ماه کامل قسمت ۱۳

داستان از زبان سونیک:

فقط داریم توی جنگل از دست سربازا و البته شکارچی شدو فرار می کنیم...لعنتی...ول کنم نیستن! فکر کنم تا آخر دنیا هم بریم دنبالمون میان...من و امی داشتیم توی جنگل می دویدم هر دومونم گرگینه بودیم...اون یکمی ازم جلوتر می دوید و تیلز و روژ هم بالای سرمون پرواز می کردن‌...یکمی دیگه رفتیم و درختا رو که کنار زدیم یک دفعه امی طوری که میخواست بیوفته لبه یک پرتگاه وایساد...

امی: اوهههه اهههه.....د..دارم میوفتم!
داشت تعادشو از دست میداد که بیوفته....من گرفتمش و کشیدمش عقب...با یک لحن جدی گفتم:

من: مراقب باش!
تیلز و روژ هم بهموم رسیدن...تیلز کنارمون فرون اومد ولی روژ همچنان پرواز می کرد...

تیلز: وایسا! یک پرتگاههه؟؟ ح..حالا چیکار کنیمم؟؟
همه یک نگاهی به هم کردیم....

روژ: وقت برای فکر کردن نیست...الانه که بهمون برسن!
و راست گفت...یکهو تمام سربازا از بین درختا ریختن جلومون...پشت سرمون یک پرتگاه و جلومون سربازا با اسلحه و زنجیر و... •-• شکارچی شدو از بین درختا اومد جلو...توی نگاهش یک عصبانیت و جدیت خیلی ترسناکی بود! انگاری اگه دستش بهم برسه دیگه طلوع فردا رو نمیبینم •-• با عصبانیت بهمون گفت:

شدو: یا همین الان تسلیم میشین یا...
پریدم وسط حرفش و با لحن تمسخر آمیزی که انگار اتفاقی نیوفتاده گفتم:

من: هه...یا چی؟ میخوای چیکار کنی؟؟ ما رو بکشی؟؟ خب‌‌...می دونی یک چیز و درباره تو فهمیم‌...توی مدتی که زندانی بودم‌...اونقدرا که به نظر میاد بی رحم نیستی که ما رو بکشی! مگه نه؟
اعصابش بدجور بهم ریخت...تیلز بغل گوشم خیلی یواش زمزمه کرد:

تیلز: مرض داشتی عصبانیش کنی؟؟ حالا بیاد ما رو بکشه تو میای جواب بدی؟؟
منم همینطور که دندونام روی هم بود بهش گفتم: (مثلا میخواد حرف زدنشون معلوم نشه با دهن نیمه باز حرف می زنن...@-@ الیکا: نمی دونه چطوری بهتر راهنمایی کنه واسه همین اینو گفت@-@💔)

من: تیلز! دو دقیقه آروم بگیر ببینم چه گِلی به سرم بگیرم!
انگاری متوجه حرفامون شد...با یک پوزخند بهم گفت:

شدو: تو و اون خائن...بحثتون از اون روباه دو دم و ورهاگ صورتی جداست! شخصا با دستای خودم می کشمتون!

روژ: (با لحن ناراضی) هی هی...‌‌ببخشیدا....منظورت از خائن منم؟؟
شدو خیلی بد نگاه روژ کرد...حتی بدتر از زمانی که گفت میخواد منو بکشه! برگشت سمت من و با همون لحن سرد و جدی یک دستشو اورد بالا و گفت:

شدو: آماده شلیک باشین! نمیخوام هیچکدومشون جز اون بلوبری آبی زنده بمونن!
یک لبخند زدم و گفتم:

من: مگه بلوبری رنگ دیگه هم داره که من آبیش باشم؟؟
یک دفعه تیلز گفت:

تیلز: نباید اینجا بمونیم...باید بپریم!

امی: پایین این دره یک رودخونه هست...خیلی خروشان نیست میشه ازش زنده بیرون اومد...پس می پریم!
بلند داد زدم:

من: واتتتتت؟؟؟ آبببب؟؟ اهم چیزه...می دونین بچه ها شاید خشکی مسیر بهتری باشه!

امی: سونیک! بپر!
دستمو گرفت و منو تیلز و امی پریدیم....روژ خواست از یک سمت دیگه بره که امی اونم گرفت و همینطور که میوفتادیم پایین گفت:

امی: شما جایی میرین؟؟

روژ: امی! بالمو ول کنن!
و هر ۴ تامون افتادیم توی آب! وقتی افتادم توی آب صدای شدو رو شنیدم که داد زد:

شدو: نههههه!
سعی کردم خودمو بیارم بالا...ولی نمیشد! لعنتی! دارم خفه میشم! آخخ...نفسم به شکل حباب از دهنم بیرون اومد...دیدم داشت تیره میشد که یک نفر دستمو گرفت و منو کشید بالا.‌‌‌..به محض اینکه اومدم بالا یک نفس خیلی عمیق کشیدم. نگاه کردم...امی بود! اون منو کشید بالا؟؟ و ..تیلز؟؟ اونم کنارم بود تیلز یک بازومو و امی هم بازوی چپم رو گرفته بود که با یک لبخند گفت:

امی: می دونم شنا بلد نیستی...ولی ما رو که داری!

تیلز: آ..آره...ولی خدایی چقدر سنگینی تو سونیک!
پوکر نگاهش کردم و گفتم:

من: گرفتن بازوی راستم توسط تو خیلی به شناور بودم روی آب کمکی نمیکنه!

تیلز: یعنی میخوای بگی زور ندارمممم؟؟
اوه اوه...مثل اینکه گند زدم...گفتم:

من: نه...چیزه منظورمو بد فهمیدی رفیق! تو خیلی هم قوی هستی...
بازومو ول کرد و روی آب چپه شدم....شروع کردم به دست و پا زدن، چند قلوپ آب هم خوردم...امی هم هی داد و بیداد می کرد:

امی: سونیک تکون نخور...منم غرق میکنییییی!
که تیلز دوباره منو گرفت و روی آب شناور شدم...

تیلز: خب...آب رودخونه خوشمزه بودد؟؟
با پوکری گفتم:

من: خیلی ممنون که اینقدر مهربونی!

امی: وایسین! روژ کجاستتت؟؟
یک دفعه به خودمون اومدیم...امی راست می گفت روژ نبود! که از بالای سرمون یک صدایی شنیدیم....

؟؟؟: اینقدر به فکرمین؟ ممنون واقعا! (لحن پوکر •-•)
نگاه کردیم...روژ بود...داشت پرواز می کرد....جواهر هم دستش بود....ما سه تا یک لبخند زدیم و همزمان گفتیم:

ما سه تا •-•: روژ!
یک پوزخند زد و گفت:

روژ: شاید بد نباشه بدونین یک آبشار جلوتونه!
چییییی؟؟؟ با هم داد زدیم:

بازم ما سه تا •-•: چیییییی؟؟؟؟ آبشارررر؟؟
نگاهمون به سمت جلو رفت...آب...آبشارررر؟؟؟ به آبشار که نزدیک شدیم‌...همه همو بغل کردیم و داد زدیم و امی بغل گوش چپم داشت جیغ میکشید •-• تیلزم بغل گوش راستم داشت گریه می کرد و می گفت:

تیلز: خیلی دوستون داشتم....دوستای خیلی خوبی بودیننن! منو حلال کنیننن!
داد زدم:

من: تیلززززز! یک جوری میگی انگاری قراره بمیریمممم!

امی: (در حال جیغ زدن•-•) ما میمیریممممممم!
خدایا توی این شرایط عوض مقداری انرژی مثبت همش منفی میدن! منم گفتم که خالی از جمع نباشه واسه همین جواب دادم:

من: امی من بودم که لباس قشنگت رو پاره کردممم! اعصابم اون شب خیلی خورد بود...لباست تنها چیز دم دست برای پاره کردن بود...تیلز! من وقتی حواست نبود دستگاه ضد جاذبه رو روشن کردم! و باعث شدم همه کارگاهت بهم بریزههه!
یک دفعه امی داد زد:


امی: سونیک از آبشار بیوفتی نمیری خودم می کشمتتتتت!

تیلز: سونیک درد بگیری...آمینننننن!
و افتادیم پایین! (قیافه هاشون وقتی میخواستن بیوفتن پایین: قیافه امی😭 تیلز 😫سونیک😵 •-•)

(صبح)

چشمامو یواش باز کردم...آخخخ...صبح شدهه؟؟ من...من زنده اممم؟؟ بلند شدم...از حالت ورهاگ خارج شده بودم...یک نگاهی به خودم کردم...آره...آره زنده ام! آخ جوننن! وایسا....فرصت کردم یک نگاهی به اطراف کنم...امی یکمی اون ورتر افتاده بود....ولی تیلز و روژ نبودن! بلند شدم و رفتم سمت امی‌...اونم از حالت ورهاگ خارج شده بود...(صبح شده @-@) صداش زدم:

من: امی؟؟ امییی؟
چشماشو باز کرد و آروم زیر لب گفت:

امی: س....سونیک؟
و شترق! یکی زد تو گوشم! دستمو گذاشتم روی صورتم و گفتم:

من: هوییی...چرا میزنی؟

امی: میدونستم تو لباس قشنگمو خراب کردی!
پوکر نگاهش کردم و گفت:

من: ممنون واقعا! توی این شرایط به چه چیزایی فکر می کنی تو هم!
بلند شد...یک نگاهی به اطراف کرد و بعدم گفت:

امی: ام....تیلز و روژ کجان؟؟

من: نمی دونم بلند شدم نبودن!

تیلز: من اینجامم!
برگشتیم....تیلز کنار یک درخت تکیه داده بود...روژم کنارش وایساده بود...

امی: شماها حالتون خوبه؟؟

تیلز: آهه اره خوبیم...

من: نمی گفتین لااقل یک نگاهی بندازین ببینین ما مردیم‌....زنده ایم؟

روژ: تمشک آبی! تو که زنده بودنت کاملا مشخص بود...توی بیهوشی دائما میگفتی....چیلی داگ میخورمت وایسا!
جانم؟؟ من اینا رو میگفتم؟؟ از کی تا حالا تو خواب حرف میزنم؟؟ تیلز و امی یک خنده کردن...با جدیت گفتم:

من: نخنیدن! عه...از تیلز که شبا پتوشو بغل میکنه بهترم!

تیلز: عه سونیک؟؟ لو ندههه! لااقل مثل تو چیلی داگ رو با سس مایونز نمی خورم!

روژ: سس مایونززز؟؟
میخواستم جوابشو بدم که امی با عصبانیت گفت:

امی: دعوا نکنین....اصلا ما کجاییم؟
یک نگاهی به اطراف کردیم...نزدیک شن های اون رودخونه که ما بودیم....یک جنگل بود...

من: بهتره بریم توی جنگل....شکارچی شدو ممکنه بیاد دنبالمون....

روژ: گرفتن رد رودخونه سخت نیست...با تمشک آبی موافقم!
پوکر نگاهش کردم و گفتم:

من: اسم دارم آدامس بادکنکی!
روژ عصبانی شد....

روژ: اهم یک چیزی بهت میگم...‌
تیلز اومد دستشو گذاشت جلوی دهن روژ و امی هم دست منو گرفت وکشوند و گفت:

امی: سونیک....سکوت کننن!
و ۴ تایی رفتیم توی جنگل....امیدوارم این مشکلات سریعتر تموم بشن...این جنگل...حس خوبی بهم نمیده!

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:12 ] [ Maria ice ] [ ]
آخرین مطالب