید و رفت .

.... :(( اخخ.... )).

به پایین نگاه کردم.....این هنوز زندست ؟!

شدو :(( عجب گاویه !!! 🐄)).

من :(( یک سوال ؟... )).

شدو :(( بنال!!! 😑😡)).

من :(( تو چرا نمردی ؟ )).

در ناکجا آباد /:

از زبان اسکروج /:

آه.....این یارو چرا اینقدر آهن پاره دور و برش داره ؟

اینفینیت :(( رئیس بیا ! )).

منم با تمام سرعت به سمتشون رفتم .

داشتیم به اون جایی که اون خپل مخفی شده بود نزدیک می‌شدیم که بازم کلی آهن پاره اومدن سر راهمون !

اینفینیت :(( لعنت بهش ! )).

منم با تمام سرعت رفتم سمتشون و فریاد زدم :(( گمشید!!! )).

​​​​​​

چند دقیقه بعد /:

همشون رو تکه تکه کردم.

بعد هم دوباره به سمت اونجا حرکت کردیم.

بعد از چند لحظه رسیدیم و کمی نفس تازه کردیم.

اینفینیت :(( حالا چطوری بریم داخل ؟ )).

من :(( نگران نباش.... )).

بعدش با لگد زدم به در آهنی و یک حفره درش ایجاد کردم .

اینفینیت :(( یا حضرت زور و بازو !!! )).

بعدش هم رفتم داخل......هه درسته خودشه !

اون :(( ش....شما کی هستید ؟ اینجا چیکار دارید ؟؟؟؟ )).

من هم لبخندی زدم و گفتم :(( نگران نباش.....ما نمی‌خوایم بهت صدمه بزنیم ، فقط میخوایم یکم باهات حرف بزنیم و یک معامله کنیم ! )).

بعد چاقوم رو از توی جیبم در اوردم و گفتم :(( معامله جونت یا درخواست ما ! 😈 )).

اون :(( خ....خواهش میکنم....هر....هرکاری بگید میکنم ! )).

من :(( خوبه پس..... )).

چاقوم رو گذاشتم توی جیبم و گفتم :(( لطفاً همراهمون بیاید دکتر اگمن !!! 😈)).

در پایگاه مقاومت /:

از زبان امی /:

بعد از اینکه مری همه چیز رو برام تعریف کرد هنوز توی شک بودم .

جنگ ؟؟؟

اونم جنگ جهانی ؟؟!!!

این دیوونگیه !!!

من هم از جام بلند شدم و گفتم :(( مری باید همین الان از اینجا بریم ! )).

مری :(( چی.....کجا ؟ )).

من :(( به سمت پایگاه دیگه....باید همین الان بریم اونجا )).

مری :(( آخه.... )).

من :(( آخه بی آخه جناب موز سخنگو ! )).

مری :(( بابا امی !!! )).

من :(( چیه ؟؟؟؟؟ )).

مری :(( خب ما داخل پایگاه هستیم دیگه ! )).

منم ایستادم و اطراف رو آنالیز کردم و....... خداییش راست میگه ! 😐

مری :(( 🤦 )).

من :(( اوکی بیخیال.... فقط بیا بریم ! )).

بعد هم با سرعت از اونجا خارج شدم .

مری هم که همینطوری داشت دنبالم میومد گفت :(( امی وایسا !!! )).

ولی من نمیتونم وایسم....قراره که آدم ( حیوان) های زیادی بمیرن و منم تحمل مرگ بقیه رو ندارم.

باید عجله کنم تا.......

از زبان سونیک /:

این ویکتوریا..... ببخشید ویکتور دیگه ته نامردیه !

خداییش داره ما رو می‌فرسته تو دهن شیر !

ولی اینا مهم نیست 🗿

چون زمین تنها جاییه که میتونم توش آزاد باشم و هرکاری که میخوام بکنم .

اما اگه نابود بشه.......

نه.....الان وقت این حرفها نیست !

باید عجله کنم تا.......

از زبان امی و سونیک همزمان /:

تا این دنیا نابود نشده!!!!

در جایی نامشخص /:

از زبان ناشناس /:

هه......نه به این زودی.....

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:55 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب