دبیرستان هیولاها پارت 6

از زبان مفلیس:

ای بابا...باید سونیکو یجوری از میدون خارج کنم..وگرنه بد میشه.بعد از اینکه سونیک فایتر بیدار شد متوجه قدرت سونیک شدم.اما جنبه خوبش اینه که سونیک بلد نیست از قدرتش استفاده کنه..و وقتی بلد نباشه از چیزی استفاده کنه..کلا بیخیالش میشه.اما بازم احتمال هرچیزی هست.خب..اها!اون..اسمش چی بود؟اس...اها اسکروج!!اون از سونیک متنفره..اره..اسکروج سونیکو از میدان میندازه بیرون.پوزخندی زدم.گوشیمو برداشتم و با مدیر اون مدرسه تماس گرفتم.

از زبان سونیک:

سر کلاس بودیم..ولی جو کلاس همون جو همیشگی نبود.سیلور و شدو جوری نگام میکردن انگار عجیبم..(نیستی؟)

بعد اینکه زنگ تفریح خورد خواستم برم بیرون که دستی بازومو گرفت.برگشتم دیدم سیلوره.

من:چیزی میخواستی سیلور؟

سیلور:{با تردید بازوی سونیکو ول میکنه}نه هیچی..

گفتو سریع رفت.وا..چیشده؟خبریه من خبر ندارم؟(اره *چای اش را مینوشد*)هوف..از فکرش بیرون اومدم و از کلاس رفتم بیرون.یهو اون حرفی که اسکروج به من زد به یادم افتاد...-ج*** کوچولو-...این حرفش منو یاد مفلیس مینداخت..

*فلش بک*

شلاق رو تو دستم گرفته بودم.جلو مفلیس رو زانوهام نشسته بودم و شلاقو به طرفش گرفته بودم.مفلیس رو مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند.

من:مفلیس ساما...لطفا یه فرصت دیگه بهم بدین.سعیمو میکنم جبران کنم.

مفلیس:{بدون اینکه به سونیک حتی نگا بکنه}چرا باید یه فرصت دوباره بهت بدم؟

من:....چون من ج*** شمام.

مفلیس:باشه.{از رو مبل بلند میشه}جوابت درست بود.{شلاقو میگیره}خودتو اماده کن.

من:سپاسگذارم مفلیس ساما.

*زمان حال*

اینجا..این ماموریت..هرچیزیش منو یاد یچیزی تو گذشته میندازه.و بدیش اینه که منو یاد مفلیس میندازه.نمیخوام به یادش بیوفتم..اما همیشه یچیزی هست منو یادش بندازه.انگار کائنات میخوان بگن نمیتونی از گذشتت فرار کنی.گذشتت چیزیه که همیشه همراهته...و 90 درصد ادما بخاطر چیزی که بودی تورو قضاوت میکنن.همونطور که وقتی به بهشت فرار کردم تمام فرشته ها منو بخاطر گذشتم تحقیر کردن و ازم دور شدن.اما کارن..اون اینطوری نبود.

*فلش بک*

کارن:گذشتت برای من واقعا مهم نیست.کلا گذشته یه ادم..یه فرشته هرکسی.مهم نیست.چیزی که تو گذشته بودی مهم نیست و نخواهد بود.مهم چیزیه که الان هستی.چون در طی زمان تو تغییر میکنی.تغییر چیز خوبیه.اما وقتی که یچیز خوب باعث تغییرت بشه!(داستان بیشتر روانشناختی شد)

*زمان حال*

نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو حیاط.باید زودتر ماموریتمو تموم کنم برگردم...امشب.امشب یه نگاه دیگه به اون طبقه ممنوعه میندازم.شاید تونستم یچیزی پیدا کنم.

از زبان کارن:

من:یعنی داری میگی بخاطر یه فرمول نویسی اشتباه الان سونیک دوتا دارک ساید داره؟

اهریمن:اره..یکیش سونیک فایتر.یکیش سونیک دارک.سونیک فایتر بیدار کردنش اسونه اما سونیک دارک نه.

من:سونیک دارک همون سایدیه که بخاطر خشم و نفرت زیاد به وجود میاد؟

اهریمن:اره.

من:خب خیالم راحت شد سونیک با این اخلاقایی که داره عمرا بتونه سونیک دارکو بیدار کنه.(منظورش اینه که سونیک خیلی مظلوم و ایناست و کم عصبی میشه عصبی بشه هم خیلی کمه)

اهریمن:اما من تو پیشگویی ها چیز دیگه ای رو دیدم..سونیک دارک بیدار میشه..به زودی.

من:{سکوت}

اهریمن:به سونیک ایمان داشته باش 96 درصدی.اون میتونه مفلیسو شکست بده.اون 60 درصد قدرت منو داره.

من:...چی؟60 درصد؟

اهریمن:اره..اینم بخاطر فرمول نویسی اشتباه بود.

من:کم کم دارم حس میکنم اون فرمول نویسی اشتباه رو از قصد انجام دادی.

*شب*

از زبان سونیک:

چشمامو باز کردم و رو تخت نشستم.به ساعت نگاهی انداختم.چهار صبح..خوبه.از تخت بیرون اومدم و بعد از پنجره پریدم پایین.

من:بال ها ازاد

گردن بندم محو شد و بالهام دراومدن.پرواز کردم رفتم بالای ساختمون خوابگاه.رفتم سمت لبه بام.رو لبه بام وایسادم.پریدم پایین و با پرواز رفتم سمت طبقه ممنوعه.از پنجره باز رفتم داخل و فرود اومدم.بازم همون رد روم..تخته هه رو نگا کردم دیدم عکس شدو هم گذاشتن ولی عکس سیلورو برداشتن..وای..بعدی حالا شد شدو؟لابد بعدیشم منم.به خشکی شانس..یه دفعه صدایی رو از پشت سرم شنیدم.

؟؟؟:کمک نمیخوای؟

برگشتم پشت سرمو دیدم..چی؟اسکروج؟اسکروج اینجا چیکار میکنه؟

اسکروج:چیشد تعجب کردی؟؟باید بگم که خودمم هنوز دقیق نقش خودمو نفهمیدم اما خب...عه؟اون خرگوشه ام نیست؟پس الان بهترین وقته برای ادب کردنت.

اینو گفت و سمتم حمله ور شد.

پایاننننننن

ببخشید اگه کم بودددد

[ جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:28 ] [ RF ] [ ]
آخرین مطالب