از زبان سونیک:
چشمامو باز کردم و نشستم رو تخت..بازم همون خواب.اه..بعد از اون شب که سیلورو نجات دادم هی دارم اون خوابو میبینم..
*خوابی که سونیک میبینه*
؟؟؟:سلام سونیک!
جلو روم یه جوجه تیغی ابی تیره رنگ بود که رو بدنش چند تا خط سفید داشت(سونیک فایتر.)
من:تو کی هستی؟
؟؟؟:من؟سونیک..چجوری خودتو نمیشناسی؟ من توم!درواقع..یه ساید دیگه از تو هستم.
*بیرون خواب*
اون کیه؟یه ساید دیگه از من؟صبر کن..دارک سایدمه؟(دارک ساید یعنی وجه تاریک اصولا به دارک ساید یه نفر تو جهنم میگن هیولای درون)سرمو اینور اونور تکون دادم.نه سونیک نه تو امکان نداره یه دارک ساید داشته باشی(ن تنها دارک ساید داری بلکه دوتا ام دارک ساید داری🤣🤣)سعی کردم از فکرش بزنم بیرون و موفق شدم!به ساعت نگاهی کردم.وات؟؟؟؟۷ صبح؟؟؟؟؟؟برگام چجوری انقدبه موقع بیدار شدم؟(نویسنده از شدت خنده پاره شد)از تخت بیرون اومدم.به سیلور و شدو نگا کردم..هنوز خواب بودن.هعی..هردفعه اینارو میبینم یاد کارن میوفتم..
*فلش بک*(این داستان کلا فلش بکاش زیاده ب من چ😐)
با حس کردن اینکه یکی داره اروم ب گونم میزنه بیدار شدم و چشمامو باز کردم.کارن بود..با دیدن اینکه بیدار شدم لبخندی زد و گفت:سلام سونیک! صبح بخیر!
من:صب..بخیر..
رو تخت نشستم و چشمامو مالیدم.
من:چیزی شده کارن؟
کارن:چطور مگه؟
من:اخه هروقت تو شخصا میای منو بیدار کنی یعنی یه سوپرایزی چیزی هست
کارن:[خنده]از دست تو نمیشه چیزیو ازت قایم کرد..اره یچیزی هست.حالا بهت میگم چیه..فعلا پاشو کاراتو بکن^^
*زمان حال*
نفس عمیقی کشیدم.گرسنم نبود که بخوام صبونه بخورم..پس تصمیم گرفتم کارامو بکنم و از اتاق برم بیرون. بعد از انجام کارای مربوطه تودستشویی از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاقی که کریم توشه.وقتی رسیدم دیدم از اتاقش داره میاد بیرون. منو که دید لبخندی زد و فوری اومد سمتم.
کریم:سلام داداشی
من:[لبخند]سلام ابجی کوچیکه..خوب خوابیدی؟
کریم:اهوم^^
من:خوبه..راستی چیزی شده؟ اومدم بهت سر بزنم دیدم داری میای بیرون
کریم:او..اره..خب..
مضطرب شد.انگار یه اتفاقی افتاده و مونده به من بگه یا ازم مخفیش کنه.اروم گفتم:کریم..قبلا هم گفتم.لازم نیست چیزیو از من مخفی کنی.ولی بازم میل خودته. میخوای بگو.. نمیخوای نگو
کریم:خ..خب..من یه خواب بد دیدم..بعد..وقتی بیدار شدم از ترس اینکه دوباره اون خوابو ببینم نخوابیدم..برای همین تصمیم گرفتم بیام بیرون.
من:خب..میتونی خواب بدتو برام تعریف کنی؟البته اگه مشکلی نداره.
کریم سرشو تکون داد و شروع کرد به تعریف کردن اون خواب.
از زبان سیلور:
با حس اینکه افتاب مستقیم داره میکوبه تو چشمم بیدار شدم.نشستم رو تخت.چشمامو مالیدم یکم اطرافو دیدم..سونیک نبود.یعنی زودتر بیدار شده رفته؟ساعتو دیدم که..۷ و ربع.خب وقتشه برای مدرسه اماده بشیم.از تخت بیرون اومدم.رفتم سمت تخت شدو.زیر پتو تو خواب ناز بود.هه.الان نازت میزنمت بیرون.😈(سیلور مادر زشته اینکار بذار بچه بخوابه🤣🤣)درسته ما داداشای دو قلو هستیم اما..هیچیمون به دو قلو ها نمیخوره:/پتو رو گرفتم و در کمتر یک ثانیه پتو رو زدم کنار.بعد انگار که بلندگو قورت داده باشم داد زدم:بیدار شووووووووووووووووووووووو
شدو با یه جیغ از خواب بیدار شد.نگاه من کرد.بعدم که انگار کارد میزنی خونش درنیومد.
شدو:مبکشمت عوضی این چه طرز بیدار کردنههههه
من:[از خنده رو زمین افتاده]جیغت عالی بودددددددد فکر میکردم جیغ فقط مختص دخترا باشههه نگو داداش منم دخترهههه
شدو:[شاتگانشو ظاهر میکنه]مرضضضضض به عمت بخندددد(این دقیقا داستان من و خواهرمه وقتی خواهرم با اب ریختن رو من بیدارم میکنه🙂)
بلند شدم و از اتاق زدم بیرون شدو ام عین گرگ گرسنه دنبالم اومد.بعد حدود ده دقیقه دنبال بازی بالاخره شدو تسلیم شد و من بازم پیروز میدون شدم^^
من:خب دیگه...وقتشه بریم برای مدرسه اماده بشیم.
شدو:اره...وایسا ببینم سونیک کو؟
من:نمیدونم بیدار شدم دیدم نیست. احتمالا تو حیاط بزرگه
شدو:اهان..خب پاشو برو صبونه رو اماده کن.
من:چهههههه؟؟
شدو:حقته میخواستی منو اونجوری بیدار نکنی
من:ای بابا...فکر اینجاشو نکردم اصن T-T
رفتم سمت یخچال ک ببینم صبونه چی داریم برای خوردن.
از زبان اسکروج:
با دستیارام از خوابگاه زدیم بیرون که دیدم اون جوجه تیغی ابی رو مخ با خواهر رو مخ تر از خودش نزدیک منطقه من وایسادن و دارن حرف میزنن.خب..به نظر میاد اون دوتا مزاحم نیستن..هه هه..بهترین فرصت برای درس دادن به اون جوجه تیغی رو مخ..😈به دستیارام قضیه رو گفتم.بعدم رفتیم سمت اونا.
از زبان سونیک:
داشتم با کریم حرف میزدم که یهو یه دستی کنار سرم رو دیوار قرار گرفت. نگا ک کردم دیدم..این همون قلدره بود.لعنتی..بیخیال نمیشه؟
من:چیه؟
اسکروج:انگار اون دوتا رو مخ نیستن خوب فرصتیه برای ادب کردنت.
کریم:داداشی..
نگا کریم کردم.چی؟؟زیر دستای اسکروج کریمو گرفته بودن..عوضیاا...
اسکروج:نترس بلایی سرش نمیاد...فعلا بلایی سرش نمیاد.
عصبی به اسکروج نگا کردم.
من:چی میخوای؟
اسکروج:دو دقه حرف بزنیم؟^^
من:...باش.
اسکروجم دست منو گرفت و رفتیم تو منطقه اس.زیر دستاشم پشت سرما کریمو اوردن.بلایی سر کریم بیاد من میدونم و اینا..ریشه افکارم با مشت محکمی که تو شکمم فرو رفت پاره شد.اسکروج مشتشو حواله شکمم کرده بود.افتادم زمین و چند باری سرفه کردم.به زمین که نگا کردم دیدم خون رو زمینه..خون من.
از زبان کریم:
با مشت اون جوجه تیغی سبز خواستم جیغ بزنم که جلو دهنمو گرفتن.وای داداشی..خون..؟؟؟!!!داداشی خون بالا اورد؟؟اون جوجه تیغی سبز همینجوری مشتا و لگداشو روانه داداشی میکرد.چیز از ترس پشت من قایم شده بود.گریم گرفته بود و بند نمیومد..چرا داشت با داداشی اینجوری میکرد؟داداشی مگه چیکار کرده بود؟ یدفعه با حرفی که زد اعصبانیتمو احساس کردم.(کریم خشمگین میشود^^)
؟؟؟:ادب شدی کوچولو؟هه..تا تو باشی با من درنیوفتی.تو در مقابل من یه مورچه هم نیستی ج*** کوچولو
اعصبانتیم زیاد شده بود.اون جرعت کرد به داداشی چی بگه؟حسابشو میرسم..چیز.کمکم کن.دست اینی که دهنمو گرفته بود محکم گاز گرفتمو بلند گفتم:شیطان ازاد
همون لحظه چیز قرمز شد و بعد ناپدید شد.چشمام قرمز شدن و گردن بندم نورانی شد.دوتا بال شیطانی دراوردم.(ابهت کریم😁😁)سمت اون جوجه تیغی عوضی پرواز کردم و مشتمو محکم کوبوندم تو صورتش.افتاد زمین.با صدایی که یکم بزرگسالانه به نظر میرسید بهش گفتم:دفعه اخرت باشه به داداشی اینجوری میگی.یبار دیگه چنین چیزی بشنوم زنده موندنتو تضمین نمیکنم.هم تو هم زیردستات.اونم که انگار بیش از حد ترسیده باشه با زیردستاش فلنگو بستن و رفتن.رفتم سمت داداشی و کنارش نشستم.به نظر میومد از شنیدن اون کلمه ناراحت شده باشه.بازو هاشو گرفتم و کمکش کردم بشینه و به دیوار تکیه بده.تو چشماش بغضو میشد راحت دید.
من:داداشی..خوبی؟
داداش:[لبخند فیک]اره عزیزم..خوبم..ممنون..لازم نبود برای من تا این حد پیش بری
من:این چه حرفیه داداش..وظیفم بود
همون لحظه از گردن بند داداش چند تا موج بنفش جادویی بیرون اومدن و رفتن رو زخمای داداشی نشستن.کم کم زخما شروع به خوب شدن کردن.بعد که داداشی کامل خوب شد بلند شدم و بلند گفتم:شیطان اسیر.
و بعد بالهام ناپدید شدن. رنگ چشمام به حالت قبل برگشت و چیزم دوباره اومد.چیزو بغل کردم و گفتم:ممنون که کمکم کردی چیز.(فهمیدین شیطانی که کریم حاملشه کیه؟^^اگه فهمیدین تو کامنتا بگین^^)
داداشی بلند شد و لبخندی زد.لبخندی که من بخاطر بچه بودنم نفهمیده بودم فیکه.دستمو گرفت و گفت:خب دیگه..بیا بریم سر کلاسامون^~^
از زبان سیلور:
بعد شنیدن اون حرف از سونیک شدو دستپاچه منو گرفت و تلپورتمون کرد تو کلاس.دخترا همه اومده بودن و داشتن حرف میزدن.تیلز و ناکلزم اونور معلوم نبود داشتن چیکار میکردن.شدو دم گوشم اروم گفت:فعلا به سونیک راجب اینکه اون اتفاقاتو دیدیم چیزی نگو.باید بفهمیم سونیک چیو داره از ما قایم میکنه.
سرمو تکون دادم.راستش اون اتفاق منو خیلی مشکوک تر کرده بود.اون گردن بند مگه چی بود که اینقد جادوش زیاد بود؟کریم..اون چرا دو تا بال شیطانی دراورد؟ای بابا..خدایا منو شیر کن..(منظورش شیر خوردنیه)
از زبان دارن:
ای بابا..این دوتا کله شق فوضول.. الحق به کارن رفتن.باید یجوری اینارو بیخیال کنم وگرنه همه میفهمن سونیک و کریم واقعا کین و دردسر میشه..